شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
کوییدیچ - روز - خون - توپ - جایگاه - شیرجه - پرواز - دریاچه - سقوط - ارشد
آن روز مسابقات كوييديچ مرگ بود. از زماني كه ولدمورت بر دنياي جادويي فرمانروايي ميكرد، مسابقات كوييديچ مرگ جايگزين كوييديچ معمولي شده بود.
روزهايي را كه اين بازي برگزار ميشد، روز خون ميناميدند و تيمي را كه سقوط ميكرد، از پيش نابود شده مي دانستند.
بر درياچهي سياه، با نسيم صبحگاهي موجهايي كوچك ايجاد ميشد. تا ساعتي ديگر كه بر درخشش خورشيد نيمه آشكار افزوده ميشد، بازيكنان دو تيم در ميدان بازي به مصاف هم ميرفتند، تا در جدالي سخت براي زندگي، مبارزه كنند و اين جدال با پرواز بر فراز زمين رنگ ميگرفت.
تيم "ارشد"هاي هاگوارتز مقابل تيم منتخب "درمسترانگ" كه در جايگاه نخست گروه خودش بود، با هم ميجنگيدند. مسابقهي خشني بود و اين مسابقه با شيرجهاي از سوي كاپيتان تيم ارشدها به درون فضاي بالاي محوطه و ضربهاش به توپ سرخ كوييديچ آغاز شد...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/4/22 11:57:09
در (روز )5 جولای پارسال علی که شاگرد مدرسه (ارشد)بود یک بازی مهم ( کوییدیچ )با اسلیترین داشت.وقتی وارد ورزشگاه شد همه ی صندلی های( جایگاه)همه پر بود.داور بازی سوت شروع بازی رازد و بازی اغاز شد.بعد از 30 دقیقه نتیجه ی بازی 50 به 0 به نفع اسلیترین بود.ناگهان علی برق اسنیچ را دید و (شیرجه ای )زیبا بر فداز (دریاچه ی) سیاه اغاز کرد.همین طور بالا و بالا می رفت.ناگهان چند موجود شنل پوش را در جلو و پشتش دید.هری کنترل جارویش را از دست داد و از فاصله ی 30 پا با سرعت (سقوط )می کرد و همه چیز تیره شد.وقتی چشمانش را باز کرد در بیمارستان بود و لباسش پر (خون )بود.از اون به بعد او دیگر( پرواز )نکرد. تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی جیمز پاتر در 1389/4/20 5:41:54 ویرایش شده توسط علی جیمز پاتر در 1389/4/20 5:47:07 ویرایش شده توسط علی جیمز پاتر در 1389/4/20 5:48:23 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/4/20 13:24:10
کوییدیچ - روز - خون - توپ - جایگاه - شیرجه - پرواز - دریاچه - سقوط - ارشد
این داستان واقعی است!
کوهستان "تسه شان" در فاصلهی چند کیلومتری دریاچهی "وون مینگ"، جایگاه معبد باستانی پسر ارشد بودا میباشد.
ساکنین منطقه بر این باورند، هر شخصی که پله های بیضی شکل و توپ مانند معبد را که از پایین کوه تا بالاترین نقطهی آن کشیده میشود طی کند به نیروی عظیمی دست مییابد که سبب میشود خون او از درون بجوش آید. در این حالت اگر وی از منقطهی ورودی معبد به طرف پایین کوه بپرد و به اصطلاح شیرجه برود، هر آرزویی که آن روز در دل داشته باشد و به آن عشق بورزد، برآورده میشود.
کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
در کتابخانه راه میرفت و به وقایع اخیر می اندیشید.روزنامه ای را باز کرد؛مطمئن بود حالش بدتر نمیشود.ولی به سرعت از کارش پشیمان شد. عکس دوستی که به تازگی مرگش را با چشمانش دیده بود، اولین صفجه ی روزنامه بود.نوشته ی زیر عکس محتوای دقیقی نداشت.به یاد گذشته های نه چندان دور افتاد. با سدریک به گردش های زیادی رفته بودند.اما سدریک هیچ وقت محبوب او نبود. روزه افتتاحیه ی مسابقات کوییدیچ را به یاد آورد. هری حتی زمانی که سدریک مدال گرفت هم او را دوست نداشت. اما درست زمانی که به او علاقه مند شد،مرگ به سراغ سدریک آمد و...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/4/17 19:29:58
کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
سه دوست قدیمی دوباره در پاتوقشان یعنی کتابخانه نشسته بودند و از آخرین گردششان در هاگزمید صحبت می کردند. هرمیون روزنامه پیام امروزی را که روی میز بود برداشت و شروع به خواندن اون کرد. ناگهان گفت : هی بچه ها این جا رو ببینید. هری و رون پشت هرمیون رفته و به محتوای روزنامه نگاه کردند. رون گفت : هی اینجا رو ببین تیم کوییدیچ محبوب من تو اولین مسابقه لیگ پیروز شده! هرمیون گفت : اون رو نمی گم که ! اینجا رو ببینین. این موسسه جادویی رو که می خواستن افتتاح کنند چند نفر شورشی هرج و مرج ایجاد می کنن و یه نفر هم کشته می شه. هری گفت : وای بازم خبر مرگ ! واقعا باید برای این حوادث اخیر به وزیر مدال لیاقت داد. هرمیون گفت : آره جدیدا وضع وزارتخونه خوب نیست. رون گفت : ولش کنین بابا! من که می خوام برم به خوابگاه ، شمام میاین؟ هری و هرمیون سری تکان دادند و سه نفری به سمت خوابگاه رفتند. ویرایش :
قدیما که می زدم سریع تر جواب داده می شد ولی الان ....
شما نیازی به تایید در بازی با کلمات ندارید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1389/4/16 17:34:52 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/4/17 19:29:34
مثل همیشه هرمیون در ( کتابخانه) نشسته بود و دنبال کتاب های ( محبوبش ) می گشت که هری با (روزنامه )ای که در دست داشت با عصبانیت وارد کتابخانه شد و روزنامه را روی میز نزدیک هرمیون پرت کرد ؛ هرمیون که ترسیده بود با صدای آرامی گفت : چی شده ؟ مگه تو الان با رون به ( اولین ) ( گردش ) سالانه کوییدیچ نرفته بودید ؛ پس این جا چی کار می کنی ؟ هری که صورتش را در هم کشیده بود و گویی می خواست گریه کند با حالتی غمناک گفت : خودت این روزنامه پیام امروز رو باز کن و ببین . به راحتی و بدون هیچ دلیلی نوشتن در مراسم ( افتتاحیه ) ی مسابقه ( مدال ) های جادویی عده ای از جوانان جادوگر که برای شرکت در مسابقه رفته بودند با ( مرگ ) روبه رو شدند و هنوز مشخص نیست این کار توسط چه افرادی صورت گرفته هرمیون که مات مانده بود با عصبانیت گفت : یعنی باز کار اون مرگ خوار هاست ولی پیام امروز به روی خودش نمی یاره ؟
تایید شد! دنباله دار نبود بهتر بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روژیا پاتر در 1389/4/15 15:50:30 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/4/15 17:41:44
کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
مردی ژنده پوش با چهره ای بشاش و کنجکاو سرش را روی یک روزنامه خم کرده بود و چنان با اشتیاق ان را برانداز می کرد که انگار در حالی نگاه کردن به محبوبش است , گویا محتوای روزنامه او را به شدت تحت تاثیر قرار داده بود ؛ پس به صفحه ای رفت که خبر به صورت کامل در ان شرح داده شده بود :
متاسفانه صبح امروز کتابخانه وزارت سحر و جادو بسته شد و دلیل ان هم مرگ وحشتناک و مشکوک یکی از کارکنان انجا اعلام شده , این کتاب خانه که سال هاست وزیر سحر و جادو برای افتتاح ان زحمت کشیده در اوایل فعالیتش در چند هفته اخیر دچار حاشیه های فراوانی شده از جمله , اولین گردش داخل کتاب خانه که با حضور رئیس وزارت سحر جادو انجام شد و به سو قصد به جان ایشان انجامید تا مرگ یکی از کار کنان ان که صبح همین امروز رخ داد , به خاطر این اتفاقات وزیر این کتاب خانه رو تا اطلاع ثانوی تعطیل اعلام کرد !
فرد به قتل رسیده به نام مایکل هریس از تحصیل کردگان هاگوارتز می باشد که دارای مدال افتخار کمک به مردسه و مدال برترین ارشد هم می باشد همچنین وی در خانواده ای مشنگ تبار ...
مرد با دهانی باز و چهره ای متعجب سرش را از روزنامه بلند کرد , به نقط ای نا معلوم خیره شد و دو باره به اسم برادرش که به قتل رسیده بود نگاه کرد!
تایید شد! سعی کن کوتاه تر بنویسی. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرد هزار چهره در 1389/4/15 1:05:33 ویرایش شده توسط مرد هزار چهره در 1389/4/15 1:11:27 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/4/15 17:43:10
بیحال و بیرمق برروی صندلی لق و رنگ و رو رفته ای در کتابخانه نشست.روزنامه ی آنروز را در دست گرفت و با بی تفاوتی محتوای آنرا از نظر گذراند. که ناگهان تیتری نظرش را بخود جلب کرد : " مرگ مشکوک ...،کارمند وزارت سحر و جادو،پس از برگزاری مراسم افتتاحیه ی جام جهانی کوئیدیچ! " احساس میکرد که چشمانش کمی گرم شده اند و آماده گریستن است. این اولین باری نبود که خبر مرگ یکی از دوستان محبوبش را میشنید! چشمان اشک آلود خود را بست تا شاید بتواند خاطره ی گردش اخیرش با او و حرفهایش را بیاد آورد. میدانست که کسانی که دوستش را به قتل رسانده اند دنبال اویند و او میبایست خود را از خطری که تهدیدش میکرد نجات دهد...!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ...!!! در 1389/4/13 17:39:07 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/4/15 17:42:17
کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
اولین گردش ماهیانه اش را پس از افتتاح کتابخانه ی محبوبش که در طبقه ی دوم قرار داشت آغاز کرد. از کنار قفسه ی مدال هایی که درون راهروی طبقه دوم قرار داشت گذشت و چشمش به تیکه ی روزنامه ای افتاد که کلمه ای عجیب با حروف درشت روی آن نوشته شده بود. خم شد و به آرامی روزنامه را برداشت. به آرامی زیر لبش کلمه ای که روی روزنامه نوشته بود را زمزمه کرد: «مرگ!». ناگهان ترسی که اخیرا پس از بیدار شدن از خواب داشت را حس کرد. روزنامه، کیف و تمام محتویاتی که همراهش بودند را روی زمین انداخت و شروع به دویدن کرد...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/4/15 17:41:40