سوژه ی جدید
استن شانپایک بلیط جمع کن اتوبوس شوالیه که با همان یونیفورم بنفش بنفش رنگ رو به ارنی پراگ، راننده ی اتوبوس شوالیه کرد و گفت:
امروز کاسبی کساده. بپر بریم یه سر کافه.
ارنی با عینک ته استکانی قدیمی خودش در حالی که داشت از روی یه گربه رو با اتوبوس رد می شد گفت:
ول کن. بیا بریم کوه... کدوم کوه... همون کوهی که آهـــ... میگم بریم محل قرار.
- آخه چه ربطی به که داشت؟ اصلا تا ساعت قرار مونده. کجا می خوای بری؟
- تو که نمیدونی استن. کوه جایی هستش که قرار داریم. بعدشم ما که فقط باید بریم پروفسور اســ... آخ ببخشید. گفته بودی اسمش رو نگم.
- حالا ول کن. بهتر نیست این شووالیه قدیمی رو بفروشیم، یه سزار مدل " فول آپشن " بگیریم؟
- چی؟ یه سزار فول آپشن رو با شووالیه عوض می کنی؟
- ارنی... شووالیه دیگه قدیمی شده. من این چند روز رفتم یه سزار فول آپشن دیدم با سه جفت جاروی پرنده ی جاساز برای مواقع اضطراری.
- چی؟ جاروی پرنده؟ ایول... باشه... ولی من یه فکری دارم. من یه کم گالیون جمع کردم. میریم باهاش یه سزار مدل " فول آپشن " میخریم.
- بدو بیا... بدو باید بریم کوه... کدوم کوه... همون کوهی که آهـــ... میگم بریم محل قرار.
- باشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک ربع بعد، کوچه ی دیاگون، کتابخونه ی پروفسور اسلینکرد.
پروفسور با آن کت قهوه ای و شالگردن سبز از دور قابل تشخیص بود.
- سلام پروفسور.
- سلام ارنی. سلام استن. شما دو تا با شووالیه چه جوری اومدید اینجا؟ پاتیل درزدار که ساعت نه می بنده، بعدشم، اتوبوس به این بزرگی چه جوری از دید مشنگ ها پنهان بمونه.
- استن با جادو های رانندگان اتوبوس آشنایی کامل داره. ما از راه زمینی دیاگون اومدیم. این شووالیه، یه سری دکمه داره که در های مخفی هر جایی رو نشون میده.
- فهمیدم. حالا ما هم از جادوی باستانی استفاده می کنیم و اتوبوس رو پر از کتاب ممنوع می کنیم.
و با یک حرکت پیچیده، اتوبوس پر از کتاب های جور وا جور شد.
ویلبرت وارد اتوبوس شد و استن هم اتوبوس رو با صدا های عجیب و غریبی مثل موتور گازی مشنگی روشن کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





و دستاشون دور گردن آنتونین چفت کرد و پاهاشون دور کمرش انداخت :







