جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زير نور ماه! (ریونکلاو)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 8 مرداد 1390 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ماریه تا با غرور پرسید: کی مرگخوار میشم؟

آنتونین که از روشی که برای راضی کردن ماریه تا از آن استفاده کرده بود بیش از حد راضی بود، با شگفتی گفت:

- اوهو! چقدر عجله داری. باشه همین فردا صبح میریم.

ماریه تا برای اینکه شک آن ها را بر نانگیزد گفت: بهت ثابت میکنم فکرت اشتباهه.

و از او دور شد. بلافاصله بعد از رفتن ماریه تا، پنج مرگخوار دیگر به سمت آنتونین آمدند و دور او حلقه زدند.

- چطوری تونستی راضیش کنی؟

روونا با ناراحتی گفت: حرف منو گوش نکرد اونوقت حرف تورو گوش کرد؟

- چه حرفی بهش زدی؟

لینی بادی به غبغب انداخت و گفت: منم میتونستم راضیش کنم حیف که نوبتم نرسید.

لونا ابتدا محکم بر پشت کله ی لینی کوباند و سپس نگاهی به کله ی روونا انداخت و با یادآوری اینکه او یک روح است از زدن بر پشت کله ی او صرف نظر کرد و گفت: الان وقت این حرفا نیست. این به جای خوش حالیتونه؟

آنتونین ابرویش را بالا انداخت و رو به ارگ پرسید: تو اینجا چی کار میکنی؟

ارگ لبخندی زد و گفت: منم چند روز پیش مرگخوار شدم، نمیدونستین؟

آنتونین بدون توجه به حرف شروع به تعریف اینکه چطور توانست ماریه تا را راضی کند کرد. در تمام مدت پنج مرگخوار دیگر با شگفتی به او خیره شده بودند.

شب-جنگل:

ماریه تا شاخه های درختان را کنار زد و به محوطه ی کوچکی که خالی از درخت بود پا گذاشت و فریاد زد:

- من فردا صبح مرگخوار میشم!

همان موقع فردی شنل پوش از پشت سرش گفت: ماموریتت از فردا شروع میشه. باید یه جاسوس عالی باشی.

ماریه تا با اطمینان سرش را تکان داد و به ماه کامل خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 7 مرداد 1390 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبح

ماریه تا در حالی که سلانه سلانه از پله های خوابگاه پایین می امد با دیدن روونا که منتظر جواب بود سرش را پایین انداخت.
روونا با خوشرویی به سمتش رفت و گفت: خب ماری فکراتو کردی؟

_ ااااا...خب...راستش اره...

_خب؟

_ببین روونا من هرچی فکر کردم دیدم نمی تونم یه مرگخوار باشم. ببخشید جوابم منفیه.

لینی که از دور ان دو را زیر نظر داشت با در هم رفتن قیافه ی روونا فهمید که ماری این بار هم قبول نکرده. باید خودش دست به کار می شد...


شب کنار شومینه

ماریه تا کنار شومینه نشسته بود و زانوهاشو بقل کرده بود و به اتشی که می سوخت نگاه می کرد. انعکاس شعله های اتش در چشم هایش پیدا بود. با خود فکر می کرد که این بازی کی تمام می شود،الان چند روز بود که درست حسابی غذا نخورده بود. انتونین به اهستگی به او نزدیک می شد.

انتونین: می تونم اینجا بشینم؟ ماری با تکان دادن سرش تایید کرد.
چند دقیقه گذشت. ماری با خود گفت که چرا سر صحبت را باز نمی کند.

ماری: نمی خوای چیزی بگی؟

انتونین که تعجب کرده بود گفت: باید چیزی بگم؟

_ مگه تو هم مثل بقیه ی دوستای مرگخوارت نیومدی که از من بخوای وارد گروهتون شم؟

_ معلومه که نه! وقتی تو خیلی راحت می تونی به الف دال خیانت کنی پس خیانت کردن به مرگخوارها هم برات کاری نداره، من اینو به لرد سیاه هم گفتم.

ماری که عصبانی شده بود با حرص گفت: این طور نیست... تو حق نداری با من...

انتونین خیلی خونسرد گفت: چرا هست . تو که راحت گروهتو فروختی و نتونستی روی ابتدایی ترین اصولتون پایبند بمونی چطور می خوای با قوانین سخت مرگخوارها کنار بیای.

ماری که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود پاسخ داد: بهت ثابت می کنم که این جوری نیست.

انتونین با زیرکی گفت: چه جوری؟

ماریه تا: یه مرگخوار می شم...
این را گفت و از تالار خارج شده. انتونین نفس عمیقی کشید و رو به دوستان مرگخوارش چشمکی زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در 1390/5/7 21:15:40
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در 1390/5/7 21:20:55
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گوشه ای کنار شومینه لینی و لونا و زنوفيليوس و روونا نزدیک به هم قوز کرده بودند و آهسته با هم صحبت میکردند.

ماریه تا در خوابگاه دختران انتظار نفر بعدی را میکشید، من کسانی که کاملا از این رفتار ها گیج شده بودند بقیه ی اعضای ریونی بودند که کنجکاوانه به هم گروهی های گوشه ی شومینه نگاه میکردند.

اخم های لونا در هم رفت و گفت: ماری با اینکه از سفید بودن خسته شده ولی حاضر نیست به سیاهی بپیونده!

روونا با قاطعیت پاسخ داد: حرف منو گوش میکنه! امشب، بعد از شام باهاش حرف میزنم.

لینی که نگران به نظر میرسید پرسید: و اگه حتی حرف تو رو هم قبول نکرد؟ هیچ دلم نمیخواد از محبوبیتم پیش ارباب کم بشه! بهتره یجوری راضیش کنی روونا!

روونا لینی را مطمئن کرد و بعد مرگخواران از هم جدا شدند، ولی قرار بود هر کجا که ماریه تا را دیدند زیر نظر بگیرند.

سر میز شام

ماریه تا خود را بی اشتها جا زده بود و تنها چنگال را در بشقاب میکشید و پنج دقیقه یکبار آب میخورد تا گرسنگیش رفع شود، او باید هر کاری میکرد تا مرگخواران ریونی به او شک نکنند.

بعد از خالی شدن بشقاب ها ه جز بشقاب ماریه تا هر یک از صندلی خود برخاستند و همان موقع روونا به سمت ماریه تا رفت.

- ماری میخوام باهات حرف بزنم.

ماریه تا در دل خوشحال بود که بلاخره قسمت اول ماموریتش رو به پایان است، اما با صورتی گرفته درخواست روونا را قبول کرد و با او از تالار خارج شد، ریونی ها مرگخوار هم منتظر در تالار عمومی در انتظار نتیجه بودند.

کنار دریاچه - زیر نور نقره ای رنگ ماه

پیکر روونا زیر نور ماه لرزان به نظر میرسید، آن دو کنار دریاچه روی نیمکتی نشسته بودند. چد لحظه ای در سکوت گذشت و ماریه تا خود را مشغول بازی کردن با انگشتانش کرد.

بلاخره روونا سر حرف را باز کرد: خب ماریه تا. تو به الف دال خیانت کردی! تو حتی اگه به سیاهی هم نپیوندی دیگه توی الف دال یا محفل پذیرفته نیستی!

ماریه تا حرف او را پذیرفت و روونا ادامه داد: احساس یه نوع خلا بهت دست نمیده؟ اینکه دست روی دست بذاری و فقط غصه ی خیانتت رو بخوری هیچی حل نمیشه!

- ولی من فکر نمیکنم برای سیاه بودن آماده باشم ...

- همین که خیانت کردی خودش یه نشونه ست! تو میتونی یه مرگخوار خوب واسه لرد باشی، لرد به سیاهترین مرگخوارش هدایای واقعا ارزشمندی میده!

ماریه تا خود را کمی مشتاق نشان داد و گفت: به نظرت میتونم یه مرگخوار خوب بشم؟

- آره حتما!

- باید درباره ش فکر کنم ...

روونا خوشحال بود که بلاخره ماریه تا را راضی کرده، حتما تا فردا جوابش مثبت بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 00:59
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد:

مرگخواران ریونی، شب را مناسب صحبت کردن با ماریه تا نمیدانستند، مخصوصا با وجود اینکه این اتفاق همان روز برایش افتاده بود. بنابراین صبر کردند تا صبح شود. اولین نفر لونا بود.

لینی به همراه دیگر دختران به سمت در ورودی خوابگاه رفت، آخرین لحظه چشمکی به لونا که به ظاهر خودش را مشغول شانه کردن موهایش نشان میداد زد و از آنجا خارج شد.

ماریه تا زیرچشمی لونا را در نظرداشت. میدانست که بزودی شروع به صحبت میکند. در همین افکار بود که لونا شانه را کناری گذاشت و پرسید:

- چرا به الف دال خیانت کردی؟ از سفید بودن خسته شدی؟

ماریه تا به سرعت سرش را برگرداند و با خشم گفت: معلومه که نه.

لونا:

ماریه تا تسلیم شد و گفت: فقط یکم خسته شدم ازش. اما هنوزم ته قلبم سفیدم.

لونا پوزخندی زد و گفت: ماریه تا قیافه ت داره داد میزنه از سفیدی بیزار شدی.

ماریه تا ابرویش را بالا انداخت و گفت: حالا که چی؟ خسته شده باشم یا نشده باشم برای تو چه فرقی داره؟

لونا که از این حرکت ناگهانی ماریه تا خوشش نیامده بود گفت: حالا چرا میزنی؟ خب چون دوستمی خواستم بدونم.

ماریه تا چشمانش را تیز کرد و مستقیم به لونا خیره شد. لونا من من کنان گفت: همیشه دوست داشتم دوستام توی گروه موافقم باشن.

ماریه تا که میدانست بالاخره لونا لب به سخن گشوده است خودش را به نفهمی زد و پرسید: منظورت چیه؟

لونا از جایش بلند شد، بغل ماریه تا نشست و گفت: میتونی مرگخوار بشی!

ماریه تا مثل برق از جا پرید و گفت: هرگز!

و به سمت در خوابگاه به راه افتاد. لحظه ای ایستاد، لونا را دید که هنوز در شوک عصبی بود. لبخندی زد و از آنجا خارج شد.

لونا با تاسف گفت: نفر بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 مرداد 1390 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

ماریه تا گریه کنان وارد تالار شد و بدون توجه به بقیه ی اعضا از پله ها بالا رفت و در خوابگاه را محکم بست. ملت ریون با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.

لینی: معلوم نیست دوباره با کی دعواش شده.

لونا: بلند شید ببریم ببینیم چی شده. و دست لینی را گرفت و کشید.

تری رو به پسرا گفت: شماها کجا؟ مگه نمیدونین که نمی تونین وارد خوابگاه ما بشین؟

ارگ با بدجنسی پاسخ داد: تا دم درش که می تونیم بیایم

مری: ماری میشه بیایم تو؟

لونا با نگرانی گفت: وقتی ماری عصبانی یا ناراحته هر کاری ازش سر میزنه ، فقط مواظب باشین که عصبانی نشه وگرنه خدا می دونه چی سر خرس من میاد

ناگهان در خوابگاه باز شد و ماریه تا در حالی که گریه اش شدید تر شده بود بیرون امد . با هق هق گفت: من به الف دال خیانت کردم.
سرش را بالا اورد.روی صورتش کلمه ی خائن حک شده بود.


در پیشگاه لرد سیاه


_پس یکی از اعضای الف دال بهشون خیانت کرده. عالیه. باید بکشونیمش طرف خودمون.

روونا: اما لرد با شناختی که من از ماریه تا دارم فکر نکنم قبول کنه.

_ این دیگه وظیفه ی شما پنج نفر که راضیش کنین. احتمالا اطلاعات مهمی داره.

انتونین: لرد اون به گروه خودش وفادارنموند از کجا معلوم به ما هم خیانت نکنه؟

لرد با عصبانیت گفت: ما مثل محفل و الف دال با اعضامون برخورد نمی کنیم. سزای هرکی که به ما خیانت کنه مـــــرگه...

جنگل ممنوعه

ماه بر فراز اسمان خود نمایی می کرد. جنگل در سکوت فرورفته بود و گاهی صدای جغدها و موجودات شب این سکوت را می شکست. پیکری به سیاهی شب در محوطه ی بدون درخت جنگل قدم می زد و انتظار می کشید. شنل بلندی به تن داشت و کلاه ان را به قدری جلو کشیده بود تا صورتش دیده نشود. صدای پایی شنید، به طرف ان برگشت و گفت: دیر کردی!

_ معذرت می خوام باید صبر می کردم تا بقیه بخوابن.

_ موفق شدی؟ تونستی گولشون بزنی؟

_ بله ، فکر کنم تا حدودی موفق شدم.

پیکر سیاه در حالی خوشحال به نظر می رسید ادامه داد: عالیه، در مرحله ی دوم اونا میان سمتت تا تورو جذب کنن اولش قبول نمی کنی چون همه چیز باید عادی جلوه کنه. اما در نهایت پیشنهادشونو می پذیری. این وظیفه ای که قبول کردی خطرناکه امیدوارم بتونی از پسش بر بیای. تو از الان یه جاسوسی.
ماریه تا با قطعیت سرش را تکان داد. پیکر ناپدید شد و ماریه تا همان راهی که امده بود را پیش گرفت. جنگل هم ساکت تر از همیشه در خود فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در 1390/5/4 14:30:18
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در 1390/5/4 14:32:08
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1389 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
فضایی تاریک، صدای تپش چیزی که برایش قابل درک نبود، عذابش میداد. گوشه ای از آنجا نورانی بود. نمیتوانست نور را تحمل کند. باید تباهش می کرد. خیلی وقت بود که به انتظار نشسته بود تا همچین محیطی برایش فراهم آید. اما افسوس که این محیط متعلق به فرد قدرتمندی نبود. نه چون سالازار که خود او را فراخوانده بود. ضعف موجود را حس می کرد میدانست که محیط خوبی نیست اما تا زمانی که قدرت دوباره یابد کافی بود. تا زمانی که تاریکی بار دیگر احیا شود. لبخندی زد و به نوری که هرلحظه کمرنگ تر و تاریکی که هرلحظه ژرف تر می شد نگاه کرد و خندید! خنده ای که اگر شنیده میشد تا مغز استخوان جهانیان یخ می زد....

---------------------------------------------------------------------------

- روونا چت شده؟ ببخشید که بیدارت کردم. ولی تو که انقدر حساس نبودی. اصلا حالا که اینطور شد همین الان تو رو از تالار منع می کنم...

لینی لبخند زد و منتظر شد تا روونا ادامه دهد : عمرا، منوی من قوی تره... خودم بلاکت میکنم.

اما به جای آن صدای برخورد چماق روونا با زمین باعث لرزش زمین و به زمین افتادن لینی شد...

روونا خشمگین، اما با چشمانی عاری از احساس به سوی آنان می آمد. لونا لینی را کشید و گفت : بیا از اینجا بریم.

روونا بی توجه تمام چیزهایی را که خودش ساخته بود نابود می کرد. با ضربه با جادو و یا حتی با وسایل خود تالار.

-استیوپفای!

صدای مرلین در تالار پیچید. نوری زرد رنگ به سوی روونا رفت و با برخورد با او، نقش زمینش کرد.

لینی با عصبانیت فریاد زد: چته؟ ممکن بود بهش صدمه بزنی؟ نمیفهمی اون دوستمونه؟

- آروم باش لینی. بهش آسیب که نزدم فقط برای ما و اون وقت خریدم. نمیدونم چش شده ولی باید یه فکری کنیم. احتمالا روونا طلسم شده و داره کنترل میشه. وقتی بیدار شد خنثی ساز طلسم فرمان رو روش اجرا میکنم ولی استیوپفای خیلی روی روح ها جواب نمیده باید دنبال یه طلسم دیگه هم بود.

زنوف درحالی که کتابی با عنوان «چگونه جن بگیریم» در دست داشت پرسید : میتونم بپرسم چرا؟

حالا دوباره برگشته. حالا باید اعضای ریون اون رو دربیارن.

- چون وقتی این طلسم به یه روح میخوره بعد از بهوش اومدن باعث میشه اون عصبانی بشه... مثل اون

مرلین با ترس به روونا اشاره کرد که حالا حتی خشمگین تر به نظر می رسید. مرلین به سرعت فریاد زد : آندوایمپریوس

روونا با برخورد طلسم برگشت. لینی با لبخند گفت: خب خدا رو شکر که...

اما روونا با کوباندن چماقش بر روی زمین به آنها اخطار داد که او هنوز خطرناک و عصبانی است.

-----------------------------------------------------------------
پانویس : اون موجود عجیبه یه روحه که باعث میشه قلب آدم تاریک بشه و ذهن و روح آدم رو تحت کنترل قرار میده. این موجود برای اولین بار توسط سالازار فعال شده ولی سالازار به خاطر قدرتش فقط از توانایی های خارق العاده اون استفاده می کرده و تحت کنترلش نبوده ولی حالا این موجود که با مرگ سالازار برگشته به هاگوارتز دوباره وارد روح روونا شده و داره نیرو میگیره. اینکه چی میشه و اینا دیگه با خودتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1389 11:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها این تاپیک یک تاپیک کاملا جدی نویسه! پس با رولای جدی ادامه ش بدین!

^^^^^^^^^^^^^^^^^

سوژه جدید!

ملت ریون که دوباره باغ وحش را باز کرده بودند ، با خستگی تمام همانجا در باغ وحش به خواب عمیقی فرو رفته بودند.

لحظه ای صحنه اسلوموشن میشود و چیزی عجیب و به رنگ دود خاکستری روشن ( مثل روح! ) از درون یکی از قفس ها بیرون می آید و یکراست به سمت روونا میرود.

روونا تکان عجیبی میخورد و ثانیه ای بعد چیز عجیب با روونا یکی شده است.

روونا خر و پف عمیقی میکند ، لحظه ای چشمانش را باز میکند و دوباره به خواب میرود.

صبح روز بعد:

لینی کرکر کنان به لونا که با موهای ژولیده ای جلویش ایستاده بود میخندید و در اثر خنده ی بلندش روونا از خواب بیدار شد.

روونا با عصبانیت نگاهی به اطراف کرد و با دیدن لینی بلند فریاد کشید: اگه یه بار دیه منو از خواب بیدار کنی میکشمت!

لینی با تعجب و ترس نگاهی به روونا انداخت اما قبل از اینکه چیزی بگوید لونا او را کشید و برد.

لینی شکلکی برای روونا در آورد و گفت: اه اه روح پررو! از دنده چپ بلند شده!

با شنیدن صدای فریاد دیگری از سمت روونا هر دو ساکت شدند.

لیسا گریه کنان از باغ وحش بیرون آمد و در حالی که زیر لب به روونا فحش میداد لینی و لونا را به سمتی پرتاب کرد و سریع از آن ها دور شد.

تره ور غور غور کنان روی کله ی لونا پرید و گفت: یکی این روونا رو بگیره! نزدیک بود منو با چماغش له کنه.

و از روی سر لونا پایین پرید و رفت.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

همون چیز عجیبه رفته تو بدن ، بهتر بگم روح روونا و باعث شده روونا کلا قات بزنه و با همه دعواش بگیره! حالا نمیدونم این چه سوژه ای میتونه باشه. خودتون سوژه ش کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 22 خرداد 1389 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
چي ميگيد؟


توی این تاپیک رول مینویسن ، تنها تاپیکی که ملت هرچی بخوان میرن میگن کنار شومینه س! پس دیه اینجا برول! مایکل منتظر رولای قشنگت هستیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1389/3/23 18:29:37
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 1 خرداد 1389 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی و لونا که حالا از دست روح های دیگر رها شده بودند با نگرانی راه تالار را پیش گرفتند.

_آخه مگه تو نمیدونستی که اونا روح هستن و از دیوار رد میشن.

لونا این را گفت و لینی جواب داد:خب یادم رفت ولی تو چرا حواست جمع نبود؟تو که این همه ادعا میکنی؟

من ادعا میکنم؟ببین کی داره این حرفو میزنه

ان دو با اوقات تلخی وارد تالار شدن.هیچ یک از بچه های ریون به ان دو توجهی نکردند انگار که اصلا وجود ندارن.

لینی و لونا

ماریه تا که می خواست به سمت ان دو برود با نگاه خشمگین ویولت مواجه و از کارش منصرف شد.

در همین لحظه روونا ظاهر شد.

ویولت خشمگینانه از جایش بلند شد و گفت: باز چی از جونمون می خوای ؟اقا جون ما بدن برات جور نمیکنیم.ما حاضر نیستیم کسی قربانیه دعواهای مابشه.

حاضرین سر تکان دادند.

روونا: انگار قبلا در موردش کلی بحث کردین

ویولت همچنان خشمگین گفت: بله و همه هم به این نتیجه رسیدیم و اگه می خوای کسی رو ببری میتونی یکدوم از اون دوتا یا هردوشونو ببری و به لونا لینی اشاره کرد.

روونا با تاسف سر تکان داد و گفت: من از خیر بدن گذشتم اصلا بدن نمی خوام فقط شماها با هم این جوری نباشین و زد زیر گریه

ملت ریون

روونا با همون حالت ادامه داد: ریون تا حالا این جوری نبوده همیشه بین بچه ها اتحادی وجود داشته که الان نداره. شماها چتون شده؟
چرا سر هر موضوع کوچیکی سریع قهر میکنین؟ (و کلی حرفای دیگه زد که به نظرم اگه خود روونا مینوشت بهتر در میومد)

ملت ریون به خودشون اومدن و همه این جوری شدن

همه همو بغل کردن و موضوع به خیر و خوشی تموم شد. ریونی ها می خواستند که از روونا تشکر کنن اما تا به خودشون اومدن او رفته بود.

ماریه تا گفت: بچه ها کسی گشنش نیست؟ موافقین بریم شام بخوریم؟

همه به راه افتادند.در راه لونا داشت ماجرای گول زدن چهار روح را تعریف میکرد و در اخر گفت: و این لینی عقل کل نمی دونست روح ها می تونن از دیوار رد بشن.

لینی با صورت بر افروخته گفت:هی لونا مواظب باش چی میگی.

لونا: اگه مواظب نباشم چی میشه؟

ویولت: هی بچه ها دوباره شروع نکنین .

لینی و لونا به خودشان امدند و به هم لبخند زدند. دوستی ان دو با ارزش تر از این حرفا بود.

در این میان ماریه تا گفت: بچه ها روح ها هم گریه می کنند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماریه تا اجکامب در 1389/3/1 22:05:03
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 25 اردیبهشت 1389 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه تا اینجا !]گابر و لیسا بر سر موضوعی با هم قهر کردن و لینی و لونا میخوان اون دو تا رو آشتی بدن اما همون شب روح روونا ریونکلا میاد و به گابر و لیسا میگه که اگه با هم آشتی نکنن کل ِ بچه ها رو با خودش میبره .اما گابر و لیسا فکر میکنن این موضوع زیر سر لونا و لینیه و این موضوع رو جدی نمیگیرن! ویولت هم برای حل ِ این مشکل روح ِ روونا رو احضار میکنه و ازش میخواد که ی کاری کنه که گابر و لیسا بفهمن که روونا حقیقی ِ نه ساخته ی لونا و لینی؛ لینی و لونا ب سر اینکه خودشونو فدا کنن با هم دعوا می کنن. قضیه همین جا تموم نمیشه و روح های گروه های دیگه هم میریزن و طلب بدن می کنن. لینی و لونا سعی می کنن که روح ها رو زندانی کنن، غافل از اینکه اونا روحن! و از دیوار رد میشن ... و به قول لینی... و اینک ادامه ماجرا ...[/spoiler]

بارون به صورت های خشمگین بانوی خاکستری، نیک و صورت معصوم و نگران روونا نگاهی انداخت.
وقتی سرش را برمیگرداند، نیش خندی بر لبانش نقش بسته بود.
لونا ولینی اینجوری با نگاهی ملتمسانه روونا را می نگریستند.

بارون قدم قدم جلو می آمد.. پــــخ !

لونا و لینی :

- . ببین کارمون به کجا رسیده ! بارون خاک بر سرت که دو تا بچه، اُسمنگولات می کنن !
- تو رو مرلین، تو رو مرلین ما رو نخور !

- چی ؟ نخورم؟ من که نمی تونم شما رو بخورم. ولی می خوام یه لطفی به شما بکنم و بزارم یکی از ما بشین.

- بله؟ مگه خودت برادر، پدر نیستی ؟ چیکار به خواهر و مادر ملت داری ؟ :no:
- متاسفم ولی وقت برای رجز خونی نمونده؛ بیاین من به دروازه جهنم راهنمائی تون میکنم آهای با توام! آخی اینقدر گریه کرده گونه هاش سرخ شده، بیوفت جلو تا... نه !

ناگهان گریه لینی و لونا قطع شد، حرف بارون قطع شد، سمت نگاه نیک و بانوی چاق هم قطع شد!

بارون با نگاهش روونا را که اکنون در جلوی لونا و لینی قرار می گرفت، دنبال می کرد. جانم ؟ شما چیزی گفتی ؟

لونا و لینی روونا را با حالتی تشکر گرایانه می نگریستند.

- گفتم نه! فکر می کنم اونا به اندازه کافی تنبیه شدن، شما هم بهتره بس کنید. از این گذشته، اونا بچه های تالار منن و اگه نیاز به تنبیه باشه، خودم تنبیهشون می کنم. پس بطور طبیعی به شما ربطی نداره.

لینی و لونا سرخ شدند!

بانوی خاکستری و نیک که تاکنون ساکت بودند لب به سخن گشودند:

درسته، ولی اونا مارو سر کار گذاشتن، پس فکر میکنم بطور طبیعی به ما هم مربوط میشه.

نیک با سر بی سرش، حرف او را تائید کرد .

- خب فکر می کنم بهتر باشه بپیچی به بازیت و برگردی به تالارت هلنا! یا اینکه مجبورت کنم .

با این جمله بانوی خاکستری، نیک و بارون با بهت زده گی به روونا نگاه کردند ( لونا و لینی رو دیگه خدا میدونه ) .

- چطور جرات می کنی منو به اسم کوچیک صدا بزنی؟
- چطور جرات می کنی اونو به اسم کوچیک صدا بزنی؟

روونا نگاهی از سر عصبانیت به بارون انداخت، بارون سرخ شد!

- کلاهتو بردار هلنا .

در کمال تعجب همه هلنا ریونکلا، کلاه روپوشش را برداشت و با بی میلی به روونا را نگریست .

- خب تو که دخترمی. تو هم که دامادمی ( با دست یه بارون اشار کرد ) ، شما ؟

نیک که هنوز از بهت حرفهای روونا بیرون نیامده بود، نگاهی با دیگران تبادل کرد و یک لحظه بعد، نیک آنجا نبود .

- خیلی خب، برین دیگه، غذام رو گازه تا الان حتما سوخته .

بارون که در جو کلمه ای که روونا او را خطاب قرار داده بود، سیر می کرد، گفت: چشم مادر جان. بخاطر شما می بخشمشون. بای.

و دست هلنا را گرفت و با خود کشید .

لینی و لونا خود را مانند خرگوش از خطر جسته می دیدند، گیو 5 می کردند که ناگهان با چهره اونجوری روونا روبرو شدند.

- برگردین تالار، منم الان میام باهاتون کار دارم .

لینی و لونا:

ادامه بدین..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!