جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (51 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
61 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

هفتاد و هفتمین دوره‌ی ترین‌های سایت جادوگران برای انتخاب بهترین‌های فصل تابستان 1405، از 25 شهریور آغاز شده است و تا 28 شهریور ادامه خواهد داشت. از اعضای محترم سایت جادوگران تقاضا می‌شود تا با شرکت در عناوین زیر ما را در انتخاب هرچه بهتر اعضای شایسته‌ی این فصل یاری کنند.

[[continious]] درگیری‌های زندانيان

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- من اعتراض دارم!

رودولف که به نظر میومد بیشتر غر داشته باشه تا اعتراض، این دیالوگو رو به جمعیت مشغول گفتگو می‌گه. اما هیچ‌کس به اعتراض رودولف توجهی نمی‌کنه و بحث با جدیت همچنان در حال دنبال شدن بود.
- مطمئنم با این جمعیتشون هرکدوم با یه قاشقم می‌تونن چند ساعته زمین اینجارو حفر کنن و نجاتمون بدن.
- که بعدش غرق شیم تو آب؟
- واق واق.
- خب چیزه... حالا اول بذارین جینیو بندازیم زندان، بعد از همین پنجره خودمون هدایتشون می‌کنیم.
- خب پس من رفتم که بگم.

پیش از اینکه فریاد اعتراض رودولف برای بار دوم بلند شه، در مقابل چشمان بهت‌زده‌ی چهار زندانی، لینی که حشره‌ای کوچک بیش نبود، بال‌بال‌زنون از لا به لای میله‌های زندان عبور می‌کنه و به خارج از سلول بال می‌زنه.

- این الان کجا رفت؟
- بیرون سلول.
- اونوخ ما سه ساعته اینجا نشستیم داریم نقشه فرار می‌کشیم؟

لینی که متوجه گفتگوهای داخل سلول شده بود نیمه‌ی راه برمی‌گرده.
- چتون شده؟ نقشه عوض شد؟ مگه قرار نبود جینیو همدست خودمون نشون بدیم؟ خب دارم می‌رم اعتراف کنم دیگه.

رودولف اشاره‌ای به اطراف لینی می‌کنه.
- یه نگاه به دور و برت بنداز و ببین کجا وایسـ... داری بال می‌زنی!

لینی متفکرانه سرگرم مشاهده‌ی اطرافش می‌شه. هیچ چیز عجیبی برای توجه در اطرافش دیده نمی‌شد.
- می‌خواین دوباره این حقیقت تلخو یادآوری کنین که زندانی شدم؟
- لینی تو الان بیرون سلول وایسادی.

و حقیقت همچون پتکی بر فرق سر لینی کوبیده می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- من اعتراض دارم!

رودولف که به نظر میومد بیشتر غر داشته باشه تا اعتراض، این دیالوگو رو به جمعیت مشغول گفتگو می‌گه. اما هیچ‌کس به اعتراض رودولف توجهی نمی‌کنه و بحث با جدیت همچنان در حال دنبال شدن بود.
- مطمئنم با این جمعیتشون هرکدوم با یه قاشقم می‌تونن چند ساعته زمین اینجارو حفر کنن و نجاتمون بدن.
- که بعدش غرق شیم تو آب؟
- واق واق.
- خب چیزه... حالا اول بذارین جینیو بندازیم زندان، بعد از همین پنجره خودمون هدایتشون می‌کنیم.
- خب پس من رفتم که بگم.

پیش از اینکه فریاد اعتراض رودولف برای بار دوم بلند شه، در مقابل چشمان بهت‌زده‌ی چهار زندانی، لینی که حشره‌ای کوچک بیش نبود، بال‌بال‌زنون از لا به لای میله‌های زندان عبور می‌کنه و به خارج از سلول بال می‌زنه.

- این الان کجا رفت؟
- بیرون سلول.
- اونوخ ما سه ساعته اینجا نشستیم داریم نقشه فرار می‌کشیم؟

لینی که متوجه گفتگوهای داخل سلول شده بود نیمه‌ی راه برمی‌گرده.
- چتون شده؟ نقشه عوض شد؟ مگه قرار نبود جینیو همدست خودمون نشون بدیم؟

رودولف اشاره‌ای به اطراف لینی می‌کنه.
- یه نگاه به دور و برت بنداز و ببین کجا وایسـ... داری بال می‌زنی!

لینی متفکرانه سرگرم مشاهده‌ی اطرافش می‌شه. هیچ چیز عجیبی برای توجه در اطرافش دیده نمی‌شد.
- می‌خواین دوباره این حقیقت تلخو یادآوری کنین که زندانی شدم؟
- لینی تو الان بیرون سلول وایسادی.

و حقیقت همچون پتکی بر فرق سر لینی کوبیده می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پروتي كه هم چنان معتقد بود كه بهترين زمان براي آب كردن چربي هايش هست، باديدن آن چهار نفر ديگر تصميم گرفت كه اين فرصت طلايي را رها كند و به دنبال راه حل ديگري باشد. در همين لحظه يكي از مسئولان آزكابان برايشان غذا آورد. آن ها كه يك وعده اي بود چيزي نخورده بودند مثل انسان هاي اوليه به سمت غذا حمله ور شدند و شروع كردند به خوردن غذا كه چيزي جز همان شير برنج آبكي هميشگي نبود. پس از غذا هر يك به گوشه اي افتادند و تصميم گرفتند كه چرتي بزنند كه باز هم صداي پروتي بلند شد.
- بهتر نيست از ويزلي ها كمك بگيريم؟
- وقتي رز نميتونه به ما كمك كنه، ويزلي ها ميخوان كمكمون كنن؟
- صرفا جهت اطلاع، رز هم يك ويزله!
- عه وا!... راست ميگي ها!
- حالا در هر صورت ارتش مخفي ويزلي ها رو هم نبايد دست كم بگيريم.!
- ارتش مخفي؟
- آره!
- ويزلي ها؟
- آره!
- اون بدبختا غذا ندارن كه بخورن... ارتش مخفيشون كجا بود؟
- ويزلي ها ممكنه غذا نداشته باشن، ولي وقتي يكيشون بيوفته تو زندان بقيشون، همه ي تلاششون رو ميكنن كه اونو نجات بدن. ما هم ميتونيم از اين فرصت استفاده كنيم و فرار كنيم.
- حالا كيو ميخواي بياري اينجا؟ نكنه دوستت، جيني ويزلي؟
- آره. تنها دختر آرتور ويزلي. آرتور حتما واسه كمك بهش هر كاري ميكنه!
- واق واق.
- حق با تويه فنگ... مسئله مهم اينه كه چطوري بياريمش اينجا؟
- اتهام دروغ!
- اتهام دروغ؟ يني چي؟
- يعني اينكه، ميگيم جيني ويزلي هم به ما توي اين كارا كمك ميكرده!
- عاليه... بااينكه محفلي هستي و فك كنم يكي از اجدادت مرگخوار بوده ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/30 14:38:31
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/30 16:28:04
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
فنگ كه ديد سه مرگخوار پروتى را تنها گير آورده اند، سريع جلوى آنها پريد و دندان هاى آغشته به بزاقِ ميكروبى اش را به نمايش گذاشت.

با غرّش فنگ، مرگخوارها كه خوب مى دانستند او در نوع خودش يك سلاح بيولوژكى و ناقل صد ها بيمارى كشف شده و كشف نشده است تصميم گرفتند عجالتاً ماجرا را دعواى محفلى-مرگخوارى نكنند!

با توجه به اينكه فعلاً دسترسى به جاسوس مورد نظر هم ممكن نبود، زندانى ها براى پيدا كردن راه فرار، دوباره ساكت و مشغول فكر كردن شدند.

پروتى طورى كه انگار چيزى يادش آمده باشد از جا پريد و گفت:
- فهميدم؛ ميتونيم اعتصاب غذا كنيم! من خودم شنيدم مشنگ هاى زندانى براى اينكه به حقوقشون برسن يه هشتاد نود روزى هيچى نمى خورن!
- پروتى؟ هشتاد نود روز؟ آدم كه بدون غذا يه ماه بيشتر دووم نمياره.
- اونا مشنگن، آدم نيستن كه! تازه ما هم نمى خوايم كه اونهمه اعتصاب كنيم، حالا يكى دو روزى خودمونو به بدحالى ميزنيم احساسات مردم تحريك شه! اگر مردم فشار بيارن باروفيو مجبور به آزاد كردنمون ميشه.

به نظر عاقلانه مى آمد، پنج زندانى بر اعتصاب غذا توافق كردند.

ساعتى بعد - دفتر باروفيو

يكى از كارمندان وزارت سرآسيمه وارد اتاق شد و گفت:
- جناب وزير! جناب وزير! زندانى هاى CياCمون اعتصاب غذا كردن!
- چى ره كردن؟
- اعتصاب غذا! گفتن تا وقتى آزاد نشن لب به غذا نمى زنن!
- خب نزنن! منه ره چه ربطى داره؟

با شنيدن اين صحبت ها، هاگريد در گوشه ى اتاق، از زير گاوميشى كه آنجا بود بيرون آمد، شيرى كه دور دهان و روى ريش هايش بود را با دستش تميز كرد () و گفت:
- دادا ناهار امروزشون چى بود؟

كارمند جواب داد:
- طبق فرموده ى خودتون، شيربرنج!
- ها، پس به بچه ها بوگو سهم زيندانيا رو بيارن اتاق من، گـوشنـمـــــه!
- پس خود زندانى ها چى ميشن قربان؟

باروفيو جواب داد:
- دولت شيرى نظرات همه ى اقشار، مخصوصاً مخالفينش ره مورد احترام قراره ميده، اگر مى خوان گشنه ره بمونن، بذار بمونن!

دقايقى بعد - پناهگاه

صداى گوينده ى راديو وزارت بلند بود و ويزلى ها همزمان كه دور ميز غذا به صرف سوپ پيازشان مشغول بودند، اخبار را هم پيگيرى مى كردند.

«... به گزارش خبرنگار ما، اعتصاب كنندگان اعلام كرده اند كه تا زمان آزاديشان و يا برگزار شدن دادگاهى عادلانه، از خوردن هرگونه غذا امتناع خواهند كرد...»

ويزلى ها كه احساساتشان تحريك شده بود، از همان دور ميز با مشت هايى گره كرده يكصدا فرياد اعتراضشان با اين مضمون بلند شد كه:
- خاك تو سرشون قدرنشناسا! كاش دولت جاى اونا ما رو دستگير مى كرد!

چند ساعت بعد، بند زندانيان CياC

هنوز نصف روز از آغاز گرسنگى كشيدن زندانيان نگذشته بود كه آثار پشيمانى در چهره ى همه شان -غير از پروتى كه حساب كرده تا دو هفته ى ديگر به وزن دلخواهش مى رسد!- ديده مى شد.

- ديگه تحمل ندارم، من با اين جثه ى ريزم نمى تونم مثل شماها گرسنگى بكشم. هيچ ميدونيد بال بال زدن چقدر انرژى ميبره؟
- وات دِ واق! هاپ هاپ!
- باهات موافقم فنگ، اعتصاب غذا فايده نداره. داريم بيخودى خودمونو مى كشيم.
- منم با شما موافقم آقاى لسترنج!

با چهار به يك شدن مخالفان غذا نخوردن، بار ديگر پنج نفر به فكر فرو رفتند تا راه ديگرى براى رساندن صدايشان به آحاد مردم پيدا كنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در 1396/3/30 11:50:32
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق در سکوت فرو رفت.رودولوف به قدم میزد؛لینی از شوک حادثه هنوز هم خارج نشده بود.از واق واق های فنگ هم خبر نبود.در آخر پروتی سکوت را شکست و گفت:
_هیچ راهی نیست.
_چرا انقدر نا امیدی پروتی؟
_نا امید نیستم پالی؛اینجا آزکابانه،چه راهی میخوایم داشته باشیم؟دور تا دورمون آبه،بیرون این سلول پر دیوانه سازه،چوب دستی نداریم حتی لینی منوی مدیریتشم نداره،حتی اگر بگیم به بهانه ی دعوایی از اینجا ببرنمون بیرون فقط از هم دور میشیم و نباید این اتفاق بیفته بعدشم تو آزکابان حتی یه جاسوس هم نداریم که طرف ما باشه...
_داریم.

همه با تعجب به لینی نگاه کردند.لینی ادامه داد:
_جاسوس داریم ولی نمی تونه کار زیادی برامون بکنه.
_کجا هست این جاسوسه؟
_بخش روابط عمومی زندان.
_آزکابان روابط عمومیش چیه دیگه؟
_اّه نمیشه که؛پس سیریوس بلک چی جوری فرار کرد؟
_اون توی پیام امروز عکس خانواده ی... پیام امروز ،همینه پیام امروز....

پروتی از جاش پرید و ذوق زده به بقیه که جدی بهش خیره بودند نگاه کرد و گفت:
_منظورمو نفهمیدید؟
_واق واق.
_الآن تو فهمیدی فنگ؟
_واق واق.
_وای رودولوف لسترنج بس کن.ببینید هر تابلویی اگر یک نسخه دیگر جایی داشته باشه اشخاص توی تابلو میتونن بین اون دو نسخه جابه جا بشن.
_خب؟

این بار لینی در جواب رودولوف گفت:
_عکسایی که تو پیام امروز هستند هزاران نسخه دارن و میتونن حرفای ما رو انتقال بدن....
_درسته،دقیقا همینطوره.
_اما پیام امروز از کجا بیاریم؟ما تو بند زندانیای سیاسی ایم ؛غذا به زور بهمون میدن پیام امروز پیشکش.
_کاری نداره دعوا که کنیم میتونیم برای چند ساعت بریم بیرون.
_کی با کی قراره دعوا کنه رودو؟
_ما که مرگخواریم و پروتی که محفلیه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/3/30 11:33:37
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1396 06:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

_آقای لسترنج...حالا چیکار کنیم؟

پالی چپمن در حالی که گوشه یکی از سلول های آزکابان نشسته بود،با بغض به هم سلولی اش رودولف لسترنج که با عصبانیت در حال قدم زدن بود،نگاه میکرد!
او و رودولف به همراه لینی وارنر،پروتی پاتیل و فنگ شب گذشته با حمله ناگهانی ماموران وزارت به آزکابان منتقل شده بودند...وزیر که بارفیو بود،به همراه معاونش هاگرید در حالی که به روزهای آخر دوران خودشان رسیده بودند،با اقدامی عجیب دست به سرکوب جامعه جادوگری زده و معترضین به آنها و مسئولان برگزاری انتخابات وزارت را دستگیر کرده بودند...یکی از این مسئولین،لینی وارنر بود که هنوز در شوک دستگیری اش بود!
_کاش رز بتونه ما رو بیاره بیرون...اون هنوز اون بیرونه!
_هاپ هاپ!
_فنگ راست میگه...قدرت رز خیلی محدوده...بارفیو و هاگرید از همه توانشون استفاده دارن میکنن...الان هم معلوم نیست کجان!
_خودمون باید دست به کار بشیم!

گوینده جمله آخر رودولف لسترنج بود که باعث سکوت حاضرین در آن سلول شد...رودولف ادامه داد:
_ما نباید به این راحتی تسلیم شیم..قدرت ما اینجاس...به کجا داری نگاه میکنی پالی؟
_به دس...چیز...هیچی آقای لسترنج...میفرمودین!
_بله...داشتم میگفتم که ما باید یه راهی پیدا کنیم که از اینجا خارج بشیم و یا گوشمون رو به صدای آحاد جامعه برسونیم!
_واق واق!
_حالا هر چی...صدامون رو به گوش آحاد جامعه...درگیر کلمات نباشین...ما باید صریعا اقدامی انجام بدیم...کی موافقه؟
_من همیشه موافق شمام اقای لسترنج!

رودولف لسترنج هنگ کرد!
او نتنها تاکنون مورد موافقت اطرافیان قرار نگرفته بود،بلکه مدت ها بود که ابراز علاقه خاصی از کسی ندیده بود...برای همین نمیدانست که در این مواقع چکار باید میکرد!
_
_رودولف؟الان چرا بغض کردی؟
_نمیدونم...همیشه بعد اینکه پیشنهاد میدم یا حرفی میزنم،با مخالفت و جواب منفی روبرو میشم و شروع میکنم به غر زدن و بغض کردن...واسه همین دیفالتم رو روی بغض کردن بعد ارائه پیشنهادات و نظارتم تنظیم کردم!
_ولی این دفعه همه موافقیم...باید یه کاری بکنیم...ولی...به نظرتون چیکار؟

پنج زندانی به فکر فرو رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: دوشنبه 26 فروردین 1392 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی مگه اشپز دست از سرش بر می داشت شروع کرد به دویدن و خبر کردن دیوانه ساز ها!
از قضا بسیاری از زندانیان که منتظر سیریوس بودند دست به شورش زدند
مرگ خواران که انهارا دیدند تصمیم گرفتند برای ازادی خود کاری انجام دهند.وبه سمت شورشیان هجوم بردند
وقتی این دو گروه عظیم(تمام زندانیان)باهم درگیر شدند اسنیپ و اشپز دنبال سیریوس می گشتند که مشتی محکم از جانبی به صورت اشپز برخورد کرد و او را نقش بر زمین کرد
در همین کشمکش...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1392 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-اهم...اهم...
سیریوس برگشت و چشماش تو چشمای اسنیپ افتاد.
-اِ..سلام سوروس!اینجا چیکار میکنی؟
-فضولی؟خودت اینجا چیکار میکنی؟
-اِ...راستش اومده بودم ببینم...خب...آها،راستش من خیلی وسواسم.اومدم ببینم غذاهایی که میخوریم تر تمیزه یا...
آشپز حرف سیریوس رو قطع کرد و داد زد:دیگه داری با اعصابم بازی میکنی!
بعد گوشتکوبی رو که دستش بود به طرف سیریوس پرت کرد.سیریوس هم جاخالی داد و شترق...
اسنیپ پخش زمین شد.
آشپز:
بعدش به سیریوس گفت:ای وااااای...دیدی چه خاکی به سرم کردی؟الآن با همین دستای خودم خفت میکنم
سیریوسم که مث سگ از آشپز میترسید زد به چاک...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما سزاواران قدرتیم نه شیفتگان خدمت


ملقب به مرگخوار الشعرا ، از جانب جناب لرد




تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دعواهای زندانيان
ارسال شده در: یکشنبه 8 بهمن 1391 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس سینی اسنیپ را بالا گرفت و کمی به ان نگاه کرد و دستش را به جیب برد اما همواره بدون اینکه اشپز متوجه شود به او نگاه می کرد.

متاسفانه سیرویس لحظه ای از اشپز غافل شد و اشپز هم به او نگاه کرد تا علت سکوت او را متوجه شود.

- داری چیکار میکنی؟ میخوای زهرماری به خورد اون بد بخت بدی ؟؟

سیریوس لبش را گزید و با ن و من گفت:
- نه بابا زهره ماااری چیه!
این داروی دوستمه دارم براش میریزم توی غذاش چون خیلی بد داروی!!!

اشپز با خشم به سیرویس نگاه کرد و با اخطار گفت:
- اگر تا چند لحظه ی دیگه نری و باعث بشی که من مشکلی برام پیش بیاد...

ساطورش را محکم بر میز کوبید و دیگرادامه نداد.

سیرویس هم منظور او را به خوبی فهمید.

سیرویس اب دهنش را قورت داد، به سختی از زیر نگاه شکاک و محطاط اشپز پورد را در ظرف ریخت و ارام عقب رفت.

رو به اشپز و به حالت تعظیم و با قیافه ای احمقانه جهت جلب رضایت اشپز و پشت به در حرکت کرد.

سیرویس که چند قدم بر داشت با خود فکر کرد: " الان دیگه هه چیز به نفع من میشه."

اما از پشت سرش خبر نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي

only Gryff


ما شیفتگان خدمتیم، نه تنشگان قدرت


مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده.
از همه بچه ها عذر میخوام.

اما...
بر می گردم؛

پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه