نارسیسا دست بلا را کشید و گفت: بهتره از پشت این در بریم کنار تا نیومدن بیرون. بریم تو اتاق فکرشو کنیم!
بلا حرف نارسیسا را قبول کرد و همراه او به یکی از اتاق ها رفت.
نارسیسا خودش را روی تخت ولو کرد و گفت: چه کاری میتونیم انجام بدیم؟
بلا با عصبانیت پاسخ داد: این بهترین راهی بود که میتونستیم اونارو از هم دور کنیم اما برعکس ... اه باورم نمیشه!
- تق تق تق!
نارسیسا با بیخیالی گفت: هان؟
اما با باز شدن در و نمایان شدن لرد در اتاق نارسیسا سریع از روی تخت بلند شد و قیافه ی معصومانه ای به خود گرفت.
لرد بدون توجه به نارسیسا روی کاناپه ای در گوشه ی اتاق نشست و رو به نارسیسا و بلا گفت: خب چی شد؟
بلا با ترس پاسخ داد: اممم ... خب راستش ... نتیجه ی برعکس داد!
لرد نوشیدنی را که روی میز کنارش بود برداشت ، آن را سر کشید و با خونسردی گفت: اشکال نداره ، این دفعه رو ارباب میبخشدتون. من یه نقشه ای دارم.
بلا که از خوش حالی سر از پا نمیشناخت فریاد زد: اوه بله ارباب! معلومه که پیشنهاد شما صد در صد درست از آب در میاد!
نارسیسا نیز با حرکت سرش حرف بلا را تایید کرد و هر دو به لرد خیره شدند.
لرد نیشخندی زد و گفت: سالازار به کسی نیاز داره که کاراشو انجام بده. اون خوشش میاد دستور بده! حالا اگه این پیرزنه ، ویکتوریا رو یه چیزی تو گوشش بخونین که احساس نوکر بودن کنه در مقابل انجام کارای سالازار ، اونوقت ...
بلا و نارسیسا:

ساعتی بعد:
نارسیسا با اشاره ی بلا سریع وارد اتاق سالازار شد و ویکتوریا را تنها یافت. با عجله به سمت او رفت و او را در حالتی یافت که داشت لباس های سالازار را مرتب میکرد و تخت او را به زیبایی تزئین میکرد.
نارسیسا گلویش را صاف کرد و با این کار ویکتوریا برگشت و رو به او پرسید: به نظرت سالی جون از این خوشش میاد؟
نارسیسا که با شنیدن نام سالی جون احساس حال به زنی پیدا کرده بود ، جلوی خود را گرفت و گفت: شما چه طور به خودتون که در مقام به این بالایی قرار دارین اجازه میدین که کارای کس دیگه ای رو کنین! این باعث شرمساری برای شماست. شما در خونه تون پسرتون کاراتونو میکرد ، شما ازدواج کردین که احساس راحتی کنین نه اینکه هر ثانیه بشینین دستورای سالازارو اطاعت کنین.
ویکتوریا با شنیدن این حرف ها لباس ها را به گوشه ای انداخت و گفت: از این به بعد خودش میکنه ... وگرنه ... وگرنه ...
نارسیسا با بدجنسی حرف او را کامل کرد: دوستون نداره و شمارو فقط برای این کارا میخواد.
دقایقی بعد:
نارسیسا و بلا با خوش حالی پشت در اتاق سالازار ایستاده بودند و محکم گوششان را به در چسبانده بودند. صدای داد و فریاد سالازار و ویکتوریا به وضوح شنیده میشد.
- نه نه ! تو منو دوس نداری! تو منو واسه این کارا میخواییییی!
سالازار با عصبانیت فریاد زد: معلومه! تو باید اینارو بکنی! همه این کارارو برام میکنن!
- یعنی من مث همه هستم؟
- معلومه! تو هم باید بکنی!
ویکتوریا به سمت در آمد و رو به سالازار گفت: دیگه نمیخوام باهات باشم! طلاق!
سالازار نیز با طبعیت از او گفت: نه که من تو رو میخوام!
بلا و نارسیسا از پشت در بشکنی زدند و سریع از آنجا دور شدند. کار آن دو تمام شده بود. حالا باید ویکتوریا را برای رفتن به خانه شان آماده میکردند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



از کمدت برداشتم. مشکلی که نداره؟


چــــــــــــی؟ چطور جرأت میکنه؟ همین الان تنبیهش میکنم.
ولد...
... اين ديگه كيه؟ اين چه اعمال شنيعيه؟







خانوم جون شوهرت...جون بچه هات ...تو رو به هرکی دوست داری قسم ، نزار من و خواهرم یه شب دیگه با یه روح ملت آزار بخوابیم . جون هرکی دوست داری ...