جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 25 فروردین 1390 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه تصمیمش را گرفت. از پله ها پایین رفت و پشت در سالن اصلی ایستاد. پس از لحظه ای مکث در را با شتاب باز کرد و قبل از اینکه کسی بتواند عکس العملی نشان دهد همه را بیهوش کرد.

بعد از شستشو دادن حدود 10 نفر

فقط 20 دقیقه گذشته بود.لرد سیاه هنوز مشغول بود. بالای سر لودو رفت و با طلسمی همه ی مواد داخل معده اش را بیرون آورد. چیزی نبود جز اسید معده اش و استیک آن روز ظهر. به سراغ روده ی باریکش رفت. چیزی نبود جز آنزیم های لوزالمعده. و در روده ی بزرگ هم چیزی نبود.

نفر بعدی. تکرار همه ی مراحل.

نفر بعد. و نفر بعدی.

- بلا!!!

بلا سریعا وارد اتاق شد. پس از اینکه لرد سیاه مطالب را با بلا در میان گذاشت ، بلا سریعا به سراغ کتاب های دبیرستانش رفت تا بفهمد غذا بعد از معده و روده به کجا می رود و بعد از حدود یک ربع برگشت.


- ارباب، مثل اینکه اون سم وارد خونشون شده. یکم دیر اقدام کردین.

- کروشیو! ارباب همه ی کاراش سر وقته!!

- بله... منظورم این بود که اونا یه کم زود جذب کردن سما رو...

- حالا باید چیکار کنیم؟

- هیچی... باید مث نوزادایی که زردی میگیرن خونشونو عوض کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 25 فروردین 1390 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد کمی فکر کرد و در آخر گفت:
-بلا بیا بشین بغلم می خوام یه چیزی بهت بگم!

بلا 90 درجه خرخید و در حالی موهایش را با چوبدستی صاف می کرد گفت:
-من پیش تو نمی شینم ... تو کثیفی ... اگه می خواهی پیشت بشینم اول برو حموم

لرد چوبدستشی را بیرون آورد و در حالی که می خواست یک آواداکادورا نصیب بلاتریکس کند ، یادش آمد که باید مرگخوارانش را بازگرداند نه اینکه آن ها بکشد.

دوان دوان به سمت حمام رفت و بعد از پنج دقیقه برگشت. در اتاقش را باز کرد و با صحنه ی عجیبی مواجه شد.

بلاتریکس نجینی را به عنوان طنابی ، دور پرده پنجره بسته بود و هر از گاهی که نجینی صدا می کرد ، یک اوردنگی نصیبش می کرد.

ولدمورت داشت با عصبانیت خفه می شداما کار اشتباهی نکرد و پیش بلاتریکس رفت و کنارش نشست.

دستش را دور گردن بلاتریکس انداخت اما بلاتریکس دست او گرفت و کنار زد.

-بی ادب

ولدمورت دیگر صبرش تمام شد و یک بیهوش کننده به طرف بلا فرستاد و بعد با طلسم هایی پیچیده معده اش را تخلیه کرد.

نیم ساعت بعد

بلاتریکس بالاخره بیدار شد و با دیدن ولدمورت بالای سرش شکه شد.

-مای لرد شما چرا اومدین اینجا می گفتیم خودم می اومدم خدمتون

ولدمورت لیخندی زد و گفت:
-به اطرافت نگاه کن ببین اینجا اتاق کی هست؟!

بلا متوجه شد. از تخت بلند شد و در حالی که پای ولدمورت را می بوسید ، از او معذرت می خواست.

ولدمورت پایش را عقب کشید و گفت:
-مرخصی

بلا با سرعت از اتاق خارج شد و ولدمورت را که حالا در حال این فکر بود که چطوری می تواند دیگر مرگخوارانش را هم به حالت اولشان برگرداند ، تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 24 فروردین 1390 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعاتی بعد – خانه ریدل:

ملت مرگخوار گوشه و کنار خانه ی ریدل افتاده بودند و اثری از کوچک ترین تکانی در میان هیچ از آن ها نبود. دقایقی به همین وضع گذشت تا اینکه لرد بالاخره از اتاق خودش بیرون آمد و با دیدن مرگخواران بیهوشش نا امید شد.

- یه مشت مرگخوار ضعیف دور خودم جمع کردم. نگاشون کن ، هنوز به هوش نیومدن!

لرد دست از انتقاد کردن از مرگخواران برداشت و بر روی تنها مبل خالی نشست و در فکر فرو رفت.

- " تونل – ریش دراز – محفل – خانه ی ریدل! "

لرد سعی می کرد تا ربط خودش با این کلمات را در این مدت زمان کوتاه کشف کند.

- " توی تونل گیر کردیم ... بعدش سر از محفل در آوردیم ... در نهایتم اینجا ظاهر شدیم! "

لرد با دیدن روفوس که بر روی مبلی ولو شده بود عصبانی شد و خطاب به او گفت: وقتی به هوش بیاین اولین کسی که به حسابش میرسم تویی!

صدای عقربه ی بزرگ ساعت نشان از گذشتن نیم ساعت از حضور لرد در سالن میداد و بدن بی جان مرگخواران کم کم قوای خود را بدست می آورد و مرگخواران در حال به هوش آمدن بودند.

روفوس که زودتر از همه به هوش آمده بود ، با دیدن لرد قیافه ی نارضایتمندانه ای به خودش گرفت و گفت: باز این کچل دماغ عملی جلومون ظاهر شد.

لرد بدون معطلی طلسمی روانه ی روفوس کرد و او دوباره مثل قبل بر روی مبل افتاد و بیهوش شد. لودو که شاهد بیهوش شدن روفوس توسط لرد بود ، بلند شد و به لرد گفت: ارباب شما حق نداشتین اونو این طوری کنین!

لرد با حرکاتی ماهرانه چوبدستی را درون دستانش تکانی داد و با بیخیالی گفت: حقش بود ، نکنه تو هم میخوای؟

لودو با عصبانیت و بدون توجه به لرد از آنجا خارج شد.

چند روز بعد:

لرد در اتاق خودش کنار نجینی نشسته بود و به تنها چیزی که فکر میکرد رفتار عجیب مرگخواران شده بود. آن ها دیگر مثل همیشه نبودند و لرد به راحتی قبل نمی توانست آن ها را تحت کنترل خود بگیرد.

لرد دستی به سر نجینی کشید و گفت: نگران نباش ، من هنوزم مرگخوارانی رو دارم که کوچک ترین شکی نسبت به من بهشون راه نداده. بوسیله ی اونا میفهمم این مرگخوارا چرا یه ذره عجیب شدن.

در باز شد و بلا در آستانه ی در نمایان شد.

- از کی تا حالا بدون در زدن وارد اتاق ارباب میشی بلا؟

بلا دستی به موهایش کشید و گفت: شما گفتین بیام و منم اومدم.

نجینی فش فشی کرد ، فش فشی که نشان از بروز تحول در بلا نیز میداد ، تنها امید لرد برای یافتن مشکل بلا که وفادارترین مرگخوارش است بود و حالا او نیز به جمع دیگران پیوسته بود. اینبار باید خودش دست به کار میشد و فکری به حال مرگخواران میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 22 اسفند 1389 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

محفلی ها با نقشه ای لرد و مرگخوارا رو در تونلی حبس میکنن و بعد اونا رو به آزمایشگاه محفل انتقال میدن.بعد از بستن دستها و پاهاشون معجون عجیبی رو به خورد روفوس میدن...
______________________________________


روفوس چند دقیقه در حال لرزیدن بود.لرد وحشتزده به مرگخوار رنگ پریده خیره شده بود.
-میگما...من تازه صبحانه خوردم.چیزی میل ندارم.شما لطف کنین فقط به اینا معجون بدین.

لرزش روفوس بالاخره متوقف شد...چشمانش حالت بهت زده ای پیدا کرد...مینروا دستهای روفوس را باز کرد ولی همچنان چوب دستیش را بطرف او گرفت.روفوس چشمانش را مالید.طوری که انگار تازه از خواب عمیقی بیدار شده...نگاهی به اطرافش انداخت و لرد سیاه را در نزدیکی خود دید.چهره اش را در هم کشید...
-کچل بیریخت!این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی؟چرا پوستت این رنگیه؟کلا میدونی آفتاب چیه؟واه واه...

مرگخواران از زیر کیسه زباله شروع به اعتراض کردند.
-این با کیه؟
-ما فقط یه کچل اینجا داریم و اونم اربابه!
-یعنی به ارباب توهین کرد این نمک نشناس؟

دامبلدور و مینروا با خوشحالی به هم تبریک گفتند.دامبلدور به مقابل جمع برگشت و شروع به سخنرانی کرد.
-خب...نتیجه سالها تلاش ما این معجون فوق العادس که به زودی همتون طعم اونو خواهید چشید...همتون بجز تام!متاسفانه به دلیل نفوذی که در وزارت سحرو جادو پیدا کردین کشتن تام و دار دستش در غیر زمان جنگ ممنوع شده.ما مدتها فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که تنها نقطه قوت اسمشونبر مرگخواراش هستن و اطاعت بی قید و شرط اونا...بنابراین باید راهی برای جلوگیری از این اطاعت پیدا میکردیم.این معجون به شما کمک میکنه چهره واقعی اربابتون رو ببینین و طبیعتا ازش متنفر بشین.ضمن اینکه کمکتون میکنه شجاعت این رو پیدا کنین که حقایق و نظرواقعیتون رو بدون ترس و مستقیما به خودش بگین...مینروا...به همشون معجون بده و بعد آزادشون کن که برگردن خونه ریدل...به زودی اثری از قدرت و ابهت اسمشو نبر باقی نمیمونه و ما میتونیم مقتدرانه شکستشون بدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 8 اسفند 1389 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد: آه! اشتباه دیدی اون نور ازون جا نیس، اون نور داره از کله ی مبارک اربابتون ساطعــ..چی گفتی؟ نور؟ اوه! دیدید گفتم نجاتتون میدم؟

لرد اولین کسی بود که نجینی را دور گردنش پیچید و ردایش را باالا زد و شیرجه زنان وارد سوراخ شد و پشت سرش بقیه مرگخواران هم شروع به پریدن درون سوراخ کردند.

محفل ققنوس:

آلبوس در حالی که به ریش بلندش ژل تقویت کننده میزد رو به گودریک گفت:

- خیله خب دیگه فکر میکنم تا الان به ذهنشون رسیده باشه که زمین رو بکنن و بیفتن تو اون سیاهچال ای که براشون درست کردیم!

مینروا با لبخندی موزیانه اضافه کرد: و اینجوری ما میتونیمlمعجون هامون رو روشون اجرا کنیم!

چند ساعت بعد درون چاله:

مرگخواران همگی روی صندلی های چوبی شکلی دست بسته نشسته بودند و البته نجینی را به دست لرد گره زده بودند و روی سر همه ی آن ها کیسه زباله های محفل کشیده بودند!

لرد در حالی که سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند فریاد زد: الان چه مدتیه که ما اینجاییم؟ هیچ کس نیومده سراغمون؟ ارباب از بلاتکلیفی متنفره!

همان لحظه صدای آلبوس درون سیاهچال پیچید: صبرتون به پایان رسید! به آزمایشگاه من خوش اومدین!

یکی از محفلی ها کیسه ها را از روی سر مرگخواران کشید و آن ها با چند بار پلک زدن توانستند آزمایشگاهی که آلبوس از آن حرف میزد را ببینند.

رز: اوه! خب ما رو اشتباه آوردید!


آلبوس با لبخندی مشتاقانه پاسخ داد: نه! من برای انجام دادن آزمایشاتی که به بقا و ارزش محفل بستگی داره رو روی شما امتحان کنیم!

سپس به مینروا اشاره ای کرد و مینروا روفوس را کشان کشان به روی صندلی قرمز رنگ بزرگی برد سپس مایعی بنفش رنگ را با طلسم به خورد روفوس داد و بعد از چند دقیقه روفوس در حال لرزیدن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 8 اسفند 1389 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان با اینکه کمی احساس سر گیجه داشت،ولی مشغول جمع کردن مغزش از روی زمین شد.
-لوسیوس ببین احیانا مخچه ی من اونطرفا نیست؟

لوسیوس نگاهی به اطرافش انداخت.
-نه ولی ببین اونی که نجینی داره باهاش بازی میکنه چیه؛شاید اون باشه!

ایوان پس از بازگرداندن تمام اجزای مغذش به سر جایشان،به کمک سایر مرگخواران شتافت که با کمک بیل و کلنگ هایی که بلیز از غیب،ظاهر کرده بود،مشغول کندن زمین بودند.اسکورپیوس که به دلیل کمبود ابزار،از ناخن هایش برای کندن زمین استفاده میکرد، به لرد سیاه نگاه کرد که با حفظ ابهت(!)،مشغول بازی با نجینی بود.
-سرورم جسارتا میشه یه کوچولو از خاطراتتون رو در میدون های جنگ واسمون تعریف کنین تا هم شما بی کار نباشین و هم ما ها حوصلمون سر نره؟
-اسکورپیوس از اون سوالا پرسیدیا،خب معلومه دیگه،تو جنگ ها همیشه همین که من وارد میشدم،همه از ترس پاتیلاشون رو جمع میکردن و بدو بدو فرار میکردن و مسلما ما ها به لطف من پیروز میشدیم.

روفوس هم که منتظر فرصتی برای خود شیرینی بود،شروع کرد به تعریف کردن خاطره ی مورد علاقه ی لرد:
-آره،اتفاقا من یادمه اون موقع ها که ما تازه گروهمون رو راه انداخته بودیم،تو یکی از جنگ هامون با محفل... .

همون موقع؛محفل ققنوس:

سیریوس نفس نفس زنان،وارد خانه ی شماره ی دوازده شد.
-آلبوس...همه چی...طبق...نقشه...پیش رفت.
ملت محفلی:
-سیریوس تو با چشمای خودت دیدی که همه ی اونا وارد تونل بشن؟
-آره آلبوس،حتی اون شیلنگم بردن اون تو.
-خوبه...یعنی خیلی خوبه.

دو ساعت بعد؛تونل:

-آره دیگه،خلاصه با اینکه اونا سه برابر ماها بودن،ولی ما به کمک لرد جنگ رو بردیم.

رز که حس زندانیان در حال فرار را گرفته بود،با خوشحالی داد زد:
-سرورم!،من از تو این سوراخه یه چیزی مثه نور میبینم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1389/12/8 17:14:10
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 6 اسفند 1389 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
در چهره هیچیک از مرگخواران حالت چاره اندیشانه ای(!)به چشم نمیخورد...لرد سیاه متوجه این موضوع شد و این نکته را با صدای بلند اعلام کرد.
-گفتم چاره بیندیشین...روفوس، به تعطیلات تابستون و اون جزیره مسخره فکر نکن...آنتونین، سریع اون تصویر مافلدا رو از ذهنت پاک کن...ایوان، دست از کنترل چت باکس بردار و چاره بیندیش...

مرگخواران که متوجه وخامت اوضاع شده بودند شروع به تفکر کردند ولی مثل همیشه باهوشترین جادوگر جمع قبل از همه راه حل را پیدا کرد.
-یافتم...

-چی یافتین ارباب؟

لرد سیاه با خوشحالی به زمین اشاره کرد.
-ما باید از اینجا خارج بشیم.

بلیز که از این همه هوش و ذکاوت به وجد آمده بود جواب داد:
-بله ارباب...ولی مشکل اینجاست که چطوری...ما کل این تونلو چند بار تا ته رفتیم.راه خروجی وجود نداره.

لرد سیاه سری به نشانه افسوس تکان داد.
-آه ...اگه شما یک درصد نبوغ اربابتونو داشتین...شهر موشها رو ندیدین؟ما فقط یک راه داریم.باید زمینو بکنیم!

آنتونین با خوشحالی بالا و پایین پرید.
-اوه ارباب...شما فوق العاده این.من فکر کردم الان راه حلهای پیش پا افتاده ای مثل آپارات کردن و منفجر کردن تونل و فرستادن پاتروناس برای درخواست کمک پیشنهاد میدین.ولی شما همیشه ما رو غافلگیر میکنین.این عالیه...ولی این زمین خیلی سفته.چطوری بکنیمش؟

لرد سیاه پایش را چند بار به زمین کوبید.
-خب...اینجوری که صداش میاد زیر این قسمت خالیه.شماها باید ایوانو سرو ته کنین.با سرش اونقدر بکوبین رو زمین که این قسمت ترک برداره.بعد میتونین اینجا رو بکنین و ارباب رو از اینجا خارج کنین که به این ترتیب ارباب همتونو از اینجا نجات داده باشه.

مرگخوارا بدون توجه به مخالفتهای ایوان پاهای او را گرفتند...

-یک...دو...سه...
-دوباره...سه...دو...یک...

بعد از ضربه دوم صدای فریاد و شور و شوق مرگخواران فضای تونل را پر کرد.
-ارباب حق با شما بود...ترک خورد.پایینش خالیه...نجات پیدا میکنیم.ایوان، زود باش.مغزتو بریز سر جاش و شروع به کندن کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 6 اسفند 1389 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه؟


مرگخواران در آشپزخانه ی خانه ی گانت ها در حال شام خوردن بودند و لرد سیاه از بالای میز با رضایت خاصی به ارتش شکست ناپذیرش نگاه میکرد و نجینی را نوازش میکرد. او اولین کسی بود که جغد نارنجی رنگی را دید که از دودکش خانه وارد شد.از نوازش نجینی دست کشید و از مرگخوارانش که 4 لپه میخوردند رو برگرداند. به سمت شومینه رفت و پس از خواندن نامه قهقهه ی خنده را سر داد و گفت:
- مرگخواران من! دلتون برای یه کم جنگ و خونریزی تنگ نشده؟ دلتون برای مبارزه ای سخت و طاقت فرست با محفل تنگ نشده؟

هیچکدام از مرگخواران جواب ندادند. همه با دهان هایی باز و چهره هایی مبهوت به لرد سیاه خیره شده بودند.لرد سیاه چهره ای غضبناک به خود گرفت و ادامه داد:
- واقعا که...نمیذارین آدم یه لحظه بره تو حس. این نامه همین الان رسید. انقدر مشغول خوردن بودین که نفهمیدین. یه نامه ی خیلی جالبه.... خب کسی نمیخواد بپرسه که چیه تو این نامه؟

مرگخواران باز هم عکس العملی نشان ندادند. لرد سیاه نامه را باز کرد، صدایش را صاف کرد و متن نامه را با صدای بلند خواند:
متن نامه:
به امید این که خانه تان از آتش همیشگی ققنوس گرم باشد
با سلام
بدین وسیله به اطلاع شما میرسانیم که به دلیل تکراری شدن زندگی و ملال آور بودن آن اقدام به جنگ با شما کردیم. در صورت موافقت لطفا لحظه ای انبر را داخل سوراخ کنار شومینه کنید. راه به شما نشان داده میشود.
معاون محفل ققنوس، مینروا مک گونگال


لرد سیاه بار دیگر سرش را بلند کرد و به مرگخوارانش نگاه کرد این بار همه گوش به زنگ و آماده بودند. لرد سیاه گفت:
- پیش به سوی جنگ!
همه ی مرگخواران گفتند:
- پیش به سوی پیروزی!

و همین که انبر داخل سوراخ رفت،ناگاه کف خانه ترک برداشت. ترک به تدریج بزرگتر و بزرگتر شد تا به تونلی تبدیل شد. همه ، حتی لرد سیاه، تعجب کرده بودند. هیچیک از وجود این تونل مخفی خبر نداشتند. وارد تونل شدند و از پله های آن پایین رفتند. آنجا هیچ چیز نبود. حتی کمی آب . زمین آنقد صاف بود که کوچکترین کلوخی در آن دیده نمیشد. همین که آخرین مرگخوار پایین آمد، تونل بسته شد. و صدایی پر طنین در آن مکان غار مانند طنین انداخت:
- حالا بدون هیچ جنگی ارتش سیاه برای همیشه نابود خواهد شد!محفل ققنوس همیشه پیروز است!

لرد با صدایی مارمانند اعلام کرد:
- این صدای دامبلدوره. توی تله افتادیم.
و همه ی مرگخواران به خود لرزیدند.
رز ویزلی گفت:
- حالا باید چیکار کنیم ارباب؟
لرد سیاه در پاسخ فقط سرش را تکان داد. و به مرگخواران دستور داد که چاره ای بیندیشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1389/12/6 18:04:43

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 7 بهمن 1389 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه در حالی که بسیار عصبانی بود و چشم های قرمزش با درخششی عجیب به رز خیره شده بود، گفت:ای احمق! تو لو رفتی! دیگه به درد من نمی خوری! یه مهره ی سوختیه! وقتشه بمیری!

لرد سیاه چوب دستی را به سمت رز نشانه رفته بود. رز اشک در چشم هایش جمع شده بود و چشم هایش را بست و آخرین ثانیه های عمرش را به از نظر گذارندن خاطرات خوشش با چشم های بسته صرف کرد.

ده دقیقه قبل، محفل ققنوس!

بلیز در حالی که نفس نفس می زد تازه به پشت در محفل رسیده بود. زنگ را با انگشت استخوانیش فشرد. هری که تازه به محفل آپارات کرده بود. در را به روی او باز کرد!

-سلام بلیز!

بلیز در حالی که نفسش به خوبی بالا نمی آمد و رنگش پریده بود، گفت: رز مرگخوار شده!

هری با لبخندی گفت:بلیز از دنیا عقبی! اینو خودمم می دونستم! الانم از خونه ی ریدل می آم!

بلیز با اضطراب گفت:رز که بلایی سرتون نیاورده؟

هری با افسوس گفت:رز نه! ولی فکر کنم رز تا الان مرده باشه! اون دیگه الان یه مهره ی سوخته اس و اربابت یه مهره ی سوخته نمی خواد!

خانه ی ریدل

تن بی جان رز به زمین افتاده و بالای سرش علامت شوم می چرخید و در دستش نامه ای مچاله شده بود.

لوسیوس که تازه به خانه ی ریدل رسیده بود، نگاهی به جنازه ی روی زمین بود. همان دخترکی بود که آن به پیش ارباب آمده بود. به بالای سرش رفت و کاغذ مچاله شده را از چنگش بیرون آورد و شروع به خواندن کرد!

نقل قول:
من ،رز ویزلی، امروز بعد از اینکه جنازه ی هری پاتر را برای اربابم می برم، به مقام والای مرگخواری می رسم و از این بابت بسیار خوشحالم من در این راه برادرم را نیز به کشتن دادم اما اکنون که به نتیجه ی آن نگاه می کنم از این بابت خوشحالم! بیش از این جنازه را بر زمین نمی گذارم و به سمت اربابم آپارات می کنم بعد از این که جنازه را به ارباب دادم، این نامه را نیز به او می دهم تا بداند چقدر به مرگخواریت علاقه مندم!


لوسیوس اشک در چشمش جمع شد و کاغذ را دوباره بر جنازه ی رز انداخت و از کنار آن گذشت و به اتاق شخصی خود رفت تا اشک هایش بر کسی هویدا نشود!

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/11/7 21:49:52
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/11/8 16:04:42
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 7 بهمن 1389 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
رز بسيار خوشحال شده بود.احساس ميكرد كه همه چيز تمام شده و به راحتي ميتواند مرگخوار شود.
با دستپاچگي كه از روي خوشحالي داشت، سريع جنازه ي هري را به سختي بر دوشش گذاشت و به قصر گانت ها آپارات كرد.

محكم جلوي پاي لرد افتاد و جنازه ي هري به گوشه اي پرتاب شد.سريعا بلند و كمي خودش را تكاند و با حس پيروزي گفت:
- ارباب،هري كشته شد !!

لرد روبروي رز ايستاد و با خشم و عضب به او را نگاه كرد.رز آب دهنش را قورت داد و گفت:
- چ...چيزي شده ارباب ؟!

لرد فرياد بلندي كشيد.فريادش آنچنان بلند بود كه تمام شيشه هاي قصر شكست.
- بايد مــــن ميكشــتـمش

رز يك چيز را فراموش كرده بود.او يادش رفته بود كه ارباب به او گفته بود كه هري را زنده به آنجا بياورد.

اما ثانيه اي نگذشت كه پرتو نوري از كنار ديوار ديده شد.بله،هري كشته نشده بود و سريعا به سوي محفل آپارات كرده بود.
اما اينبار هري همه چيز را ديده بود و ماجراهاي رز با خبر شد.

________________________________________

اگه افتضاح شده يا خوب شده شما ديگه بببخشين
گفتم يه رولي بزنم الكي

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/11/7 20:19:36
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/11/7 20:22:58
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/11/7 20:23:53
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/11/7 20:26:35
»»» ارزشـی گولاخ «««