بلافاصله بعد از دستور بلاتریکس ده نفر مرگخوار رفتند دنبال نجینی و بعد از ده دقیقه دو نفرشان در حالی که نجینی ورقلمبیده را روی تخت روانی حمل می کردند برگشتند و تخت را جلوی بلاتریکس گذاشتند.
با تکان تخت، چرت نجینی پاره شد. یک چشمش را به آرامی باز کرد. آروغی زد و 8 علامت شوم مربوط به مرگخواران فقید را پس آورد و دوباره خوابید.
بلاتریکس سعی کرد خودش را نبازد. سرفه ای کرد و گفت: خب!... امممم!... حالا باید بهش بگم که لرد گم شده... برید کنار. برید کنار. هولم نکنید. باید حواسم رو خوب جمع کنم. صب کنید تمرکز کنم... خب... امممم... پرنسس نجینی! شاهزاده خانوم خوشگل ارباب!
نجینی کوچکترین عکس العملی نشان نداد و همه ی مرگخواران با چشم و دهان های نیمه باز، از بلاتریکس به نجینی و از نجینی به بلاتریکس نگاه می کردند.
- نجینی خانوم عزیز فش فش! بیدار شو فش فش!
باز هم اتفاقی نیفتاد.
- فش فشیوس فسی شیوس!
ناگهان نجینی چشم هایش را باز کرد و با خشم به بلاتریکس خیره شد. مورفین هم با شنیدن صدای بلا چرتش پرید: هییییییییییییییییع!

دخترژون! این حرفای بی تربیتی رو اژ کی یاد گرفتی؟!میری تو کوچه با بچه ی همشایه باژی کنی یا ازش حرفای بدبد یاد بگیری؟ به ارباب بگم فلفل بریزه تو دهنت؟ بی تربیت بی نزاکت!
- مزخرف نگو مورفین! تو که زبونش رو بلدی بیا جلو باهاش حرف بزن دیگه. کش تنبون مرلین! این ماره چرا اینجوری نگام می کنه؟

بلاتریکس این ها را گفت و پرید عقب و مورفین را انداخت جلوی نجینی. مورفین زیر بغلش را خاراند: چی بهش بگم؟
- بگو ارباب گم شدن.

- فیششویفوفییففشویفیوشفیشیففیوویش!... اوهوم!

... اوهوم!

... اوهوم!

... نجینی میگه خب که چی؟
- خب که چی؟!!!

ارباب صاحبتن! بهت مشنگ و فشفشه و خون لجنی میدن. روزی یه مرگخوار رو مامور نظافتت می کنن و بعضی شبا شخصا برات لالایی می خونن. حالا که گم شدن میگی خب که چی؟
- فشوس!... اوهوم!

... اوهوم!

... نجینی میگه که اولا درشت حرف بژن با پرنشش ارباب. من اژ اون مارا نیشتم که یه خرگوش میخورن بعدش تا دو ماه تکون نمی خورنا. هشتا مرگخوار خوردم، تازه ته دلم رو گرفته. حواشت باشه. دومندش هم اینکه اربابتون اگه منو دوشت داره واشه اینه که هورکراکسشم و این یعنی در واقع خودشو دوشت داره نه منو.
- باشه... باشه... هر چی تو بگی. من معذرت می خوام. ازت خواهش می کنم کمکمون کن ارباب رو پیدا کنیم.
- فشیدوشیفشدویقششفشششش فش!... اوهوم!

... میگه شرط داره.
- چه شرطی؟
- ففشدو؟... اوهوم!

... میگه اولا باید روژی ده تا مشنگ به غذام اضافه بشه.
- قبوله!
- دوم اینکه یه تاپیک به اشم "شوراخ نجینی" افتتاح بشه که من توش بخزم. کلیدش هم دست خودم باشه.
- تو که دست نداری!
- ...میگه خفه! منظورم همون دُمه! شرط سومش هم اینه که میگه چون مورفین بچه ی پاک و بی غل و غشیه و من بهش اعتماد دارم دو هزار گالیون بدین بهش که ببره بریزه به حسابم! حق الزحمه ی ترجمه اش رو هم فراموش نکنید... نجینی میگه، من نمیگم.