ایوان روزیه داره فراموشی میگیره.لرد موقتا دافنه رو برای کمک به بلا تو کافه انتخاب میکنه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دقایقی بعد از خروج لرد:
-بابا دستای منو باز کنین!این چه وضعیه؟این چه رفتاریه که با یه شخص بیمار دارین؟اصلا کی دستای منو بست؟یادم نمیاد!چرا بست؟دزدی کردم؟دخلتونو زدم؟اصلا من کیم؟!

بلاتریکس که با عصبانیت سرگرم درست کردن سالاد بود هویجی را در دهان ایوان چپاند.
-خفه!بذار کارمونو بکنیم.سر فرصت همه چیو برات توضیح میدم.البته اگه حوصله نداشته باشم نمیدم!فعلا تو جزو دکوراسیونی.
درست در همین لحظه در کافه باز شد.بیل ویزلی به همراه برادرش پرسی وارد کافه شدند.بیل آستین پرسی را کشید و ایوان را به او نشان داد.
-پرسی،ببین! اینا هم یه جور خانم بلک دارن.ولی این یکی تابلو نیست.فحشم نمیده!فقط اعتراض میکنه.
چشمان بلا با دیدن دو محفلی برق زد.فورا ظرف سالاد را کنار گذاشت و بطرف میز آنها رفت.بیل با دیدن بلا که با چهره ای خشمگین بطرفشان می آمد دستپاچه شد.
-پرسی؟پرسی؟کاغذه کو؟جان من زودتر پیداش کن داره میرسه.اگه برسه درسته قورتمون میده ها.گفته باشم!:worry:
پرسی با خونسردی اعصاب خردکنی جیبهایش را گشت و درست در لحظه ای که بلا به میزشان رسید کاغذی را جلوی صورت او گرفت.
-عصر بخر خانم لسترنج، مطمئنم بخشنامه وزارت مبنی بر لغو پروانه کافه داری کسایی که تو کافه شون جنگ و دعوا بشه رو شنیدیدن.و مطمئنم الان قصد ندارین ما رو بیرون کنین.چون در اون صورت ما قصد خواهیم داشت جنگ و دعوا راه بندازیم.
.بلاتریکس به بخشنامه خیره شده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





و با خود گفت: