جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] میخانه دیگ سوراخ (دوئل)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1391 03:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


چقدر خوردم...دارم منفجر میشم.حتی از غذاهای مالی هم خوشمزه تر بود.
-درسته.گرچه هنوز نفهمیدم اون گوشت چی بود.یه چیزی شبیه کله خفاش هم تو سوپ دیدم.پاشو بریم که کلی کار داریم.

سیریوس بلک ریموس لوپین را که سرش روی میز افتاده بود تکان داد.ریموس چشمانش را به سختی باز کرد و خمیازه ای کشید.گارسون که ساحره ای بسیار لاغر با ردای مشکی رنگ بود به دو جادوگر نزدیک شد و صورتحساب را روی میز گذاشت.ریموس نگاهی به صورتحساب انداخت.
-اوه...این از کل درآمد سالیانه محفلم بیشتره.خب...ببین...تو که واقعا نمیخوای از ما پول بگیری؟ ما اعضای محفل شجاع و آزاد و...محفل ققنوسیم.ما کسایی هستیم که شماها رو از شر اسمشو نبر در امان نگه داشتیم.ما با اون مرگخوارای پست کثیف نامرد خونخوار...اوه...لینی وارنر؟

با فاش شدن هویت گارسون، سیریوس به سختی آب دهانش را قورت داد.
-خب...میدونی لینی؟...ما فکر اینجاشو نکرده بودیم...اممم...ریموس...تو چقدر پول داری؟

ریموس دست در جیبش کرد و دو نات روی میز انداخت. سیریوس ساعتش را از مچ دستش باز کرد و روی میز گذاشت ولی لینی با تاسف سری تکان داد.
-متاسفم.اینا یک پنجم صورتحساب شما هم نمیشه.واقعا تاسف میخورم.شما قهرمانانی که جامعه جادویی رو از شر جادوگرای پست و خبیث خونخواری مثل اسمشو نبر و افرادش در امان نگه داشتین پولی برای پرداخت صورتحسابتون ندارین.خب...وقتی وادارتون کردم همه ظرفهای مرگخوارا رو در ملاء عام بشورین جامعه جادوگری هم اعتمادش رو نسبت به شما از دست میده.حتی شاید از محفل اخراج بشین. :evilsmile:

ماری با لبخندی شیطانی به میز نزدیک شد.
-زیادی خشونت به خرج میدی لینی.به نظر من اگه اخراج نشن بهتره.ضربه جبران ناپذیری به محفل میزنن.شاید راه دیگه ای وجود داشته باشه.

سیریوس با امیدواری پرسید:مثلا چه راهی؟

لینی به ماری نگاه کرد.ماری سرش را به نشانه تایید تکان داد.
-خب...شما بایدبه جای صورتحساب یه کاری برای ما انجام بدین.بذارین فکر کنم...مثلا...اوممم... جسد دامبلدورو برامون بیارین.چطوره؟:pretty:
محفلیا:
لینی:هوم...خب راستش منم همین حدسو میزدم.فقط خواستم شانسمو امتحان کنم...نظرتون درباره دستور غذاهای مالی ویزلی چیه؟
سیریوس:گزینه اول آسونتر بود.

ماری وارد بحث شد.
-من یه راه حل بهتر دارم.ارباب فردا تشریف میارن اینجا.شما دو تا باید در فاصله کمی از ایشون بشینین و یه نمایش کوچولو ترتیب بدین.طوری که ارباب فکر کنن قصد حمله به ایشون رو دارین.ارباب میخوان از خودشون دفاع کنن ولی موفق نمیشن.چون لینی قبلا چوب دستشیونو برداشته.درست در همین موقعیت دو ساحره شجاع وفداکار-که من و لینی باشیم -وارد میشیم و جون ارباب رو نجات میدیم.ارباب به ما افتخار میکنه و مجازات شما رو به ما واگذار میکنه و ما شما رو آزاد میکنیم.کسی مخالفتی نداره؟

هیچکس مخالفتی نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لردولدمورت در 1391/1/31 3:01:21
Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1390 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]لرد و مرگخوارا دیوار ورود به کوچه دیاگون رو طلسم کردن و از حالا به بعد اونا ورودی هاگوارتز و جامعه ی جادوگری رو کنترل میکنن. هیچکس نمیتونه به کوچه ی دیاگون وارد بشه مگر با اجازه ی اونا. محفل که متوجه این ماجرا شده سعی در حل این مشکل داره که میفهمن این طلسم در صورتی میتونه باطل بشه که شخصی که درون کوچه س این کارو انجام بده و از بیرون امکان پذیر نیس. از طرفی جیمز و تدی و جرج توی کوچه دیاگون هستن و محفلیا میخوان با اونا ارتباط برقرار کنن. اما این سه نفر که متوجه میشن نمیتونن از کوچه دیاگون آپارات کنن برن، تصمیم میگیرن از کوچه ناکترن خارج بشن. لرد که تازه به یاد کوچه ناکترن افتاده، سریعا مرگخواراشو میفرسته تا اونجارو هم طلسم کنن. قبل از اینکه طلسم های مرگخواران به طور کامل در ناکترن انجام بشه تدی و جرج از اونجا آپارات میکنن اما درست در لحظه ای که جیمز میخواد آپارات کنه طلسم ها کارشون به اتمام رسیده و جیمز همونجا گیر میفته. ریگولوس که در محفله بعد از برگشت تدی و جرج بدون جیمز، خبر جا موندن جیمز تو کوچه رو به لرد میرسونه لرد هم میگه اگه میخوای نکشمت برو و اونو خارجش کن تا نقشه هارو به هم نزنه. ریگولوس هم بوسیله ی جی پی اسش میفهمه جیمز توی کوچه ناکترنه و میره دنبالش. محفلی ها هم گوشه ای جمع شدن و دارن در مورد اینکه چرا جیمز برنگشته نظرات متفاوتی نظیر گیر کردن در ترافیک شبکه آپارات میدن.[/spoiler]

خانه شماره 12 گریمولد:

آلبوس دامبلدور بالاخره دست از بحث کردن با محفلی ها و آوردن توجیه های متفاوت بابت نرسیدن جیمز برداشت و چهره ی متفکرانه ای به خود گرفت.

- شایدم رفته این اطراف یه یویو نو بخره آخه دلش خیلی یه یویوی نو میـ...

تدی حرفش را قطع کرد و با تعجب به دامبلدور خیره شد. دست هایش را جلوی چشمان دامبلدور که مستقیم به جایی خیره شده بودند تکان داد و گفت:

- پروفسور؟

دامبلدور که در اثر تکان های دست تدی، تمرکزش را از دست داده بود، عینکش را صاف کرد و رو به ریموس پرسید:

- دلیل اینکه میخواستیم تدی و جرج و جیمزو سریعا پیدا کنیم چی بود؟

ریموس بدون فکر پاسخ داد: چون تدی پسرمه؟

دامبلدور آهی کشید و گفت: اون طلسم ... فقط کسانی که درون کوچه هستن میتونن اونو باطل کنن و این سه نفرم اونجا بودن. گرفتی؟

ریموس که تازه متوجه منظور دامبلدور شده بود بشکنی زد و گفت: شاید جیمز واقعا هنوز اون تو باشه!

دامبلدور لبخندی زد و گفت: زدی تو خال!

ریموس از روی مبل بلند شد و با دستپاچگی گفت: پس چرا منتظرین؟ یه سپر مدافع بفرستین جیمزو از جریان با خبر کنین!

جرج و تدی حیران به یکدیگر نگاه کردند و سعی کردند حرف های آن دو را تجزیه و تحلیل کنند. دامبلدور که متوجه آن ها شده بود گفت: بیاین تا واسه تون جریان شکستن طلسم توسط کسی که تو کوچه سو تعریف کنم!

سپس دوباره به سمت ریموس برگشت و گفت: باخبر کردن جیمز، کار خودته!

کوچه ناکترن:

ریگولوس تکانی به جی پی اس داد و گفت: ای بابا! این بچه چقدر تکون میخوره. تا همین دو دقیقه پیش جلو بورگین و برکز بود. دهه!

با بدخلقی جی پی اس را جلویش گرفت و همراه آن شروع به حرکت کرد. کوچه ی تنگ و تاریکی را رد کرد و به سمت راست پیچید.

ریگولوس که از این تعقیب و گریز خسته شده بود گفت: یه جا وایسا دیگه بچه. فکر کنم باید سرعتمو بیشتر کنـ...

جی پی اس اینبار توقف جیمز و تغییر نکردن مکان او را نشان میداد. بنابراین برقی در چشمان ریگولوس نمایان شد و گفت: بالاخره خسته شد!

آن طرف تر:

جیمز با شگفتی به هاله ای که از آسمان نازل شده بود و به آرامی به سمتش می آمد خیره شد. بالاخره سپر مداقع ریموس به او رسیده بود!


-------------------------------

* ببینم همین سپر مدافع بود که باش پیغام پسغام میفرستادن دیه؟ درسته؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/4/30 12:59:44
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/4/30 13:06:11
Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 29 تیر 1390 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس همین که وارد اتاق خود شد و در را بست ، به خانه ی ریدل آپارات کرد.

خانه ی ریدل

ریگولوس به حمام خانه ی ریدل آپارات کرد آن هم زمانی که یکی از مرگخواران زن در حال حمام کردن بودن و از بردن نام او محرومیم.

مرگخوار زن در حال حمام کردن: «»

در این لحظه تمام مرگخواران به حمام هجوم آوردن و با دیدن صحنه ی تجاور اخلاقس ریگولوس به یک دختر مرگخوار ، غیرتی شدند و شروع به کتک زدن او شدند. بعد از مدتی ریگولوس را نزد ولدمورت آوردند تا ولدمورت جزای او را که مطمئنا" مرگ بود ، را بدهد.

ریگولوس: « قربان باور کنید من قصد تجاوز نداشتم ... من خودم زن دارم »

در این لحظه زن مرگخوار که چندی پیش در حمام بود و حالا فقط یک حوله دور خود پیچیده بود و در آنجا حاضر شده بود ، گفت: « مای لرد باور نکنید اون قصد تجاوز داشت »

ولدمورت چوب دستیش را درآورد تا ریگولوس را بکشد اما قبل از اینکه اشعه ی سبز رنگ از چوب ولدمورت خارج شود ، ریگولوس گفت: « قربان من خبر مهمی آوردم! »

ولدمورت: « خب به نال »

ریگولوس بلند شد و بعد از مرتب کردن لباس هایش و زبون در آوردن برای زنی که چندی پیش در حال حمام کردن بود ، گفت: « قربان پسر اون کله زخمی تو کوچه باقی مونده »

ولدمورت کمی اندیشید و گفت: « اگه نتونیم اونو از اونجا خارج کنیم ، نمی تونیم نقشه هامون رو پیاده کنیم ... ریگولوس تو موظفی اونو از کوچه خارج کنی ... اگر موفق بشی جونتو می بخشم »

ریگولوس: « باشه قربان »

ریگولوس بعد از گفتم این کلمات بار دیگر به همان زن زبون درآورد و به کافه ی کنار کوچه ی دیاگون آپارات کرد.

کافه ی کنار کوچه ی دیاگون

ریگولوس وارد کافه شد. کافه خالی از هر جادوگری بود و تنها کسی که در آنجا بود ، فروشنده بود که در حال خوابیدن بود. ریگولوس به آنکه توجهی به او بکند ، به طرف انباری رفت اما بجای اینکه به طرف دیوار مقابل در برود ، یک متر اینطرف تر رفت و با چوب دستیش بر دیوار زد.

دیوار باز شد و در آخر همانند یک در شد و ریگولوس از آن رد شد. بعد از اینکه وارد کوچه شد ، از جیبش چیز مربعی شکلی در آورد و دکمه ی آن را زد و بعد با انگشتانش چند ضربه ی دیگر به آن زد و در آخر آن را در جیبش گذاشت و با خود گفت: « جی پی ار اس می گه که تو کوچه ی ناکترنه! »

ریگولوس این را گفت و به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه ریدل

ارباب لرد ولدمورت کبیر با کمال حیرت به رز ویزلی نگاه کرد که در میان حمامی از خون شناور بود و تنها کله اش از کل پیکرش باقیمانده و اضافات () بدنش در طرح هایی زیبا به در و دیوار پذیرایی با شکوه خانه ریدل پاشیده و نقشیده و نگاریده و دمیده و لمیده از این چرندیات کلا !

لینی: «ارباب ؟ آخه چرا رز رو کشتین ؟ چرا تکه تکه اش کردین ؟ مگه چیکار کرده بود ؟ »

لرد سیاه همچنان که حیرانی داشت و مسکو می زد، با چشمانی ریز شده به چوبدستی خودش خیره مانده بود. با تعجب و صدایی بی روح و کاملا بی تفاوت گفت:

«نمیدونم لینی. خودمم نفهمیدم چی شد. دیدم چوبدستیم سنگینی میکنه. گفتم باز بارتی باهاش بازی کرده و افسون توی سرش گیر کرده، بیرون نمیاد. یه تکونی دادم. بعد یکی هم از توی آشپزخونه گفت آوادا...یه دفعه اخگر سبز پرید بیرون از چوبدستی من. »

لینی: «ارباب. اون که من و آنی مونی بودیم داشتیم توی آشپزخونه سوسک هارو می کشتیم با آوادا ! رزززز ! »

لرد: «نیگاش کن دختره وراجو. در حین جیغ زدن هم تموم کرده. فکش بازه اما سایلنته. خب تو هم اشک نریز لینی. الان روحشو پیدا می کنم، زنده میشه. »

لرد چوبدستیشو در هوا تکانی داد و روح 21 گرمی رز را در هوا شکار کرد و به درون کله رز فرستاد. سپس به کمک تعدادی نخ که از ناکجا ظاهر شدند، اعضای مختلف و تکه تکه شده رز را از روی دیوار جمع کرد و با فاصله های دوری به کله رز گره زد. رز کله ای بود که جوارح و سایر پیکر تکه تکه اش با نخ از کله اش آویزون شده بودند.

رز: «جیغ ! لن ! فکر کنم نخ حامل قلبم افتاده دست نجینی. فک کنم قلبمو داره نیش می زنه. بوی دندون کرموشو حس میکنم. ببین کجا افتاده قلبم. کمک ! »

لرد: «دیگه وقت تنگه مجبور شدم جای رگ و استخوون از نخ استفاده کنم. تعمیرش با تو لینی ! »

در این حین ایوان، روفوس و آنتونین از ماموریتشان بازگشتند و در پذیرایی خانه ریدل، مقابل اربابشان ظاهر شدند...


در خانه شماره 12 گریمولد

آلبوس دامبلدور کبیر در مرلینگاه نشسته بود و به شدت فکر می کرد. ناگهان رشته افکارش پاره شد و به پیکر و شکم خودش خیره ماند. با خستگی و افسرگی تمام رو به دلش گفت:

« تا کی من کار کنم تو بخوری و آخرش منو بکشونی چندین ساعت به این مکان نحس ؟ هان؟ »

در این لحظه شکم دامبلدور جانی گرفت. همانند پشت کله پروف کوییرل چشم و چالی و دهانی یافت و از میان دهان سخنی آمد که:

« میخوای من کار کنم، تو بخوری ؟! هووم ؟»

پس از صحنه هایی چندشناک، دامبلدور از مرلینگاه خارج شد و در مقابلش جرج و تدی را دید که از کوچه ناکترن آپارات کرده بودند و برگشتند.

دامبلدور: «اوه برگشتید. نگرانتون بودیم. میخواستیم هر طور شده باهاتون تماس بگیریم. جیمز کجاست ؟»

جرج: «نمیدونم چی شده بود. گیر کرده بودیم توی دیاگون. از ناکترن تونستیم بیام اینجا فقط. جیمز هم اومد دیگه. »

هری با عجله خود را به جلوی راه پله ها، جایی که دامبلدور و جرج صحبت می کردند، رساند.

هری: «کو نمی بینم جیمز رو ؟ کجاست ؟ »

جرج جورابش را از ساق پایش پایین کشید اما جیمز را نیافت. به سمت مرلینگاه رفت. با نیت جیمز وضو کرد و برگشت. دوباره درون جورابش و حتی کفشش را هم نگاه کرد و باز هم جیمز را نیافت. با ناامیدی گفت:

«نیستش. فکر کنم افتاده خونه همسایه.»

تدی: «شایدم اصلا نیومده. چون یویوش نیست. قبل از هر آپارات اول یویوش رو میفرسته. بعدش خودش. »

جرج: « چیزی نشده دیگه. نهایتش میریم ناکترن دنبالش. »

تدی: «قطعا ناکترن هم بسته شده. وگرنه تا حالا می اومد. »

جرج زوری زد اما به سمت ناکترن غیب نشد و با نا امیدی سری تکان داد و حرف تدی را تایید کرد.

ریگولوس بلک بود که همه چیز را شنیده بود. حالا یک محفلی بزرگ و جیغول در کوچه ناکترن به دام افتاده بود. ریگول بدون توجه به محفلی ها با نفرت از کنارشان گذاشت و به سمت درب خانه می رفت. سعی می کرد طوری نشان دهد که مشکوک نباشد.

دامبلدور: «های ! ریگول ! شب دیر نیا که ما از ساعت 9 در رو قفل می کنیم و اتاق تو در صورت نبودنت میشه برای من ! »

ریگولوس در حالی که به لرد سیاه و خانه ریدل می اندیشد، در را کشید و در حین خروج و بستن آن رو به دامبلدور گفت:

«اتاق من و کریچر از اصیل های خائن مشنگ دوست و دورگه های کثیف و ماگل زاده ها پذیرایی نمی کنه. مرتیکه بستنی قیفی. عصر بخیر.»

و محفلی ها بی آن که از شغل شریف ریگول و ذهن زیبایش با خبر باشند، به بحث خودشان در مورد موقعیت فعلی جیمز ادامه دادند و یکی پس از دیگری تزهای خرسند و سرافراز می دادند دوست داشتن با امیدواری بگن که جیمز در شبکه آپارات به ترافیک خورده و به زودی پیداش میشه و صبر را ترجیح می دادند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/4/28 17:26:21
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/4/28 17:28:57
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/4/28 17:49:58
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/4/28 17:51:47
Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گوچه دیاگون

- میشه سریع تر راه بری ؟

تد این را رو به جیمز گفت که چندین متر دور تر با خیالی اسوده راه میرفت و به مغازه ها نگاه میکرد.

جرج رو به تد گفت :
-مشکلی نیست نمی خواد الکی نگران بشی .. حتما میشه از کوچه ناکترن خودمونو غیب و ظاهر کنیم . . چیزی نمونده بهش برسیم.

هر سه نفر به راهشان به سمت کوچه ناکترن ادامه دادند.

خانه ریدل

ارباب : خبری از بچه ها نشد !؟
رز : نه سرورم!

- اواداکاداورا !

کوچه دیاگون

هر سه نفر مخصوصا جیمز از راه رفتن خسته شده بودند و به نفس نفس افتاده بودند که جرج دستانش را بهم کوبید و گفت :
- خب دیگه رسیدیم به کوچه ناکترن .. باید ببینیم اینجا کار میکنه یا نه .

جرج این را گفت ، چشمانش را بست و در کمال تعجب با صدای پاقی غیب شد .

تد که گویا خیالش راحت شده بود لبخندی زد و او هم با صدای پاقــــی ناپدید شد ، پشت سرش جیمز هم چند قدم به جلو برداشت و اماده غیب شدن بود ، اما هرچه تلاش میکرد بی فایده بود !
-

مرگخواران اعزامی

- الهمورا دیکاربا شاتیس !

ایوان وردش را تمام کرد و رو به رفوس و انتونین گفت :
- کار منم تمومه ، حالا دیگه ورود و خروج فقط به اذن ارباب .. بریم.

سه مرگخوار یکی پس از دیگی نا پدید شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارگ کثیف در 1390/4/28 16:29:25
ویرایش شده توسط ارگ کثیف در 1390/4/28 16:35:48
arAm EsSa
Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- چه جوری آخه؟ نکنه ما هم روی ساعدمون علامت ققنوس داریم؟

جیمز با جیغ این حرف را زد و آستین ردایش را بالا زد تا مطمئن شود علامتی روی آن نیست.

- جیمز میشه یه لحظه ساکت شی تا من تمرکز کنم؟

جیمز بلافاصله رویش را برگرداند. فکری در سر داشت .اما ترجیح میداد کمی جرج را اذیت کند. چه اشکالی داشت؟ جرج کمی فکر کند و به نتیجه نرسد.

- نمیدونم چیکار باید بکنم. تد نظر تو چیه؟

تدی هنوز دهان باز نکرده بود که جیمز جلو پرید.

- من میدونم! من میدونم! چطوره به سمت کوچه ی ناکترن بریم؟ شاید اونجا این طوری نباشه!

تدی و جرج به هم خیره شدند. امتحانش ضرری نداشت.

خانه ی ریدل


- ارباب!

- چیه رز؟

- بقیه ی کوچه هایی که به دیاگون راه دارن چی؟ روی اونا که طلسم نذاشتیم!

لرد سیاه جوابی نداشت.

- سریع به آنتونین و ایوان و روفوس بگو بیان. باید اونجا هم طلسم بذاریم. در ضمن. ردیاب های من نشون میدن که سه نفر توی اون کوچه موندن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1390/4/28 16:17:47
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/4/29 9:11:40

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- ما داریم کجا میریم، آقای... هاگرید؟ قرار نیست که از تو دیوار رد بشیم؟

- نه دقیقا! ما میخوایم بریم به کوچه دیاگون تا وسایل مورد نیاز برای سال اول تحصیلیت رو بخریم. سال های بعد خودت به اینجا میای. حالا...

هاگرید لبخندی به پسر بچه ی 11 ساله ی کنارش زد و سپس مشغول ضربه زدن به دیوار با عصایش شد.

تق... تق... تق...تق!

هاگرید لبخند دیگری به پسرک زد و گفت : ببین، اینجا...

ا
کرده که بیاید و منو سرکار بذارید هان؟ میدونستم نباید حرفتونو باور کنم.

- نه پسر جان، اصلا همچین چیزی نیست. این دیوار باید الان باز بشه. باید...

تق...تق...تق...تق!

هیچ! باید این مسئله را با محفل در میان میگذاشت.

- باید بریم جای دیگه ای. دست منو بگیر!

- که چی؟ که یه نفر ازم عکس بگیره و بعدا بشم مضحکه بچه ها؟ نه، من دیگه گول نمیخورم.

پسر بچه با عصبانیت به هاگرید نگاه کرد اما با دیدن قیافه ی جدی ومصمم او کمی به قضاوتش شک کرد. دست او را گرفت و .... پاق!

در خانه ی ریدل

- آفرین مرگخواران من، آفرین! از حالا به بعد ما ورودی هاگوارتز و جامعه ی جادوگری رو کنترل میکنیم. هیچکس نمیتونه به کوچه ی دیاگون وارد بشه مگر با اجازه ی ما.

لرد سیاه لبخندی شیطانی زد و سپس با اشاره به علامت شوم روی دستش ادامه داد : و این اجازه نامه ی ماست.

در همین هنگام

- آلبوس، این قضیه جدیه، نمیشه همینطوری از کنارش گذشت. اینطوری هیچکس نمیتونه وارد هاگوارتز یا مدرسه ی دیگه ای بشه.

- اما این کار غیر ممکنه. طلسم اون دیوار از زمان های مرلین کبیر هست. امکان نداره کسی بتونه اون رو بشکونه.

- شاید نشکوندنش، جا به جاش کردن!

آلبوس با نگرانی به هری نگاه کرد که این حرف را زده بود. حق با او بود. این کار ممکن بود اما حتی انجام آن نیز به یک طلسم خاص احتیاج داشت.

- تنها یه طلسم میتونه اینکارو بکنه. یه طلسم خاص! اما خنثی کردن اون طلسم... خنثی کردنش فقط از طریق درون محوطه امکان پذیره نه از بیرون. اون طلسم مدت هاست که از دست رفته و خیلیا باور کردن که اون یه افسانه است اما بنظر میاد حقیقت داره.

- اما ما که نمیتونم وارد محوطه بشیم.

- آره شاید ما نه ولی... ولی امروز جیمز و تد و جرج رفته بودن کوچه دیاگون. شاید بتونیم با اونا صحبت کنیم.

در کوچه دیاگون

- جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! جیــــــــــــــــــغ! در چرا باز نمیشه؟ ما گیر افتادیم. جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

جرج بلافاصله پس از آخرین جیغ جیمز گفت : تد، احتمالا به خاطر ضد آپاراتی که تو مغازه بوده ما هنوز اینجاییم. فکر کنم یه بیرون انداز اجرا کردن که همه رو بیرون انداخته اما اون شی از ما محافظت کرده. حالا هم دوباره ضد آپارات کلی اجرا کردن.

- بهتره با محفل تماس بگیریم.

و سپس بار دیگر گوش هایش را گرفت تا از صدای جیغ جیمز در امان بماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 خرداد 1389 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اکیلیریوس متالوریلیوم!
-ای وای ایوان... مگه نگفتم راست؟
-گفتی راست؟ببخشید من چپ رفتم.حالااین طلسم چیه؟
-مگه خودت نمیبینی؟
-خب حالشون خوب شد که!
-اره ولی...
در ذهن بارتی:
کاش یه ادرس دیگه بهش میدادم.این دقیقا همون طلسم لازمه.
بیرون ذهن بارتی:
سیریوس با عصبانیت میگه:
-مــــــیـــــــکـــــــشـــــــمـــــت بـــــــــارتـــــــــــی
-تقصیر من نیست بخدا سیریوس .خودش پیداش کرد.
لرد که تازه بهوش امده بود فریاد زد:
ایـــــــــــنجا چـــــــــــه خبــــــــــره؟؟؟؟؟؟؟
مرگخوارا:

ئامبلدور:
-تام یه اختلاف بود که حل شد.و مقصرشم بارتی بود.اگه رسیدگی کنی...
-بــــــــارتی؟حسابشو میرسم.یه چه حقی محفلیارو تو خونم راه دادی؟کروشیـــــــــــــــــــــــو
و بعد:
حساب شما محفلی ها رو هم میرسم.اول تو دامبــ..........
شپریق شپریق شپریق شپریق شپریق شپریق
-حالا تو بارتی.
بارتی:
مرگخوارا:

----------------------------------------------------------------------
پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 خرداد 1389 10:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:

بارتی كراوچ، با دريافت مقداری پول از اعضای محفل، قبول می كنه كه با اون ها بر عليه مرگخواران همكاری كنه. اون مقدار زيادی شراب رو از محفل تحويل می گيره تا اون ها رو در شام مرگخوارا بريزه و اون ها رو مست كنه تا محفليون بتونن از مستی مرگخوارا استفاده كنن و به اونها حمله كنن. بارتی موفق ميشه كه آنی مونی، آشپز مرگخوار ها رو گول بزنه و شراب ها رو توی سوپ اون شبِ مرگخوار ها خالی كنه، در نتيجه ی اين كار مرگخوار ها مست می شن و محفليون به سرعت برای نابوديشون وارد خونه می شن. در اين بين، ايوان موفق ميشه به حالت عادی خودش برگرده و از مستی فاصله بگيره...

ادامه ی سوژه:


ايوان، دستاش رو روی چشم هاش می كشه و به اطراف نگاه می كنه و متوجه می شه كه محفليون با توجه به مستی مرگخوارا، به زودی اونها رو نابود می كنن، اما در همين حين، بارتی رو می بينه كه به نظر سرحال می رسه. ايوان بدون اين كه از همكاری بارتی با محفل خبر داشته باشه، به سرعت به سمتش می ره و ازش می پرسه:
- اونها ما رو مست كردن بارتی... چه جوريش رو نمی دونم، سالازار رو شكر كه الآن جفتمون سالميم... ببين، تو همه ی كتاب های كتاب خونه رو می شناسی، توی يكی از كتاب ها طلسم از بين بردن مستی رو نوشته، كدومه؟!

درون افكار بارتی:

هاها، الآن بهترين وقته كه ايوان رو گول بزنم و بدون كوچكترين درگيری محفل رو پيروز كنم... ... عجب فرصت مناسبی!

خارج از افكار بارتی:

- برو كتابخونه، قفسه ی پنجم از سمت راست، اولين كتاب در بالاترين طبقه از سمت راست، توی صفحه ی صد و پنجاه و ششمش، اولين طلسمی كه نوشته رو حفظ كن و روی تك تك مرگخوارا اجرا كن... بعد همه سرحال می شن و از مستی فاصله می گيرن...

ايوان به سرش حركت تاييد آميز مختصری می ده و در حالی كه حرف های های بارتی رو زير لب تكرار می كنه تا از يادش نرن، با عجله به سمت كتابخونه حركت می كنه. بارتی در حالی كه به خاطر گول زدن ايوان در پوست خودش نمی گنجه، با صدای بلندی به ايوان می گه:
- من خودم هوای اوضاع رو دارم، فقط تو عجله كن تا اتفاق بدی نيفته...

و بعد زير لب، در حالی كه صداش فقط به گوش خودش برسه، می گه:
- با اون طلسم، اول به نظر مياد طرف سرحال و سالم شده، اما پنج دقيقه بعد از اجرای طلسم، تبديل به سنگ می شه...

در همين لحظات، ولدمورت در حال اجرای رقص باله به همراه آنی مونیه كه به خاطر طلسم دامبلدور نمی تونه حرف بزنه، لوپين مونتگومری رو از پا روی هوا آويزون نگه داشته و مونتی بدون توجه به مسائل اطراف، با اين كه از پا آويزون شده، در حال خوندن آواز مورد علاقه اشه. بقيه مرگخوارا هم با اين كه در اختيار محفليا بودن، بدون توجه به مسائل اطراف، قر می دادن...

در همين لحظات، ايوان از كتاب خونه بيرون مياد و با صدای بلندی می گه:
- الآن كارو تموم می كنم و همه رو از مستی در ميارم... هاهاها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: دوشنبه 16 فروردین 1389 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب بریک زنون به سمت دامبلدور می رفت تا دستشو بگیره که ناگهان صدای جیغ بلندی در سالن شنیده شد و همه رو به حالت عادی برگردوند !

همه سرها با وحشت به عقب برگشت ،در نزدیکی در ورودی سرسرا ،دخترکی کوچک اندام ،با قیافه ایی آشفته ،با وحشت به جمع حاضر در سالن خیره شده بود، و چشمانش را از مرگخواران مست به سمت محفلی های خشمگین چرخ می داد...

ولدمورت در حالی که هنوز کمی مست به نظر می رسید تلوتلو خوران به سمت آنی مونی رفت و دستانش را به سمت آنی مونی دراز کرد.آنی مونی با چشمانی گرد شده به ولدمورت خیره شد وآهسته عقب عقب رفت وآهسته با خودش زمزمه کرد:
-یعنی می خواد منو بکشه؟کاشکی برنگشته بودم.اما نباید از جام تکون بخورم،چرا اینطوری شدن اینا؟!

سپس با صدایی بلند تر داد زد:
-ارباب!شما چتون شده ،این محفلیا...

در همین لحظه دامبلدور چوب دستی اش را به سمت آنی مونی تکان داد وباعث شد صدای آنی مونی در گلویش خفه شود.

ولدمورت بی توجه به دامبلدور وبقیه به نزدیک آنی مونی رسید ودر کمال بهت وناباوری حاضران، آنی مونی را در آغوش گرفت...
-اوه عزیزم!تو کجا بودی؟

شلیک خنده ی محلفیا،تمام سالن را پر کرد،این لحظه،بهترین لحظه ی عمرشان بود.لحظه ایی که ولدمورت، در آغوش مستخدمش خزیده بود!

چند دقیقه به همین منوال گذاشت که ناگهان دامبلدور متوجه ایوان شد.

ایوان روزیه در گوشه ایی از سالن در حالی که چشمانش را باز وبسته می کرد،با گیجی نگاهی به دامبلدور انداخت وهمه چیز دستگیرش شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1389/1/16 15:29:14
ویرایش شده توسط دابی در 1389/1/16 15:29:15
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�