اما بعد از این که نگاهش به یه خروار محفلی پشت سر ملکه افتاد فهمید که ملکه ،آلبوس دامبلدور است.بلا با حیرت ایستاد و گفت:آنتون...اون ملکه نیست.اون...
آنتونین بعد از مکثی کوتاه جواب داد:بیخیال بابا!من مجرد موندم برای همین لحظه ها دیگه!
آنتونین به طرف داملدور دوید و بلاتریکس حیران رو به حال خودش گذاشت.بلا بعد از در اومدن از شوک دوان دوان دوید تا این خبر رو به اربابش بده.در همان حی یکی داد زد:اونجا رو!
به همراه حرفل آن مشنگ تعداد زیادی از خبرنگار ها و طرفدار های ملکه یا همون لرد کم شدند و به تحسین از آلبوس دامبلدور پیر پرداختند.لرد ولدمورت اعتراض کرد:من ملکم اما...
بلاتریکس با لبخند معصومانه قشنگی روی لبش گفت:ارباب،چه بهتر،توجهات به اونا جلب شه.ما میریم انگشتر رو میگیریم.
-این کار با اون همه نگهبان عملی نیست.
بلاتریکس لبخند چند آوری زد و گفت:اون با من ارباب!
به ایوان نگاه کرد.تنها یک قر کمر او حواس تمام نگهبان ها رو پرت میکرد!
.شایدم کشتن چند تا مشنگ در اونجا بیشتر جلب توجه میکرد.بلاتریکس لبخند دیگری زد و گفت:خیالتون تختــــــ!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





