جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  144 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  334 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه ریدل

ارباب لرد ولدمورت کبیر با کمال حیرت به رز ویزلی نگاه کرد که در میان حمامی از خون شناور بود و تنها کله اش از کل پیکرش باقیمانده و اضافات () بدنش در طرح هایی زیبا به در و دیوار پذیرایی با شکوه خانه ریدل پاشیده و نقشیده و نگاریده و دمیده و لمیده از این چرندیات کلا !

لینی: «ارباب ؟ آخه چرا رز رو کشتین ؟ چرا تکه تکه اش کردین ؟ مگه چیکار کرده بود ؟ »

لرد سیاه همچنان که حیرانی داشت و مسکو می زد، با چشمانی ریز شده به چوبدستی خودش خیره مانده بود. با تعجب و صدایی بی روح و کاملا بی تفاوت گفت:

«نمیدونم لینی. خودمم نفهمیدم چی شد. دیدم چوبدستیم سنگینی میکنه. گفتم باز بارتی باهاش بازی کرده و افسون توی سرش گیر کرده، بیرون نمیاد. یه تکونی دادم. بعد یکی هم از توی آشپزخونه گفت آوادا...یه دفعه اخگر سبز پرید بیرون از چوبدستی من. »

لینی: «ارباب. اون که من و آنی مونی بودیم داشتیم توی آشپزخونه سوسک هارو می کشتیم با آوادا ! رزززز ! »

لرد: «نیگاش کن دختره وراجو. در حین جیغ زدن هم تموم کرده. فکش بازه اما سایلنته. خب تو هم اشک نریز لینی. الان روحشو پیدا می کنم، زنده میشه. »

لرد چوبدستیشو در هوا تکانی داد و روح 21 گرمی رز را در هوا شکار کرد و به درون کله رز فرستاد. سپس به کمک تعدادی نخ که از ناکجا ظاهر شدند، اعضای مختلف و تکه تکه شده رز را از روی دیوار جمع کرد و با فاصله های دوری به کله رز گره زد. رز کله ای بود که جوارح و سایر پیکر تکه تکه اش با نخ از کله اش آویزون شده بودند.

رز: «جیغ ! لن ! فکر کنم نخ حامل قلبم افتاده دست نجینی. فک کنم قلبمو داره نیش می زنه. بوی دندون کرموشو حس میکنم. ببین کجا افتاده قلبم. کمک ! »

لرد: «دیگه وقت تنگه مجبور شدم جای رگ و استخوون از نخ استفاده کنم. تعمیرش با تو لینی ! »

در این حین ایوان، روفوس و آنتونین از ماموریتشان بازگشتند و در پذیرایی خانه ریدل، مقابل اربابشان ظاهر شدند...


در خانه شماره 12 گریمولد

آلبوس دامبلدور کبیر در مرلینگاه نشسته بود و به شدت فکر می کرد. ناگهان رشته افکارش پاره شد و به پیکر و شکم خودش خیره ماند. با خستگی و افسرگی تمام رو به دلش گفت:

« تا کی من کار کنم تو بخوری و آخرش منو بکشونی چندین ساعت به این مکان نحس ؟ هان؟ »

در این لحظه شکم دامبلدور جانی گرفت. همانند پشت کله پروف کوییرل چشم و چالی و دهانی یافت و از میان دهان سخنی آمد که:

« میخوای من کار کنم، تو بخوری ؟! هووم ؟»

پس از صحنه هایی چندشناک، دامبلدور از مرلینگاه خارج شد و در مقابلش جرج و تدی را دید که از کوچه ناکترن آپارات کرده بودند و برگشتند.

دامبلدور: «اوه برگشتید. نگرانتون بودیم. میخواستیم هر طور شده باهاتون تماس بگیریم. جیمز کجاست ؟»

جرج: «نمیدونم چی شده بود. گیر کرده بودیم توی دیاگون. از ناکترن تونستیم بیام اینجا فقط. جیمز هم اومد دیگه. »

هری با عجله خود را به جلوی راه پله ها، جایی که دامبلدور و جرج صحبت می کردند، رساند.

هری: «کو نمی بینم جیمز رو ؟ کجاست ؟ »

جرج جورابش را از ساق پایش پایین کشید اما جیمز را نیافت. به سمت مرلینگاه رفت. با نیت جیمز وضو کرد و برگشت. دوباره درون جورابش و حتی کفشش را هم نگاه کرد و باز هم جیمز را نیافت. با ناامیدی گفت:

«نیستش. فکر کنم افتاده خونه همسایه.»

تدی: «شایدم اصلا نیومده. چون یویوش نیست. قبل از هر آپارات اول یویوش رو میفرسته. بعدش خودش. »

جرج: « چیزی نشده دیگه. نهایتش میریم ناکترن دنبالش. »

تدی: «قطعا ناکترن هم بسته شده. وگرنه تا حالا می اومد. »

جرج زوری زد اما به سمت ناکترن غیب نشد و با نا امیدی سری تکان داد و حرف تدی را تایید کرد.

ریگولوس بلک بود که همه چیز را شنیده بود. حالا یک محفلی بزرگ و جیغول در کوچه ناکترن به دام افتاده بود. ریگول بدون توجه به محفلی ها با نفرت از کنارشان گذاشت و به سمت درب خانه می رفت. سعی می کرد طوری نشان دهد که مشکوک نباشد.

دامبلدور: «های ! ریگول ! شب دیر نیا که ما از ساعت 9 در رو قفل می کنیم و اتاق تو در صورت نبودنت میشه برای من ! »

ریگولوس در حالی که به لرد سیاه و خانه ریدل می اندیشد، در را کشید و در حین خروج و بستن آن رو به دامبلدور گفت:

«اتاق من و کریچر از اصیل های خائن مشنگ دوست و دورگه های کثیف و ماگل زاده ها پذیرایی نمی کنه. مرتیکه بستنی قیفی. عصر بخیر.»

و محفلی ها بی آن که از شغل شریف ریگول و ذهن زیبایش با خبر باشند، به بحث خودشان در مورد موقعیت فعلی جیمز ادامه دادند و یکی پس از دیگری تزهای خرسند و سرافراز می دادند دوست داشتن با امیدواری بگن که جیمز در شبکه آپارات به ترافیک خورده و به زودی پیداش میشه و صبر را ترجیح می دادند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/4/28 17:26:21
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/4/28 17:28:57
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/4/28 17:49:58
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/4/28 17:51:47
Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گوچه دیاگون

- میشه سریع تر راه بری ؟

تد این را رو به جیمز گفت که چندین متر دور تر با خیالی اسوده راه میرفت و به مغازه ها نگاه میکرد.

جرج رو به تد گفت :
-مشکلی نیست نمی خواد الکی نگران بشی .. حتما میشه از کوچه ناکترن خودمونو غیب و ظاهر کنیم . . چیزی نمونده بهش برسیم.

هر سه نفر به راهشان به سمت کوچه ناکترن ادامه دادند.

خانه ریدل

ارباب : خبری از بچه ها نشد !؟
رز : نه سرورم!

- اواداکاداورا !

کوچه دیاگون

هر سه نفر مخصوصا جیمز از راه رفتن خسته شده بودند و به نفس نفس افتاده بودند که جرج دستانش را بهم کوبید و گفت :
- خب دیگه رسیدیم به کوچه ناکترن .. باید ببینیم اینجا کار میکنه یا نه .

جرج این را گفت ، چشمانش را بست و در کمال تعجب با صدای پاقی غیب شد .

تد که گویا خیالش راحت شده بود لبخندی زد و او هم با صدای پاقــــی ناپدید شد ، پشت سرش جیمز هم چند قدم به جلو برداشت و اماده غیب شدن بود ، اما هرچه تلاش میکرد بی فایده بود !
-

مرگخواران اعزامی

- الهمورا دیکاربا شاتیس !

ایوان وردش را تمام کرد و رو به رفوس و انتونین گفت :
- کار منم تمومه ، حالا دیگه ورود و خروج فقط به اذن ارباب .. بریم.

سه مرگخوار یکی پس از دیگی نا پدید شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارگ کثیف در 1390/4/28 16:29:25
ویرایش شده توسط ارگ کثیف در 1390/4/28 16:35:48
arAm EsSa
Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- چه جوری آخه؟ نکنه ما هم روی ساعدمون علامت ققنوس داریم؟

جیمز با جیغ این حرف را زد و آستین ردایش را بالا زد تا مطمئن شود علامتی روی آن نیست.

- جیمز میشه یه لحظه ساکت شی تا من تمرکز کنم؟

جیمز بلافاصله رویش را برگرداند. فکری در سر داشت .اما ترجیح میداد کمی جرج را اذیت کند. چه اشکالی داشت؟ جرج کمی فکر کند و به نتیجه نرسد.

- نمیدونم چیکار باید بکنم. تد نظر تو چیه؟

تدی هنوز دهان باز نکرده بود که جیمز جلو پرید.

- من میدونم! من میدونم! چطوره به سمت کوچه ی ناکترن بریم؟ شاید اونجا این طوری نباشه!

تدی و جرج به هم خیره شدند. امتحانش ضرری نداشت.

خانه ی ریدل


- ارباب!

- چیه رز؟

- بقیه ی کوچه هایی که به دیاگون راه دارن چی؟ روی اونا که طلسم نذاشتیم!

لرد سیاه جوابی نداشت.

- سریع به آنتونین و ایوان و روفوس بگو بیان. باید اونجا هم طلسم بذاریم. در ضمن. ردیاب های من نشون میدن که سه نفر توی اون کوچه موندن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1390/4/28 16:17:47
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/4/29 9:11:40

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- ما داریم کجا میریم، آقای... هاگرید؟ قرار نیست که از تو دیوار رد بشیم؟

- نه دقیقا! ما میخوایم بریم به کوچه دیاگون تا وسایل مورد نیاز برای سال اول تحصیلیت رو بخریم. سال های بعد خودت به اینجا میای. حالا...

هاگرید لبخندی به پسر بچه ی 11 ساله ی کنارش زد و سپس مشغول ضربه زدن به دیوار با عصایش شد.

تق... تق... تق...تق!

هاگرید لبخند دیگری به پسرک زد و گفت : ببین، اینجا...

ا
کرده که بیاید و منو سرکار بذارید هان؟ میدونستم نباید حرفتونو باور کنم.

- نه پسر جان، اصلا همچین چیزی نیست. این دیوار باید الان باز بشه. باید...

تق...تق...تق...تق!

هیچ! باید این مسئله را با محفل در میان میگذاشت.

- باید بریم جای دیگه ای. دست منو بگیر!

- که چی؟ که یه نفر ازم عکس بگیره و بعدا بشم مضحکه بچه ها؟ نه، من دیگه گول نمیخورم.

پسر بچه با عصبانیت به هاگرید نگاه کرد اما با دیدن قیافه ی جدی ومصمم او کمی به قضاوتش شک کرد. دست او را گرفت و .... پاق!

در خانه ی ریدل

- آفرین مرگخواران من، آفرین! از حالا به بعد ما ورودی هاگوارتز و جامعه ی جادوگری رو کنترل میکنیم. هیچکس نمیتونه به کوچه ی دیاگون وارد بشه مگر با اجازه ی ما.

لرد سیاه لبخندی شیطانی زد و سپس با اشاره به علامت شوم روی دستش ادامه داد : و این اجازه نامه ی ماست.

در همین هنگام

- آلبوس، این قضیه جدیه، نمیشه همینطوری از کنارش گذشت. اینطوری هیچکس نمیتونه وارد هاگوارتز یا مدرسه ی دیگه ای بشه.

- اما این کار غیر ممکنه. طلسم اون دیوار از زمان های مرلین کبیر هست. امکان نداره کسی بتونه اون رو بشکونه.

- شاید نشکوندنش، جا به جاش کردن!

آلبوس با نگرانی به هری نگاه کرد که این حرف را زده بود. حق با او بود. این کار ممکن بود اما حتی انجام آن نیز به یک طلسم خاص احتیاج داشت.

- تنها یه طلسم میتونه اینکارو بکنه. یه طلسم خاص! اما خنثی کردن اون طلسم... خنثی کردنش فقط از طریق درون محوطه امکان پذیره نه از بیرون. اون طلسم مدت هاست که از دست رفته و خیلیا باور کردن که اون یه افسانه است اما بنظر میاد حقیقت داره.

- اما ما که نمیتونم وارد محوطه بشیم.

- آره شاید ما نه ولی... ولی امروز جیمز و تد و جرج رفته بودن کوچه دیاگون. شاید بتونیم با اونا صحبت کنیم.

در کوچه دیاگون

- جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! جیــــــــــــــــــغ! در چرا باز نمیشه؟ ما گیر افتادیم. جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

جرج بلافاصله پس از آخرین جیغ جیمز گفت : تد، احتمالا به خاطر ضد آپاراتی که تو مغازه بوده ما هنوز اینجاییم. فکر کنم یه بیرون انداز اجرا کردن که همه رو بیرون انداخته اما اون شی از ما محافظت کرده. حالا هم دوباره ضد آپارات کلی اجرا کردن.

- بهتره با محفل تماس بگیریم.

و سپس بار دیگر گوش هایش را گرفت تا از صدای جیغ جیمز در امان بماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 خرداد 1389 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اکیلیریوس متالوریلیوم!
-ای وای ایوان... مگه نگفتم راست؟
-گفتی راست؟ببخشید من چپ رفتم.حالااین طلسم چیه؟
-مگه خودت نمیبینی؟
-خب حالشون خوب شد که!
-اره ولی...
در ذهن بارتی:
کاش یه ادرس دیگه بهش میدادم.این دقیقا همون طلسم لازمه.
بیرون ذهن بارتی:
سیریوس با عصبانیت میگه:
-مــــــیـــــــکـــــــشـــــــمـــــت بـــــــــارتـــــــــــی
-تقصیر من نیست بخدا سیریوس .خودش پیداش کرد.
لرد که تازه بهوش امده بود فریاد زد:
ایـــــــــــنجا چـــــــــــه خبــــــــــره؟؟؟؟؟؟؟
مرگخوارا:

ئامبلدور:
-تام یه اختلاف بود که حل شد.و مقصرشم بارتی بود.اگه رسیدگی کنی...
-بــــــــارتی؟حسابشو میرسم.یه چه حقی محفلیارو تو خونم راه دادی؟کروشیـــــــــــــــــــــــو
و بعد:
حساب شما محفلی ها رو هم میرسم.اول تو دامبــ..........
شپریق شپریق شپریق شپریق شپریق شپریق
-حالا تو بارتی.
بارتی:
مرگخوارا:

----------------------------------------------------------------------
پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 خرداد 1389 10:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:

بارتی كراوچ، با دريافت مقداری پول از اعضای محفل، قبول می كنه كه با اون ها بر عليه مرگخواران همكاری كنه. اون مقدار زيادی شراب رو از محفل تحويل می گيره تا اون ها رو در شام مرگخوارا بريزه و اون ها رو مست كنه تا محفليون بتونن از مستی مرگخوارا استفاده كنن و به اونها حمله كنن. بارتی موفق ميشه كه آنی مونی، آشپز مرگخوار ها رو گول بزنه و شراب ها رو توی سوپ اون شبِ مرگخوار ها خالی كنه، در نتيجه ی اين كار مرگخوار ها مست می شن و محفليون به سرعت برای نابوديشون وارد خونه می شن. در اين بين، ايوان موفق ميشه به حالت عادی خودش برگرده و از مستی فاصله بگيره...

ادامه ی سوژه:


ايوان، دستاش رو روی چشم هاش می كشه و به اطراف نگاه می كنه و متوجه می شه كه محفليون با توجه به مستی مرگخوارا، به زودی اونها رو نابود می كنن، اما در همين حين، بارتی رو می بينه كه به نظر سرحال می رسه. ايوان بدون اين كه از همكاری بارتی با محفل خبر داشته باشه، به سرعت به سمتش می ره و ازش می پرسه:
- اونها ما رو مست كردن بارتی... چه جوريش رو نمی دونم، سالازار رو شكر كه الآن جفتمون سالميم... ببين، تو همه ی كتاب های كتاب خونه رو می شناسی، توی يكی از كتاب ها طلسم از بين بردن مستی رو نوشته، كدومه؟!

درون افكار بارتی:

هاها، الآن بهترين وقته كه ايوان رو گول بزنم و بدون كوچكترين درگيری محفل رو پيروز كنم... ... عجب فرصت مناسبی!

خارج از افكار بارتی:

- برو كتابخونه، قفسه ی پنجم از سمت راست، اولين كتاب در بالاترين طبقه از سمت راست، توی صفحه ی صد و پنجاه و ششمش، اولين طلسمی كه نوشته رو حفظ كن و روی تك تك مرگخوارا اجرا كن... بعد همه سرحال می شن و از مستی فاصله می گيرن...

ايوان به سرش حركت تاييد آميز مختصری می ده و در حالی كه حرف های های بارتی رو زير لب تكرار می كنه تا از يادش نرن، با عجله به سمت كتابخونه حركت می كنه. بارتی در حالی كه به خاطر گول زدن ايوان در پوست خودش نمی گنجه، با صدای بلندی به ايوان می گه:
- من خودم هوای اوضاع رو دارم، فقط تو عجله كن تا اتفاق بدی نيفته...

و بعد زير لب، در حالی كه صداش فقط به گوش خودش برسه، می گه:
- با اون طلسم، اول به نظر مياد طرف سرحال و سالم شده، اما پنج دقيقه بعد از اجرای طلسم، تبديل به سنگ می شه...

در همين لحظات، ولدمورت در حال اجرای رقص باله به همراه آنی مونیه كه به خاطر طلسم دامبلدور نمی تونه حرف بزنه، لوپين مونتگومری رو از پا روی هوا آويزون نگه داشته و مونتی بدون توجه به مسائل اطراف، با اين كه از پا آويزون شده، در حال خوندن آواز مورد علاقه اشه. بقيه مرگخوارا هم با اين كه در اختيار محفليا بودن، بدون توجه به مسائل اطراف، قر می دادن...

در همين لحظات، ايوان از كتاب خونه بيرون مياد و با صدای بلندی می گه:
- الآن كارو تموم می كنم و همه رو از مستی در ميارم... هاهاها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: دوشنبه 16 فروردین 1389 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب بریک زنون به سمت دامبلدور می رفت تا دستشو بگیره که ناگهان صدای جیغ بلندی در سالن شنیده شد و همه رو به حالت عادی برگردوند !

همه سرها با وحشت به عقب برگشت ،در نزدیکی در ورودی سرسرا ،دخترکی کوچک اندام ،با قیافه ایی آشفته ،با وحشت به جمع حاضر در سالن خیره شده بود، و چشمانش را از مرگخواران مست به سمت محفلی های خشمگین چرخ می داد...

ولدمورت در حالی که هنوز کمی مست به نظر می رسید تلوتلو خوران به سمت آنی مونی رفت و دستانش را به سمت آنی مونی دراز کرد.آنی مونی با چشمانی گرد شده به ولدمورت خیره شد وآهسته عقب عقب رفت وآهسته با خودش زمزمه کرد:
-یعنی می خواد منو بکشه؟کاشکی برنگشته بودم.اما نباید از جام تکون بخورم،چرا اینطوری شدن اینا؟!

سپس با صدایی بلند تر داد زد:
-ارباب!شما چتون شده ،این محفلیا...

در همین لحظه دامبلدور چوب دستی اش را به سمت آنی مونی تکان داد وباعث شد صدای آنی مونی در گلویش خفه شود.

ولدمورت بی توجه به دامبلدور وبقیه به نزدیک آنی مونی رسید ودر کمال بهت وناباوری حاضران، آنی مونی را در آغوش گرفت...
-اوه عزیزم!تو کجا بودی؟

شلیک خنده ی محلفیا،تمام سالن را پر کرد،این لحظه،بهترین لحظه ی عمرشان بود.لحظه ایی که ولدمورت، در آغوش مستخدمش خزیده بود!

چند دقیقه به همین منوال گذاشت که ناگهان دامبلدور متوجه ایوان شد.

ایوان روزیه در گوشه ایی از سالن در حالی که چشمانش را باز وبسته می کرد،با گیجی نگاهی به دامبلدور انداخت وهمه چیز دستگیرش شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1389/1/16 15:29:14
ویرایش شده توسط دابی در 1389/1/16 15:29:15
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: جمعه 13 فروردین 1389 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
براتی به سرعت خودشو به زیر زمین رسوند و جبعه ها رو بالا برد و همه ی محتویات جبعه هارو درون پاتیل جوشان سوپ آنی مونی تخلیه کرد !

رنگ سوپ از بنفش به سبز فسفری تغییر رنگ داد !

وقت ناهار شد و هرچی ارباب ولدک کبیر آنی مونی رو صدا می کرد خبری نبود ، اخرش به مونتی دستور داد تا با بیلش سوپ ها رو توی ظرف ها بریزه !

همه از دیدن رنگ سوپ آنی مونی متحیر شده بودن و کسی دست به سوپش نمی زد ، ولدک به شامپو دستور داد تا پیش مرگش بشه و اول سوپ رو اون بخوره !

ایوان با ترس و لرز خم شد و چند قاشق از سوپ رو خورد و رو به ارباب کرد : ارباب مزه اش عالیه ، یحتمل آنی مونی هم متحول شده !

همه به سرعت مشغول هورت کشیدن سوپهاشون شدن !

نیم ساعت بعد !

قیافه همه ی مرگخواران به صورتی کاملا رویایی شده بود و همشون به هم دیه زل زده بودن تا این که ارباب تصیم گرفت پاشه !

ولدک بلند شد و با ما تحت گرامیشون حواله زمین شدن و صدا قرچی در تمام سالن پیچید ،‌ ولی ولدک به دردش هیچ توجهی نکرد و پاشد زد زیر اواز!

امشب که مست مستم ،‌پاتیل عرق ........!

همه مرگخواران هم به سرع پاشدن و با ارباب شروع به هم خونی کردن !

بعد چند دقیقه همه مشغول دنسینگ بودن وسط و ارباب برای خودش تنها قر می داد که بلا رفت رفش !

ارباب : ایشششششششششش، دوباره این دختره اکبری پیداش شد ! اصلا همه ی ملت به من نظر دارن !

بلا : مای لرد فقط یه دنس کوتاه داشته باشم! اجازه هست ؟

ارباب که می خواست از شر بلا راحت بشه رفت پشت میکرفون وایستاد و بلند اواز دیگه ای رو شروع به خوندن کرد!

هرجه می خوای بری برو ،‌هر چی می خوای ببری ببر ولی آنیتمو با خودت نبر !

ارباب ناگهان متحول شد و هی پشا میکرفون می گفت :‌آنیت من کجایی ؟ مردم از جدایی !

ارباب هی می گفت و ملت مرگخوار هم هی اشک می ریختن که چرا ارباب دچار شکست عشقی شده !

ناگهان در با صدای بلند باز شد و برو بکس محفلی وارد شدن !

ناگهان مرگخواران برگشتن طرف دامبلدور و همه یه صدا با هم گفتن : دامبل باید برقصه ، دامبل باید برقصه !

ارباب پشت میکرفون اعلام کرد :‌ دامبلدور اماده یه دنس دونفره با ارباب باش ! و به مک شاعر اهل بیت محفل دستو داد تا اهنگ خوشگلا باید برقصنو بخونه !

مک میکروفونو به دست گرفت و شروع به خوندن کرد !

ارباب بریک زنون به سمت دامبلدور می رفت تا دستشو بگیره که ناگهان صدای جیغ بلندی در سالن شنیده شد و همه رو به حالت عادی برگردوند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 11 فروردین 1389 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
چیزی به ظهر باقی نمانده بود،تا چند ساعت دیگر آنی مونی غذا را آماده می کرد و هیچ شانسی را برای بارتی باقی نمی گذاشت.
بارتی در حالی که در نزدیک آشپزخانه در حال کشیک دادن بود، زیر چشمی نگاهی به آنی مونی انداخت که با سرخوشی زیر لب آوازی می خواند ومشغول درست کردن غذا بود،ناگهان فکر ی به ذهن بارتی رسید:
-خودشه!بذار اول این جعبه ها رو یه جایی قایم کنم، بعدم میام سراغ آنی مونی.

و سپس در حالی که به سختی وزن جعبه ها را تحمل می کرد، به سمت زیر زمین به راه افتاد...

چند لحظه بعد، بارتی در حالی که نیشخندی موزیانه بر گوشه ی لبانش نقش بسته بود ،وارد آشپز خانه شد وبه ستون در آشپزخانه تکیه داد.آنی مونی سرش را برگرداند وبا دیدن بارتی،ابروهایش را در هم کشید واخم کرد:
-بازم تو! تو امروز از جون من چی می خوای؟

لبخند بارتی از لبانش محو شد وگفت:
-متاسفم آنی!نمی خواستم این موضوع رو بهت بگم، اما مجبورم،می دونی ارباب قصد داره تو رو اخراج کنه.

آنی مونی با چهره ی بی حالتی به بارتی خیره شد وبا صدای جیر جیر مانندی گفت:
-چی؟ تو چی...

-اگه باورت نمیشه می تونی از خودش بپرسی!در ضمن اون گفت که دیگه نمی خواد تو رو اینجا ببینه،پیشنهاد می کنم زودتر فرار کنی.اگه ارباب تو رو اینجا ببینه... میدونی که...

چشمان آنی مونی پر از اشک شد ودر حالی که زیر لب ناسزا می گفت با سرعت از آشپزخانه خارج شد...

بارتی به سمت پنجره رفت واز پنجره آشپزخانه به بیرون خیره شد.
در همین لحظه آنی مونی با سرعت زیادی، در حالی که گریه می کرد در بین درختان ناپدید شد...

بارتی نفس راحتی کشید وبا خود گفت:
-آخیش،از دستش راحت شدم.بهتره برم زودتر کارمو شروع کنم.

وبا عجله از آشپزخانه خارج شد وبه سمت زیر زمین رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: چهارشنبه 11 فروردین 1389 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی جعبه ها رو کول میکنه و هلک هلک بطرف خانه ریدل میره.

خانه ریدل:

تق تق تق...
جوابی نمیاد...

ترق ترق ترق....
بازم جوابی نمیاد...

شترق!
(احتیاج به جواب نیست چون در توسط بارتی شکسته شد.)

مرگخوارا که تو فاصله دو متری در نشستن و چایی میخورن با بیخیالی نگاهی به بارتی و جعبه هاش میندازن.ایوان روزیه با آرامش میپرسه:اوه بارتی...بالاخره شغل جدید پیدا کردی؟ارباب حتما بهت افتخار میکنه.

بارتی که زیر اون بار سنگین به سختی لبخند میزنه جواب میده:نه،راستش یه عمه پیر داشتم که مرده.چند تیکه لباس و خرت و پرت ازش مونده بود که برای من ارث گذاشته.
آنتونین به یکی از جعبه ها که مایع ناشناخته ای ازش چکه میکرد اشاره میکنه.
آنتونین:میگم قبل از پوشیدن لباسا بهتره کنترلشون کنی.ظاهرا عمت خیلی پیر بوده!

بارتی بی توجه به قهقهه های مرگخوارا بطرف آشپوخونه میره.آنی مونی سرگرم اضافه کردن نمک به سوپ لرده.
-یک میلی گرم...دو میلی گرم...اوهوم...اینم از این.فشار خون ارباب بالا رفته.باید مواظب باشم.

بارتی جعبه ها رو یه گوشه میذاره و به آنی مونی نزدیک میشه.
-سلام!
آنی مونی بدون اینکه حتی یه لحظه نگاهشو از ظرف سوپ ارباب برداره جواب میده:سلام و خداحافظ!آخرین چیزی که الان لازم دارم وراجیای توئه.برو بیرون بذار به کارم برسم.هنوز شام امشبو آماده نکردم.
بارتی با خوشحالی میگه:خب،منم همینو میخواستم بگم.خیلی خسته به نظر میرسی.بذار شام امشبو خودم آماده کنم.
آنی مونی فورا مخالفت میکنه:به هیچ عنوان.یه آشپز وظیفه خودشو تحت هر شرایطی انجام میده.برو بیرون بذار به کارام برسم.

بارتی ناامیدانه از آشپزخونه خارج میشه.با خودش زمزمه میکنه:باید یه راه دیگه پیدا کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!