-شما دوتا الان مردین؟
-بله ارباب!
-خوبه...یه لحظه احساس کردم آنتونین داره پلک میزنه.گفتم نکنه قدرت ویرانگر آواداکداورای ارباب کم شده.
لرد خوشحال از بجا گذاشتن دو جسد-که آمار بسیار خوبی برای آن روز سفید محسوب میشد-بطرف تختخوابش رفت.
آنتونین:ارباب چیکار دارین میکنین؟!

لرد سیاه با عصبانیت بطرف اجساد برگشت.
-مگه کوری؟دارم ردای خوابمو میپوشم.تو وقتی زنده بودی هم آیکیوت همینقدر بود.دیر میگرفتی.ببند اون چشمای نحستو.دارم لباس عوض میکنم.

آنتونین به فرمان ارباب چشمانش را بست.
بیست دقیقه بعد:
-آنتونین؟
-بله ارباب؟
-من خوابم نمیبره.
-براتون لالایی بخونم ارباب؟
-هوووم...ولی صداتو کمی نازک کن.اینجوری که بیشتر خواب از سرم میپره.یاد قیافه ایوان میفتم!
-چشم ارباب...اهم اهم...
محفل لالا،دامبل لالا... آمد دوباره،ارباب لالا
شب شد دوباره...پر زد ستاره...
ساکت باش دامبل، خوابیده محفل!
صبح روز بعد:
-آنتونین؟تو مطمئنی دیشب مردی؟شاید آواداکداورای من به هر دو نفرتون خورد و به همین دلیل نصفه عمل کرد....یعنی شما دوتا الان نیمه جون هستین...من الان باز حس کردم انگشت شصت دست چپت کمی تکون خورد.

آنتونین با دقت انگشتش را کنترل کرد.
-نه ارباب...حتما اشتباهی دیدین.مگه ممکنه شما بکشین و ما نمیریم؟من مردم.شک نکنین شما...اگه حاضرین برای صرف صبحانه پایین بریم.ساعت یازدهه.من ضعف کردم!

لرد سیاه نجینی را دور گردنش پیچید.
-هوم..حاضرم...بریم پایین.امیدوارم این محفلیها جسارت نکرده باشن قبل از جلوس ارباب شروع به خوردن کنن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج















رو لطفا نگاه كنيد....سوال داريد، ما در خدمتيم.

