جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا، ایوان و آنتونین دور میز کوچکی نشسته بودند و سر هر سه ی آن ها درون برگه ی کوچکی که روی برگه ی بزرگ تر خالی قرار داشت فرو رفته بود و سخت در حال تفکر بودند.

بلا قلم پر را از درون دهانش بیرون آورد و گفت: فکر کنم لااقل برای پیدا کردن جای اون سنگ، نقشه ی خوبی باشه!

برگه ی بزرگ تر را با دستانش نشان داد و گفت: بعدشم با یه نقشه ی کامل دیگه، سنگه رو کش میریم!

ایوان که از اعتماد به نفس بالای بلا تعجب کرده بود گفت: ولی من فکر نمیکنم به این راحتی که تو میگی باشه. از اونجایی که لرد گفت محفلم دنبالشه و از اون بدتر نگهبان هم محفلیه، کار برامون خیلی سخت تر میشه. اونا نگهبانو دارن، اگه الان که داریم حرف میزنیم بر نداشته باشنش خوبه!

آنتونین حرف ایوان را تایید کرد و گفت: اوهوم. به نظرم اول باید از شر اون نگهبانه خلاص شیم. طلسم فرمان خوبه؟

بلا سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد و گفت: اونا از اولم برای سنگ نقشه کشیده بودن، پس مسلما یه نگهبانی رو انتخاب کردن که به این راحتیا نشه گیرش انداخت.

ایوان آهی کشید و گفت: پس باید چی کار کنیم؟

آنتونین پیشنهاد داد: شناسایی جای سنگ الان مهم تره. بهتره تغییر شکل بدیم و وارد موزه شیم، اصلا دوس ندارم محفلیا متوجه ورود سه تا مرگخوار شن. این طوری ممکنه به خاطر اینکه ما هم سنگو میخوایم، سعی کنن هرچه سریع تر اونو ازمون دور کنن.

- فکر خوبیه. پس خودت برو سه تا مشنگو پیدا کن.

آنتونین بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد و از اتاق خارج شد. بلا به سمت ایوان برگشت و گفت: راهی به نظرت نمیرسه نگهبانه رو دور نگه داریم؟

- میشه با یه نوشیدنی مسموم، مریضش کنیم! اونوقت مجبور میشن نگهبانو برای مدتی جایگزین کنن. شاید شانس بیاریم و نگهبان بعدی مرگخوار از آب بیاد. یا حداقل یه غیر محفلی.

بلا با هیجان از روی صندلیش بلند شد و گفت: این عالیه.

ایوان که شگفت زده شده بود با لحنی عجیب گفت: چی؟ من شوخی کردم!

- منتظر چی هستی؟ زودباش بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 اردیبهشت 1390 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

یکی بود،یکی نبود،غیر از نجینی،تو خونه ی ریدل،هیچکی خواب نبود؛همه ی مرگخوارا ،دور میز غذا خوری،نشسته بودن و ایکس باکس بازی کردن لوسیوس و سوروس رو نیگا میکردن.ولی همین که لرد اومد،همه ییهو پریدن هوا و وسایل بازیو جمع کردن.
لرد بعد از اینکه گالیونای رد و بدل شده تو بازیو از لوسیوس و سوروس گرفت،با ابهتی که باعث سر گیجه ی بلا شد،روی تخت پادشاهیش جلوس کرد.
-یه مأموریت جدید واستون دارم.باید پاشین برین هاگزمید.کی داوطلبه؟
ملت مرگخوار:

لرد یه آه جیگر سوز()کشید و گفت:
-بلا،ایوان و آنتونین.میرین موزه ی هاگزمید،اونجا یه سنگه که بهمون کمک میکنه محفل رو نابود کنیم.باید اونو پیدا کنین و بر دارین بیارین.یادتون باشه که محفلی هام دنبال اونن تا مارو نابود کنن.
-خب ارباب نمیشه به آگوستوس یا آستوریا بگین بردارن بیارنش؟هرچی نباشه شهردارای هاگزمیدن.
-نه نگهبان موزه،یکی از محفلی هاس،ممکنه به وزارت خونه خبر بده.
-اوه اوه...پس تسترالتون شیش قلو زاییده.

لرد با اهمیتی به حرف رز نداد.
-برین و اون سنگو بیارین؛یه سنگه کوچیک و سیاهه،بیضویه و یه تسترال روش حکاکی شده.

لرد با یه چشم غره ی یه کوچولو ترسناک ادامه داد:
-در ضمن جن سازه،اگه یه خراش روش بیوفته...سالازار باید به دادتون برسه.

بلا،ایوان و آنتونین که سعی میکردن به چشمای اربابشون نیگا نکنن،از جاشون بلند شدن تا آمده ی رفتن به هاگزمید بشن.
لرد نگاش رو به ایوان دوخت و دستورش رو کامل کرد:
-راستی...هفتاد و دو ساعتم وقت دارین.بعدش دیگه به عنوان کسی که دستورای ارباب رو جدی نگرفته،معرفی میشین و بقیشم که خودتون میدونین...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 17 دی 1389 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ماجرای n پست خورده!

ارنی مک میلان نگهبان اصلی موزه جادو و تاریخ جادوگری هاگزمید هنگام گشت زنی متوجه مفقود شدن وسایل تاریخی و ارزشمند موزه می شود، بنابراین به سرعت بدنبال عاملین این جرم می گردد و تصادفا موفق به دستگیری دو دزد به نام های ماندانگاس فلچر و دزد بی نامی(؟) می شود، اما پس از بازجویی متوجه می گردد که اینان دزدان اصلی نیستند.

جستجو آغاز و دو دزد خلع سلاح شده هم مجبور به همکاری با ارنی می شود. سرانجام در یکی از دستشویی ها هر سه با مومیایی مواجه می شوند که وسایل دزدیده شده را به همراه اجسادی- احتمالا نگهبانان دیگر- از طریق توالتی با کشیدن سیفون به ناکجا آبادی در زیر زمین می فرستد.

مومیایی متوجه آن سه می شود و سعی می کند تا آنها را هم بکشد. در این گیر و دار، دزد دوم گرفتار می شود، اما ارنی و ماندانگاس موفق به فرار می شوند.

با این حال کنجکاوی ارنی و حرص به طلای ماندانگاش باعث می شود که آنها از فرار کردن منصرف شوند.

با جستجو سرانجام آن دو از راه دیگری سر از مکانی در آورند که ظاهرا برای پارتی سالیانه مومیایی ها آماده شده بود.

در انجا ارنی و فلچر با دیدن جنازه های متعدد که در لابه لایه جواهرات خود نمایی می کردند، می ترسند و تصمیم به فرار از آن محل را میگیرند.

در همان زمان دزد دوم – که با پیدا کردن چوب جادویی و با بکار بردن طلسم سیاهی، در هیبت یک مومیایی - موفق شده بود خودش را از چنگ مومیایی ها خلاص کند، به آن دو برخورد می کند.

حال هر سه نفر در یک فکر هستند و آنهم فرار از آن مکان جهنمی هستند...
-------------------------------------------------------------
پ.ن: لطفا این قضیه سوسک آبی را فراموش کنید! ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/10/17 11:48:00
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 29 آبان 1389 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ خوار باندپیچی شده، خیلی آرام و حساب شده چوبدستیش را کف دستش گرفت، چیزی زیر لب زمزمه کرد و لیوانی کف دستش ظاهر کرد. مرگخوار آرام لیوان را بالا آورد و ناگهان آن را روی لباسش گذاشت و گفت:

_ آهان پدرسوخـــــــــــــته گرفتمت!

ماندانگاس تا سوسک را دید، پشت ارنی پرید.

مرگخوار لیوان را روی زمین گذاشت و رو به آن گفت:
_ یا خودتو ظاهر میکنی یا کروشیو میخوری پدرسوخته! تا سه میشمارم پدر پدر سوخته! ... یک، پدرسوخته، ... دو، پدرسوخته ... ســــ

ناگهان لیوان ترکید و از داخل آن موجودی درآمد که هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد تا درنهایت به شکل یک زن که قلم پر تندنویسی در دستش بود درآمد.

ماندی: مـــــــــــــاع
ارنی:مــــــــــــــــــــــاع
مرگخوار: مـــــــــــــــــــــــعو

ریتا اسکیتر:

ارنی فکش را سر جایش برگرداند و به مرگخوار باندپیچی شده گفت:
_تو از کجا فهمیدی این سوسکه ریتا اسکیتره؟

مرگخوار: مثلا من یه جادوگرم اونم یه جادوگر مرگخوار! همیشه رد جادو رو حس میکنم، پدرسوخته.

سپس ارنی رو به ریتا کرد و گفت:
_ ریتا تو اینجا چیکار میکنی؟ دوباره فضولیت گل کرده؟

ریتا:
_ دقیقا! برای تهیه گزارش اومدم. فک کن چه گزارشی میشه. روی صفحه اول پیام امروز: مومیایی های زنده و جواهرات باستانی!

ماندی: وایسید ببینم، ما نفهمیدیم این مرگخوار باندپیچی شده کیه؟

مرگخوار: این جزو اسراره، نمیتونم بگم پدرسوخته!

ارنی: در حال حاضر مهمتر از این قضیه اینه که ما چهارتا آدم گنده چطوری از بین این همه مومیایی زنده که اگه پیدامون کنن زنده زنده مومیاییمون میکنن فرار کنیم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 28 آبان 1389 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه ای میشد که هر دو در پشت یکی از ستون های تالار مشغول دید زنی محوطه پارتی بودند.

در حالیکه دزد بخت برگشته دوم، بیهوش توسط چند مومیایی برای عمل قربانی شدن برده میشد، باقی گروه مومیایی ها در دسته های فشرده مشغول دادن انواع حرکت و فیگور های عجیب به بدن بانداژ شده ی خود بودند. گروهی تکنو می رفتند، گروهی بیریک و گروهی هم موزامبی!

ماندانگاس بار دیگر تصادفا چشمش به مومیایی بدون باند افتاد و برای لحظه فراموش کرد برای چه کاری دائم از پشت ستونی به پشت ستون دیگری می روند.
- پدرسوخته چه رقصی میره ها! اُوخ... خب بابا...حالا چرا میزنی!!؟

ارنی به انتهای سالن مقابل اشاره کرد و گفت:
- خاک بر اون سرت که به جای نجات دوستت، چشم چرونی می کنی... اونورو نگاه کن!

چشمان ماندانگاس اول از شدت بهت و بعد حرص گرد شد. دیگر هیچ چیز و هیچ کس، جز آنچه که یک عمر در آرزویش میسوخت نمی دید.

کوهی از جواهرات در آن سوی تالار بر روی هم انباشته شده بود. گنجینه ای که فقط شامل اشیای گمشده موزه نمی شد.
ناخوداگاه برخاست و بدون در نظر گرفتن موقعیتی که در آن بودند به سمت جلو خیز برداشت.

-اوه... طلا... پول... ای جان، ثروت! بابا، عشق و حال!

- دیونه! چیکار میکنی!!! بِتُومَرگ سر جات! احمق جون درست نگاه کن!

- مگه جز طلا چی رو باید ببینم...اوخ! نزن لعنتی!
صدا در گلویش گیر کرد.
- اوه خدای من!

جنازه های متعددی که معلوم نبود از کجا آورده شده بودند در میان انبوه طلاها به چشم می خورد.

ارنی وحشت زده گفت:
- ام... می...میدونی، نظرم کاملا عوض شد! قبل از اینکه خودمون قربانی بعدی بشیم، بایستی برگردیم بالا!

هنوز جمله اش تمام نشده بود که برقی آبی رنگ که احتمالا همان سوسک کذایی بود از جلویش گذشت و بلافاصله ماندانگاس در حالیکه چهره اش از شدت ترس همچون مرده ها شده بود، به ارنی آویزان شد.

-

-

- مرض! خفه میشید یا خفتون کنم! دِمیگم ساکت شین! ای بابا الانه که لو بریم... منم دزد دوم!

ارنی به هیبت باندپیچ شده نگاه کرد و با لکنت گفت:
- د...د.. د.. دزد دوم... محاله! اگه تو اونی، پس اونی که اونجا بستنش، کیه؟!!

ناسلامتی من جادوگرما! بعد از اینکه اون یارو باندیه منو پرت کرد داخل چاه، وقتی چشممو باز کردم دیدم میون چندتا از جسدای ولرمم! بلافاصله شروع کردم دنبال یه وسیله ای برای دفاع از خودم، که چشمم افتاد به یه چوب جادوی نیمه شکسته! و خب معلومه دیگه، تونستم با جادو یکی از اون مجسمه هایی که اونجا افتاده بود رو موقتا تبدیل کنم به جسد خودم!

ارنی نگاهی موشکافانه به دزد دوم کرد و گفت:
بذار ببینم این جادو که نه تنها جزو جادوهای سیاهه، بلکه... صبر کن ببینم... از این جادو که فقط مرگخوارها با خبرن!

ماندانگاس که تا اون موقع ساکت بود ناگهان خودش را وسط انداخت و رو به دزد دوم گفت:

-لعـ..لعنت بــ...ب...به تو! چقده منو ترسوندی! همیشه تو باید یه جورایی منو زهرترک کنیا. اصلا این باندا چیه دور خودت پیچوندی... ام... چیزه...حالا که همومون سالمیم، بهتره بجای این حرفا زودتر از اینجا جیم شیم! تازه من چوب جادو هم ندارم!

اما ظاهرا ارنی کوتاه بیا نبود. قدمی به جلو برداشت و چهره به چهره ی دزد دوم ایستاد و گفت:
- تو کی هستی؟!

در همان لحظه سوسک آبی رنگ بار دیگر ظاهر شد و درست روی لباس دزد دوم نشست!



-----------------
پ.ن: واقعا دزد دوم چه کسی است؟ چه ارتباطی با سوسک کذایی دارد؟ و چطور از جادویی خبر دارد که تنها مختص مرگخواران است؟!! و در نهایت، ایا این سه می خواهند فرار کنند و یا اینکه راهی برای از نابودی ( و یا شاید به خواب برگرداندن) مومیایی ها پیدا کنند!
جواب همه این سوالات شاید در پست های بدی داده شود!

* بتومرگ: همون کلمه بشینه، منتها با لحن تند وخشن و کمی بی ادبانه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/8/28 19:54:11
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/8/28 19:54:13
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 23 آبان 1389 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخه بابا چرا میشینی این فیلمای پلیسی رو میبینی؟ بیا برگردیم. دیگه فکر کنم مومیاییه همه ی باند هاشو باز کرده
ارنی جواب داد: بدبخت بی شعور اگه الان برگردیم که ما را هم مومیایی میکنن. تازه مگه اون یارو بی نام و نشانه رفیقت نبود؟ الان مومیاییش میکنن.
ماندی گفت: جهنم... چیکار کنیم دیگه... واسه رفاقت جون میدیم.
- پس زود باش.
وقتی وارد سالن اصلی موزه شدند ناگهان از سمت راستشانسوسکی پرواز کنان عبور کرد.
ارنی با صدایی آرام گفت: زود باش بی سر و صدا دنبالم بیا. یادت باشه مومیایی ها توی موزه اند. اگه صدات در بیاد تموم میشیم.
از راهروی کوتاهی عبور کردند و به بخش مصر باستان رسیدند. از سمت راستشان سوسکی از پشت یکی از اهرام ثلاثه بیرون آمد و مثل بز سرشو زیر انداخت و رفت.
ارنی و ماندی خیلی آرام به تابوت جهانبخش سلطانـ . . . ببخشید، آمنحوتب دوم نزدیک شدند.
وقتی به تابوت رسیدند دیدند که دوباره اون سوسک بی شعور روی تابوت نشسته.
ارنی که دیگه اعصابش خرد شده بود با یه حرکت پا سوسک را له کرد و صدای بلندی در سالن پیچید.
- کیــــــــــــــــــــــــــه؟کیـــــــــــــــــــــــه؟
این صدای ماندی بود که خیلی بلند تر از صدای له شدن سوسک در موزه طنین انداز شد.
در همان لحظه نیروهای S.W.A.T مومیایی ها با باندهایی مشکی از در و دیوار مثل مور و ملخ پایین ریختند و با چک و لغت(منظور همان لگده) به جان آن دو افتادند.
.:دقایقی بعد در کلانتری مصر باستان:.
یک مومیایی با باند های سبز زیتونی مشغول استنطاق متهمین بود:
پدر سوخته ها از موزه ی ما دزدی میکنید؟ میخواهید در چنین شب مهمی در موزه اخلال ایجاد کنید که ما را بی کفایت جلوه بدهید؟ بدهم پدر پدر پدر پدرسوختیتان را در بیاورم؟ پدر سوخته ها!
ارنی که ترس بَرَش موستولی شده بود گفت: نـ..نـ..نه والا. مـ...مـ...من خودم نگهبان موزه بودم.
-پدر سوخته به مجری قانون دروغ میگویی؟ بدهم پدر پدر پدر پدرسوخته ات را در بیاورند؟
در این لحظه ماندانگوس با لبخندی بر لب کارتی را با زاویه ی 37 درجه طی یک پرتابه ی مایل با سرعت اولیـ ...(آخ ببخشید، امروز صبح تا حالا داشتم فیزیک میخوندم قاطی کردم) کارتی را روی میز مومیایی انداخت.
مومیای نگاهش بر روی کارت لغزید و پس از لحظاتی صورتش ابتدا به رنگ سفید بعد قرمز و در آخر نیز سبز در آمد تا پرچم مقدس ایران تشکیل شود.
-قربان.... چرا زودتر نفرمودید... خیلی عذر میخوام... همه ش تقصیر این سوات های پدرسوخته ست. الان میدهم پدر پدر پدر پدر سوخته ی همشان را در بیاورند.
ارنی با تعجب رو به ماندی کرد. او هم خم شد و در گوشش چیزی زمزمه کرد که به گوش ما فقط چند حرف "ا"،"ط"،"ل"،"ا" رسید و ما هیچ چیز، تاکید میکنم، هیچ چیزی متوجه نشدیم...
-ماندی رو به مومیایی کرد و گفت: زود باش بگو ببینم امشب اینجا چه خبره؟



ارنی عزیز متاسفانه بنظر می رسه که شما سوژه را کمی! منحرف کردید. بنابراین با عرض پوزش این پست در نظر گرفته نمی شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/8/28 19:41:40
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1389 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- نــــــــــــــــه!

صدای فریادی ارنی و ماندانگاس را به خود آورد و سریع پشت ستونی پنهان شدند.

دزد شماره ی دو توسط دو مومیایی در حال آورده شدن به وسط میدان بود!

ارنی و ماندی با چهره هایی بهت زده به او خیره شده بودند که احتمالا تا دقایقی دیگر تبدیل به مومیایی میشد.

دزد دوم با وحشت مدادم در حال جیغ کشیدن بود و در این میان زنجیری طلایی رنگ که به پیراهنش چسبیده بود ، در پشتش آویزان بود.

- اون چی بود؟

ماندی با تعجب پاسخ داد: مومیایی!

ارنی به دزد دوم اشاره کرد و گفت: نه منظورم اون چیزیه که به دزده آویزونه.

ماندی کمی سرش را بیشتر از پشت ستون بیرون آورد و گفت: خب که چی؟

- برات آشنا نیس؟ مطمئنم اونو یه جایی دیدم!

ماندی که چشم هایش هنوز دزد شماره ی دو را دنبال میکرد با ترس گفت: تو این وضعیت این چه اهمیتی داره؟

ارنی با دست سرش را فشار داد و به آرامی خطاب به خودش گفت: فکر کن ... فکر کن ... اون کدوم یک از وسائل موزه س؟

با خارج شدن این حرف از دهان ارنی ، ماندانگاس بلافاصله گفت: درسته اون همون گردنبندیه که به تابوت یکی از جادوگرای مصر وصل بود. یادمه برا دزدیش اومده بودیم.

و با تاسف آهی کشید. ارنی دست ماندی را گرفت و گفت: قبل از اینکه اون مومیایی شه باید بریم. حتما اون تابوته نشونه ایه.

و از آنجا خارج شدند. همان لحظه سوسکی پرواز کنان از روی ستون پرید و ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1389 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنی و ماندی رفتند و رفتند و رفتند. بازم رفتند و رفتند و همچنان میرفتند که ناگهان ماندی با آن عقل ناقصش ایستاد و بفکر افتاد. حالا شما پیدا کنید آی کیوی ارنی را!

ارنی همچنان به رفتن ادامه میداد ولی وقتی فهمید ماندی همراهش نمی آید برگشت و به ماندی گفت:
_چرا وایسادی دزده؟

ماندی:_ دزده اسم داره! بخاطر این که ما دقیقا یک ساعت و چهل و پنج دقیقه است که داریم دور خودمون میچرخیم. یعنی تو متوجه نشدی؟

ارنی: نه!

ماندی: اگه میدونستم این موزه همچین نگهبانی داره، زودتر میومدم دزدی!

ارنی: ببند دزده! پس حالا چه کار کنیم.

ماندی: اون سوسک بالدار نورانی رو نگاه کن. داره پرواز میکنه و به بالا میره. اینجا خیلی تاریکه چیزی مشخص نیست ولی حتما اون بالا یه راهی هست.

ارنی و ماندی در آن تاریکی خفقان آور، کورمال کورمال به کنار دیوار و لوله های آن قسمت نزدیک شدند و بسختی متوجه شدند یک نردبان برای بالا رفتن از آن جا تعبیه شده. بعد از اینکه از نردبان بالا رفتند محوطه ای نورانی را از دور دیدند که صداهای دوووووووپس ... دووووووووپس، از آن جا شنیده میشد.

ماندی گفت فک کنم اینجا همون قلب تپنده ایه که مومیائیه گفت!

بعد از چند دقیقه دیگر پیاده روی، به محوطه نورانی وسیع رسیدند و در کمال تعجب، هزاران مومیائی را دیدند که با آهنگ دوووووووووپس دووووووووپس بالا و پایین میپریدند.

ارنی: فک کنم اینجا مومیائی پارتیه.

ماندانگاس: آره درسته، مااااااااااااااااااادرجان، اون مومیاییه رو ببین همه نوارهای دوربدنشو باز کرده

ارنی: اهه! خجالت بکش دزده!

ماندانگاس دورخیز کرد تا بسوی مومیائیه بپرد ولی ارنی بسختی او را عقب کشید و به او فهماند که ممکنه این کار خطرناک باشه و به قیمت جانشان تمام بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آبان 1389 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ماندانگاس شروع كرد دور اتاق چرخيدن و بررسي كردن وضعيت. اما ارني يك راست رفت طرف دري كه اون طرف اتاق بود. اول گوشش رو چسبوند بهش بعد سعي كرد از سوراخ كليد چيزي تشخيص بده و بعد، خودش رو راحت كرد و در رو كامل باز كرد.
در اين حين، ماندانگاس نظرش به كف زمين جلب شده بود:
- به جان مرلين، اين جا يه چيزي هست..
اون ور، ارني تو تاريكي اتاقه خيره شده بود و كم كم داشت چشماش به تاريكي عادت مي كرد: جيـــــــــــــــــغ!!
-مامان جونم. موميايي كجايي؟ من رو ببر لطفا، عزيزم! من رو ببر ...
فقط همين يك حركت ازش ديده شد. ماندي پريد و ارني خشك شده رو كشيد عقب و جيــــغ كشان تلاش بيهوده اي براي بستن دره كرد. در تكون نمي خورد. موجودات خوشگل اون ور در هم پاكشون و شكم كشون، خودشون رو داشتن مي رسوندن.
پس ولو شد رو زمين و سعي كرد دستگيره اي كه رو زمين ديده بود رو بكشه بالا يا حالا هرچي. يهو يه صدايي تو اتاق پيچيد:
-سوال اينه: بهترين آرايش پيرايش مو در قرن بيست و يكم چه مي باشد؟
- كچليت!
تا اين از دهن ماندانگاس پريد بيرون، دوتايي پرت شدن تو دريچه. و تاپ، افتادن روزمين سنگي. ارني همون طور كه دراز به دراز افتاده بود: از كجا فهميدي؟ به هيچ عقلي كلا نمي رسيد.
ماندي كه چوبدستي اش رو مي كوبيد اين ور اون ور تا بلكه مثل فيلم هاي مشنگي كه تلوزيون ها رو راه مي اندازن، براي اين هم مفيد واقع بشه و رضايت بده يه نوري ازش بزنه بيرون:
- اتاق نگهبانيه پر از عكس اسمشو لطفا نبر بود! در حالت هاي مختلف! نمي دونم اون شيطون چطور تونسته بود اون همه ژست و حالت جمع كنه. حتي يه دونه بود دم دست به آب كه لرد ابروهاش تو هم مي ره و شيكمش رو مي چسبه. بعد همين جوري طلسم مي زنه بيرون از چوبدستي اش...
- خب، چه جالب! اينقدر حرف نزن! اين جا رو نگاه كن!
جلوشون چند تا تابلوي راهنما بود كه يكيشون به يه مجموعه ي پيچيده ي لوله در جلو روشون اشاره مي كرد. روش نوشته شده بود: لوله ي فاضلاب مسير مستقيم. معروف به راه موميايي.
-به نظر مي آد مي تونيم بفهميم مومياييه چه غلطي دقيقا مي كرد!
لوله ها همين جوري جلوشون ادامه داشتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همین نزدیکی شاید منتظر ماست
یک جاده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آبان 1389 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دزد دوم با ترس آب دهانش را قورت داد و گفت:هان!؟
مومیایی که انگار منتظر این جمله بود با عصبانیت و پرخاش گفت:هان و زهر فلوبر!من ده ساعته اینجا وایسادم هی میان میگن هان هان هان؟هان و درد!

ارنی با تعجب توام با ترس به مومیایی گفت:آخه مگه تو اون چاه کوفتی چه خبره که صف میکشن براش!
چشم های مومیایی برق زد و گفت:همه خبر ها اون جاست!همه دلشون میخواد برای یک بار هم که شده برن اونجا رو ببینن!اونجا قلب تپنده موزه است!

مانداگاس که چیزی نمونده حالش بهم بخوره با حالت تهوع میگه دلشون میخواد برن اون تو رو ببینن؟زرشک!شخصا هیچ علاقه ای ندارم برم همچین چیزی رو ببیننم!قلب تپنده چه حرفا!

مومیایی که راضی به نظر نمیرسید گفت:شماها دیگه شروع نکنین،من حوصله اضافه کاری ندارم!
دزد دوم که آرزو داشت زودتر از بحث چاه مرلینگاه خارج شوند گفت:اضافه کاری چیه؟
مومیایی لبخند شیطانی زد و گفت:فکر میکنی اون چندتا جسد ولرم! که چند لحظه پیش اینجا بودن خودشون ولرم شدن؟کلی تلاش کردم جسدشون کردم و به زور فرستادمشون با اولین سیفون اون تو!انگار باید برای شما هم اضافه کاری کنم!

ارنی و دو بخت برگشته همراهش به سختی آب دهانشان را همزمان قورت دادند و فریاد کشان به سمت خارج مرلینگاه فرار کردند.مومیایی در حالی که نوارهایش در اطرافش تاب میخورد به دنبالشان راه افتاد.
دزد دوم بی نام و نشان با ترس فریاد زد:زود باشین بریم یه جا پناه...خرت خرتتت خرتتتتتتت!

مانداگاس به عقب برگشت تا ببیند دلیل قطع شدن فرکانس های همکارش چه بود که با صحنه ترسناکی رو به رو شد!مومیایی دزد را از گردن گرفت و با یک پرتاب از راه دور وارد چاه مرلینگاه کرد!
مومیایی:ایییییینه پرتاب 6 امتیازی!

ارنی و مانداگاس که حالا تنها بودند همان طور که از دست مومیایی ورزشکار! فرار میکردند دنبال جایی برای مخفی شدن میگشتند.همان طور مومیایی زوزه کشان پشت سرشان در حال رجز خواندن بود دانگ نگاهش به سمت در نیمه باز بخش 14 موزه جلب شد.دانگ دست ارنی را گرفت و خودشان را به درون اتاق پرت کرد و در را بست.

...هوفففف نجات پیدا کردیم!
مومیایی از پشت با عصبانیت به در میکوبید و فریاد میزد:بیاین بیرون،قول میدم درد نداشته باشه!
دانگ نگاهی به ارنی انداخت و گفت:حالا چیکار کنیم؟
...باید ببینیم این چیه!یه جوری سر به نیستش کنیم!بعدم دلیل همه اینا رو پیدا کنیم!
دانگ: چقدر کم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!