جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1391 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
درخانه ی ریدل :
ولدمورت:کروشیو برتو ا...یعنی آفرین بر تو :evilsmile: حالا می رسیم به بقیه ی کار باید...
-------------------------------------------------------------------------
در کافه:
مینروا ‏،‏ هری و هاگرید که هاج و واج مونده بودن بلافاصله به روش تله پاتی به بقیه اطلاع میدن به این صورت:
الو الو شبکه ی محفل ققنوس؟مینروا مک گونگال صحبت می کنه آلبوس دامبلدور به شدت طرفدار ولدمورت شده انگار عقل از سرش پریده زودتر بیاین سه دسته جارو...
-------------------------------------------------------------------------
در میدان گریمولد:
آرتور:خوب همون طور که ...
کینگزلی:یه لحظه ...مینروا داره پیغام میده!...(با تله پاتی) ها ؟..چی : ....باشه الان میایم.(با صدای بلند)ملت زود باشین یک اتفاق عجیب افتاده بریم سه دسته جارو...
پپپپپپپپپپااااااااااقققققققققققققق(افکت غیب شدن دسته جمعی محفلیون)...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
_________________

از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏
ارزشی تیز هوش
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1391 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
یه مدت بعد خونه ریدل ها ‏:
ولدمورت بخاطر شکستش در خوراندن معجون به محفلی ها اونقدر به مرگخوارا کروشیو زده بود که دیگه دستش هرز شده بود و بی اختیار هی کروشیو می زد !‏
لرد ‏:‏ کروشیو ‏...‏ خاک به سر همتون ‏..‏ میدم همتونو نجینی بخوره ‏..‏ کروشیو ‏...‏ حالا یا باید خودتون درست کنین یا من می دونم و شما ‏...‏ کروشیو ‏...‏!‏
بلا ‏:‏ ارباب شما صبر کنین ‏..‏ آخ ‏...‏ شما اون گرد بنفشه رو به من بدین ‏..آخ...‏ من یه نقشه ای دارم ‏..‏!‏
لرد :‏ کروشیو ‏...‏ برید ولی اگه موفق نشین ‏..‏ کروشیو ‏...‏ این دفعه به جای کروشیو ‏،‏ آواداکداورا میشه ! حتی شما بلا ی عزیز ‏...‏ کروشیو ‏...‏!‏
۱‏ روز بعد ‏
کافه سه دسته جارو :
بلا با چهره مبدل در کافه نشسته و با طلسم فرمان مادام رزمرتا رو در اختیار گرفته و ‏...
قققییییژژژژ ‏...
آلبوس ‏،‏ مینروا ‏،‏ هری و هگرید وارد کافه می شن و سر یه میزی می شینن ‏.
بلاتریکس مادام رزمرتا رو مجبور میکنه که پودر بنفش رو در تمام لیوان های محفلی ها بریزه ولی به خاطر اشتباه در دستور دادن مادام تمام پودر رو در یک لیوان می ریزه و می بره سر میز محفلی ها ‏:
مادام ‏:‏ سلام ‏،‏ خوش اومدین ‏,‏ بفرمایین این نوشیدنی عسلی ویژه امروز هستش ! ‏
آلبوس ‏:‏ ممنون رزمرتا !‏
البوس ‏:خوب حالا نقشه من اینه که ‏...‏ هوووورت ( افکت خوردن معجون آلوده به پودر بنفش که به صورت شانسی واسه دامبلدور افتاده ) ‏...‏ آره ما باید یکی رو پیش سورس بفرستیم ‏... ...‏ خوب من میرم پیش لرد سیاه عزیزم ‏،‏ مثل اینکه با من کار داره ‏،‏ اه شما سفیدا اینجا چیکار می کنین ؟ ‏..
آلبوس با حالت تنفر از کافه خارج می شه ولی بلا نیز همراه اون خارج میشه و آلبوس رو بیهوش می کنه و می بره خونه ریدل !‏
بقیه در داخل کافه ‏:‏ ‏ :vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 فروردین 1391 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور:
پس داستان از این قراره خوبه میبینم که مرگخواران بلد شدن از چه راهی وارد شوند البته ماهم میدونیم چیکار کنیم.
فعلا بوید تا من نقشه ها خودمو طرح ریزی کنم.


********
مک گونگال و ابرفورث جلوی دابلدور نشسته بودند.
مکگونگال سکوت عمیق را شکست و گفت :
مطمئنی البوس با این نقشه جون خیلی ها به خطر می افتد باید نقشه بدون ریسک تری بریزیم
ابرفورث هم به نشانه موافقت سر خود را تکان میدهد.
دامبلدور :
نه مینروا برای پیروزی باید ریسک کرد و جان خود را به خطر انداخت همین نقه عالیه....
تا اواخر هفته ایند ه کار های اولیه ماموریت را انجام بده منم باید با محفل صحبت کنم

________________________________
و این داستان ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه جدید : کینگزلی شکلبوت
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1391 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی:اوهو شما اینجا چی کار دارین ؟
بعد با ویکتوریا:اکسپلیار موس
مرگخواران(بعد از خلع سلاح شدن):
ولدمورت: :vay: کروشیو برشما !کدوم گردو ریختین
بلا:ق..ق..ق ...قربان همون گردسبزه دیگه
ولدمورت :ای احمق مگه من بهت نگفته بودم بنفشه کروشیو
بلا (درحالی که به خود می پیچه):ااا غلط کردم حالا این سبزه چیکار میکنه؟
ولدمورت:احمق فقط بیهوش کنندس
دراین مدت تدی و ویکتوریا هم فرار کردن و به بقیه ی محفلیا خبر دادن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
_________________

از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏
ارزشی تیز هوش
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 5 فروردین 1391 08:10
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف با اکراه صورت حساب میز 13 رو داد و منتظر انعام موند, در همین حال در کافه باز شد و دو تا غریبه وارد شدند. رودولف بی توجه به اون ها چند سکه ناچیزی که به عنوان انعام رو میز بود بر داشت و با اکراه به اونا که در حال خارج شدن بودند نگاهی انداخت.

- بزار ببینم چقد انعام گرفتی... فقط اینقدر؟ اینکه پول یه نخ شال گردن نجینی هم نمیشه!! برو فعلا سر میز 7, تازه اومدن ببین چی می خوان.

بلا با نگاهش اشاره ای به میز 7 میکنه که یک دفعه متوجه چیزی میشه و به سمت رودولف برمیگرده:
- صبر کن, بالاخره اومدن.

رودولف با بی توجهی نگاهی بهشون میندازه.
- ها, کیا؟
- همونایی که منتظرشون بودیم دیگه, اونی که اونور نشسته همون توله گرگینه س, اسمش چی بود... تدی لوپین!

رودولف که همون لحظه متوجه هویتشون میشه دوباره با دقت بیشتری به سمتشون برمیگرده.
- خودشونن, اون یکی ام باید اون دختره باشه, ویکتوریا!

بلا سریع دو تا قهوه میریزه و اون گرد سبز رنگو تو قهوه ها می ریزه.
- اینارو ببر بهشون بده, حواست باشه نشناسنت, به هر حال بعید می دونم اونقد حافظه و هوش داشته باشن که تو رو به یاد بیارن!

تدی لوپین که انگار در حال جر و بحث با ویکتوریاس با اومدن پیشخدمت -رودولف- ساکت میشه.
- ما هنوز چیزی سفارش ندادیم.

رودولف لبخند دل انگیزی (!) بهشون می زنه:
- ما امروز به زوج هایی مثل شما قهوه رایگان میدیم, این یه قهوه خاصه, از نوشیدنش پشیمون نمیشین!

ویکتوریا به رفتن رودولف نگاه می کنه و به فکر فرو میره.
-تدی... این پیشخدمته رو فکر کنم یه جایی دیدم, آشنا نیس برات؟
-نه... فقط فعلا می دونم مکالمه مارو قطع کرد.
- تو نمی خوای گوش کنی...

تدی با بی توجهی قهوه ش رو بر میداره.
- نمی خوای بس کنی؟ دامبلدور هیچ عجیب غریب نشده, فقط یکم خسته شده, باید استراحت کنه.
تدی جرعه ای از قهوش می نوشه.

ویکتوریا قهوه اش رو میزاره رو میز. با بی حوصلگی به تدی نگاه میکنه که چشماش داره بسته میشه, خودشم به خواب فرو میره.


بلا و رودولف که از دور همه چیو در نظر داشتن, با بیهوش شدن تدی و ویکتوریا سریع پیشونیشونو (همون محل علامت شوم ) رو لمس می کنن و به لرد خبر می دن, لرد هم از طریق هموم علامت شوم بهشون خبر می ده که اونارو ور دارن و به خانه ریدل آپارت کنن ( این مکالمه از طریق علامت شوم تازگی در میان مرگخواران کشف شده, مرگخوارن دیگه, عجیب غریبن ).

دقایقی بعد, خانه ریدل:

- ارباب, اینا کی به هوش میان؟ چه بلایی قراره سرشون بیاد؟

ولدمورت نگاهی نفرت انگبز بهشون میندازه و بعد با لبخند دلپذیرش (!) رو به مرگخوارا میکنه.
- همیشه که با خشونت نمیشه با محفل وارد شد, دامبلدور دیگه باید بدونه همیشه یاران دوست داشتنیش بهش وفادار نمی مونن :evilsmile:

همون لحظه تدی و ویکتوریا کم کم چشماشونو باز می کنن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماری مکدونالد در 1391/1/5 9:09:46
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 24 اسفند 1390 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

-من نمیفهمم...ما برای چی باید به اینا خدمت کنیم؟من شمردم!از صبح شونزده تا دورگه و سه تا جن فراری و هشت تا بی رگ و ریشه وارد این کافه شدن.حالم ازشون به هم میخوره!

بلاتریکس سینی قهوه را جلوی رودولف گذاشت.
-اینو ببر برای میز شماره 13 وقیافتم درست کن و غر هم نزن!دستور دستوره و باید اجرا بشه.

رودولف با عصبانیت سینی را برد و چند ثانیه بعد با سینی خالی برگشت.
-انعام که نمیدن!تربیت و فرهنگ کافی هم که ندارن.ما اینجا چیکار میکنیم دقیقا؟

بلاتریکس با خونسردی سرگرم خشک کردن فنجانها شد.
-ارباب دستور دادن اینجا منتظر دار و دسته اون مردک ریشو باشیم.این فرصت فوق العاده ایه.میدونی چقدر تلاش کردیم تا موفق شدیم این کافه رو موقتا بگیریم؟تو حواستو جمع کن.وقتی یکی از اونا اومد به من خبر بده که گرد سبز رنگ رو توی غذا یا نوشیدنیشون بریزم.

رودولف به گرد مورد اشاره بلاتریکس که کنار پیشخوان قرار داشت نگاه کرد.هیچیک از مرگخواران از خواص این گرد اطلاع نداشتند.
-تو واقعا نمیدونی این گرد چیکار میکنه؟من از ایوان شنیدم که به محض خوردنش در فرد تمایلات عجیب و غریبی ایجاد میشه!مثلا ممکنه شدیدا احساس سیاه بودن بهشون دست بده...

بلاتریکس سرش را به نشانه نه تکان داد.
-نمیدونم.ولی اینو میدونم که ارباب اشتباه نمیکنه.و اینم میدونم که میز شماره 13 ده دقیقه اس که منتظر صورت حسابه که جنابعالی باید براش ببری.انعامتم بیار اینجا، دارم جمعشون میکنم یه شال گردن برای نجینی بخرم!

رودولف درحالیکه به این موضوع فکر میکرد که گردن نجینی دقیقا در کجای او قرار دارد بطرف میز شماره 13 رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1389 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
« باشد كه ارتش دامبلدور پيروز باشد. »

جف به صورت رنگ پريده و نگران گودريك خيره شد. بسيار آشفته و نگران بنظر می رسيد. با وجود ضعف شديدی كه داشت سعی كرد از جايش بلند شود، اما مسافرت طولانی و زخم های كاری كه برداشته بود تاب و توانی برايش نگذاشته بود. چشمانش تار ميديد و تصاوير در جلوی چشمانش به رقص درامده بودند. زانوانش تحمل وزنش را نداشتند و هنگامی به خود آمد كه دستان گودريك برای حمايت از او دراز شده بود.

_ متاسفم جف، متاسفم. برای يك لحظه فراموش كردم توی چه وضعيتی هستی!

و سعی كرد جف را آرام به تخت خواب برگرداند و با حالتی شرمنده سعی كرد تا جف را در وضعيت مناسبی روی تخت بخواباند و لباس راحتی را تن او كند.

_ بايد استراحت كنی تا قويتر بشی. منم میرم با مدير صحبت كنم تا اجازه اقامتت را تا وقتی كه سلامتت رو بدست بياری بگيرم. در ضمن بايد دنبال مادام پامفری برم. گمان كنم روش های درمانی او از مال من مطمئن تره!

به چهره جف لبخند ضعيفی زد و به سمت در اتاق رفت تا خارج شود، اما در آستانه در با بياد آوردن موضوعی مكثی كرد و رويش را به سمت جف برگرداند.

_ راستی، چرا اونا در تعقيبت بودن. دنبال چه چيزی بودند كه اينطور مصرانه دنبالت بودن و حتی سعی داشتند تو رو بكشند؟

آرامشی كه جف از لحظه اولين ديدار با گودريك در او شكل گرفته بود به ناگاه از چهره اش محو شد و حالتی وحشت زده جای آن را گرفت.

_ اوه خدای من! اونقدر از رسيدن به اينجا نااميد شده بودم كه به كل هدفی رو كه برای اون اين همه راه رو تا اينجا به بدبختی اومده بودم، فراموش كردم.

سعی كرد تا دوباره جايش را ترك كند اما گودريك خودش را بسرعت به او رساند و مانع از بلند شدنش شد.

_ به خاطر خدا گودريك! من .... من بايد با ...با .... استادی بنام دامبلدور كه اينجا تدريس ميكنه صحبت كنم، گودريك خيلی مهمه.
_ پروفسور دامبلدور؟! باشه باشه، دنبال اونم میرم ولی قبلش بايد مادام پامفری‌ رو بيارم تا زخمات رو بررسی كنه. حالا لطفا اروم باش!
_ نه نه تو متوجه نيستی! موضوع خيلی مهميه، لطفا....

_ باشه الان ميرم دنبالش، فقط آرام باش!

بسرعت به سمت در رفت و از ان خارج شد.

***

مادام پامفری بانداژ دست جف را برای آخرين بار چك كرد
_ دو ساعت ديگه ميام تا داروها رو تجديد كنم. بهتره تا چند روز اصلا حركتی به دستتون نديد و كاری باهاش انجام نديد. وضعش همينجوری هم بد هست. معجون ها رو هم سر وقت مصرف كنيد تا توانتون رو بهتون برگردونه. بهتون سر ميزنم هرچند هنوزم فكر میكنم بهتره توی درمانگاه بستری باشيد تا اينجا، اما ميل خودتونه... .

_ ممنونم خانم.

مادام پامفری سری تكان داد و از اتاق خارج شد. گودريك به سمت جف رفت و كنارش نشست.

_ خب جف همونطور كه معرفی كردم، ايشون پروفسور دامبلدور هستند كه می خواستی باهاشون صحبت كنی.

جف به سمت پبكر انسانی كه در گوشه ی ديگر اتاق آرام و بی صدا نشسته بود نگاه كرد. چهره اش همانگونه كه ابرون(Oberon) پير گفته بود قابل اطمينان و محكم مينمود.

_ درست شيش ماه پيش بود. من و همكارم ابرون داشتيم بر روی گونه های جديد گياهان جادویی منطقه كوهستانی در بلغارستان تحقيق می كرديم. همه چيز خوب پيش می رفت تا اينكه يك روز آنقدر سرگرم كارمون شده بوديم كه متوجه نشديم به طور اتفاقی سر از كنار ويرانه يك قلعه باستانی در آورديم. تصميم گرفتيم تا شب رو اونجا بمونيم. من شروع كردم به اماده كردن جایی برای خوابيدن و ابرون هم رفت تا چيزی برای خوردن پيدا كنه. هنوز مدت چندانی نگذشته بود كه ابرون هيجان زده وارد اقامتگاه موقت شد و چيزی را كه تصادفا در هنگامی كه بدنبال قارچ میگشت از گوشه ای از ديوار فرو ريخته قلعه پيدا كرده بود را به من نشان داد.

جف از گودريك خواست تا كوله پشتیش را كه در گوشه ای افتاده بود به او بدهد و پس از اينكه درون كيف را مدتی جستجو كرد كتابچه كهنه ای را بيرون اورد

_ ابرون جعبه ای را پبدا كرده بود كه داخلش اين بود. اين كتابچه كه دست نويسه، در مورد نظريات فردی بنام سالازاره كه در مورد برتريت نژاد جادوگران و نحوه نابودی غير جادوگران توضيح داده به علاوه حاوی طلسم ها و جادوهای بسيار سياه و خطرناكيه. با توجه به كتابچه و اسم فرد ما مطمئن شديم كه او يكی از چهار موسس هاگوارتز بوده كه به طور ناگهانی ناپديد ميشه! توی چند ماهی كه ما اين نوشته ها رو می خونديم كم كم به هولناك بودن اين كتاب و بخصوص طلسم های اون پی برديم. من می خواستم كه اون دست نوشته نابود بشه، اما ابرون ميگفت بهتره كامل اونو مطالعه كنيم شايد طلسم يا چيز بدرد بخوری در لابلای اون پبدا كنيم. تا اينكه يك روز كه در كافه هميشگيمان نشسته بوديم، مثل هميشه بر سر اين موضوع نابود كردن يا نكردن كتابچه با هم بحث كرديم. بدون اينكه متوجه باشيم كه چندتا جادوگر مدتيه مراقب ما هستند. من احتمال ميدم اونا از روی حرف های ما در اون كافه كه پاتوق ما بود چيزایی دستگيرشون شده بود. خلاصه اون شب بالاخره ابرون موافقت كرد تا اونو نابود كنيم. از كافه بيرون اومديم تا به خانه ای كه در اون اطراق كرده بوديم بريم كه چندتا نقابدار راهمون رو سد كردن و كتاب رو ازمون خواستند. وقتی امتناع ما رو ديدند به همون حمله كردن و ....

اثار ناراحتی در چهره جف هر لحظه بيشتر و بيشتر می شد

_ و... ابرون... اون نتونست جون سالم در ببره. من هم زخمی شدم و تنها كاری كه از من بر اومد اين بود كه فرار كنم. از اون موقع تا به حال در حال فرارم ....

_____________________

پانويس: گودريك دوست قديمی جف گانی مد و از نوادگان گودريك گريفيندور است. زمانیكه 17 ساله مي شود پدريزرگش به او گردنبندی كه نشان خانوادگیشان بر آن حك شده را هديه می كند از ان به بعد گودريك درست در ماه نوامبر، در ذهنش تصاويری از دو مرد را مي بيند كه با هم مبارزه می كنند و بعد نفرين و سقوط يكی از ان دو كه ظاهرا سالازار اسليترين است. و حالا دوست قديميش زخمی به او و دامبلدور پناه آورده و بر حسب تصادف چيزی به همراه دارد كه مربوط به سالازار اسليترين است‌. با اين توضيح اميدوارم بتونيد ادامه بديد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1389/3/28 23:29:43
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1389/3/28 23:35:48


-------------------------------

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 4 فروردین 1389 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
من از پست گودريك ادامه ميدم .

--=-=-=-----=-=-===---------=-------=

درحالي كه مشغول پانسمان كردن دست دوستش بود پرسيد :

- جف ، تو نمي دوني كه رييس اينا كيه ؟

جف اخمي به از درد به ابروهايش انداخت و در حالي كه از سوزش زخم چشمش را بسته بود گفت :

- اسم خودش رو گذاشته ولدمورت ، خوب ميشناسيش .

گودريك نگاهي كرد و گفت :

- چطور؟

- شاگرد خودت بود ، سال پنجم ، تام ريدل ، ادعا كرده نواده ي اسليترين هس .


فلش بك

در ميان انبوه درختان سربه فلك كشيده دومرد روبه روي هم ايستاده بودند و با غضب فراوان به همديگر نگاه مي كردند .

-سالازار ، تو خودت هم ميدوني كه من اگه جلوي تو وايستادم فقط به خاطر اين بود كه نمي خواستم نسل جادوگران از بين بره ، فكر كردي اگه جادو و جادوگري از بين بره چي ميشه ؟

-من مطئنم يه روزي يكي از نوادگانم انتقام من را از تو ميگيرد .

و سپس سالازار شروع كرد دويدن به سمت صخره ها .

- وايسا، سالي ...

پايان فلش بك

- گودريك ...حالت خوبه ...يهو چت شد؟

- هان؟!...چي؟! ...هيچي ، چيزي نيس .

- چرا يهو رنگت پريد ؟

فلش بك

- گودريك بر بالاي صخره اي بلند ايستاده و به پيكره ي بيجان سالازار نگاه مي كند . خون از سرش جاري شده بود و رودي را كه از نزديكي اش مي گذشت قرمزكرده بود .

پايان فلش بك

- جف ، بجنب از تو كمدم يه لباس گرم بردار ، بايد بريم يه جايي .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 4 دی 1388 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوز وحشتناكي در هوا پيچيده بود ، باد تازيانه اش را در هوا مي چرخاند و بر صورت مرد مي كوبيد .

سوز و باد باعث شده بود كه درد زخمش بيشتر حس شود . در همين حالات بود كه متوجه صداي پچ پچي شد كه از پشت سرش مي آمد .

ديگر شكي نداشت كه كساني يا حداقل كسي در حال تعقيب او است .

آرام دستش را به سمت جيب پالتوي پوستين كهنه و تكه پاره اش كرد ، دست در جيبش كرد و دسته ي چوب دستي اش را گرفت .

در يك آن برگشت و در حالي كه چوب دستش اش را در آورده بود طلسمهايي را پشت سر هم پرتاب مي كرد .
شدت وزش باد بيشتر شده بود و انگار از دوردست ها صداي جيغ هاي زجر زني به گوش مي رسيد .

مرد در اين شرايط و با آن دست زخمي طلسمها را پشت سر هم روانه مي كرد ولي در كمال تعجب ميديد كه پس از برخورد به او هيچ تاثيري ندارد ، ولي حداقل مطمئن شده بود كه توهمي در كار نيست و كسي واقعا در حال تعقيب او بود .

- استيوپفاي

باورش نمي شد ، چشمانش ار حيرت گرد شده بود ، ديگر هيچ اميدي نداشت .

چوبدستي اش 10 متر آنطرفتر افتاده بود و امكان نداشت با يه جست به آن برسد .

پيكره ي سياه در حال نزديك شدن به او بود ، هرچه جلو تر ميامد بيش تر در نور ماه قرار مي گرفت و واضح تر مي شد .

او همان مرد سياه پوش درون كافه بود ، از اول هم حس خوبي نسبت به او نداشت .

سياه پوش جلو تر آمد دستش را بالا برد و كلاهش را از سرش برداشت ، سايه ي كلاه باعث شده بود كه صورتش معلوم نباشد ؛ كلاه را به عقب زد و صورتش معلوم شد .

- گودريك ، تو...تو... تو اينجا چيكار مي كني؟

لبخندي زد و دستش را دراز كرد تا كمك كند رفيقش از جايش بلند شود .

- از لندن تا اينجا مواظبت بودم . اون يارويي رو كه تو كوچه هاي لندن بهت حمله كرده بود رو من ناكارش كردم .

- واسه همين طلسمش فقط از بغلم رد شد و دستم رو زخمي كرد؟

سرش را به عنوان تاييد تكان داد و گفت :

- آره ، الآن هم سيصد متر پايين تر يكيشون داشت تعقيبت مي كرد اون رو هم ...

- تو كشتي . پس صداي پچ پچ نبود ، داشتي مي كشتيش .

و در اين احوال قطره خوني از دست مرد ژنده پوش چكيد .

- بايد بريم تو قلعه ، بايد زخمت رو پانسمان كنم .

- فقط قبلش يه سوال ، اون دوتا هم از اونا بودن ؟

گودريك سري تكان داد و سپس با يه دست دست رفيقش را گرفت و با دست ديگر با اكسيو چوب دستي رفيقش را خواند و به سمت قلعه آپارت كرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 4 دی 1388 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در افکار آشفته اش غوطه ور بود که با صدای مادام رزمرتا، صاحب کافه به خودش آمد که دستانش را روی پیشخوان می کوبید ومیگفت:

-آهای آقا با شما هستم، چیزی می خورید واستون بیارم؟

جادوگر ناشناس خودش را جمع وجور کرد و با نگرانی به اطرافش نگریست، نمی خواست کسی متوجه آشفتگی افکار درونش بشود، به آرامی رو به کافی چی کرد وگفت:

- یک لیوان آبجو لطفا.

در یک آن چشمان مادام رزمرتا به طرف دست خونین جادوگر چرخید و با چشمانی وحشت زده جیغ کوتاهی کشید و دستانش را به سمت دهانش برد ، همه سرها به سمت آنها برگشت ، در حالی که با کنجکاوی به آنها خیره شده بودند.

جادوگر ناشناس به سرعت دست خود را پوشاند وسعی کرد با اشاره به کافه چی بفهماند که حرفی نزند ، مادام رزمرتا که متوجه نگا ه التماس آمیز مرد شده بود ، سعی کرد بار دیگر جو کافه را آرام کند سپس با آرامشی تصنعی رو به جمع کرد وگفت:

- واقعا ببخشید یکی از لیوانهای باارزشمو از دست دادم!

مرد ناشناس با شنیدن صحبتهای مادام رزمرتا نفس راحتی کشید وبه اطراف نگاه کرد، آرامش به کافه بازگشته بود همه چیز طبیعی به نظر می رسید به غیر از جادوگر نقابداری که سرتا پا سیاه بود ودر گوشه ای از کافه نشسته بود و به طرز مشکوکی به مرد ناشناس خیره شده بود.

مرد ناشناس که متوجه سنگینی نگاههای جادوگر نقابدار شده بود جرعه ایی از آبجویش را سر کشید 2 سیکل را روی پیشخوان گذاشت ، از جایش بلند شده و به سرعت از کافه خارج شد.

در بین راه با خود فکر می کرد:

- بهتره که به یه جای امن برم اما کجا برم ؟ هر لحظه ممکنه اونا پیدام بکنن.

و دوباره ترس و وحشت بر او رخنه کرد، اگر او را پیدا میکردند...

در همین فکر ها بود که جرقه ایی به ذهنش رسید ، باید از اول می دانست چه کسی بهتر از آلبوس دامبلدور...

بله او تنها راه نجاتش بود، برای همین تغییر مسیر داد و به سمت قلعه هاگوارتز به راه افتاد.
در طول مسیر احساس می کرد کسی در تعغیب اوست، برای همین هر چند لحظه یک بار به پشت سرش خیره می شد وتنها چیزی که میدید حرکت چمن زار ها بود که باد آنها را میرقصاند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1388/10/4 15:53:15
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�