جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

68 کاربر(ها) آنلاین هستند (57 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
67
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  292 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  278 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
درون تالار افکار خودم قدم میزنم

تابلوهای چسبیده به دیوارهایش گه گاه خاطرم را مشوش میکند ،گاهی هم مرا به وجد می آورد.

اندکی سریعتر میروم....میخواهم به جایی برسم

جایی در انتهای تالار با خط درشتی نوشته:

پایان دنیا

و آن وقت است که خاطر من جولانگاه اسب آرزوهایم می شود.
آیا به آخر راه رسیدم؟

به یاد می آورم کودکیم را.....

دوران خوشی و سرخوشی بی پایان....

بودن در کنار والفریک بزرگ,در کنار مادرم، النور پاورل شهیر....و گرمای دستان پرمهرشان

به خاطر می آورم هاگوارتز را
تربیت و تعلم زیر دست یکی از بزرگترین جادوگران دنیا، فدریکو اورارد

پرسه های شبانه

شیطنت های درون تالار گریفندور

آشنایی با کندرا پاتر

روزهای آشنایی مرا به شدت به یاد کندرا می اندازد....همسری مهربان ، شجاع و صبور که در تمام مشکلات یار و غمخوار من بود.
تصور مهربانی های او از توانایی ذهن خارج است.

هربار که به دیدارم در زندان می آمدند ،دست من بود که قطرات اشک گرمش را از گونه هایش پاک می کرد .

روزهای خوش هاگوارتز به دستان تاریخ سپرده شد تا تبدیل به تابلویی شود در تالار تفکرات من.

حال جامعه ی مدنی و مخاطراتش در پیش چشمانم نمود کرد.

ازدواج رسمی با کندرا از معدود یادهای شیرینم بود که تابلوی آن ،هم اکنون در مقابل چشمانم جلوه می کند.

باز به سمت جلو قدم بر میدارم.

تابلوی سمت های من

دبیر کل
مبارزات سازمان یافته
مبارزه با اختلاس
کاغذ بازی
و استعفا

ویزنگاموت
دعوا های بزرگ و کوچک....بی مهری ها....بی عاطفگی ها.....نزاع ها

وزارت
سفارشات متعدد
آزمون ها و تقلب ها
اشک ها و لبخند های شاگردانم

این ها همه و همه سوهان روح من شدند و هنوز هم مانند یک عقرب وجود مرا نیش می زنند

و درد من همه حال این بود که نتوانستم اندکی از رنج مردم جامعه بکاهم.....هر کجا در هر مسئولیتی خواستم گامی مثبت برای رفع مشکلات بردارم مسیر حرکتم به باتلاق منتهی شد.
باتلاقی که برای نجات از آن مجبور به استعفا می شدم.

زمان به سان برق آسمان گذشت.

گرد سپیدی بروی موهایم پاشیده شده بود

آلبوس.....پسر بزرگم خانه ی کوچک مرا روشن و شاد کرده بود.
صدای جیغ ها و گریه های شبانه اش،روح خسته ی مرا شادمان میکرد.

اما....
کمی پس از به دنیا آمدن آلبوس

پدر تابلوی افتخارات بی شمارش را برداشت و از میان ما رفت
در آخرین لحظات بر گونه اش بوسه ای زدم تا عطر نفسهایش همیشه در مشامم باقی بماند.
اندکی بعد مادر هم از پی او روان شد....همانطور که من این دو یار قدیمی را هیچ گاه جدا از هم ندیدم....دل من در این میان بازیچه ی گردباد غصه ها شده بود.

مراسم یادمان سومین سال درگذشت پدر بود که صدای گریه ی دیگری در خانه ی محقر من شنیده شد.

آبرفورث به زندگی غمبار من جانی دوباره بخشیده بود.

با قوت و انرژی تعلیم پسرانم را تا حدودی در دست گرفتم.

هر دو پسر به طور شگفت انگیزی استعداد سرشار خانواده ی ما را به ارث برده بودند گرچه بعد ها آبرفورث تغییر رویه داد و....

در تالار خاطرات رو به جلو می روم
رو به همان جایی که نوشته بود:

پایان دنیا

رو به جانب چب می گردانم

تابلویی بزرگ بود با تصویر آریانا...

غمی وجودم را فرا گرفت

تولدش در یک روز غم انگیز پاییزی بود ولی در وجود پدرش شادی بهاری برانگیخته شده بود.

دختری زیبا و سفید ،هدیه ی بزرگ کندرا به من خسته و افگار بود.

سن دخترم به عدد شش رسید

و من روزهای شیرین بچگیش را از یاد نمی بردم

آلبوس با کوله بار جوایز و افتخارات از هاگوارتز فارغ التحصیل شد،این پسر براستی مایه ی تفاخر و غرور من شده بود.

آبرفورث ،پسر با محبت من در همه حال عصایی بود در دستان من و مادرش

اما....

تند بادی وزید و باغ زندگی مرا نابود کرد....

آن سه پسر مشنگ دخترم را در دخمه ای در جنگل زندانی کردند
تا به قول خودشان دیگر از این کارها نکند.

آتش خشم من شعله بر افروخت

نفرینی باستانی بر روی آن سه پسر اجرا کردم و آن نفرین اینگونه بود که چشمها در 15ساعت تحلیل میرفت و کم کم آب میشد و سپس فقط حدقه ی استخوانی دیده میشد و آنها در این مدت درد بی پایانی را احساس می کردند ...

و به آزکابان تبعید شدم

فقط بخاطر دفاع از حریم خانواده ام....

آریانا سلامتیش را باز نیافت

و من به لحظات آخر زندگیم به سرعت نزدیک می شدم

برای آخرین بار گل های باغ زندگیم به دیدار من زار آمدند.

کندرا می گریست
سر پسرانم از فرط حزن و اندوه در گریبان بود. از شدت ناراحتی کلامی به زبان نیاوردند
دخترم باور نمیکرد پدرش در شرف مرگ است.

و از نزد من رفتند

به پایان تالار رسیدم
همانجا که نوشته بود:

پایان دنیا

باد سردی بر پشتم وزید

کف دو دستم را بر روی زمین قرار دادم
از اعماق جان فریاد زدم:
- خدای آسمان ها....من آمدم
بادی وزید
ایستادم
دنباله ی ردایم به اهتزاز در آمد
و....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و پرسیوال دامبلدور اعظم پس از سالهای افتخار آمیزعمر پر برکتش این گونه رخ در نقاب خاک کشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1390/5/6 13:30:45
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 مرداد 1390 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



صدایش را از اعماق دنیای دور میشنیدم! دلنواز و مخملین همچون گذشته که روحم را نوازش میکرد ... چقدر دوستش داشتم ... تمام روزهای زندگی ام را همچون نوار ویدیویی مرور کردم، همه جا بود، آرامبخش و مطمئن ، و من به او میبالیدم!

سالهاست ندیده بودمش!
اما خاطرم هست دیدار آخرمان را وقت جدایی! ... لبخندش مسری بود ... و منی که غرق آن شده بودم، صدایم زد:
- جسیکای من ؟!

هیچکس مثل او نامم را زیبا بیان نمیکرد! ... موج آرام صدایش ساحل چشمان تبدارم را مرطوب کرده بود، اما من بی وقفه به او خیره شده بودم! میخواستم نگاه هایش فقط برای من باشد! فقط برای من!

جنگی در راه بود! مرگخوارها وی را به مبارزه طلبیده بودند و من به وضوح صدای ترک خوردن قلبم را شنیدم!

اکنون او بود که میرفت! دستانش بدن یخ زده ام را گرم کرد، پس هنوز زنده بودم! حالا بیشتر از قبل دوستش داشتم! روزی که اولین بار دستم را گرفته بود آنقدر قلبم تند میزد که فکر میکردم او میشنودو سکوت میکند. بعدها این کارش آرامم میکرد ، و حالا بیشتر ...

- منو از شنیدن صدات محروم نکن عزیزم!!

پس هنوز هم منتظرم بود و من بی پروا در دنیای خیالم سیر میکردم! پلک که زدم قطره ی اشک به پهنای دلتنگی ام بر روی گونه ام غلطید!
با صدایی که از خودم هم به شنیدنش شک دارم ؛ گفتم:
- نمیتونم تحمل کنم !!
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
- خدا بگم چیکارت کنه دختر! حسابی منو ترسوندی! فکر کردم باهام قهر کردی !
کمی به من نزدیکتر شد، صدای هرم گرم نفس هایش صورتم را نوازش میکرد، آرام گفت:
- عزیزم، دوری از تو من خیلی سخت تره ! اما به قدرت و صبرت ایمان دارم! تو نباید احساس ضعف کنی ! برای پیروزی دعا کن ، اونوقته که تا همیشه باهم باشیم!
به چشمانم خیره شد و گفت:
- بهم قول بده که مواظب خودت باشی! باشه ؟

دوست نداشتم ناراحت ترکم کند، پلک هایم را روی هم گذاشتم و او دوباره آن لبخند زیبایش را نثارم کرد، موهایم را کنار زد و پیشانی ام را بوسید ... و من نرفته برای او بی تاب بودم!!


او رفت، همچون باد و من هر روز برای دلتنگی ام دل به نسیم میدادم!
وقتی بعد از جنگ نیامد ، وجودم از هم گسسته شد. هیچ کس جنازه اش را ندیده بود ، صدای گودریک هنوز در گوشم زنگ میزند که سعی داشت خیلی آرام آن حادثه را شرح دهد:
- واقعا متاسفم جسی! نمیدونم چطور بگم! اون واقعا شجاعانه جنگید، تونست دوتا از اون عوضی ها رو به هلاکت برسونه! وقتی داشتیم از مخروبه ها رد میشدیم یکی از مرگخوارا تونست اونو به سمت خودش بکشه و بعدش وارد یه گودال عمیق شدند و بعدش انوار رنگارنگ طلسم ها بود که دیده میشد و در آخر هم سکوت!
گودریک نگاهی به چهره ی رنگ پریده ام کرد و با احتیاط ادامه داد:
- ما هرچه صداش کردیم هیچ صدایی نشنیدیم! ... وقت زیادی نداشتیم چون ممکن بود غافلگیر بشیم!! ... امیدوارم بتونه خودش رو نجات بده! ... ما چاره ای نداشتیم!

سکوت کردم! آنها خائن بودند که دوستشان را تنها رها کرده بودند، با خشم و نفرت به گودریک نگاه کردم! پیشانی اش از شرم سرخ شده بود و دستانش میلرزید!
همه به من نگاه میکردند اما من فقط نگاه دریایی او را میخواستم! احساس درد میکردم! نجواهای دیگران همچون پتکی بر سرم فرود می آمد! چند قدمی راه رفتم و آنگاه حس کردم روی ابرها راه میروم . . . من بیهوش شده بودم! اما کاش ...


سالهاست ندیده بودمش!
دیگر امیدی به آمدنش نبود ... گاهی نام او را از لابه لای حرفهای دیگران میشنیدم! اما کسی جرات نداشت که مستقیم بامن از او بگوید، هیچکس...

صبحی دیگر در سال جدید آغاز شد!
پرندگان همچون گذشته نغمه های عشق سرمیدادند! حتی آسمان رنگ دیگر داشت. مدتهای مدیدی بود که حتی بهار و زمستان برایم رنگی نداشت ، اما آن روز ...

کنار شومینه نشسته بودم و به خاکسترهای برجای مانده از آتش خیره شده بودم! در خانه گریمولد تنها بودم! نمیدانم چه شوری در میان بود که همگی از خانه رفته بودند! دلم برای تنهایی ام گرفت! صدای باز شدن درب خانه آمد و من هنوز در افکارم غرق بودم! زیر لب گفتم:

- آه ... خیلی دلم برات تنگ شده عزیزم!

- نه به اندازه من !!!

انگار جریان برق قوی ای به من وصل کرده بودند، آنقدر صدایش رسا و شفاف بود که به رویا بودن آن شک کردم، نفس عمیقی کشیدم، بوی خودش بود! امکان نداشت هرگز عطر دلپذیر وجودش را فراموش کنم!
از ترس آنکه از رویا بیدار شوم تکان نخوردم!

صدای گامهای کسی را شنیدم، و سپس دستانی که شانه های کم جانم را فشرد ! چشمانم را از شدت هیجان بستم، آنقدر لبهایم را جویده بودم که طعم خون را در دهانم حس کردم!

- مگه دلت برام تنگ نشده بود؟ پس چرا نگام نمیکنی عزیزم؟

برگشتم !
رویا نبود ! جسم زیبای خودش بود که آمده بود تا برای همیشه باهم باشیم! ... چقدر چهره اش مردانه و زیباتر شده بود ! دلم برای در آغوش کشیدنش ضعف میرفت ! آنقدر سریع از جایم برخاستم و به سمتش رفتم کئ صندلی قدیمی به زمین پرت شد!

کابوس شبهایم تمام شده بود! قهرمان رویاهایم برگشته بود و من در آغوش امنش اشک شوق میریختم!

صدایش را از اعماق دنیای دور میشنیدم! دلنواز و مخملین همچون گذشته که روحم را نوازش میکرد ... چقدر دوستش داشتم ... تمام روزهای زندگی ام را همچون نوار ویدیویی مرور کردم، همه جا بود، آرامبخش و مطمئن ، و من به او میبالیدم!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 01:31
نمایش جزئیات
آفلاین
فقط گاهی وقتها..

گاهی اوقات.. فقط گاهی ممکنه دلت نیاد از چیزی دل بکنی. این رو بخوای ولی نتونی. می خوای که فراموشش کنی، ازش دست بکشی، می خوای که برای همیشه بفرستیش پس و پشت ذهنت تا دم دست نباشه و بهش فکر نکنی!

یه جورایی گاهی.. فقط گاهی بخوای چیزی رو اصطلاحا بفرستی تو قدح اندیشه تا تا ابد همونجا خاک بخوره! شاید بخوای یه تاپیک رو منتقل کنی اونجا یا شایدم بخوای کل انجمنو! ولی بعضی چیزها .. فقط بعضی چیزها.. اونقدرها بزرگن که نمی تونی انتقالشون بدی، لااقل به این سادگیها نمی تونی!

گاهی وقتا حس می کنی برای دلت بهاری در راهه.. حسابی می خوای بتکونیش! آب و جاروش کنی و اضافاتش رو بریزی بیرون! جادوگرها که راحت چوبشونو در میارن و می چرخوننش و می گن بی بیدی بابیدی بو! اونا همه چیزو تغییر می دن.. از کدو می تونن برای سیندرلا کالسکه ی شاهانه درست کنن! اونا که خیالشون راحته با یک حرکت خونه تکونی می کنن.

اما گاهی وقتا.. فقط گاهی وقتها! بزرگترین جادوگر قرنها! اون "ریش سفید ترینشون".. می خواد یک چیزی رو محو کنه اما نمی تونه.. اون کسی که بزرگترین و قدرتمندترین جادوگر قرون و اعصاره.. اون که بدون شنل خودش رو نامرئی می کنه نمی تونه مانع سر راهشو برداره.

چطور امکان داره بتونه به اون نیرویی که همیشه گفته بزرگترین نیروی موجوده، غلبه کنه؟ این چیزیه که خودش می دونسته. همیشه ازش صحبت می کرده. اون کسی که عشق رو درک کرده با تمام وجودش، هیچ وقت نتونسته اون عشق رو فراموش کنه.. از روز اولی که به هم برخوردند دیگه نتونسته رهاش کنه.

اون عشق حتی بعد از سالها هم باقی می مونه. هرگز به قدح اندیشه ی کوئیرل انتقال نمی تونه پیدا کنه و حتی بعد از صد بهار هرگز با خونه تکونی خارج نمیشه!

این موارد فقط گاهی پیش میان..فقط گاهی! در این مواقع وقتی داری ازش دور میشی دوباره برمیگردی حتی برای چند ثانیه.. برای یه زمان کوتاه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان نافذ آبی رنگ آلبوس دامبلدور، متقاضيان ورود به محفل ققنوس را از نظر می گذراند. جيمز سيريوس پاتر، كنارش ايستاده بود و يويوی كوچك صورتی رنگش را تكان می داد، پس از مدتی سكوت، صدای كش دار دامبلدور شنيده شد:
- نفر بعدی!

كينگزلی با گام هايی محكم پيش آمد، ردای بلند توسی رنگی پوشيده بود كه نسيم ملايمی كه می وزيد، آن را پيچ و تاب مختصری می داد. دامبلدور لبخند محبت آميزی را به كينگزلی زد و در حالی كه انگشت های بلندش را بر ريش سفيد و تميزش می كشيد، گفت:
- اسمت چيه؟

كينگزلی جوابِ لبخند دامبلدور را با صدايی محبت آميز و آرام داد:
- كينگزلی شكلبوت.

نگاه دو نفر روی هم متمركز شده بود، جيمز در حالی كه كلاه نوك تيز و تيره رنگِ دامبلدور را نگاه می كرد، به تكان دادن يويو اش ادامه می داد...

- قوانين محفل رو می پذيری، بهشون پايبند می مونی؟ تا حالا فعاليت سفيدی كردی؟ آيا قول می دی كه با مرگخوارا مبارزه كنی؟

- بله!

دامبلدور لبخندِ شيرينی به كينگزلی زد و با صدای آرام و دلنشين هميشگی اش، گفت:
- موفق باشی، به محفل خوش اومدی!...

و در حالی كه نگاهش را از كينگزلی، به پسر جوان درشت اندامی معطوف كرده بود، گفت:
- نفر بعدی!

***
و اين داستان محفلی شدن منه! با وجود پوست سياهم، به سفيد بودنم افتخار می كنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 9 اسفند 1388 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
من دیگه خسته شدم، بس كه این سایت بی یویوئه!
پس دلم تا کی فضای سایبرو مهمونیه؟
من دیگه بسه برام، تحمل آینه اسرار
بسه جنگ بی ثمر، برای محفل و مرگخوار!

وقتی فایده ای نداره، سوژه دادن واسه چی؟
واسه پستای تو خالی، رنک گرفتن واسه چی؟
نمیخوام چوب حراجی به نهنگم بزنم...
نمیخوام ننگ نهنگ کشی بیفته گردنم!

نمیخوام دربه در تاپیک های این سایت بشم
واسه رول های همه یه سوژه ی آماده شم
یا یه جیمز ساکت و مودب و افتاده شم!
وایسا عله ! وایسا کویی! من میخوام بلاک بشم!


همه جیغ خوب میکشن، اما كی جیمزه این وسط؟!
جیغ و ویغش به شما، ما كه رسیدیم ته خط...
قربونت برم نهنگ! چقدر غریبی توی سایت...
آره عله ما نخواستیم جیمزو با زوپست نبین!

نمیخوام دربه در تاپیک های این سایت بشم
واسه رول های همه یه سوژه ی آماده شم
یا یه جیمز ساکت و مودب و افتاده شم
وایسا عله ، وایسا کویی من میخوام بلاک بشم!

این همه پستیدی و بحثیدی! آخرش چی شد؟!
اون بلیت باز ِ دائم، بگو به نفع کی شد!؟
همه کویی همه عله جای جیمزا پس كجاست
این همه منو و سیر، جای زوزه هات کجاست؟!

نمیخوام دربه در تاپیک های این سایت بشم
واسه رول های همه یه سوژه ی آماده شم
یا یه جیمز ساکت و مودب و افتاده شم
وایسا عله ، وایسا کویی من میخوام بلاک بشم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/12/9 22:50:42
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 21 شهریور 1388 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود؛ موجِ بي نظيرِ احساسِ ماه، مهتابِ غمگيني بود، كه در تمام لايه هاي مرده ي فضا، عطرِ بي رحمِ زندگي را مي پراكند.

رداي كهنه ي مرد ميانسال، در بازي كودكانه ي نسيم به اين سو و آن سو در حركت بود؛ موهاي خاكستري و آشفته اش، چهره ي گرفته اش را پوشانده بود.

زير سقفِ خاموشِ آسمان ايستاده بود و خيره به ماه، چنگال دستانش را دور فرشته ي كوچك و معصومي كه در آغوش داشت مي فشرد و با انديشه اي نگران، به آينده ي نامعلومي كه در انتظار گلِ نورسش بود فكر مي كرد.

ريموس لوپين، در تنهايي و ترس از آينده ايي كه ممكن بود ميراث شومِ او به فرزندش باشد، نگاهش را به چشمان خندان و گيسوي الوانِ او دوخت. همانطور كه دستان سفيد و كوچكش دور انگشت او قفل شده بود، به بهانه ي رختِ شوم و عجيبي كه آينده ي او را مي پوشاند، نامش را تدي گذاشت...



پ.ن: تدي تقريبا به معناي ملبس به جامه هاي عجيب و غريب است...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1388 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرون سنت مانگو:

ریموس در حالی که طول و عرض راهرو را طی میکرد ، با نگرانی به ساعت روی دیوار خیره شده بود.

پرستاری از اتاق بیرون آمد و بی توجه به ریموس به راه خود ادامه داد.

ریموس که چشمش به یک آدمیزاد زنده افتاده بود با یک جهش راه پرستار را سد کرد و با هیجان پرسید: دختره یا پسر؟

پرستار در حالی که سعی میکرد راهش را باز کند با بیخیالی گفت: همین دیروز بهتون گفتیم که پسره!

ریموس با گیجی پرسید: آهان نه اون دیالوگ دیروزم بود. به دنیا اومد؟

پرستار چشمانش را چرخاند و پاسخ داد: نـــــــه! حالا حالاها به دنیا نمیاد.

چند ساعت بعد:

با خارج شدن دومین پرستار و پرسیدن سوال های قبلی و هربار جواب منفی شنیدن بالاخره دکتری از اتاق خارج شد و گفت:

- کچلم کردی پاشو برو بچه تو ببین.

ریموس نیز برای لحظه ای انسان بودن را فراموش کرد و چهار نعل به داخل اتاق شیرجه رفت و با صحنه ی عجیبی رو به رو شد.

- اینکه گرگه!

- عــــــووووو! ( زوزه ی گرگ! )


^^^^

ساری بد شد فقط با این پست میخواستم بگم HaPpY bIrThDaY tEdDy

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1388 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا حتما باید این کارو میکردیم؟!

جیمز با جیغ این را پرسید و سعی کرد تعادلش را حفظ کند که نتیجه اش برخوردی شدید با در کابین خلبان بود.

- جیمز خواهش میکنم درک کن! من میخواستم یه کار متفاوت رو تو تولدم انجام بدم، کاری که تا الان نکردم، کاری که هیچکس تا الان نکرده!

این صدای وحشتزده ی تد ریموس لوپین بود که از هدفون روی گوش های جیمز به گوش رسید.
- تد ریموس لوپین! تا الان میلیون ها مشنگ ما رو دیدن، ببین من ِ پیرمرد رو به چه کارایی وادار میکنی پسر جون!
این یکی صدای فریاد خشمگین پروفسور دامبلدور بود که هدفون تدی و جیمز را لرزاند.

تد ریموس لوپین با وحشت سعی در کنترل هواپیمایش داشت. با خودش عهد کرد دیگر هرگز هرگز هرگز هواپیما دزدی نکند؛ اگر هم کرد دیگر یک پسرک جیغ جیغو و پیرمردی کم طاقت و غرغرو را با خود همراه نکند!
هواپیما به صورت خطرناکی در فاصله ی کمی از بام آسمان خراش ها، بر فراز شهری مشنگی پرواز میکرد.

هواپیمای پروفسور دامبلدور با سرعتی غیرقابل وصف، غرش کنان مسیرش را از تدی و جیمز جدا کرد، دامبلدور بعد ها دلیل این تغییر مسیر را پیچیدن ریشش به جعبه ی سیاه (!) عنوان کرد.
هواپیمای دامبلدور که کاملا از کنترلش خارج شده بود راهی جز آپارات برای خلبان ریش درازش باقی نگذاشت. بلافاصله بعد از آپارات دامبلدور به جزایر قناری، پرنده ی آهنین به ساختمانی عظیم با محیط پنج ضلعی برخورد و در هوا منفجر شد.

تد ریموس لوپین نفس عمیقی کشید و برای بار آخر پنجه هایش را روی دکمه های رنگارنگ فشرد تا شاید بتواند غول اهنی را متوقف کند، اما اوضاع کمترین تغییری نکرد و تد ریموس نیز به مقصد جزیره ی لیدی اش آپارات کرد تا هواپیمایش با غرشی ترسناک به یکی از آن برج های دوقلو اثابت کند.

دقایقی بعد هواپیمای جیمز که درست پشت هواپیمای برادرش در حرکت بود به برج های دوقلو نزدیک شد. پاتر کوچک مشت زنان به جان دکمه ها افتاد. چوبدستی اش را بارها و بارها چرخاند و حتی سعی کرد نخ یویویش را به بال هواپیما بند کند تا متوقفش کند، اما همه ی تلاش هایش بی نتیجه بود و بلاخره زمانیکه شیشه ی کابین را شکسته و دست هایش را تکان میداد و فریاد میزد :

"کمـــــــک! من به سن قانونی آپارات نرسیدم!! "

هواپیمایش با برج دوم برخورد کرد و انفجاری مهیب و واقعه ای ترسناک را در تاریخ آفرید!

++++
تولدت مبارک تدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1388 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- جیمز!
- بله پروفسور؟
- اون زمان من مرده بودم..اینطور نیست؟!
- آره پروفسور ..منم نبودم!
- یعنی تدی تنها اومد؟ مواظب باش نیوفتی!

جیمز بلند شد و دستاش رو باز کرد تا بتونه تعادلش رو حفظ کنه. بعدم شروع کرد به قدم زدن روی لبه ی شیروونی.

بعد از اینکه ساعت خونه ی گریمولد دوازده بار زنگ زد جیمز و دامبلدور رفتن روی شیروونی. مدتی رو لبه ش نشستن و ماه نصفه نیمه رو نگاه کردن و از هر دری چیزی گفتن.

یویوی جیمز چند بار از روی شیروونی قل خورد و افتاد پایین. نهنگا که نمی تونستن بیارنش، گنجشکا هم که خواب بودن، فاوکسم معلوم نبود کجاست.. ولی چوبدستی یاس کبود در خدمت گزاری حاضره.همیشه و همه جا.

- جیمز.. با طلسم جمع آوری جمعت نمی کنما! پخش زمین میشی!
- پروف سنت رفته بالا ترسو شدید.. چه جوری اومدید گریف؟!

از طبقه ی پایین صدای عربده های خانم بلک به گوش می رسید. توی کوچه هم چندتا مشنگ به جون هم افتاده بودن. توی ردای دامبلدور هم یه چیزی تکون می خورد.

- پروفسور.. چی توی جیبتونه؟!
- جیب؟ جیب کی؟ جیب من؟ هیچی!
- چفت شده ی خوبی هستید درست ولی من کاملا دارم می بینم که هی تکون می خوره.. یه نیزلی چیزی رو از شر مرگخوارا نجات دادید؟!

دامبلدور خواست حرف بزند اما جیمز ادامه داد:

- هیس.. گنجشکا جوجه دار شدن؟!

-...

- بچه نهنگ من؟

-...

- تخم فاوکس؟!

- ای بابا.. هدیه ی تولد تدیه!
- کادوی تولد من؟!

نفر سومی از پشت سر هر دو نفر جیغ زد و هر دو با سر پرت شدن توی کوچه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 20 شهریور 1388 03:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تند تند توی راه روی سفید رنگی می دوید ومیخواست با همه ی وجودش فریاد بکشه ،بلکه کمی از استرس هایش کم بشود !

هر دفعه که می خواست با فریادی خودشو رها کند ، نگاهش به کودکی کوچک ولی زیبا می افتاد که با انگشت اشاره خود رو به روی لبانش فشار داده بود !

ثانیه جای خود رو به دقیقه می دادن و دقیقه ها جای خود رو با ساعت ، ولی هنوز خبری ازشون نشده بود !

مرد همچنان به سرعت داخل راه رو قدم رو می رفت و با تمام وجود خواهان دیدن زنش بود !

ناگهان صدای دلنشین کودکی بر تمام راه رو تنین انداخت و پشت سر ان صدای کوبیده شدن در های اتاق عمل به دیوار !

صدای شفاهنده برایش گنگ و نا مفهوم بود ، فقط از بین کلمات شفاهنده اینو شنیده بود که مادرو بچه هر دوتاشون خوبن .

دیگه نمی تونست خودشو کنترل کنه با تمام وجود از پله یکی دو تا بالا رفت و خودشو به پشت بوم رسوند وبه جای فریاد کشیدن زوزه ای از تمام وجود سر داد !

بله او حالا پدر بود و فرزندی مانند تدی ریموس لوپین داشت !


سالگرد تولد تدی رو تبریک می گم .

مبارک باشه پسرم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !