-در این مورد توضیحی نداری ریچارد؟
ریچارد که بشدت دستپاچه شده بود به سختی چند قدم جلوتر رفت و با پایش جسد را تکان داد.
-و...واقعا مرده!اممم...مم....من واقعا...نمیدونم چی بگم.باور کنین اینجا همه چی مرتب بود.همه چی تحت کنترل من بود.
وزیر با نگرانی از سلول خارج شد.
-ظاهرا که اینطور نبوده.اینجا سلول انفرادیه و اصولا نباید کسی بتونه با این زندانی ملاقات کنه و همینجا در چند قدمی دفتر شما قتلی اتفاق افتاده.و شما وانمود میکنین همه چی مرتبه؟

ریچارد به دو دیوانه ساز اشاره کرد که جسد را به سردخانه آزکابان منتقل کنند.
-جناب وزیر،خواهش میکنم....هنوز مشخص نیست که این یه قتل باشه.جسد باید کالبد شکافی بشه.
...اصلا شاید نمرده...فقط به یه خواب عمیق...
صدای نازک دابی از گوشه سلول به گوش رسید.
-حق با جناب رئیسه...اصلا شاید مسمومیت غذایی...
ریچارد با دستپاچگی لبخندی زد و گوشه لباس دابی را گرفت و بطرف آشپزخانه هل داد.
-تو نباید مقدمات شامو آماده میکردی؟زود برو به کارت برس.

مک گونگال دستی به ردایش کشید.
-این جن راست میگه...ممکنه مسمومیت یا حتی سوء تغذیه باشه...ممکنه...ببینم...شما اینجا زندانیا رو شکنجه نمیکنین که؟
وضعیت بهداشت اینجا چطوره؟فکر میکنم باید بازرسی دقیقی انجام بدم.لطفا دستور بدین هر چه سریعتر علت مرگ زندانی روشن بشه.ریچارد در سلول را بست و در حالیکه دانه های درشت عرق از سرو رویش جاری بود به همراه وزیر حرکت کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




صورت فریاد می زنه :

؟
ببريم ...