جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1389 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا محکم مشتش را به دیوار کوبید و گفت: من حالیم نمیشه! باید یه راه دیگه برای دعوا راه انداختن پیدا کنیم. زودباش فکر کن!

نارسیسا دست بلا را کشید و گفت: بهتره از پشت این در بریم کنار تا نیومدن بیرون. بریم تو اتاق فکرشو کنیم!

بلا حرف نارسیسا را قبول کرد و همراه او به یکی از اتاق ها رفت.

نارسیسا خودش را روی تخت ولو کرد و گفت: چه کاری میتونیم انجام بدیم؟

بلا با عصبانیت پاسخ داد: این بهترین راهی بود که میتونستیم اونارو از هم دور کنیم اما برعکس ... اه باورم نمیشه!

- تق تق تق!

نارسیسا با بیخیالی گفت: هان؟

اما با باز شدن در و نمایان شدن لرد در اتاق نارسیسا سریع از روی تخت بلند شد و قیافه ی معصومانه ای به خود گرفت.

لرد بدون توجه به نارسیسا روی کاناپه ای در گوشه ی اتاق نشست و رو به نارسیسا و بلا گفت: خب چی شد؟

بلا با ترس پاسخ داد: اممم ... خب راستش ... نتیجه ی برعکس داد!

لرد نوشیدنی را که روی میز کنارش بود برداشت ، آن را سر کشید و با خونسردی گفت: اشکال نداره ، این دفعه رو ارباب میبخشدتون. من یه نقشه ای دارم.

بلا که از خوش حالی سر از پا نمیشناخت فریاد زد: اوه بله ارباب! معلومه که پیشنهاد شما صد در صد درست از آب در میاد!

نارسیسا نیز با حرکت سرش حرف بلا را تایید کرد و هر دو به لرد خیره شدند.

لرد نیشخندی زد و گفت: سالازار به کسی نیاز داره که کاراشو انجام بده. اون خوشش میاد دستور بده! حالا اگه این پیرزنه ، ویکتوریا رو یه چیزی تو گوشش بخونین که احساس نوکر بودن کنه در مقابل انجام کارای سالازار ، اونوقت ...

بلا و نارسیسا:

ساعتی بعد:

نارسیسا با اشاره ی بلا سریع وارد اتاق سالازار شد و ویکتوریا را تنها یافت. با عجله به سمت او رفت و او را در حالتی یافت که داشت لباس های سالازار را مرتب میکرد و تخت او را به زیبایی تزئین میکرد.

نارسیسا گلویش را صاف کرد و با این کار ویکتوریا برگشت و رو به او پرسید: به نظرت سالی جون از این خوشش میاد؟

نارسیسا که با شنیدن نام سالی جون احساس حال به زنی پیدا کرده بود ، جلوی خود را گرفت و گفت: شما چه طور به خودتون که در مقام به این بالایی قرار دارین اجازه میدین که کارای کس دیگه ای رو کنین! این باعث شرمساری برای شماست. شما در خونه تون پسرتون کاراتونو میکرد ، شما ازدواج کردین که احساس راحتی کنین نه اینکه هر ثانیه بشینین دستورای سالازارو اطاعت کنین.

ویکتوریا با شنیدن این حرف ها لباس ها را به گوشه ای انداخت و گفت: از این به بعد خودش میکنه ... وگرنه ... وگرنه ...

نارسیسا با بدجنسی حرف او را کامل کرد: دوستون نداره و شمارو فقط برای این کارا میخواد.

دقایقی بعد:

نارسیسا و بلا با خوش حالی پشت در اتاق سالازار ایستاده بودند و محکم گوششان را به در چسبانده بودند. صدای داد و فریاد سالازار و ویکتوریا به وضوح شنیده میشد.

- نه نه ! تو منو دوس نداری! تو منو واسه این کارا میخواییییی!

سالازار با عصبانیت فریاد زد: معلومه! تو باید اینارو بکنی! همه این کارارو برام میکنن!

- یعنی من مث همه هستم؟

- معلومه! تو هم باید بکنی!

ویکتوریا به سمت در آمد و رو به سالازار گفت: دیگه نمیخوام باهات باشم! طلاق!

سالازار نیز با طبعیت از او گفت: نه که من تو رو میخوام!

بلا و نارسیسا از پشت در بشکنی زدند و سریع از آنجا دور شدند. کار آن دو تمام شده بود. حالا باید ویکتوریا را برای رفتن به خانه شان آماده میکردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1389 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه : بلا و نارسیسیا احساس میکنن یه روح تو خونه هست و میرن دنبال کسی که بتونه روح رو از بین ببره. بلا پیرزنی رو میشناسه و وقتی پیداش میکنن میبینن که مادر ریموس لوپینه. ریموس لوپین قبل از اینکه مادرش بره سمعکاش رو درمیاره بنابراین بلا و نارسیسیا اون رو پیش سالازار میبرن تا سمعک های اونو قرض بگیرن. اما در این بین سالازار عاشق پیرزن میشه و پیرزن هم حاضر نمیشه روح رو از بین ببره. بلا و نارسیسیا به پیشنهاد لرد سیاه تصمیم میگیرن که بین سالازار و ویکتوریا ( اسم پیرزن) دعوا راه بندازن و ....
-----------------------------------------------------------------------------
- خب حالا چطوری قراره بین این دوتا دعوا بندازیم؟

- من یه نقشه دارم. گوشتو بیار...پج پچ پچ پچ پچ(من گفتم فقط اون گوششو بیاره نه تو پس بیخود صبر نکن به نقشه نمیرسی اوکی؟!)

در اتاق ویکتوریا

بلاتریکس : سلام بانو ویکتوریا. آماده سازی ماه عسل خوب پیش میره؟

- عالی. ببین چطور شدم؟

- عالی شدید. واو. این لباسو از کجا آوردید؟ چقدر شبیه لباس مهمانی منه.

- خب مال توئه عزیزم. از کمدت برداشتم. مشکلی که نداره؟

- چــــــی؟ تو به چه... ببخشید. نه اصلا مشکلی نداره و قابلتون رو هم نداره.

- ایول تو چقدر گلی.

-بانو شما نمیخواید قبل از رفتن به ماه عسل میزان عشق سالازار بزرگ به خودتون رو بسنجید؟

- هووم. چطوری اینکارو بکنم؟

- هان، خب ببینید شما میتونید به اون بگید که لرد سیاه به شما توهین کرده و ازش بخواید ایشون رو تنبیه کنه. اگه ایشون قبول کرد نشون میده عاشق شمان اگر نه که....

-قبوله. امروز اینو بهش میگم.

بلاتریکس :

در اتاق سالازار اسلیترین

نارسیسیا : سرورم، شما به بانو ویکتوریا اعتماد دارید؟ ممکنه ایشون فقط برای محفل...

- چی؟ یعنی میخوای بگی جاسوسه؟ چطور جرئت میکنی؟ بگم تامی کروشیوت کنه؟ بگم؟

- نه قربان منظورم اینه که ممکنه ایشون فقط بخوان صمیمیت بین مرگخواران رو بهم بزنن. حتی شاید ازتون بخوان که لرد سیاه رو تنبیه کنید و از شما سوءاستفاده کنن.

- نه اون هرگز همچین کاری رو نمیکنه .من میدونم.

- اما اگه کرد؟...

-کروشیو. وقتی من میگم نمیکنه یعنی نمیکنه. اما اگه کرد... خودم توجیهش میکنم

نارسیسیا :

در اتاق سالازار اسلیترین

- سالازار. امروز تام بهم توهین کرد. بهم گفت مشنگ. میشه تنبیهش کنی؟

در همین حین در پشت پنجره اتاق

نارسیسیا : هان تموم شد الان با هم دعوا میکنن

بلاتریکس : عالیه. الان سالازار توجیهش میکنه

سالازار : چــــــــــــی؟ چطور جرأت میکنه؟ همین الان تنبیهش میکنم. ولد...

- نه عزیزم. من فقط میخواستم عشقت رو امتحان کنم. حالا فهمیدم که کاملا عاشق منی و حاضری نوه ات رو هم بخاطر من تنبیه کنی. من عاشقتم سالازار.

- منم همینطور عزیزم!

نارسیسیا و بلاتریکس :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1389/3/30 19:34:17
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1389/3/30 19:38:15
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1389 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
روز بعد:

نارسیسا در حالی که چشمانش را میمالید رو به بلا گفت: شانس آوردیم دیشب مجبور شدیم اینجا بخوابیم.

بلا حرف نارسیسا را تایید کرد و گفت: حالا بهتره بریم سراغ پیرزنه! اون باید روحه رو فراری بده!

نارسیسا با ترس گفت: ولی الان اون تو اتاق سالازاره. تو جراتشو داری تو این وضعیت بری دم در اتاق سالازار؟ اونم برای بردن زنش؟

بلا آهی کشید و گفت: چاره ی دیگه ای نداریم !

دم در اتاق سالازار:

نارسیسا برای آخرین بار آستین بلا را کشید و گفت: ما تا شب کلی وقت داریم. بذار واسه بعدا ، بذار خودشون بیان بیرون.

بلا دست نارسیسا را از آستینش جدا کرد و پاسخ داد: شاید این پیرزنه وقت زیادی برای انجام کارش بخواد. امشبو دیگه نمیتونیم اینجا بخوابیم ، باید حتما خونه خودمون باشه.

نارسیسا با تردید گفت: پس یعنی هیچ چاره ی دیگه ای جز در زدن نداریم؟

بلا سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد ، نفس عمیقی کشید و در زد.

بلافاصله صدای سالازار شنیده شد که با عصبانیت فریاد کشید: چی کار دارین؟ مگه نمیدونین این اولین روزیه که من و زنم با هم هستیم؟ نمیپذیرمتون!

بلا که از این پاسخ شوکه شده بود من من کنان گفت: امم ... سالازار کبیر ... راستش اومدیم ...

نارسیسا فکری به ذهنش رسید و حرف بلا را ادامه داد: اومدیم همسرتونو ببریم و آماده ش کنیم که برین ماه عسل!

سالازار که نیشش کاملا باز شده بود ، در را باز کرد و پشت سر او پیرزن از اتاق خارج شد.

دقایقی بعد - یکی از اتاق ها:

بلا لبخندی به پیرزن زد و گفت: بانوی من! ویکتوریا! ما به شما نیاز داریم که بیاین و اون روح لعنتی رو از خونه مون بیرون کنین!

ویکتوریا نگاهی به بلا انداخت و گفت: مگه قرار نبود بریم ماه عسل؟ بذار برای بعد از اون!

نارسیسا با اصرار گفت: کار ما یه روز بیشتر وقت نمیبره! خواهش میکنم!

ویکتوریا با غرور تمام سرش را برگرداند و پاسخ داد: ولی کار من مهم تره! حالا زودباشین منو آماده کنین!

اتاق لرد:

بلا با حالت چاپلوسانه ای گفت: مای لرد! ما به اون پیرزن به شدت نیاز داریم. خواهش میکنم یه فکری براش کنین! فردا میخوان برن ماه عسل!!

لرد با عصبانیت گفت: این تقصیر شمادو تا بود که پای اونو وسط کشیدین! پس خودتونم باید درستش کنین! من تحمل این پیرزنه رو نداریم!

نارسیسا با ناراحتی گفت: اما چه طوری؟

- میتونین بین سالازار و ویکتوریا دعوا راه بندازین! اونوقت از هم بدشون میاد و ... تمام!

بلا با خوش حالی از روی کاناپه بلند شد و گفت: ارباب هوش شما واقعا ستایش شدنیست! حتما این کارو انجام میدیم!

و با اشاره ای به نارسیسا هردو از اتاق خارج شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1389 06:26
نمایش جزئیات
آفلاین
در همين حين در باز شد و لرد وارد شد.
- سلام بر جد سياهم! كار من تموم شد و اومدم كه با هم ... اين ديگه كيه؟ اين چه اعمال شنيعيه؟
- اوه سلام نوه عزيزم! به مادربزرگت سلام كن.
- مادر بزرگ؟
بلاتريكس به سمت لرد آمد و گفت: ارباب يه كاري بكنيد. جد بزرگوارتون به شدت مصممه! در ضمن ما با اين خانوم كار داريم و بايد بياد و به مشكل ما رسيدگي كنه.
- تو فعلا ساكت شو بلا، من درستش ميكنم.
- بله ارباب.
- جد بزرگوارم، ميشه از خر شيطون بيايد پايين تا با هم صحبت كنيم؟
- خجالت بكش پسر! مودب باش، به مادربزرگت ميگي خرشيطون؟

2 ساعت بعد
- دوشيزه محترمه محجبه مكرمه سركار خانم ننه صغري! آيا بنده وكيلم شما را با مهريه يك دانگ از ملك هاگوارتز، گردنبند اسليترين و 1900 سكه طلا درآورم؟
- عروس رفته خيارك غده دار بچينه
- براي بار دوم ميپرسم. بنده وكيلم؟
- عروس رفته فليكس فليسيس بياره!
- عروس خانم، آيا بنده وكيلم؟
- با اجازه كوچيكترا بعله!
- لي لي لي لي لي لي لي!

سالازار تلنگري به لرد زد و سپس گفت: برو وسط تامي!
- جــــــونم؟
- برو وسط ديگه! ناسلامتي تو ساقدوش دامادي برو! ببين ريموس چه حركاتي داره پدرسوخته! تو هم برو پيشش.
- من و ريموس؟
- آره ديگه! چه فرقي داره اون عروسي ننشه تو عروسي جدته!
- جد بزرگوارم خواهشا بيخيال شيد!
- برو ديگه! ناز ميكنه برا من. تا باسيليسكو ننداختم به جونت برو!

لرد كه رداي يك دست مشكي پوشيده بود و به اصرار سالازار شاخه گل سرخي هم رويش چسبانده بود به ريموس لوپين پيوست و البته يك دقيقه نشده خودش را از شر اين مراسم مذخرف راحت كرد. بلافاصله دامبلدور فرا رسيد.
- تو اين جا چي كار ميكني؟
- من و تموم محفل از طرف ريموس دعوتيم تام! تبريك ميگم، ايشالا بقيه مرگخوار ها رو هم زن بدي!
لرد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1389 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل قصر _اتاق سالازار اسلایترین

آفتاب تازه طلوع کرده بود و انوار زیبایش را نثار زمین میکرد. گیاهان، جانوران، انسان ها، اجنه و حتی جادوگران خوشحال بودند که روز دیگری فرا رسیده و دوباره میتوانند خورشید زیبا و حیات بخش را ببینند. اما در کل کره خاکی دو نفر وجود داشتند که از آمدن روز و رفتن شب ناراحت بودند. پیرمرد و نوه اش همیشه پرده های قصرشان را میکشیدند تا همیشه آنجا تاریک، ظلمانی و شبیه شب باشد.

لرد ولدمورت روی پاهای سالازار نشسته بود و از دست او صبحانه اش را میخورد.

لرد: پاپا بزرگ هنوز سیر نشدم چند تا لقمه دیگه میخوام
سالازار: ای بترکی. چقد میخوری؟ حیف نیست این اندام زیبا و اسکلتیت بدفرم بشه؟
لرد پشت چشمی نازک کرد و گفت: پاپا ... بزرگ ... لطفا!

اینجا بود که سالازار کنترلش را از دست داد و لرد ولدمورت را چنان بسمت دیوار پرت کرد که دیوار ترک خورد.

در این لحظه آنتونین دالاهوف دق الباب کرد و اجازه ورود خواست. لرد ولدمورت سریع خودش را جمع و جور کرد، با طلسمی اتاق را مرتب کرد و گفت: بیا تو آنتونین!

آنتونین که از جبروت و هیبت لرد وحشت زده شده بود نود درجه خم شد و گفت: ای جااااااااااانم

سالازار شیشکی بلندی کشید و گفت: اوهو! تام، چقد تحویلت میگیرن! یعنی تو همون نوه نازنازی خودمی؟!

لرد ولدمورت اهم، اهمی کرد و بسمت سالازار رفت و در گوشش طوری که آنتونین نفهمه گفت: پاپابزرگ این تن بمیره،جون مادرت جلوی مرگخوارام دیگه بیخیال شو. خب؟
سالازار: حالا چون خواهش میکنی باشه!
لرد: پس قول میدی؟
سالازار: آره قول میدم

سپس لرد ولدمورت بسمت آنتونین که بشدت تعجب کرده بود برگشت و گفت: جدی نگیر. بابابزرگ من یکم قاطی کرده، آلزایمر گرفته نمیدونه چی میگه!
سالازار: چی؟ چی گفتی؟

لرد ولدمورت بسمت سالازار برگشت و با بالا بردن ابرو قولش را یادآوری کرد. سالازار ساکت و آرام نشست و با خشم لرد را نگاه کرد.

لرد: خب آنتونین چیکارم داشتی؟
آنتونین: ارباب، یه کار فوری پیش اومده. در رابطه با گرینگوتزه.
لرد: آهان باشه بریم پس.

سالازار تنها شده بود و چون از دست لرد ناراحت بود با خودش غرغر میکرد. در همین حین ناگهان بلا و نارسیسا و پیرزن وارد اتاق سالازار شدند.

بلاتریکس: سلام بر سالازار کبیر!
نارسیسا: درود بر جد همه اسلایترینی ها!

سالازار: اوهو! چی شده اینقد منو تحویل میگیرید؟

بلاتریکس: ما همیشه برای شما احترام ویژه ای قائل بودیم.

سالازار: این خانم با شخصیت و محترم کیه که دنبالتونه؟

بلاتریکس: هوووم، این بیچاره رو تو خیابون پیدا کردیم، شنواییش خیلی ضعیفه. هر چی بش میگیم فک و فامیلت کجان که ببریمت پیششون اصلا نمیشنوه بخاطر همین فک کردیم شاید شما بتونید لطف کنید و سر ما منت بذارید و اون سمعکهای محترمتون رو چند ساعت بهش قرض بدید تا برسونیمش خونشون

سالازار: البته که میدم. این سمعکها که قابلی نداره.

بلاتریکس: چی؟ یعنی شما حاضرید سمعکهاتون رو که خیلی روش حساسید باین پیرزن بدید؟

سالازار: گفتم که بله!

یک ساعت بعد

سالازار: خب عزیزم نگفتی چند سالته؟
پیرزن: 65 سال
سالازار: وای چه مناسب، تقریبا همسنیم. منم 300 سالمه

بلاتریکس و نارسیسا: بابا سالازار بسه دیگه یه ساعته دارید فک میزنید بذار این پیرزنه رو ببریم خونش تحویل بدیم.

پیرزن: ننه جون خونم کجاست دیگه؟ از این به بعد قراره خونه من همینجا باشه. میخوام بگم ریموس جونمم بیاد و اینجا سه تایی با سالی جون زندگی کنیم :banana:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1389 03:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- بايد هر طور شده براش يه سمعك گير بياريم و الا نميتونه كمكمون كنه.
- سمعك از كجا بياريم آخه؟
- الان چه وقت پشمك خوردنه مادر؟ منو آوردين اين جا كمكتون كنم ميخوايد پشمك و قير بخورين؟
- اگه محفلي بوديم راحت يكي از سمعك هاي پشمك خرفت رو بر ميداشتيم ها! تو مرگخوار ها كه پيرپاتالي نداريم!
- مگه سالي جون مرده؟
- شما دو تا چي وزوز ميكنين مادر؟ پالي كيه؟ يعني چي كه گ.ه خورده؟ يه كم عفت كلام خوب چيزيه ها!
- اين هم ايده بود تو دادي؟ تو نميدوني سالازار چه قدر رو سمعك هاش حساسه؟
- اي بابا! يه جوري حرف بزنيد من هم بفهمم! من رو آورديد روح خونتون رو بگيرم يا اين كه رمزي حرف بزنيد با هم؟

بلاتريكس دهانش را روي گوش پيرزن گذاشت و فرياد زد: يه مشكلي پيش اومده، قبل از رفتن به خونه بايد يه جاي ديگه سر بزنيم و خواهشا شما هم با ما بيايد!
پيرزن كه خسته شده بود و حوصله هم نداشت شروع به كلاس گذاشتن كرد: نه ننه من ديگه ميرم! از اول هم نبايد اين كارو قبول ميكردم، حالا هم به اندازه كافي علاف شدم. من بايد برم و به كار هاي خودم برسم. آخه ميدونيد، پسر من...
- خانم خواهش ميكنم، ما اميدمون به شمسات، قول ميديم كه ديگه معطل نشيد. فقط خواهش ميكنم با بيايد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1389 10:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببخشید خانومها ، یه چند لحظه .

دو خواهر که انتظار چنین چیزی را نداشتند برگشتند و با تعجب به چهرهی سرد و محکم لوپین خیره شدن .

- شما خانوما با مادر من چی کار دارید این موقع روز !؟

همین که بلا می خواست جواب لوپین را بدهد پیرزن سریع گفت : هیچی نه نه می خواستم برم بازار خرید کنم این دخترارا تو کوچه دیدم گفتم که بیان کمک !

ریموس : از کی تا حالا اینا دخترای خوب و نیکو کاری شدن و به پیر زنا کمک می کنن !؟

بلا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و با صدای بلند گفت : از وقتی که سگای پشمالو هفتیر کش شدن !

در همین حین سیسی وارد معرکه شد تا بلکه بحث را عوض کند.

- بیخیال ریموس ما که این حرفا رو نداریم باهم مادر تو مادر منه مادر من مادر تو مادر بلا مادر منه مادر این خانوم مادر بزرگ تو مادر من مادر ماست مادر ما مادر تو مادر مادر بزرگت مثل مادر بزرگ خودم می مونه درنتیجه مرام ما مرگخوارا اجازه نمیده که یکی از مادرای خودمونو تنها بزریم موقعی که مشکل دار !

ملت :

ریموس که تقریبا قانع شده بود گفت : باشه خوب مشکلی نیست .

ریموس به ارامی برگشت و به سمت اتاقش راه افتاد که سیسی با خوشحالی گفت : خانوم جون کولی تونو بدین براتون میارم .

پیرزن ناگهان لبخند بر لبش خشکید و ریموس برگشت و با تعجب به کوله پشتی کهنه و مندرس روی دوش مادرش نگاه کرد .

سیسی هاج و واج به این صحنه نگاه می کرد و اشتباهش را نمی فهمید که ناگهان بلا به ارامی در گوشش گفت :

-گاگول اون کوله مادرشو می شناسه میدونه مادرش وقتی می خواد به روحا ور بره اونو ور میداره.

ریموس پوزخندی زد و ارام دستش را کنار گوش مادر ش بورد بعد سرش را نزدیک گوش پیرزن کرد , داشت وانمود می کرد که دارد درگوش پیرزن چیزی می گوید ولی از چهره پیرزن هویدا بود که ریموس کار دیگری می کند.

ریموس ستش را از روی گوش مادرش برداشت و به اتاقش بازگشت.

در راه

دو خواهر به شدت در تلاش بودند تا پیرزن را همراهی کنند ولی پیرزن تمام وزنش را روی دو خواهر انداخته بود.

- خونه نزدیک .
پیرزن در حالی که نفس نفس میزد گفت : چی مادر ؟! گونه ام نمناکه !؟
بلا : نه , داره میگه چیزی نمونده !
- چی مادر ؟ دیزی تمومه !؟

سیسی و بلا :

بلا : ای خدا اون ریموس بی همه چیز سمعکاشو ور داشته !

سیسی : بر پدر پدر ... ( در این صحنه یکی از عوامل پشت صحنه سریعا اقدام میکنه و با پا میره تو دهن سیسی که فحش نده )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1389 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سیسی و بلا اخمی کردند و به شانس بدشان لعنتی فرستادند .

بلا از پیرزن پرسید :

- خب ، حالا شما شخص دیگه ای رو نمی شناسید که بتونه به ما کمک کنه؟!

پیرزن کمی ابروهایش را بالا انداخت و بعد از اندکی فکر گفت :
- چرا. یکی توی خیابون وایت واتر بود ولی دو سال پیش مرد .

-

بلا نگاهی به خاهرش نارسیس که نگرانی در چهره اش موج می زد انداخت و همین موقع فکری به سرش زد .

بلا خودش را بر روی پاهای پیرزن انداخت و زد زیر گریه و تا می شد گریه کرد .

- خانوم جون شوهرت...جون بچه هات ...تو رو به هرکی دوست داری قسم ، نزار من و خواهرم یه شب دیگه با یه روح ملت آزار بخوابیم . جون هرکی دوست داری ...

پیرزن نگاهی حاکی از دلسوزی به بلا و سپس به نارسیس انداخت ، به زور خم شد و بلا را از روی پاهای خود بلند کرد و گفت :

- باشه ننه جون ، یه کاریش می کنیم ، معلومه که دختر خوبی هستی و خواهرت رو خیلی دوست داری . دخترم تو ازدواج کردی ؟

بلا اول کمی از این پرسش پیرزن جاخورد ولی وقتی به لرد فکر کرد گفت :

- اوهوم ، یه معشوق دارم

- حیف شد ننه ، خیلی به پسرم میومدی .

سپس پیرزن گفت :

- وایستید من برم به پسرم بگم که دارم میرم بیرون و ممکنه تا شب برنگردم ، بعدشم اسباب هام رو بر می دارم و با هم می ریم .

بلا و سیسی سرهایشان را به علامت مثبت تکان دادند و لبخند مصنوعی به پیرزن تحویل دادند .

پیرزن ابتدا به یک اتاق انباری مانند رفت و از میان کپه ای وسایل یک کوله پشتی خاک گرفته را برداشت و پس از تکاندن خاک کوله آن را روی پشتش گذاشت .

سپس به طرف در اتاقی رفت که می شد حدس زد در اتاق پسرش است .

در اتاق را باز کرد تا به پسرش خبر رفتنش را بدهد که بلا و نارسیس با عجیبترین صحنه ای روزشان مواجه شدند .
پسر پیرزن کسی نبود جزء ریموس لوپین . (پ.ن شخصیت سفید کم آوردم که تو این سنها باشه ، اگه خواستید تو پست بعدی عوضش کنید.)

دو خواهر هر دو برگشتند و به در اتاق که روبه رویشان بود پشت کردند و خود را منتظر نشان داند .

بلا رو به نارسیس گفت :
- این اینجا چیکار میکنه ؟
- پسرشه دیگه ، واسه همین نقشه هامون او سری لو رفت . پس کار این بوده .

در همین حال پیرزن به سمت آنها آمد و در حالی که به کولی اش اشاره می کرد گفت :

- واسایلم رو برداشتم بریم .

همین که سه نفری خواستند بروند ریموس با صدای مردانه اش از پشت سر به آنها گفت :

- ببخشید خانومها ، یه چند لحظه .

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1389/3/24 23:51:01
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1389 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه در یکی از خانه ها باز شد و پیرزنی با زنبیل خود از آنجا خارج شد.

نارسیسا با دیدن آن پیرزن گفت:شاید یه کار دیگه هم بتونیم بکنیم!
بلا با تعجب پرسید:چی گفتی؟

نارسیسا در حالی که هنوز به پیرزن خیره شده بود گفت: تو اسم اون فردی رو که بلد بود روح ها رو بیرون کنه میدونی؟

- نه بابا...چطور مگه؟

نارسیسا در حالی که دست بلا را محکم گرفته بود به سمت آن پیرزن راه افتاد و گفت:

- کارمون یکم مشکل میشه پس! ولی احتمالا اون پیرزنه ده سال پیش هم اینجا زندگی میکرده و اگه مشخصاتشو بگیم شاید بشناستش!

سپس بلافاصله گفت: ببخشید خانوم؟

پیرزن آهسته برگشت و گفت: بله؟

نارسیسا آهسته به بازوی بلا زد تا شروع کند ، بلا هم با دستپاچگی گفت:

- ببخشیسد خانوم ، شما فردی رو تو این محله میشناسین که بتونه با روح ها ارتباط برقرار کنه؟چند سال پیش همچین فردی اینجا بوده...اما آیا الانم اینجا هست؟

پیرزن اخمی کرد و گفت: شما رو به یاد نمیارم!

بلا با تعجب پرسید: منظورتونو نمیفهمم!

- بیاید تو...

سپس کلیدش را از زنبیلش درآورد و آنها را به خانه ی خود خواند ؛ بلا و نارسیسا با دودلی وارد خانه شد.

پیرزن با هر قدمی که برمیداشت گرد و خاک زیادی بلند میشد ، زنبیلش را به در آشپزخانه آویزان کرد و به دو مهمانش تعارف کرد که بنشینند.

بلا با دیدن سوسک مرده ای روی کاناپه از نشستن منصرف شد و گفت: خانم ما زیاد وقت نداریم! لطفا بگید چنین فردی رو میشناسید یا نه!

پیرزن اخمی کرد و با این کارش چین و چروک های زیادی روی صورتش پدیدار شد.

- راستش ، اون خانم منم!

بلا و نارسیسا با تعجب گفتند:اوه!

پیرزن ادامه داد: ولی من دیگه خیلی وقته این کارو کنار گذاشتم. بهتره برین سراغ یکی دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1389/3/24 15:33:59
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1389 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- ده سال پیش ؟
بلا شانه های خود را بالا انداخت و گفت : آخه فقط ده سال پیش بود که چنین موردی واسمون پیش اومده بود و ما فقط اونموقع به اون نیاز داشتیم . تو اونموقع تو ویلا نبودی .
نارسیسا با کلافگی و آشفتگی گفت : بلا ، باور من دیگه تحمل اینو ندارم که یه شب دیگه با اون ارواح هم خونه باشم !
- نگران نباش ! الان برو آماده شو تا بریم دنبال آدرس ! اگر پیداش کردیم که خوب ولی اگه پیدا نشد ، خودم حساب همشون رو میرسم !
با مشاهده ی چهره ی نارسیسا میتوانست متوجه شد که او درحال فکر کردن به موضوعی پیچیده بود !

یک ساعت بعد ...
خیابان بالدوین

دو زنی که با رداهایی بلند و درپیاده رو مشغول صحبت کردن بودند ، توجه همگان را به خود جلب کرده بودند . برای مردم عجیب بود که چرا آنان اینطور با صدای بلند به مشاجره با یکدیگر پرداخته بودند ...
- ببین سیسی ! روی همین تکه کاغذ اینو نوشته ! بهش توجه کن .
اینبار نارسیسا با دقت بیشتری یه کاغذ نگاه کرد ...

سرپایینی خیابان برادوی ، خیابان بالدوین

- خب ؟ باور کردی ؟
نارسیسا با عصبانیت چشمانش را از کاغذ برداشت و رو کرد به خواهرش و گفت : بلا ، توی اون جلسه ای که تو نبودی و رفته بودی ماموریت ، یکی از جاسوس هامون ، بهمون گزارش داد که این خونه یکی از مقر های محفلی هاست ! ارباب هم خیلی عصبانی بود از اینکه بعد از چندین سال ، ما تونستیم اون مقر رو کشف کنیم .
- چی گفتی !؟ ارباب بدون من برای شما جلسه گرفته ؟ من که به خاطرش سال ها تو زندان بودم ! من بودم که فقط دنبالش گشتم ! یعنی دیگه واسش اهمیتی ندارم ؟

- بلا ، الان جلسه مهم نیست ! اصلا مگه یادت نمیاد همین یه ساعت پیش ، قبل از اومدن به اینجا به من چی گفتی ؟ خودت بودی که بهم گفتی کسی که اومده و روح ها رو فراری داده ، قیافه اش مشکوک بوده ! از کجا معلوم که اون یکی از محفلی ها نبوده ؟

همچنان بلا با تعجب به خواهرش زل زده بود .
- مگه یادت نیست بعد از چندروز که من به ویلا برگشته بودم ، میخواستیم بریم ماموریت که در حین ماموریت فهمیدیم نقشه ی عملیات لو رفته ؟؟

بلا با حالتی که حاکی از سردرگمی اش بود ، گفت : حالا ... حالا باید چیکار کنیم ؟
- میتونیم بریم اونجا !
- بریم اونجا ؟
نارسیسا با قاطعیت پاسخ داد ...

- آره ، میریم اونجا و یه بار دیگه ازشون درخواست میکنیم که بیان روح ها رو فراری بدن . در ضمن میتونیم اینبار بعد از اینکه کارشون رو انجام دادند ، با هماهنگی لرد ، دستگیرشون کنیم ! ولی ...
- چیه ؟
نارسیسا با آشفتگی گفت : ولی یه مشکل داریم و اون اینه که پیدا کردن مقرشون خیلی خیلی سخته ! چون هیچ پلاکی توی کاغذ نیست ! ده سال پیش ایوان روزیه اونا رو پیدا کرد که همین پارسال ...

- یعنی منظورت اینه که دونه دونه در خونه ها رو بزنیم ؟
- فکر دیگه ای داری ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/3/24 14:19:12
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...