جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1391 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پس بلا و انتون پشت ستون هاي دو طرف رفتند ولي ناگهان نگاهشون به زنی زیبا و باوقار که بهش میومد ملکه واقعی بریتانیا باشه افتاد.بلا آنتونین رو هل داد و گفت:ملکه واقعی!!!
اما بعد از این که نگاهش به یه خروار محفلی پشت سر ملکه افتاد فهمید که ملکه ،آلبوس دامبلدور است.بلا با حیرت ایستاد و گفت:آنتون...اون ملکه نیست.اون...
آنتونین بعد از مکثی کوتاه جواب داد:بیخیال بابا!من مجرد موندم برای همین لحظه ها دیگه!
آنتونین به طرف داملدور دوید و بلاتریکس حیران رو به حال خودش گذاشت.بلا بعد از در اومدن از شوک دوان دوان دوید تا این خبر رو به اربابش بده.در همان حی یکی داد زد:اونجا رو!
به همراه حرفل آن مشنگ تعداد زیادی از خبرنگار ها و طرفدار های ملکه یا همون لرد کم شدند و به تحسین از آلبوس دامبلدور پیر پرداختند.لرد ولدمورت اعتراض کرد:من ملکم اما...

بلاتریکس با لبخند معصومانه قشنگی روی لبش گفت:ارباب،چه بهتر،توجهات به اونا جلب شه.ما میریم انگشتر رو میگیریم.
-این کار با اون همه نگهبان عملی نیست.
بلاتریکس لبخند چند آوری زد و گفت:اون با من ارباب!
به ایوان نگاه کرد.تنها یک قر کمر او حواس تمام نگهبان ها رو پرت میکرد! .شایدم کشتن چند تا مشنگ در اونجا بیشتر جلب توجه میکرد.بلاتریکس لبخند دیگری زد و گفت:خیالتون تختــــــ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1391 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آن طرف ملت محفلي :

محفلي ها همه وارد يك توالت عمومي شده بودند و آرسينوس پاتيلش را روي يكي از كاسه توالت ها روشن كرده بود و به سرعت هم ميزد.
محفلي ها قصد داشتند با يك محعجون سريع تا حدود 5 ساعت موها و ريش هاي البوس را كوتاه كنند تا آلبوس بتواند دقيقا شبيه ملكه شود.
پس از ده دقيقه آرسينوس با حرگت چوبدستي اش آتش قابل حمله زير پاتيل را خاموش كرد و ريموس هم جاي را ظاهر كرد و آنها جام را از معجوني به رنگ شبز چندش آوري پر كردند.

آلبوس كه با ديدن رنگ معجون نگران شده بود گفت : زهر نباشه بخورم مسموم شم؟؟

كل محفلي ها كه در آن توالت تنگ و كثيف به هم چسبيده بودند يك صدا گفتند : نه بابا نترس فقط بخورش تا اين سياه سوخته ها نرسيدن!

دامبلدور شانه بالا انداخت و معجون را لا جرعه سر كشيد!

بلافاصله صداي داد و هوارش بلند شد و به دنبال ان ملت محفلي كه فكر كرده بودند كار آلبوس تمام شده ريختند با مشت و لگد سر آرسينوس!

پس از آن ناگهان آلبوس بلند شد اما اكنون آلبوسي با لباس زيباي ملكه و بدون ريش با موهايي زنانه و زيبا!

آرسينوس كه بادمجاني هم پاي چشمش كاشته شده بود و كلا كبود شده بود با صداي تو دماغي اي گفت: بيايد ديديد چيزيش نشد؟؟

ملت محفلي با حالت پشيمان و ناراحتي :

و سپس آلبوس دامبلدور با ابهت خاص ملكه مانندي گفت : خيلي خوب فرزندان من ميريم به سمت موزه و سنگ رو پيدا ميكنيم.

ملت مرگخوار در وسط جمعيت:

در مركز موزه جاي سوزن انداختن هم نبود خبر نگاران دور تادور لرد را گرفته بودند و از او سوال ميپرسيدند تا اينكه ناگهان آنتونيون بلا را گرفت و از ميان جمعيت بيرون برد و به او گفت : بايد هر چه زودتر لرد رو نجات بديم! من يهنقشه دارم! بايد بريم پشت ستون ها و بعد با يه طلسم جمعيت رو از هم جدا نگه داريم و بعد بقيه ميتونن لرد رو از اينجا ببرن به محل جشن، نظرت چيه؟ :pretty:

بلا: با ورم نميشه ولي واسه اولين بار مثل ادم فكر كردي و حرف زدي! منم باهات موافقم.

پس بلا و انتون پشت ستون هاي دو طرف رفتند ولي ناگهان...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/6/29 20:52:15
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1391 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران:
وقتی لرد موافقت خودش رو اعلام کرد تمام مرگخوار ها خشکشون زد .اما هیچ کدوم جرئت حرف زدن و مخالفت کردن نداشتن .بلاتریکس که از این مخمصه نجات پیدا کرده بود بسیار خوشحال به نظر می رسید و تمام دستور های ارباب رو با سرعت نور انجام می داد .لرد هم در آینه خودش رو ور انداز می کرد و هر چند دقیقه ی یک بار از بلاتریکس میپرسید:بلا خوشگل شدم؟ :pretty:
و هر دفعه بلاتریکس جواب می داد:بله .بله لرد عزیز من.
مرگخوار ها هم به لرد و بلاتریکس نگاه می کردند و سعی می کردند جلوی خندشونو بگیرن.اما ایوان نتونست طاقت بیاره و آروم جلو رفت و گفت:ارباب عزیز خیلی ببخشید اما مشکلی هست.
-چه مشکلی؟
-ارباب منو خیلی ببخشید اما فکر نمی کنم بینی ملکه مثل بینی شما باشه .
- کروشیو ایوان.یعنی چی ؟تو داری می گی بینی ارباب زشته؟
ایوان در حالی که داشت از رو زمین بلند میشد گفت:نه ارباب. من میگم بینی ملکه به زیبایی بینی شما نیست.
در همین زمان بقیه ی مرگخواران نیز حرف ایوان رو تایید کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1391 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران:

لرد ولدمورت نگاهی به انگشتر کرد و گفت:هیچ جوری امکان پذیر نیست.
بلا التماس کرد:ارباب..الهی قربون اون دماغ خوشگلتون برم!خواهش میکنم.
ایوان گفت:راستی این بینی زیبای لرد رو...
لرد ولدمورت با حالتی قاطعانه و با وقار جواب داد:قبول میکنم.از اونجایی که من ارباب شمام و وقتی یه کدومتون ملکه بشید؛همه از من ممکنه انتظار تعظیم رو داشته باشن پس من ملکه میشم.
-ارباب؟

محل تجمع محفلیون:

-میگم شاید بشه داخل لباسش گذاشت.
-شاید بتونیم وسطشو باز کنیم تا مردم فکر کنن موهاشو آورده جلو.اونم چه موهای پرپشتی!
-باید بیخیال البوس شیم.علف،نظرت در مورد ملکه بودن چیه؟

الفیاس زمزمه کرد:جانـــــــــم؟
البوس دامبلدور گفت:من موافقت مکنم که ریشامو بزنین.
-آلبوس ناراحت نباش.این اصلا جزو گزینه هامون نیست.اگه میخواستیم بزنیم وقت داشتیم؟تازه کجا جاشون میدادیم؟
-اینم حرفیه.
آلبوس این رو گفت و از ناراحتی در اومد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 29 شهریور 1391 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک طرف دیگر، نزد مرگخواران

- ارباب بلا به اندازه کافی‌ تنبیه شد... مراسم یه ساعت دیگه شروع میشه، دستوری نمیدین؟ :worry:

- کروشیو لودو، ارباب هر وقت دلش می‌خواد تنبیه میکنه و هر وقت هم دلش بخواد دستور میده. الان دستور هم دستور میده هر چی‌ زود تر یه کدومتون ملکه بشین! ارباب ملکه نمی‌شن، ارباب خودشون شاهن! شاه جامعه جادوگری و مشنگی!

تعداد زیادی چشم دوباره به بلا دوخته شد. بلا که موقعیت رو دید دوباره یکی‌ از همون جذاب‌ترین لبخندشو تقدیم لرد سیاه کرد.

- مای لرد! هر تصمیمی که شما بگیرین قطعا بهترین تصمیم هست، ولی‌ یک بار دیگه به موهای من نگاهی‌ بندازین که امکان نداره تاج روش بمونه! حالا سر مبارک و جذاب و نورانی خودتونو ببینین، فکر کنین کلاهگیس ملکه چه قدر شما رو جذاب تر میکنه و شما چه قدر مناسب این مقام هستید! :pretty:

لرد سیاه به فکر فرو رفت...

طرف دیگر موزه

دامبلدور در حالی‌ که هنوز به آینه خیره شده بود و قیافه جدیدشو می‌ستود و هی‌ لبخند میزد رو به سیریوس کرد.
- سیریوس... این روژ لب من چی‌ شد پس؟! صبر کن... به نظرت لبخند ملیح بزنم چهره‌ام جذاب تر میشه یا لبخندی که دندونام هم معلوم باشه؟!

سیریوس نگاهی‌ به دندونای دامبلدور انداخت، اکثر دندونای دامبلدور از زردی به نارنجی میزدند.
- چیزه آلبوس، همون لبخند ملیح بهتره!

دامبلدور لبخند ملیحشو را دوباره رو به آینه زد.
- آلبوس نه سیریوس، باید بگی‌ یور مجستی یا سرورم، ملکه انگلستان هستم مثلا! :pretty:

همان لحظه هرمیون نزدیکتر آمد و من من کنان گفت:
- ععه... پروفسور... یه مشکلی‌ هست... مطمئنین ملکه انگلستان ریش داره؟

همه محفلیا متوجه ریش دامبلدور شدند، هیچ کس به فکر پنهان کردن اون همه ریش نیفتاده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1391 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-عمرا اگه من ملکه بشم...ارباب اجازه بدین آنتونینو بکشم.بهتون اطمینان میدم نبودنش مفیدتر از بودنشه.به جاش ده تا مرگخوار تازه نفس براتون میارم.اصلا شما اون تاج رو روی سر من بذارین ببینین دیده میشه ؟نمیشه خب !لای موهام گم میشه.تازه من کنترل اعصابمو ندارم.نمیتونم متین و باوقار باشم.ارباب میتونن ملکه بهتری بشن.هم سرشون خلوت تره و هم به اندازه کافی متین و باوقار هستن.

بلا در این قسمت از سخنرانیش زیباترین لبخندش را نثار لرد کرد.ولی با دیدن چهره در هم رفته لرد متوجه شد که باید روی زیبایی لبخندهایش بیشتر کار کند.لرد سیاه از جا بلند شد و بطرف بلاتریکس رفت.
-درمورد اون جمله "ملکه بهتری میشن" بعدا صحبت میکنیم.تو فعلا این یکیو توضیح بده ببینم."ارباب سرشون خلوتتره" یعنی چی؟!

بلاتریکس سرش را پایین انداخته بود.ظرف همان چند ثانیه متوجه شد که لرد کفشهایش را لنگه به لنگه پوشیده است.ولی این موضوع در آن لحظه اهمیتی نداشت.
-ارباب...سر شما خلوتتره یعنی وقت و فرصت بیشتری برای این کار دارین.من وظیفه دارم از شما محافظت کنم.یعنی این حرف من هیچ ربطی به خلوت بودن کف سر شما نداشت.:worry:

لرد برای چند ثانیه به بلا خیره شد.همین برای زهره ترک شدن بلا کافی بود.
.
.
.

در طرف دیگر آلبوس دامبلدور مقابل آیینه ایستاده بود و خودش را در لباس مجلل ملکه برانداز میکرد.
-چقدر زیبا...همیشه دلم میخواست همچین ردایی داشته باشم.ولی گلرت مخالفت میکرد.معتقد بود این رنگ به چشمای من نمیاد.این پوست منم کمی ترمیم کنین.کمی کشیده تر, جوونتر, رژ لبم پاک شد.یکی بیاد دوباره بزنه!نه اینکه خوشم بیادا...همش از روی اجباره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1391 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مــــرگخــــوران

لرد ولدمورت: آوداکداورا ... هشتصد و پنجاه و سه ... آوداکداورا ... هشتصد و پنجاه و چهار ... آوداکداورا ... هشتصد و پنجاه و ... اه حوصلم سر رفت این نمیمیره چرا؟

فنریر گری بک: اوووم فکر کنم چون سگ جونه ارباب!

بلاتریکس: نه ابله! چون خود مرگه! مرگ گرفته! میگه من مرگم! خلاصه مرگه دیگه!

لرد ولدمورت: آه ... راس میگی بلا یادم نبود! اگه یادم بود کروشیو بهش میزدم! پاشو برو از جلوی چشمام دور شو آنتونین! بابات بشه ملکه! ارباب ملکه نمیشه!

آنتونین کمی به بدنش کش و قوس داد و گفت: امممم ارباب اگه شما نمیخواین ملکه بشین خب بلاتریکس میتونه ملکه بشه!
آنتونین این را گفت و با چشمان بی حالتش به بلاتریکس خیره شد که سیل کروشیو و آوداکداورا را به سمتش روانه کرد...


محـــفلیــــان

آلبوس دامبلدور از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید و مدام با پاپیون و کلاه کرکسی روی سرش بازی میکرد و خود را در آینه برانداز میکرد که چقدر شبیه ملکه مشنگ ها شده است! :aros:


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1391 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی میگه:حیف اون همه غذاهای مقوی ای که بهت دادم.واقعا که.اونوقت با ملکه واقعی چی کار کنیم؟
الفیاس دست به سینه روشو اونور میکنه و با خونسردی سرش رو پایین میندازه و نوچ نوچ میکنه.اونوقت میگه:این دیگه مشکل خودتونه.

دامبلدور غرق در تماشای بدن خودش در آینه موزه زیر لب میگه:خدایی این دستم حداقل 3 تا چروکش کم شده.وای.ریشام هم انگار خاکستری شدن.وای!

-آلبوس!مالی و الف دارن دعوا میکنن.یه چیزی بهشون بگو.
-منو ول کن فرزندم.هری،یه بار دیگه ببینم به من میگی آلبوس پدرتو...ببخشید بچه ها تو در میارم.چی میگی؟وای هری،به من نگاه کن.من چند ساله نشون میدم؟
-پروفسور...
-آها.حالا شد.نگفتی؟
هری بدون این که جواب دامبلدور رو بده اونو به حا خودش میذاره.بعد از این که کنار مالی رسید و بعد از این که از کفش الف و جغجغه بچگی های هوگو که داخل کیف مالی بود جاخاللی داد تمام قواشو جمع میکنه و داد میزنه:بس کنین.
به دنبال فریاد او تمام نگاه ها به او جمع شد.حتی اون گوسفند جادویی هم به اون نگاه رکرد.هری خودشو جمع و جور تر کرد و با نگاهش اوضاع رو برای مالی والف توضیح داد.الف بعد از نگاه به جای زخم هری آهی کشید و دستشو پایین اود.مالی هم اون موشی رو که ظاهر کرده بود و داخل شلوار الف گذاشته بود رو محو کرد.
در راه امدن هر دو به هم تنه میزدند.قیافه مالی جوری بود که بدن هر آدم قوی ای رزو میترسوند و الفیاس جوری به مالی نگاه میکرد که مالی تمام سعیشو میکرد تا جلوی خندشو بگیره.
هری گفت:هی.
قسمتی از رداش که توسط الفیاس به طور اشتباهی ذوب شده بود خشم اونو بر انگیخت.مردم دیگه به سر و صدا های اونا عادت کرده بودند و زیاد به جزییات اطراف محفلیون اعتنا نمیکردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1391 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه :

وزارت سحر و جادو قصد داره یکی از گروه مرگخواران و محفل ققنوس رو منحل کنه و شرایطی رو تعیین میکنه و اون این هست که هر کدوم از این دو گروه دو تا از یادگارهای مرگ ( شنل ، چوب جادو ، سنگ ) رو در اختیار داشته باشه برنده هست و گروه دیگه منحل میشه . چوب جادو در اختیار مرگخواران هست و شنل هم دست محفلی هاست ، فقط سنگ زندگی مجدد باقی مونده و هر دو گروه برای بدست آوردن این سنگ به لندن میرن و متوجه میشن که این سنگ در انگشتر سلطنتی قرار گرفته و در موزه لندن قرار نگهداری میشه و قرار هست طی جشنی که به زودی برگزار میشه تقدیم ملکه بریتانیا بشه .

- - - - - - - - - - -

فنریر گری بک با عصبانیت چند نفر رو کنار زد ، دندون هاش رو به طرز تهدید آمیزی نشون داد و غرید : ابله توی مراسم هر چقدر هم شلوغ بشه ، باز حفاظت ویژه میکنن از انگشتر . دستهاش رو بالا گرفت و ناخن هاش رو به هم سایید و خطاب به ولدمورت ادامه داد : ارباب ... اگر اجازه بدید این ماگل های بدرد نخور رو تیکه تیکه کنم ! حتی آخرین باری که گوشت ماگل ها رو خوردم یادم نمیاد !

آنتونین سری به نشانه تایید حرفهای فنریر تکان داد و گفت : من هم موافقم با گری بک ، هر چقدر هم اینجا شلوغ بشه بازم محافظت ویژه میکنن از انگشتر ، من پیشنهادم اینه که به جای اینکه خودمون رو بعنوان محافظ ها جا بزنیم ، یکی از ما بعنوانِ سرانِ نظام ماگل ها وارد این جشن بشه

ولدمورت که حرکات ماگل ها رو زیر نظر گرفته بود ، بدون اینکه به آنتونین نگاه کنه پرسید : منظورت رو واضح بگو دالاهوف ، یعنی چی یکی از ما بعنوان سران نظام وارد این جشن بشه !؟

خانواده ی ماگلی نسبتا پر جمعیتی از کنار مرگخواران رد شدند و با تمسخر آنها را بر انداز کردند ، فرزند کوچکتر خانواده که دست پدرش را گرفته بود ، ولدمورت را نشان داد و گفت : پدر پدر ! اینا برای نمایش خنده داره آخره جشن اومدن یعنی ؟ لباسای اون کچله رو ببین !

پدر لبخندی تحویل پسرش داد و جواب داد : بله ، میخوان پسر خوشگل ِ منو خوشحال کنن دیگه و از بین جمعیتی که هر لحظه بر تعدادشان افزوده میشد ، راهی را برای عبور خانواده اش باز کرد و لا به لای جمعیت ناپدید شدند . بلاتریکس که شاهد گفتگوی آن دو بود ، با عصبانیت به آنتونین گفت : یا سریعتر پیشنهادتو میگی ، یا من همه رو قتل عام میکنم :vay:

آنتونین به محافظانی که با سلاح های عجیبی که تا به حال ندیده بود و از مقابلش میگذشتند نگاه کرد و گفت : امم ... راستش یه مقدار سخته خب ... پیشنهادِ من اینه که ... پیشنهادم اینه که ارباب خودشو به جای ملکه جا بزنه ! :worry:



سوی دیگر موزه

محفلی ها که بعد از مشقت فراوان تکه های بدن دامبلدور رو به هم چسبونده بودن ، با شور و ذوق در مورد اینکه چقدر دامبلدور جوون تر به نظر میرسه صحبت میکنن ؛ دامبلدور هم که به شدت از این مسئله احساس خرسندی میکنه ، با اعتماد به نفس بیشتری به نوجوان هایی که از اطراف موزه در حال عبور هستن چشمک میزنه .

بحثِ الفیاس و مالی درباره نقشه ورودشون به موزه کماکان ادامه داره . الفیاس فریاد میزنه : همین که گفتم ، دامبلدور باید به جای ملکه وارد جشن بشه و انگشتر رو بگیره ! و با دیدن چهره ی عصبانی مالی اضافه میکنه : یعنی تنها راهمون برای بدست آوردن انگشتر همینه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما شیفتگانِ خدمتیم ، نه تشنگانِ قدرت
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1391 09:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس به بچه کنجکاوی که داشت بهشون نزدیک میشد پخ میکنه و بچه سریعا گیه کنان از اون ناحیه دور میشه! لرد دسته کلید رو توی مشتش نگه میداره و میگه: بگو آگوستوس. پیشنهادت چیه؟
آگوستوس به اطراف اشاره ای میکنه و میگه: ارباب اینجا پر مشنگه. خودشون، نگهباناشون...البته اونایی که هنوز بلاتریکس نیست و نابودشون نکرده...و دوربین های امنیتی و غیره و غیره و غیره. البته همه این چیزا برای ما کاری نداره، میتونیم با یه طلسم همه رو بکشیم و خیلی راحت انگشتر رو برداریم و خودمون رو غیب کنیم...

لودو با نگرانی خودش رو وسط میندازه و میگه: نه! نه! نمیشه نمیتونین. اگه کشتار اینطوری صورت بگیره کار وزارت خونه در میاد. ماست مالی کردنش مگه به همین راحتیه؟! اون طوری این نقشه باطل میشه و میریم سراغ نقشه د!
آگوستوس چشم غره ای به لودو میره و میگه: زبون به دهن بگیر یه لحظه! من که پیشنهادم این نبود! داشتم میگفتم این کار دردسرهای خودش رو داره و به همین دلایلی که تو هم گفتی الان برای ما قابل اجرا نیست.

لرد که حوصله اش شدیدا از صبر کردن سر رفته بود با تشر به آگوستوس میگه: زودتر برو سر اصل مطلب. ارباب حوصله شنیدن مقدمه نداره.
آگوستوس تعظیم کوتاهی میکنه و ادامه میده: ما دو تا راه داریم. میتونیم الان انگشتر رو بدزدیم که خب البته دردسر زیادی داره. به خاطر شلوغی اینجا و حفاظتی که ازش میشه احتمالا مجبور میشیم چند نفر رو بکشیم و بعدش چند نفر دیگه رو و ...! اما به نظر من اگه بخوایم این کار رو بی دردسر انجام بدیم فقط و فقط یه راه داره.

ایوان که حوصله اش سر رفته بود یک پس گردنی محکم به آگوستوس میزنه و میگه: بابا سرمون رو بردی! چقدر حرف میزنی؟! زودتر حرفتو بزن تا ریش ریشت نکردم!
... خیلی خب عصبانی نشین! نگهبان گفت قراره که انگشتر طی مراسمی قراره اینجا به ملکه داده بشه. به نظرم بهترین فرصت همین موقع است. از شلوغی استفاده کنیم و انگشتر رو برداریم. فقط کافیه یه نفرمون خودش رو جای اون نگهبان جا بزنه و منتظر فرصت مناسب باشه. بقیه هم همین اطراف باشن و کشیک بدن و موقعیت رو بررسی کنن و مخصوصا مواظب باشن محفلی ها پاشون به اینجا نرسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1391/6/28 9:43:15
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!