جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زندگی به سبک سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1391 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
احساس سستی و ترس سراسر وجودش را فرا گرفته بود. سرعت نفس کشیدنش به قدری کوتاه شده بود که به نظرش می آمد جز برای زنده نگه داشتن و شکنجه شدنش کاربردی ندارند!
- ســــــــــــــــاها...ساشاها... ک....ک....مک....

ضربان دردناکی در سرش او را به مرز جنون رسانده بود. بدن مار مانندش به نحو بدی در هم تنیده شده بود....
- نــــــــــــه!!!

چشمان لرد سیاه با شنیدن صدای فریادی بلند کاملا باز شدند. درحالیکه به شدت می لرزید، با شتاب از جایش برخاست تا موقعیت آن منبع وحشت زده را دریابد.

در سکوت به دقت اطرافش را بررسی کرد. مدت کمی زمان براش کافی بود تا با این حقیقت روبرو شود که خودش از روی ترس و ناامیدی فریاد کشیده بود.

- سردی و سستی... چه اتفاقی داره برام میفته؟ نکنه به خاطر مرگ سه چهار تا جادوگر احمق دیشبی... نه... نه این نبود؟!!

تق تق( افکت در زدن)...

- سرورم اجازه ورود دارم؟

با شنیدن صدای لوسیوس، لرد سیاه به سرعت به خودش امد. نباید کوچکترین ضعیفی از خود نشان میداد مطمئننا این تنها یک توهم بوده و بس.
- بیا تو!
- سرورم

مالفوی به آرامی وارد اتاق دم گرفته و تاریک شد. از انجا که از ترس لرد سیاه -که این اواخر عصبانی بود- جرات نداشت به چهره او نگاه کند بنابراین متوجه نشد که لرد سیاه برای سرپا ماندن به صندلی چنگ انداخته است.
-س..سرورم ما تونسیم با موفقیت یه مجاری دیگه هم به وزارت خونه پیدا کنیم...

صدای لوسیوس در ذهن لرد سیاه کم کم محو شد و به جای آن صدای ناراحت کننده در گوشش پیچید. صدای هشدار امیز موجوداتی مفلوک که برای نجات خودشان از اسارت تقلا می کردند.....

همزمان در بازارچه فروش مارها

بلاتریکس و وزیر دیگر به سرعت در میان بساط مار فروشان سرک می کشیدند اما هیچ نشانی از سارق ناجینی نبود که نبود.

- خیلی عجیبه که لرد سیاه هنوز نفهمیده ناجینی دزدیده شده؟!! نکنه برای مار محبوب ارباب اتفاقی افتاده!!! :worry:

وزیر دیگر که نامیدی از صدایش به وضوح احساس میشد با صدای خفه گفت:
- اینجا هم که نیستند دیگه جایی نمونده که نگشته باشیم طلسمای تو هم که فایده ای نداشت ... اصلا چه فرقی بین من و توی جادوگره وقتی کاری با اون ماسماسکی که تو دستته نمی تونی انجام بدی! :vay:
- کروشیو.... ابله!!! همش تقصیر تو شبه ماگله که منو تو هچل انداختی. اصلا چرا نیام تو را خوراک همین ماره نکنم که تو این قفسه و بغدش به ارباب بگم تو ناپدید شدی... شاید اینجوری ملت مرگخوار یه نفسی از دست گندکاری های تو بتونن بکشن!

دست حامل چوب بلاتریکس با گفتن این جمله داشت بالا می رفت تا به فکرش جامه عمل بپوشاند که چشمانش بر روی جمله بزرگ اگهی که روی قفس مار پشت سر وزیر چسبانده شده بود قفل شد.

"فروش انواع سم مار"

-هوووم ....اون یارو ممکنه نیومده باشه ناجینی رو بفروشه اومده سم اونو بفروشه.... شاید اونو... هوی مشنگ... با توم کچل... سم مارهای کمیاب مثل رو از کجا میشه تهیه کرد؟!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1391/1/22 23:43:59
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1391 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا چند دقیقه ای سرشو با دستش میگیره و به این فکر میکنه که الان باید چی کار کنن تا از این مخمصه نجات پیدا کنن، بعد از کمی فشار آوردن به مغزش، با تردید میپرسه:

- به نظرت ورد اکسیو جواب میده؟

وزیر که در زمینه ی جادوگری تخصص چندانی نداره میگه: چی هست؟ میخوای از ملکه بخوام از جادوگراش بپرسه ببینم نتیجه میده یا نه؟

بلا با تاسف سری تکون میده و همراه وزیر به یه کوچه خلوت میره که پرنده هم پر نمیزنه. چوبدستیشو دوباره بیرون میاره و میگه:

- اکسیو نجینی!

چن تا جرقه ی کوچیک از نوک چوبدستی بیرون میزنه و همونجا تو هوا ناپدید میشه. بلا به این نتیجه میرسه که شاید این ورد اصلا تخصصش تو جمع کردن حیوونا نباشه!

بلا یکم به اطرافش نگاه میکنه و میگه: آخه چطور ممکنه یهو غیبش بزنه؟ مگه میشه تمام کار و کاسبیشو ول کنه و به خاطر یه مار بذاره بره؟

با خارج شدن این حرف از دهن بلا، لامپی رو سر وزیر روشن میشه و میگه: تنها یه امکان وجود داره و اونم اینه که ارزش نجینی بیشتر از مغازه ش بوده باشه.

بلا چشماشو تیز میکنه و میگه: پس مارو برای خودش نمیخواد، واسه فروش میخواد!!

وزیر تکمیل میکنه و میگه: و این به این معنیه که باید بگردیم ببینیم بازار سیاه (!) فروش مار کجاس!

بلا بشکنی میزنه و با سرعت شروع به دویدن میکنه. وزیر یکم اینور اونورو نگاه میکنه و بعدش با عجله دنبال بلا حرکت میکنه تا اونو گم نکنه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1391 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر با کروشیو بلا چند متر اونورتر پرت شد. به ماگل هایی که دورش جمع شده بودند لبخند زد و تظاهر کرد که پاش لیز خورده و افتاده و سعی کرد جمعیت رو پراکنده کنه. نگاهی به بلا انداخت و فکر کرد.

باید راست ماجرا رو به بلا می گفت؟
اون می تونه کمکی به پیدا شدن نجینی بکنه؟
سرزنش و کروشیوی بلا دردناک تره یا کروشیوی لرد؟


وزیر به سرعت جواب همه رو پیدا کرد و با خود فکر کرد کروشیو و سرزنش های بلا هر چه قدر هم وحشتناک باشه از مال لرد خیلی قابل تحمل تره!

وزیر به سمت بلا رفت و سعی کرد براش ماجرا رو توضیح بده اما بلا فرصتی برای حرف زدن به او نداد.
- جواب منو بده! بگو ببینم کجا بودی؟؟ مار نازنین ارباب کجاس؟؟؟ کروشیوو! جواب بده ببینم!

وزیر در حالی که ترس از تو صداش معلوم بود رو به بلا کرد.

چند دقیقه بعد

-تو!! تو چطور جرئت کردی پرنسس ارباب رو بذاری پیش اون؟؟ الان چطور روت میشه بیای الان اینو به من بگی و درخواست کمک کنی؟؟ کروشیووو!! همین الان میریم پیش ارباب تا اون تکلیف تو رو مشخص کنه!! آه نجینییی!!!! عروسک من!!!!!

وزیر در حالی که با خودش فکر کرد که کاش از همون اول چیزی به بلا نمی گفت و خودش یه جوری نجینی رو پیدا می کرد رو به بلا کرد.

- اا بلا یه دقیقه گوش کن خوب! الان اگه لرد ما رو ببینه بدون نجینی دیگه فقط منو تنبیه نمی کنه, براش که مهم نیست کی این کارو کرده, همه رو تنبیه و کروشیو می کنه!

بلا نگاهی به وزیر دیگر انداخت, دلش می خواست قوی ترین کروشیوی دنیا رو نصیب اون کنه و یه آواداکداورا هم بغلش بزنه, ولی متاسفانه به این نتیجه رسید که تنها راهی که خودش و همه از خشم لرد سیاه در امان بمونن اینه که به وزیر دیگر کمک کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1391 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
در گرماگرم بازار کهنه و قدیمی، در گوشه ای خلوت و نیمه تاریک، زنی سیه پوش با موهایی تیره و وز مانند از هیچ ظاهر شد.
بلاتریکس نگاهی چندشناک به اطراف انداخت. این آخرین آدرسی بود که لرد سیاه از روی علائم سیاه دریافت شده یقین داشت -شاید هم حدس می زد- که وزیر دیگر در آن حوالی به سر می برد.
بلا در حالیکه مراقب بود تا هیچ گونه تماسی با ماگل ها نداشته باشد به سمت پایین خیابان به راه افتاد.

نیم ساعت بعد

- هیـــع.... آقا ببخشید،شما نمی دونید صاحب اون مغازه ای که مار و اینجور چیزا میفروشه کجا رفته؟
- کدوم مغازه رو میگی؟!
- همون چهل مغازه اونورتر از تقاطع اول رو می گم!
- برو بابا! مارو مسخره کردی!

وزیر دیگر با دیدن کارد قصابی به سرعت از مغازه خارج شد اما چند قدمی که رفت ناگهان روی زمین ولو شد و با نا امیدی بر سر خودش کوفت:
- حالا چه خاکی به سرم بریزم! کاش لااقل یه اپسیلون مهارت ذهن جویی داشتم اینطوری شاید میتونستم ردی از اون دزد ناجنس پیدا کنم....آآآآآآآآیییی............ گوشم کنده شد!!

بلاتریکس که وزیر دیگر را حین خروج از مغازه قصابی دیده بود خودش را به وزیر دیگر رسانده بود و چون نمی خواست جلوی اون همه ماگل، وزیر را کروشیو باران کند، با تمام قدرت گوش او را گرفته بود و می پیچاند.
- معلومه کدوم گوری رفتی!!! حالا دیگه کارت به جایی رسیده که به پیامای ارباب جواب نمیدی!!!

وزیر دیگر با شنیدن صدای بلاتریکس و اجساس کندگی گوش، گویی فرشته نجاتش را دیده باشد از جایش جست و بازو های بلاتریکس را چسبید و وقتی مطمئن شد که خواب نمی بیند گفت:
- بلاتریکس!!! تو ...تو همون فرشته نجات منی.... تو همون سکاندار کشتی بلاگرفته منی... تو....آآآآآآخخخخخخخخخخخخخ!

- ارباب منو بخاطر این کار ببخش ولی لازمه این یه بارو مخفی کاری رو بذارم کنار...... کروشیـــــــــــــو!!! به من دست میزنی ابله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1391/1/18 16:03:33
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1391 11:08
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر یکم سرجاش وایمیسه و آه و ناله میکنه و تو همین حین فکرشم به کار میندازه، اما در نهایت به هیچ نتیجه ای نمیرسه.

برای همین حیرون و ویرون و در حالیکه دستشو به سرش میکوبه میره مغازه های بغلی و با مشت شیشه هاشونو به لرزه در میاره و جویای حال مغازه ای که نجینی باید توش میبود اما نیست، میشه! تیریپ این آدمای فلک زده تو فیلمارو داره!

خیلی آنورتر - خانه ریدل:

لرد با تکونی از خواب بیدار میشه و چهره ی بلارو درست بالا سرش میبینه که تو چشاش زل زده و در اثر شوک دیدن چهره ی خوفناک بلا، ناخودآگاه به کناری میپره!

لرد بعد از بدست آوردن آرامشش، گرد و خاک رداشو میتکونه و صاف میره میشینه رو کرسیش! همون صندلی. یه نگاه به بلا میکنه و میگه:

- به چه جراتی ارباب رو در هنگام خواب تماشا میکردی؟

بلا به شدت سعی میکنه چهره ی معصومانه ای به خودش بگیره اما موفق نمیشه پس در همون حالت میگه:

- ارباب، یک حسی درون من میگفت که یک حسی درون شما میگه که واقعه ی نسبتا بدی رخ داده!

- خب که چی؟

بلا با تعجب میگه: خب اومدم دلداریتون بدم دیه. برای آرامش روح نداشته تون! :pretty:

لرد که تازه متوجه ندای درونیش شده، بیخیال بحث کردن با بلا میشه و به یک کروشیو ساده غنایت میکنه و بعد از اون میگه:

- یه چیزی عین مار داره توم راه میره!

بلا لبخندی میزنه و میگه: مای لرد! یه چیزی عین قلب هم داره تو وجود من راه عشق رو طی میکنـ...

لرد وسط حرف بلا میپره و میگه: درسته! درسته! نکنه بلایی سر نجینی من اومده؟ بلا سریع تر آپارات کن برو ببین وزیر اونجا داره چه غلطی میکنه! از سلامت نجینی منم مطمئن شو.

قلبای وجود بلا با صدای پقی ناپدید میشن و میگه: من ارباب؟

- پ ن پ بقالی سر کوچه مون. برو تا دیر نشده!

بلا با بدخلقی میگه: اما ارباب من برا دلداری شما اومده بودم!

اما با دیدن چهره ی سرشار از عصبانیت لرد و چوبدستی ای که درون دستان لرزان لرد فشرده میشه، با بیشترین سرعتی که میتونه از اونجا خارج میشه تا جانش را به جان آفرین تقدیم نکنه.

همون ور تر - نزد وزیر:

- ببخشید آقا! شما نمیدونی این مغازه چهارتا بغلیتون چی شد؟ کجا رفته؟

وزیر همچنان سرگردان به دنبال اثری از نجینی میگشت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 14 فروردین 1391 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر از درخت خداحافظی میکنه و در مسیر پر خطرش گام میذاره، اما اون هیچ ترسی نداره چرا که سایه ی لرد سیاه همیشه بالای سرشه.
وزیر اینقدر راه میره که بلاخره حوالی ظهر به صخره های کنار برکه میرسه و این ساعت هم ساعتیه که مارها همه خوابند.
وزیر هم موقعیت رو مناسب میبینه و راه میفته میره و از بین مارهایی که روی صخره خوابیدن دو تا از خوشگل تریناش رو انتخاب میکنه و میندازه توی توبره اش و برمیگرده.

مخاطبین پست:
مخاطب عامی:اااا چی شد، چه کشکی چه فلان ...
مخاطب هنرمند: وا حسرتا ... حیرت کردم از این پست اوانگارد .. چی بود این از کجا اومده بود، چقدر متفاوت...
مخاطب زیرک:شما ها ساده این این حتما در مسیر برگشت براش اتفاقات بدی میفته

اره خلاصه وزیر از صخره های کنار برکه و مارهای پر خطرش فاصله میگیره و به سلامت از جنگل بیرون میاد ...

مخاطب عامی و هنرمند به ریش مخاطب زیرک:
مخاطب زیرک که الان دیگر ابله مینمود:

جونم براتون بگه که وزیر خوشحال میره به بساط مار فروشه، که ناگهان متوجه میشه که جا تره و بچه نیست، همین باعث میشه که یاد خاطره ای بیفته.

ماجرای خاطره ای که یادش افتاده

یک روز وزیر داشته از مزرعه ای رد میشده که میبینه یک دهقانی یه تیکه عکس از جوونی های لرد گرفته دستش و داره یه حرفایی میزنه، وزیر میره پشت درخت پشت سر دهقان قایم میشه تا اگر حرف ناروایی زد اون رو بکشه.

دهقان: ای لرد ... ای جانم به فدای تو ... کاش میشد من بیام بمالم پایَکت... بشونم مویَکت ... بگیرم فین اون دماغ مبارکت ...

وزیر خیلی عصبانی میشه و از پشت درخت بیرون میپره و میگه: مرتیکه عوضی لرد که نه مو داره نه دماغ تو داری اربابو مسخره میکنی؟!

و با لگد میزنه توی سینه دهقان

دهقان: نزن ... نزن ... من اگبرت انگشت نما ام .. من نه یکی دو گرم بلکه چند کیلوگرمی لرد رو دوست دارم.

وزیر چند تا کروشیو نثارش میکنه و میره این داستان را برای لرد تعریف میکنه ، لرد ابتدا خود نا چیزش رو کمی کروشیو میکنه.

لرد:هر چند باید اواداکداورا رو همونجا حرومش میکردی، اما بازم کارت زیاد بد نبود.

پایان ماجرای خاطره ای که یادش اومده

وزیر که یادش میاد لرد عجب ادم بی رحمیه و بعدم یادش میاد که این فروشنده هه سرشو کلاه گذاشته و نجینی رو دو در کرده به فکر فرو میره.

وزیر دیگر باید چه کار کند؟!
ایا او نجینی را پیدا میکند؟!
ایا ارباب از اتفاق به وقوع پیوسته با خبر میشود؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/14 18:50:47
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/14 18:56:33
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/14 18:57:57
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/14 18:58:56
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 14 فروردین 1391 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

کرم مورد علاقه نجینی اشتباها توسط وزیر دیگر کشته میشه و همین نجینی رو دچار افسردگی میکنه.لرد که طاقت دیدن ناراحتی نجینی رو نداره به وزیر دستور میده همراه نجینی به استرالیا سفر کنه و همسر دلخواه نجینی رو براش پیدا کنه.
در استرالیا نجینی عاشق ماری که داخل بطری شیشه ای گذاشته شده میشه.فروشنده فقط به یک شرط قبول میکنه مار رو به وزیر بفروشه و اونم اینه که وزیر دو تا مار زیباتر از نجینی براش بیاره...وزیر با ترس و لرز وارد جنگل مارها میشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

-فیس فیس فیس هیس...هی...کجایین؟:worry:

وزیر تور مخصوص شکار پروانه را در دست گرفته بود و با ترس و لرز دنبال ماری به زیبایی و ابهت نجینی میگشت.حدود دو ساعت از ورودش به جنگل گذشته بود و هنوز اثری از مار ندیده بود.بالاخره خسته شد و زیر سایه درختی نشست.

-هی...کی به تو اجازه داده به من تکیه بدی؟

وزیر وحشتزده از جایش پرید.
-کی بود؟تو یه ماری؟هر چه سریعتر خودتو نشون بده.من مامور مخصوص ارباب بزرگم.با یه اشاره میتونم پودرت کنم!

ولی خبری از مار نبود.صدا مجددا شروع به حرف زدن کرد.
-همینه دیگه.عادت کردین همه بهتون خدمت کنن.اگه امثال من نبودن همون چوبدستی رو هم نداشتی.جای تشکرکردن اومدی کلوزنتو انداختی رو من بیچاره!

توجه وزیر به درخت جلب شد.
-تو حرف میزنی؟

درخت خمیازه ای کشید..البته طبیعتا درخت دهان نداشت.با توجه به کش و قوسی که به شاخه هایش داده بود وزیر به این نتیجه رسید که درخت خمیازه کشیده است.
-تو این دور و برا مار ندیدی؟

درخت لبخندی زد.البته درخت همچنان دهان نداشت ولی با توجه به تجریبات قبلی(!)وزیر این حدس را زد.
-اینجا اسمش جنگل مارهاست.ولی مدتهاست کسی اینجا ماری ندیده.آدما همشونو شکار کردن.منم دل خوشی ازشون نداشتم.همش میپیچیدن به شاخ و برگام.تعدادی که باقی موندن به صخره های کنار جنگل پناه بردن.شاید بتونی اونجا یکی دوتا پیدا کنی.البته اگه ماری باقی مونده باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 بهمن 1390 12:30
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک لحظه مغز وزیر به سرعت سرسام آوری شروع به تجزیه و تحلیل ماجرا میکنه و در نهایت به این نتیجه میرسه که بهترین کار وادار کردن مغازه دار به فروش مار تو شیشه س.

- خب مگه تو یه مار خیلی زیبا نمیخوای که بتونی اونم تو شیشه کنی؟ خودم واست یکی بهتر از نجینی رو جور میکنم!

سرشو به سمت فروشنده خم میکنه و آروم تو گوشش میگه: این نجینیه ما مشکل زیاد داره، نگاه به ظاهرش نکن، اینا همش آبه که اونو بزرگ نشون میده. فشارش بدی میترکه.

وزیر گلوشو صاف میکنه و دوباره صاف جلو فروشنده وایمیسه و بعد از انداختن نیم نگاهی به نجینی دوباره میگه:

- پس تو این مار شیشه ایه رو بده به نجینی ما، منم دو تا مار پرزرق و برق تر واست جور میکنم.

فروشنده ابروشو میندازه بالا و با تردید میگه: هالو گیر آوردی؟ میخوای اونارو بگیری و بری و منم اینجا قال بذاری؟ امکان نداره.

و شروع به نچ نچ کردن میکنه که در این حین یهو نگاهش به نجینی قفل میشه.

- مگه اینکه اونو واسه ضمانت بذاری اینجا بمونه! وقتی با دو تا مار خوشگل اومدی، اونوقت بهت پسشون میدم.

وزیر اول یه نگاه به نجینی میندازه، بعد دوباره یه نگاه به فروشنده میندازه. همین کارو چندین بار تکرار میکنه و در نهایت میگه:

- باشه قبوله!

و برای آوردن نجینی به داخل مغازه از فروشنده دور میشه.

ساعاتی بعد:

در یک لحظه نگاه عاشقانه ی نجینی به مارای تو شیشه جلو چشماش میاد و یه لحظه بعد نگاه حریصانه ی فروشنده به نجینی وارد ذهنش میشه و در لحظه ی آخر مارای وحشتناک و خطرناکی که جلوش قد علم خواهند کرد ظاهر میشن.

وزیر سرشو به سرعت تکون میده تا این افکار از ذهنش بپرن. نفس عمیقی میکشه و به درون جنگل مارها قدم میذاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 1 بهمن 1390 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
صاحب مغازه در حالی که ناخن هاش رو به شیشه قفل کرده بود با نگاه نافذ و نیشخندی به لب مستقیما به نجینی نگاه میکرد.

- این مار ژیگوله رو چی صدا کردی؟ نجینی؟

وزیر که نگران جون خودش بود که ممکنه در اثر دعوایی که بین این دو نفر قراره راه بیفته با من من جواب داد: آره ... نجینی. دختر ارباب!

مرد دماغ گنده که هنوز نگاهش به سمت نجینی بود شیشه رو بیشتر فشار داد و گفت: خیله خب. که گفتی این همراهته! من این مار رو بهتون میفروشم ولی به یه شرط!

وزیر دیگر که از خوشحالی و نجات یافتن جانش سر از پا نمیشناخت جویده جویده شروع به خودشیرینی کرد: البته آقای خوشتیپ! میخوای از کدوم بانک واسه ت پول واریز کنم؟ بانک ملی؟ سپه؟ تات؟ اوه راستی بانک دی خیلی باحاله تعریـفشو زیاد شـ...

صاحب مغازه حرف وزیر را قطع کرد و بلاخره راضی شد نگاهش را از نجینی بردارد و نگاهی سرسری به وزیر بیندازد و سپس به پشت میز خود رفت و شیشه ی حاوی مار را روی آن کنار قلب گذاشت.

- نه! من از تو پول نمیخوام. اینطور که معلومه این مار عاشق مار تو بطری من شده! و احتمالا همین الانم له له میزنه که بره پیش مار توی شیشه. و من هم اتفاقا شیفته ی نجینی شدم!

همین موقع شدت تپیدن قلب بیشتر شد طوری که شیشه ی حاوی مار رو میز تکان مختصری خورد. وزیر قلب خود را تصور میکرد که به در و دیوار قفسه ی سینه اش میکوبد و چیزی نمانده بپرد بیرون.

- اوه! آروم بگیر! داشتم میگفتم ... چطوره این مار خوش هیکل رو بدی به من تا همراه مار خودم تا ابد اینجا زندگی مشترکی خوبی رو داشته باشن؟

وزیر که هنوز نتوانسته بود بر اعصابش مسلط شود به سینه اش چنگ زد تا ظاهر خود را خوب جلوه دهد.

- هیچ معلومه چی داری میگی دماغ گنده؟ این مار، این نجینی، این دم بریده (!)، این که همه ی مرگخوارا رو جون به لب کرده، اینی که هر شب روغن مار به چار تا شیویدی که رو سرش سبز شده میزنم، اینی که تا کنار ارباب نباشه ارباب خوابش نمیبره نجینـــــــــــــیه!

صاحب مغازه خمیازه ی منصوعی نشان وزیر دیگر داد و گفت: تصمیم با توئه! اگه حرف منو نپذیری این نجینی، شاه شاهان عزیز قطعا تو رو میکشه!

وزیر دیگر با خود زمزمه کرد: و اگه قبول کنم هم ارباب منو میکشه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1390/11/1 15:21:12
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 23 دی 1390 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر دیگر در حالی که هزار تا فکر مختلف رو داشت امتحان میکرد وارد مغازه نسبتا تاریک شد و به سمت جایی که به ظاهر پیشخوان بود رفت. کم کم چشمانش به تاریکی عادت کرد و اجسام مبهم اطرافش به تدریج شکل واقعی خودشون رو نشون دادن... زره سوار بی سر درست سمت راستش قرار داشت و کمی که دقت کرد سرش رو پیدا کرد که توی دهان بازیلیسک قرار داشت. یه بطری نسبتا بزرگ هم روی میز بود که داخلش قلبی به بزرگ قلب آدمیزاد با سرعت نسبتا زیادی می تپید و صداش توی گوش وزیر دیگر زنگ میزد. یک مرتبه صدای سوهان مانندی از پشت سرش گفت:

- حسابی ترس برت داشته، هه هه هه!

وزیر دیگر با اینکه تک تک موهای تنش سیخ شده بود گفت:

- کی میگه من ترسیدم؟ من اصنم نترسی....

و بقیه حرفش رو با دیدن چهره صاحب صدا خورد. خیلی سخت بود که بشه گفت ساحره است یا جادوگر. دماغش انقدر دراز بود که به راحتی می تونست ازش به ولدک قرض بده و باز مقداری برای بخشش به بقیه بی دماغ های جهان بمونه. درست کنار لبش یه خال گوشتی به اندازه سکه گالیون بود که یه چند تار موی خاکستری ازش زده بود بیرون و از بین چین و چروک های صورتش و ابروهای خمیده اش میشد دو تا سوراخ خالی از روح به جای چشمانش دید. با همون صدا که خاطرات کشیده شدن ناخن روی تخته رو زنده می کرد گفت:

- همه همینو میگن ولی این قلبه رو میبینی، این خودشو با قلب کسی که جلوش ایستاده هماهنگ میکنه. دوست داری قلبتو تو دستت بگیری؟ هه هه هه.

- من ... من میخوام اون شیشه رو بگیرم... یعنی بخرم. چنده؟

- فروشی نی!

- من پول دارم، کارت اعتباری دارم، دسته چک دارم، کسبه دیاگون رو اسمم قسم میخورن. من باید اینو بخرم . مسئله مرگ و زندگیه!

- هه هه، چه جالب. آخرین نفری که سر خریدن این قلبه با من چونه زد هم میگف مرگ و زندگی و این مزخرفاته. الان قلب خودش داره تو یه شیشه دیگه دم میکشه!

وزیر که جفت دستاش رو روی سینه اش گذاشته بود و رداش رو می چلوند، یک مرتبه متوجه شد که اینا دارن سر شیشه دیگه ای با هم چونه میزنن، برای همین با احتیاط گفت:

- ولی من این شیشه رو نمیگم...

و با انگشت به سمت ویترین، اشاره کرد و ادامه داد:

- اون شیشه رو میگم، اونی که یه مار توشه.

- اووووه!

و تلو تلو خوران به سمت ویترین رفت و شیشه رو برداشت. درست در همین لحظه نگاهش به پشت ویترین افتاد و نجینی رو دید که صورتش پهن شده بود و خیره به مار درون شیشه بود.

- هی یارو، چقدر حاضری واس این بدی؟

- قیمتش چنده؟

- دِ نشد دیه! الان یه مشتری دیه هم پشت ویترینه که چش از این ور نمیداره. هر کی بیشتر پول بده، صاحب این میشه.

وزیر دیگر که فهمید مشتری دیگر کسی جز نجینی نیست تیریپ I'm cool و اینا ورداشت و گفت:

- اون ماره رو میگی؟ اون با منه باو. اصن دارم اینو واس اون میخرم.

- ارواح کٌمِت!

- هن؟

- فک کردی هالو گیر آوردی؟ من یه عمره این کارم دادا. با یه نیگا مشتری واقعی رو از بی سر و پاهایی مث تو تشخیص میدم. برو مرلین روزیتو جای دیه حواله کنه، برو خوش گلدی!

و با قدرتی که از هیکل نحیفش بعید به نظر می اومد، وزیر دیگر رو به سمت در هل داد. درست قبل از اینکه یه لگد حواله اش کنه، نجینی فش فش کنان جلوی در ظاهر شد. وزیر که برای اولین بار در عمرش از دیدن این موجود خوشحال شده بود، دو دستش رو از هم باز کرد و ذوق زده گفت:

- نجینی!

اما چشمان نجینی تنها شیشه رو می دید و ماری که درونش با تکون دست صاحب مغازه، داخل محلول بندری میزد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1390/10/23 11:45:19
تصویر تغییر اندازه داده شده