جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] سالن امتحانات سمج

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: جمعه 22 مرداد 1395 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تام دستی توی موهاش کشید و اون ها رو پریشون کرد و گفت:
- رودولف این کیه؟ ما تا به حال اینو ندیدیمش! چطور به خودش اجازه داده توی مدرسه ی ما باشه و ما نبینیمش؟

رودولف که خیلی خیلی زیاد جلوی خودش رو گرفتی بود که برای تام ریدل یه شیشکی تمیز نبنده نفس عمیقی کشید و گفت:
- والا حتماً این یکی از زیر دست پروفسور دیپت در رفته و گرنه که هیشکی بدون اجازه ی شما وارد این مدرسه نمیشه!

تام که مشخصاً متوجه معنی واقعی حرف رودولف نشده بود بادی به غبغب انداخت و گفت:
- آفرین رودولف! تازه داری میفهمی ما چه شخصیتی هستیم! ادامه بده! این ضعیفه کیه؟

رودولف در حالی که توی دلش با خودش می گفت «کدوم خل و چلی گفته این باهوشه؟! اون از امتحانش اینم از این! بنده خدا اصلاً شیرین میزنه انگار! » نگاهش رو به ویولت دوخته بود و بااشتهای عجیبی این کار رو هم انجام می داد!

- والا ارباب من یه چند بار سر میز ریونکلاو دیدمش! ولی اینا باعث نمیشه توجه خاصی بهش پیدا نکرده باشم الان!

- خفه شو ملعون! یادت نره برای چی اینجایی ـم. سریع باید کلید اتاق رو از چنگ ـش در بیاریم و بریم کار رو تموم کنیم!

رودی که مشخصاً از تغییر مسیر ناگهانی بحث خوشحال نبود گفت:
- باشه پس بیخیال عشق! بچسب به وظیفه! الان میرم شقه ـش می کنم و کلید رو میارم!

تام یه پس گردنی به رودولف زد و گفت:
- خاک تو سرت! اینجا فقط بشین نگاه کن و یاد بگیر!

تام ریدل خوش تیپ و خوش قیافه آیینه ی دستی رو از جیبش در آورد و مو هاش رو مرتب کرد. شاید یادتون نیاد ولی اون زمانی که الان داره راجع بهش صحبت میشه فرق وسط با استفاده از خط کش و مقادیر زیادی کتیرا جزو خفن ترین آپشن های خوش تیپی محسوب می شد.
بعد از درست کردن مو هاش پیلی های پت و پهن ردا ـش رو از همدیگه باز تر کرد تا رداش گشاد تر و در نتیجه خودش خوش تیپ تر به نظر برسه. در آخر هم با استفاده از یک شونه ی دندونه درشت سبیل هاش رو مرتب کرد و در حالی که فکر می کرد خوش تیپ تر از اون در صحنه ی گیتی وجود نداره هِلِک هِلِک به سمت ویولت حرکت کرد.

- اهم اهم! خانم زیبا! ببخشید که چنین دوشیزه ی زیبایی رو از خواب نازشون بیدار کردم!

ویولت چشماش رو باز کرد و تا چشمش به موجود جلوی روش افتاد جیغ مختصری زد که هفت جد و آباد تام که عده ای مشنگ کثیف هم در بین ـشون بودن جلوی چشماش اومد!

- چته مرتیکه؟ چرا همچین آدمو از خواب بیدار می کنی؟! اصلاً من خواب نبودم! اصلاً تو اینجا چیکار می کنی؟ نکنه تو هم یه بخش دیگه از مجازات منی؟ ای مرلین نگذره از اون اسلاگ پیر سگ!

تام در حالی که سعی داشت شرایط رو کنترل کنه گفت:
- نه بانوی زیبا! من از طرف کسی نیومدم. آخی، بمیرم. پروفسور اسلاگهورن مجازاتت کرده؟ چرا مگه چیکار کردی؟ شیطونی کردی خوشگله؟

- بیبین بچه سوسول یه بار دیگه بوق خوری اضافه بکنی همین جا تبدیل به همون بوق ـت می کنما! افتاد؟! و بعله، پروف اسلاگ مجازاتم کرده! حالا فرمایش؟!

تام از یه طرف اوضاع رو چندان مساعد نمی دید و از یه طرف دیگه اینقدر برای رودولف طاقچه بالا گذاشته بود. در نتیجه تصمیم گرفت دل رو به دریا بزنه و یه کم به ویولت نزدیک شد و گفت:
- من خیلی وقته عاشقت شدم عزیزم. نظرت راجع به یه کم راز و نیاز چیه؟

اون طرف ماجرا رودولف که حوصله ش سر رفته بود چند دقیقه ای بود داشت قمه هاش رو تمیز می کرد و اون ها رو برق می انداخت. هر چی فکر می کرد دلیل برتری روش تام به روش خودش رو نمی فهمید و نمی دونست که چرا نباید برن ویولت رو شقه کنن و کلید رو بردارن و برن پی کار و زندگیشون.
چیزی که مشخص بود این بود که چند دقیقه ای می شد حوصله ش از نگاه کردن به فک زدن اون دو نفر سر رفته بود و سعی می کرد با هر چیزی که می شه خودش رو سرگرم کنه.
اما در همین هنگام بود که صدای تام که فریاد می زد به گوشش رسید:
- رودولف دَر رو! فقط بدو و هیچی نپرس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: چهارشنبه 20 مرداد 1395 09:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل ها

رودولف درحالی که برای جلوگیری از خنده اش نفسش را حبس کرده بود و مرتباً به سخف نگاه میکرد به لرد سیاه هم نگاهی انداخت و همین نگاه او باعث شد لرد سیاه بیشتر متوجه رودولف شود. لرد سیاه که نمی دانست دلیل این کار رودولف چیست پرسید:
- چه کار داری میکنی رودولف؟ یا اینکه چرا این کار را میکنی؟

رودلف برای اینکه بتواند حرف بزند نفسش را بیرون داد و درحالی که کبودی صورتش کم کم برطرف میشد جواب داد:
- صورتتون سرورم... درواقع چیزی که روی صورتتونه.

و بلافاصله دوباره نفسش را حبس کرد. لرد نگاهی عجیب به رودولف انداخت. از آن نگاه هایی که لرد سیاه هنگام عصبانیت دچارش میشود. البته هیچکس تا حالا نفهمیده است این حالت چشم های لرد سیاه خود به خود اتفاق می افتد یا لرد سیاه از قصد چشم هایش را وارد این حالت میکند.
رودولف اینبار نفسش را بیرون نداد و درنتیجه با صدای بسیار زیری گفت:
- جوراب شلواری... سرورم.
- آه رودولف. خب زودتر میگفتی. ما مجبور بودیم برای اینکه کسی مارا نشناسد جوراب شلواری روی سرمان بکشیم. نمی خواهیم کسی بگوید لرد سیاه رفته است که ورقه امتحانی بدزد.

رودولف که دیگر از این موضوع ترسی نداشت شروع به نفس کشیدن کرد. واقعاً این که لرد سیاه برای ورقه دزدی به دفتر اساتید برود خنده دارنبود؟

محل برگزاری امتحانات سمج

رودولف یکی از قمه هایش را درآورد و در کلید در فرو برد. پس از چند لحظه ور رفتن با آن در باز شد و لرد سیاه و رودولف وارد محفل برگزاری امتحانات شدند. رودولف چراغ قوه ای که با خود آورده بود را روشن کرد و پله هایی که به طبقه بالا و دفتر اساتید میرسید را به لرد سیاه نشان داد. رودولف و لرد به آرامی از پله ها بالا رفتند و رو به رویشان در اتاق اساتید را دیدند. لرد سیاه بی درنگ اقدام به باز کردن در کرد اما در قفل بود.
- این که قفل است! حالا چه خای برسرمان بریزیم؟!

لرد سیاه چوبدستی اش را درآورد و به احتمالا زیاد می خواست برای باز کردن در به جادو پسنده کند که رودولف گفت:
- سرورم احتمالاً در زد طلسمه.

رودولف برای مطمئن کردن لرد سیاه یکی از قمه هایش رابه سمت در پرت کرد و در کمال تعجب قمه به در برخورد نکرد و مثل یک بومرنگ به دست رودولف برگشت.
رودولف و لرد سیاه که ناامید شده بودند اقدام به برگشتن کردند اما تازه کنار در کسی را دیدند که روی یک صندلی خوابیده بود و یک طناب کوتاه که یک کلید به آن گیر داده شده بود هم به گردن انداخته بود. اگر گفتید او که بود؟ ویولت بودلر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 تیر 1395 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

-پیست...پیست...فرمودیم پیست!

رودولف که دو ردیف جلوتر از تام ریدل نشسته بود دستش را بلند کرد.
-استاد اجازه؟ این پشت سریا هی پیست پیست می کنن، حواس ما پرت می شه. ضمنا اگه ممکنه سه برگه a1 به ما بدین. اطلاعاتمون فوران کرده. نمی تونیم همشو تو این برگه کوچولو جا بدیم.

تام پایش را دراز کرد و لگدی به پایه صندلی رودولف زد.
-تسترال! این پشت سریا که می گی ما هستیم! سرتو انداختی پایین عین مانتیکور داری می نویسی. به ما هم بگو بنویسیم خب!

رودولف دو دستش را روی نوشته هایش گذاشت که کسی قادر به سرک کشیدن نباشد.
-چرا بگم؟ اصلا من نمی فهمم تو چرا خودتو جمع می بندی؟ تو هم مثل ما دانش آموزی! تازه اصیل زاده هم که نیستی. نمی دونم چطوری عضو اسلیترین شدی...

با چشم غره رفتن اطرافیان، رودولف حرفش را ناتمام باقی گذاشت. تام ریدل دانش آموز ساده ای نبود. طرفداران زیادی داشت و رودولف خوب می دانست دلیل این محبوبیت، ویژگی های مثبت تام نیست. حتی گفته می شد تام ریدل دختری را که پیشنهاد دوستی اش را رد کرده از یکی از گوش هایش به دستشویی ارشد ها آویزان کرده بود. و البته اجرای طلسم نامرئی شدن موقتی، ایده بسیار سنگدلانه ای بود. تا دو روز بعد کسی دختر را پیدا نکرد...و سر انجام با پاره شدن گوش دخترک نجات پیدا کرده بود...

امتحان به پایان رسید...

-پیست...پیست...با تو ام...فلوبر؟ هشت تا برگه پر کردی و راتو کشیدی داری می ری؟

رودولف ایستاد. اگر تام و اطرافیانش اسلیترینی نبودند همان لحظه فرار را بر قرار ترجیح می داد....ولی حالا جایی برای فرار نداشت.
-تام؟...تویی پسر؟ امتحان داشتی؟ به جون همین لوسیوس ندیدمت. چرا نگفتی رفیق؟

تام با خشم به رودولف نزدیک شد...خیلی نزدیک!...زیادی نزدیک! طوری که چیزی نمانده بود که دماغش-بله! دماغ داشت- به دماغ دراز و بی قواره رودولف برخورد کند.
-که ندیدی...هان؟...تو که داشتی درباره اصل و نصب ما سخنرانی می کردی. باشه...اشکالی نداره.فرصت جبران داری! ما امتحانمونو بسیار بد دادیم! و ما اصلا از نمره بد خوشمون نمیاد. برای همین، شبانه قراره به اتاق اساتید بریم و برگه امتحانی منو پیدا کنیم. و تو هم با ما میای لسترنج. وگرنه در آینده که جادوگر خفنی شدیم و تو زیر دست ما کار کردی، چشماتو از کاسه در میاریم.

ماموریت شبانه به اتاق اساتید خطرات زیادی به دنبال داشت. مخصوصا به این دلیل که کسی نمی دانست برگه های امتحانی در چه مکانی نگهداری می شوند. رودولف نمی دانست چرا در این سوژه در نقش هرمیون گرینجر داستان ظاهر شده، ولی مجبور بود قبول کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 25 بهمن 1389 03:18
نمایش جزئیات
آفلاین
رز با ترس و لرز به لرد نزدیک شد.
-ارباب...اگه ممکنه دو قدم بیایین این طرف!

لرد مغرورانه سر تکان داد.
-هرگز!یک لرد هرگز از جای خودش تکون نمیخوره.هر کی میخواد رد بشه از اونطرف بره.

رز نگاهی به کرگدن که هر لحظه نزدیکتر میشد انداخت.
-ارباب، کرگدن!

لرد با عصبانیت بطرف رز برگشت و همین چرخش کوتاه باعث نجات جانش شد.
-چی؟کرگدن؟من؟لرد سیاه؟اسمشو نبر؟تو اصلا متوجه هستی که چه...

رز نفس راحتی کشید.
-نه ارباب...من...با آنتونین بودم که باعث شد کمی گرد و خاک روی ردای شما بشینه...

در این فاصله آستوریا هری پاتر را توجیه کرد که او ممتحن را تبدیل به لنگه جوراب کرده بود و فرار کرگدن اصولا هیچ ربطی به او نداشت!


سالن امتحانات...جلسه امتحان عملی پیشگویی...

سیبل تریلانی با افتخار جلو رفت و فنجان قهوه را از دست ممتحن گرفت.نگاه دقیقی به داخل آن انداخت.
-خب...اینطور که من میبینم سرنوشت شومی در انتظار شماست.شما طی یک ماه آینده سل میگیرین و بلافاصله بعد از این اتفاق توسط یه هیپوگریف گاز گرفته میشین و در راه رسیدن به سنت مانگو توسط یه مانتیکور بلعیده میشین.البته تو معده مانتیکوره یه عقرب هست که چشم راست شما رو نیش...

-نفر بعدی...

آنتونین دالاهوف با قدمهای لرزان به میز امتحان نزدیک شد و فنجانش را برداشت...


چند روز بعد...خانه ریدل:

لرد سیاه نگاه مشکوکی به کاغذهای لوله شده روی میز انداخت.
-الان اینا مدارک شماست؟

مرگخواران با افتخار جواب مثبت دادند.کاملا مشخص بود که باور کردن این موضوع برای لرد بسیار سخت است.
-خب...امتحانای شما قرار بود سه روز دیگه تموم بشه.تکلیف امتحانای آخرتون چی میشه؟معجون سازی؟ستاره شناسی؟

روفوس پس از کسب اجازه از ارباب شروع به توضیح دادن کرد.
-ارباب...بعد از امتحان پیشگویی، اساتید و ممتحن ها به طرز عجیبی ناپدید شدن...هیئت برگزار کننده امتحان هم وضعیت اضطراری اعلام کرد و بر اساس معدل همون چند امتحان قبلی، مدارک رو به ما دادن و همه رو مرخص کردن.همه ما با نمره عالی قبول شدیم.

درحالیکه لرد سیاه چهره تک تک مرگخواران را زیر نظر گرفته بود، آستوریا به آنتونین دالاهوف نزدیک شد.
-تو مطمئنی ترتیب همشونو دادی؟

آنتونین با لبخندی مطمئن جواب داد:
-آره...بعد از اینکه تو بهم گفتی یکی از اساتید متوجه غیبت ممتحن شده و ممکنه به زودی تحقیقات رو شروع کنن به سالن امتحان برگشتم و ترتیب تغییر شکل همشونو دادم...خوشبختانه زیر سایه هری پاتر هممون تغییر شکل دهنده های ماهری شدیم...فقط نمیدونم عکس العمل دامبلدور بعد از پیدا کردن اون همه لنگه جوراب روی میزها چی خواهد بود....


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: یکشنبه 24 بهمن 1389 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببینم پس اون ممتحنه که تبدیل به کرگدن کردی کجاست؟
هری تمام سالن را از نظر گذراند اما هیچ کرگدن یا ممتحن عصبانی ندید. برگشت و ماجرا را با هرمیون در میان گذاشت و با هرمیون به جستجوی کرگدن پرداختند.

در محوطه ی قلعه- جمعی از مرگخواران
- واقعا؟کرگــــــــدن؟
و تمامی مرگخواران از خنده منفجر شدند. ناگهان فریاد آنتونین به هوا رفت و هشدار داد که دامبلدور به جمع دوستانه ی آنها نزدیک میشود. انها همه ساکت و سر به راه ایستادند تا اخبار جدید را بشنوند. دامبلدور با لبخندی چندش آور جلو آمد و گفت:
- خب..دانش آموزان موفق من!! یه خبر جالب براتون دارم. اربابتون برای فهمیدن وضعیت درسی شما اومده اینجا... همه ی ممتحن ها از شما راضی ان. البته من هنوز موفق نشدم پروفسور اینگل ساید رو پیدا کنم... به هر حال اربابتون داره میاد اینجا.

تمامی مرگخواران با سکوتی آمیخته به ترس و احترام منتظر ایستادند و وقتی لرد سیاه به آنها رسید اولین سخنی که به زبان آورد این بود:
- خوبه.. خوبه...
و تنها چیزی که توسط مرگخواران به آن توجه شد، کرگدنی رم کرده بود که از دور با سرعت زیادی به سمت کمر لرد سیاه پیش می آمد. مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند و آب دهانشان را قورت دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: یکشنبه 24 بهمن 1389 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
با شنیدن جوابهای درست و کامل رز مرگخوارا هیجان زده میشن وشروع به داد و فریاد میکنن:
-منم میخوام!
-زود باش این وردو رو منم اجرا کن...نیم ساعت دیگه امتحان شروع میشه.
-لینی رو ولش کن...اون اسمش با و شروع میشه.جزو نفرات آخره...اول بیا منو دانشمند کن.

هری پاتر ورد جدید رو روی تک تک مرگخوارا اجرا میکنه.مرگخوارا چهره های فرهیخته ای به خودشون میگیرن و وارد سالن امتحان میشن.مامور مخصوص وزارتخونه لیست رو چک میکنه و با صدای بلند اسم سوروس اسنیپ رو اعلام میکنه.اسنیپ با اعتماد به نفس بطرف میز میره و طبق دستور امتحان گیرنده به سرعت جارو رو به قاشق و قورباغه رو به قلم پر سبز رنگی تغییر شکل میده.مامور وزارت با تحسین به قلم پر بی نقص سوروس نگاه میکنه و بهش اشاره میکنه که برگرده سر جاش.بعد نوبت نفر دوم میشه.اونم به همین ترتیب کارشو با موفقیت انجام میده.نفر سوم و چهارم و پنجم...


پشت در سالن امتحان:




هری بانگرانی منتظر مرگخواراس.بلاخره بعد از یک ساعت و نیم مرگخوارا از سالن امتحان خارج میشن.چهره های خندون همشون نشون میده که به خوبی از پس این امتحان هم بر اومدن.در این بین صورت وحشت زده آستوریا توجه هری رو جلب میکنه.بطرفش میره و ازش میپرسه:
-چی شده آستوریا؟امتحانتو خوب دادی دیگه؟
آستوریا آهی میکشه و سرشو به علامت نه تکون میده.
هری با تعجب میپرسه:آخه چرا؟من اون وردو روی تو هم اجرا کرده بودم!
بغض آستوریا میترکه و در حالیکه اشک میریزه جواب میده:
-آره...وردو اجرا کردی...ولی چشمای من ضعیفه.فراموش کرده بودم عینکو بزنم.و ...و...یکی از اساتید رو با کرگدنی که روی میز بود اشتباه گرفتم و اونو تبدیل به لنگه جوراب کردم! من بیچاره شدم!ارباب منو میکشه!

همینطور که آستوریا گریه میکنه هری به داخل سالن امتحان سرک میکشه.
-پس چرا اوضاع اینقدر آرومه؟انگار نه انگار...ببینم؟کسی متوجه کاری که تو کردی شد ؟
آستوریا کمی فکر میکنه و جواب میده:
-الان که فکر میکنم میبینم...نه!کسی ندید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1389/11/24 19:20:36
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: پنجشنبه 21 بهمن 1389 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب که چی؟
- خب یعنی این که دیگه نیاز نیست توی انباری بخوابیم!
- اهان افتاد.
مرگخواران به هلهله و شادی پرداختند و به خوابگاه هایشان رفتند. تنها برگ برنده ی مرگخواران پرسی ویزلی بود که در خوابگاه گریفندور میخوابید.

صبح روز بعد

مرگخواران سر میز صبحانه نشسته بودند و به سر و صورت هم حلیم پرت میکردند که هری و هرمیون سر میز آنها آمدند و اعلام کردند که فردا امتحان تغییر شکل برگزار میشود.
- خب.. همونطور که توی برنامه ی امتحانات هست فردا امتحان تغییر شکل داریم.... امروز عصر شما تخت نظر هرمیون به تمرین و یادگیری تغییر شکل مشغول میشید .منم میشینم نکات تستی و دامای آموزشی رو پیدا میکنم که بهتون بگیم. همین طور سوالات مهم رو.

عصر همان روز کلاس تقویتی تغییر شکل
- سلام به کلاس تغییر شکل خوش اومدین.
همه ی مرگخواران در کلاس حضور داشتند و این صدای هرمیون بود که به گوش میرسید.
- امیدوارم از این کلاسا خوشتون بیاد.خب.. تا هری داره نکات رو پیدا میکنه ما چند تا وردو تمرین میکنیم. آنتونین؟ بگو ببینم برای تبدیل یه قوری به یک لاک پشت چه وردی داریم؟

-ام...اکسپلیارموس؟
- نه.
- ام...اکسیو؟
- نه.
- اممم...
- ولش کن.برای تغییر شکل صحیح باید حرکت دست چه خصوصیاتی داشته باشه؟
- ترسناک باشه؟
- نه.
ناگهان صدایی به گوش رسید و گفت:
- باید ظریف و بدون لرزش باشه و همچنین سریع انجام بشه.
این صدا صدای رز ویزلی بود که این کلمات را با حالتی شبیه ربات و با چشمان مات به زبان آورد و نشست. همین که او نشست هری با لبخندی پیروزمندانه از پشت او پدیدار و شد و گفت:
- من وردی پیدا کردم که درس شما رو فول میکنه. البته فعلا فقط تغییر شکلشو یاد گرفتم. نمونه ی آزمایشی رز. هر چی میخاواین ازش بپرسین. اگه رضایتتونو جلب کرد روی شما هم اجرا میکنم. اگه نه که مال رز هم باطل میکنم.
مرگخواران شروع به سوال کردن کردند.
- فلامینگو رو تبدیل به لیوان میکنیم. وردش؟
- فرورتو.
.
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: چهارشنبه 20 بهمن 1389 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-آره به نفعمونه که به دادشون برسه وگرنه رون باید یکی رو پیدا کنه که به داد ما برسه.
-آره...راستی تو امتحان رو خوب دادی؟
-عملی رو؟آره.
-منم خوب دادم.هری میگم اینا چرا...اِ...لونا اومد.
-چی شد لونا؟

لونا به طور همزمان هم پله هارا دوتا یکی میکرد و هم از خوشحالی بالا و پایین میپرید!
-عالی دادم.
-اوه...مرلین رحم کرد بهمون.
-چطور؟
هری و هرمیون:هیچی...هیچی...همینجوری.

بقیه ی مرگخوار ها نیز به همین ترتیب امتحان را به پایان رساندند.
وقتی که همه در حال خودکشی بودند تا نمره هایشان را بر روی تابلوی اعلانات بیابند،آنها این موفقیتشان را جشن گرفته بودند؛ولی در این میان بلاتریکس در غم فراق از اربابش به سر میبرد.
-وای...سرورم...
-اَه بلا...گریه نکن...بیا با ما جشن بگیر.
-نمیتونم سیسی...یاد اون روز افتادم که ارباب دلش برام تنگ شده بود و نجینی رو فرستاده بود تا دنبالم بگرده!

آستوریا که خاطره ی آن روز پیش چشمش جان گرفته بود،زد زیر خنده!
-ببخشید بلا ولی منظورت همون روزیه که لرد میخواست تیکه تیکه ات کنه؟
-سیسی من یه چیزی به این دختره میگما!اونوقت آنتونین میگه باهاش بحث نکنم.
-آستوریا تو هم وقت گیر آوردی؟
-آخه نارسیسا هممون میدونیم اون روز ارباب چقدر از دستش عصبی بود و به نجینی گفت وقتی پیداش کرد میتونه ازش به جای شام استفاده کنه!

هنوز دعوای بین دو ساحره بالا نگرفته بود که هری به داد نارسیسا رسید و تاریخ امتحان بعدی را اعلام کرد.
-بچه ها امتحان بعدی نجومه...فردا بیکاریم.پس فردا صبح امتحان تئوریش رو میدیم و برای امتحان عملی،تا شب وقت داریم.
-آخی...پس،فردا بیکاریم...برای امتحان عملی هم وقت داریم.
-آره...ولی بین امتحان تئوری و عملی،از سرسرا نمیتونیم خارج بشیم؛و...یه خبر خوبتر هم دارم براتون.

بلا با امیدواری به او چشم دوخت.
-بزار من بگم...لرد سیاه اومده اینجا؟
-نه بلا...تا این حد خوش شانس نیستین.دامبلدور اجازه داده که به خوابگاهایی که تو دوران تحصیلتون توشون اقامت داشتین،برگردین تا یه جورایی بخاطر نمره هاتون ازتون قدردانی کرده باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 بهمن 1389 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه:]خلاصه: مرگخوارا طوری سرگرم انجام دستورات لرد سیاه شدن که فراموش کردن در امتحانات آخر سال هاگوارتز شرکت کنن و مدرک سمجشونو بگیرن...لرد با نامه ای که از وزارتخونه براش میرسه متوجه این موضوع میشه و به مرگخوارا دستور میده که برن و امتحاناشونو بدن.
مرگخوارا به هاگوارتز میرن.دامبلدور شروع به سخنرانی میکنه و میگه امسال طبق تصمیم شورای مدرسه اگه کسی در یکی از امتحان های سمج نمره قبولی کسب نکنه ، بهش اجازه داده نمیشه که توی امتحان های بعدی شرکت کنه .
هری ،رون و هرمیون برای مرگخوارا نقشه کشیدن.نقشه از این قراره که برای مرگخوارا کلاس تقویتی بذارن و چیزایی رو بهشون یاد بدن که همه مرگخوارا در امتحان مردود بشن.
روفوس و آنتونین طلسم فرمان رو روی هری و هرمیون اجرا میکنن که هری مجبور بشه اطلاعات واقعی خودش رو(اطلاعات درسی) در اختیار اونا قرار بده که همینطور هم میشه.
امتحان تئوری و عملی گرفته میشه و همه مرگخوارا با نمره عالی قبول میشن.هری و هرمیون همچنان تحت تاثیر طلسم فرمان هستن و سعی میکنن به مرگخوارا کمک کنن.امتحان بعدی گیاهشناسی و تاریخ جادوگریه...[/spoiler]

صبح روز امتحان گیاهشناسی و تاریخ جادوگری:

هری و هرمیون به سختی همه مرگخواران را وادار به سکوت کردند.
-خب...وقت زیادی نداریم.متاسفانه همونطور که تو برنامه امتحانیتون میبینین امتحان گیاهشناسی و تاریخ جادوگری بطور همزمان گرفته میشن.دلیلش هم اینه که درس تاریخ جادوگری امتحان عملی نداره.برای همین بهتره هر چه سریعتر کارمونو شروع کنیم.خب...روفوس،تو جواب بده ببینم.گیاه سطریناتوس چه ویژگی خاصی داره؟

روفوس کمی فکر کرد.
-میکشه؟
-نخیر!
-میزنه؟
-نخیر!!
-میترسونه؟
-نخیر!
-خب پس هیچ ویژگی خاصی نداره دیگه!

هری با تعجب پرسید:
-شما مرگخوارا، وقتی یکیتون تب میکنه چیکار میکنین؟

روفوس لبخندی زد.
-خب ...میندازیمش دور! ساعت نه شب میذاریم دم در خانه ریدل...میان میبرنش.ارباب برای وقت ارزش زیادی قائله!دلیلی نداره وقتمونو برای عضوی که کارایی زیادی نداره تلف کنیم.

هری و هرمیون:


ده دقیقه بعد:


-چی؟گل سراتامونو میریزین تو سوپ؟واقعا اینکارو میکنین؟..این گل میتونه یه لشکرو از بین ببره!
-هوووم...پس همشون برای همین مردن؟عجب!اینو یادداشت کن آنتونین!...چیکار کنیم خب.ارباب اهمیتی به گل و گیاه نمیدادن...تنها گیاه مورد علاقه ارباب چوب دستیش بود...که اونم مدتهاست از گیاه بودن استعفا داده.

هری کتاب تاریخ جادوگری را از هرمیون گرفت.
-خب...فعلا گیاهشناسی رو بذارین کنار.صفحه بیست و پنج تاریخ رو باز کنین.هرمیون براتون توضیح میده.

با باز کردن صفحه بیست و پنج رنگ چهره مرگخواران به سرعت تغییر کرد.
-چی چی نوشته؟
-جانی؟قاتل؟
-مجرمی که هرگز نباید بخشیده شود؟
-بچه فقیر پرورشگاهی دورگه؟
-جادوگری که همیشه از او میترسید، دامبلدور؟!!!

هری و هرمیون فورا متوجه خطرناک بودن اوضاع شدند!طولی نکشید که فریاد اعتراض مرگخواران فضای کلاس را پر کرد.
-ما هرگز زیر بار این ننگ نمیریم.
-اینجا هر چی دلشون خواسته به ارباب ما گفتن!
-لعنت به همشون...ما تاریخ را دوباره خواهیم نوشت...نمیذاریم این اراجیف رو تحویل نسلهای آینده بدین.


سالن امتحانات:

هری و هرمیون نگاهی به نمره های مرگخواران انداختند.هر دو نفس راحتی کشیدند.
-خب...ظاهرا همشون تو هر دو درس قبول شدن.واقعا شانس آوردیم که سوالا از قسمتهای مربوط به اسمشو نبر نیومده بود.وگرنه اینا هر چی دلشون میخواست مینوشتن...الان باید برای امتحان عملی گیاه شناسی برن پایین...مرلین به دادشون برسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1389/11/19 1:15:08
Re: سالن امتحانات سمج
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1389 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بیست سی انگشت بر روی لیست اعلام نتایج سمج بالا و پایین میشدند. در حالیکه لوسیوس و سیبل و... از خوشحالی روی پاهایشان بند نبودند، لینی، لونا و زنوفلیوس در شوکه شده بودند.

آستوریا که در میان سه نقطه سرانجام نمره فراتر از حد انتظارش را دید نفسی راحت کشید و گفت:
- آخیش! این یکی که بخیر گذشت. امم... اِ... لینی تو که از هممون بهتر خونده بودی چرا نمرت ابنجوری شده؟

لونا که هنوز در شوک بود. کمی تکان خورد و گفت:
- این امکان نداره، من باید برم با اونیکه ورقمو تصحیح کرده حرف بزنم... اصلا من اعتراض دارم. امکان نداره...
- اره منم همینطور!
- نه خانم وارنر شما جایی نمیرید!

پروفسور مک گونگال با قیافه خشک و جدیش در پشت سرش مرگخوارن ایستاده بود. هنگامی که همه به سمت او چرخیدند در ادامه افزود:
- نه شما و نه لاوگودها تا زمانیکه امتحان عملی خودتونو ندادید حق خروج از سالن را ندارید! لازم به ذکرِ، هر کس از در این سالن خارج بشه اجازه شرکت در باقی امتحانات رو نداره. روشن شد!

پشت در سالن امتحان


رون به سرعت خودش را به هری و هرمیون رساند و گفت:
- عجب امتحان سختی بود! من اون دو قسمت اجرای طلسم فراموشی و دفع کلاه قرمزها رو با هم اشتباه کردم...

و با گفتن این حرف به سمت درگاه اصلی به راه افتاد.
- ولی گمون نکنم جای دیگه ای رو اشتباه کرده باشم. هووم... چرا شماها نمیاین؟ مگه منتظر من نبودید؟

هرمیون نگران انگار که تا آن موقع به حرف های رون گوش نکرده بود با حواس پرتی گفت:
- اِ تو کی اومدی؟ امتحان خوب بود؟

و بدون توجه به واکنش رون به سرعت به سمت هری برگشت و با دلواپسی پرسید:
- میگم شاگردامون یه وقت هول نکنن و طلسمی رو اشتباه بگن! توی این درس کلی زحمت واسشون کشیدی. میگم اصلا بهتره من برم با اوناییکه ورقه لاوگودها و وارنر رو تصحیح کردن صجبت کنم شاید اشتباهی رخ داده!
- اره، ممنون میشم. منم منتظرشون میمونم.

دهان رون از شدت تعجب باز ماند.
- چی؟؟؟ شما دوتا چتون شده؟ دارین در مورد مرگخوارا حرف میزنین؟!! چی میگی هرمیون! هوی کجا میری مگه... هی مثلا دارم باهات جرف میزنما!... مگه فرار نبود کاری کنیم اونا مردود بشن؟
- ساکت شو رونالد ویزلی! ما کی چنین تصمیم وحشتناکی رو گرفتیم!
-بس کن رون! هرمیون راست میگه... نمیدونستم اینقدر به دیگران حسودی می کنی!
-چی؟

سر میز شام

رون عصبانی قاشقش را محکم زیر توده ژلاتین ها زد و با اینکار کل محتوای ظرف روی جردن ریخت.
- اینا دیونه شدن. باورم نمیشه!!!
به صحنه شادی مرگخوارن نگاه کرد.

همه مرگخوارن توانسته بودند امتیاز عالی را از امتحان عملی مبارزه با جادوی سیاه کسب کنن و به گفته هرمیون؛ با این امتیاز، امتیاز ضعیف سه مرگخوار را از ضعیف به قابل قبول تبدیل می کرد.

و تراژدی زمانی برای ویزلی تکمیل شد که دید هرمیون به جای غذا خوردن با اشتیاق مشغول برنامه ریزی برای کلاس گیاه شناسی و تاریخ جادوگری است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power