روونا با تردید گفت: مطمئنی؟ به قیافه شون نمیومد.
نیک سرش را روی بدنش محکم کرد و گفت: اممم ... من میگم بریم! فوقش هیچ خبری نیست و بر میگردیم دیه!
بارون نیشخندی زد و گفت: اگه چرت گفته باشن خودم حالشونو میگیرم.
دقایقی بعد ، زیر زمین:
لینی نگاهی به لونا انداخت و گفت: خیلی ضایع بودیم؟
- نه!
- واقعا؟
- آره.
- پس چرا نمیان؟
لونا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: دیر نکردن!
لینی با شنیدن صدای عجیبی آستین لونا را کشید و گفت: فک کنم دارن میان.

لونا گلویش را صاف کرد و رو به لینی گفت: اشکال نداره ، اگه نیان طعمه رو ...
زیرچشمی نگاهی به لینی انداخت و با اشاره ی لینی ادامه داد: طعمه رو میفرستیم برگرده خونه ش.
روونا که فراموش کرده بود روح است دستش را روی شانه ی لونا گذاشت ، اما از درون آن گذشت و لونا لرزشی کرد و یک قدم از او دور شد.
- کجاس بدن؟
لینی با خوش حالی گفت: دنبالم بیاین.
و همگی به درون اتاق رفتند. لینی و لونا کمی صبر کردند تا هر چهار روح به ته اتاق بروند و بلافاصله در را پشت سر آن ها بستند. لونا چوبدستیش را تکانی داد و در را قفل کرد.
لینی نیشخندزنان گفت: امیدوارم صد سال دیگه ببینمتون!
لونا نیز او را همراهی کرد و گفت: یا شایدم هیچ وقت!
و هر دو لبخندزنان خوش حال از پیروزیشان به سمت پله ها رفتند. اما بلافاصله بعد از گذاشتن اولین پایشان بر روی پله ، با صحنه ی نسبتا عجیبی رو به رو شدند.
هر سه روح جلوی آن ها ایستاده بودند و جلوتر از آن ها بارون با صورتی خشمگین به آن ها خیره شده بود.
لینی که تازه متوجه ماجرا شده بود در گوش لونا گفت: اصلا یادم نبود که اونا روحن و میتونن از دیوار خارج شن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


خب نه.ولی می تونیم یکی دایر کنیم.

بلند شد و به طرف خوابگاه رفت.
گفت : ولی لینی و لونا قهر کردن.من میرم ولی اگه شرطمو قبول کردین اون دو تارو اشتی می دم و رفت...