جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] کافه تفريحات سياه!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 17 فروردین 1392 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
روفوس با اخم و صدای بلندی، اظهار(؟) نظر کرد.
-پس بگو چرا هر وقت ازش سراغ اون بدهکاری هام رو میگیرم به شدت مخالفت میکنه.
ایوان نالید:
-میشه جوری حرف نزنین که انگار من اینجا نیستم؟

لرد چشم غره ای به ایوان رفت و گفت:آخه شامپوی بیریخت، آخه مردک تسترال، آخه اسکلت گو.ساله، الان چه وقت فراموشی گرفتن بود؟
ایوان به فکر فرو رفت.پس از دو ثانیه پرسید:
-یا اربابا، چی گفتین؟

لرد به ایوان نگاه کرد.ایوان به لرد نگاه کرد.بلا ترومپت شیطانی را از روی میز برداشت و آهنگ خشنی را نواخت.بعد از مدتی لرد رو به سالازار اسلیترین گفت:
-جد عزیزم، درمونی براش داری؟

سالازار اخمی کرد و گفت:
-درسته که من هر ماه 6 بار فراموشی میگیرم و بعد، ام...خوب میشم.درسته که من بیشتر ، ام... از هر کسی فراموشی گرفتم.درسته که من، ام...تو دانشگاه های مختلف در مورد درمان،ام... فراموشی درس میدم؛ ولی این دلیل نمیشه که راهی برای درمون فراموشی،ام... این اسکلت داشته باشم.میشه دیگه صدا ندی؟

جمله آخر سالازار، خطاب به بلاتریکس بود که همچنان در حال نواختن بود.لرد دست به سینه ایستاد و گفت:فکر کنم چاره ای نداریم.باید یه جایگزین پیدا کنیم.
ایوان مخالفت کرد.
-اما نه ارباب.من تو این جا به دنیا اومدم.تو اینجا بزرگ شدم.تو اینجا شروع به تولید شامپو کردم.تو اینجا عاشق شدم...
لرد بعد از مکثی پرسید:
-ایوان تو چی گفتی؟

ایوان با حالت گیجی پرسید:
-بله؟من چیزی نگفتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 17 فروردین 1392 01:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

لرد برای اینکه ببینه اوضاع کاسبی کافه در چه حاله با ابهت همیشگی خودش وارد اونجا میشه اما در چند ثانیه اول متوجه میشه که هیچ مشتری ای اونجا به چشم نمیخوره. لرد که تحمل نداره همچین کوتاهی ای رو از پرسنل کافه ببینه سریعا به سمت پیشخوان کافه میره تا به حسابشون برسه اما متوجه میشه که اونجا هم کسی نیست.
لرد: یعنی چی؟ اینجا چه خبره؟ یه روز هم که میخوای خشمت رو کنترل کنی، کسی رو نکشی که مونتی توی گورستان ریدل خاکش نکنه خودشون نمیذارن!

... همین الان از جلوی چشمام دور شو تا تک تک این ماهیتابه ها رو تو حلقت فرو نکردم!
چند لحظه بعد از فریاد بلند بلا که حاوی این کلمات بود، ایوان از در آشپزخونه میاد بیرون، اما به محض دیدن لرد رنگش مثل گچ سفید میشه و آروم آروم برمیگرده داخل! لرد که متوجه میشه هر چیزی شده زیر سر ایوانه، با عصبانیت وارد آشپزخونه میشه و میگه: بلا، سریعا بگو اینجا چه خبره تا موهات رو کز ندادم. این ساعت از روز باید توی کافه جای فلوبر انداختن هم نباشه، اما توی سالن هیپوگریف هم پر نمیزنه!

بلا بعد از تعظیم بلند بالایی که برای لرد میکنه با عصبانیت به ایوان اشاره میکنه و میگه: تقصیر اینه ارباب. کاش از صبح بودین و میدیدین! نمیدونین چیکارا کرد امروز که. مشتری سفارش املت کرد، دستمال سفره رو ریز ریز کرد با گوجه ریخت تو بشقاب داد بهش! مشتری معجون خونالود آتشین خواست، با چوب جادوش رفت موهای طرف رو آتیش زد! تازه فهمیدیم از صبح روفوس رو هم به جای گوشت اژدها گذاشته بوده تو فریزر!! :vay:

لرد که الان بیشتر متعجب بود تا عصبانی، به ایوان که یه گوشه وایساده بود و مشغول نگاه کردن به بندهای کفشش بود گفت: تو چته اسکلت؟ این چه کاراییه که امروز کردی؟
ایوان: باور کنین نمیدونم چی شده ارباب. من دیشب حالم خوب خوب بود.
روفوس که از سرما دندون هاش بهم میخورد حرف ایوان رو قطع کرد: نه خیرم همچین خوبم نبودی...خودم دیدم جورابات رو گذاشته بودی تو لیوان شیر صبحونه است!

لرد چند قدمی به ایوان نزدیک شد. بلا برای اینکه روفوس جلوی دست و پای ارباب رو نگیره اونو بلند کرد و گذاشت کنار اجاق تا کمی یخش آب بشه، بعد خودش برگشت و کنار لرد وایساد. لرد چند دقیقه ایوان رو زیر نظر گرفت تا بالاخره به حرف اومد و گفت: متاسفانه الان هیچ مرگخواری نداریم که بتونه جای این اسکلت رو بگیره. همه گرفتار مسائل دیگه ای هستن. باید مراقبش باشین که خرابکاری بیشتری نکنه. تا یه مدتی حداقل، که من بتونم یه جایگزین براش پیدا کنم.
بلا: مگه شما میدونین چش شده ارباب؟
لرد سری تکون میده و میگه: اوهوم. خوندن ذهن مغشوشش هم حدسم رو تایید کرد. ایوان داره فراموشی میگیره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 9 فروردین 1392 03:26
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

یک هفته بعد:

سه مرگخوار شجاع و وفادار لرد سیاه در مقابل او ایستاده و چشم به زمین دوخته بودند.
اثری از شجاعت و خشونت همیشگی در چهره هیچکدامشان به چشم نمیخورد.در فاصله کمی از آنها لرد سیاه ایستاده بود.چند لحظه با عصبانیت به مرگخواران خیره شد و بعد شروع به صحبت کرد.
-شما سه تا...فقط یک هفته قرار بود جای همدیگه کار کنین.و نتیجه چی شد؟محبوبترین تسترال ارباب در طبقه پایین تحت نظر دکتر روزیه قرار داره.جای دست و پا و همچنین دل و روده اش با هم عوض شده.یه زندانی داشتیم که به این دلیل که زیاد گریه میکرد آزادش کردین رفته...و وضعیت غذای اربابم که بسیار اسف باره...کی میتونه این افتضاح رو برای من توضیح بده؟

بلا زیر چشمی به مونتگومری نگاه کرد و مونتگومری زیر چشمی به فلور نگاه کرد و فلور زیر چشمی به سمت چپش که خالی بود نگاه کرد.

لرد سیاه قدم زنان به مرگخواران نزدیک شد.
-اون زندانی که فرار کرد دربان اختصاصی محفل بود!همه اسرارشون رو میدونست.و الان کجاست؟هیچکدوم از ما نمیدونیم.مقصر شما هستین.از همین لحظه سر کارای قبلیتون برمیگردین.بعد از یک هفته دوباره برای بازرسی بصورت کاملا سرزده به بخشهای مختلف خانه ریدل سرکشی میکنم.وااای به حالتون اگه کوچکترین مشکلی وجود داشته باشه.البته...برای تکرار نشدن این قضایا بازرسی کاملا سرزده خودمو از قبل اطلاع میدم.ولی شماها به روی خودتون نیارین که میدونین.روشن شد؟

هر سه مرگخوار تعظیم کردند و از اتاق لرد خارج شدند.

آرامش به خانه ریدل باز گشته بود.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1391 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه لوپه قبل از اینکه بلاتریکس تسترال مورد علاقه لرد رو به کشتن بده، حرفش رو تصحیح کرد.
-بلا... یه دقه وایسا بابا...اولش باید بخاطر یه کار خوبش بهش جایزه بدی که بفهمه چه خبره تا بعد تنبیهش کنی...

بلا با اینکه اصلا از این روش ویرایش شده خوشش نیومده بود، قبول کرد.
-ببین تسترال جان...اگه به حرفم گوش کنی...ام...بهت یه جایزه میدم...خب؟!

و تسترال همچنان به نگاه کردن به بلا ادامه داد.
-خب...بشین.

تسترال فلک زده پس از ثانیه ای نشست، بلا با خوشحالی سیبی از آشپزخانه ظاهر کرد و بهش داد. تسترال که مثه تک شاخی که بهش تی تاپ داده باشن ذوق کرده بود، غلتی کف اصطبل زد و دوباره نشست.
بلا که به شدت ذوق کرده بود، ادامه داد:
-خب حالا بگو بلـــــــا.خوش.گل.لی...بدو ببینم.

تسترال کمی به بلا نگاه کرد و باز نگاه کرد و بازم نگاه کرد...و در آخر پشتشو به اون دوتا کرد و مشغول بلعیدن سیبش شد :دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 بهمن 1391 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی هر سه نفر به شکنجه گاه رسیدن، زندانی مورد نظر پشت یکی از وسیله های شکنجه پناه گرفته بود و به محض ورود فلور گفت: یکی اونو از من دور کنه!
بلا چهارپایه ای فلزی به سمت زندانی پرتاب کرد و گفت: ببند دهنت رو! چه پررو شدن مردم. به شکنجه گرش انتقاد میکنه! فلور من تا با پنه میرم و برمیگردم این یارو اگه با دیوار اینجا یکی نشده باشه خودت میدونی و لرد!

زندانی که کنار اومدن با فلور خیلی راحت تر از بلاتریکسه ترجیح داد ساکت بمونه و صداش در نیاد تا بیشتر از این شرایط رو برای خودش سخت نکنه. فلور که تازه داشت از شکنجه کردن لذت میبرد چوب جادوش رو توی دست هاش جا با جا کرد و گفت: وقتی برگردی بلایی به سرش آوردم که عمرا بتونی تشخیص بدی طرف آدمه، یا آجر دیوار مرلینگاه!
بلا با رضایت سری تکون داد و بعد به همراه پنه از شکنجه گاه خارج شد. پنه که هنوز کمی فین فین میکرد گفت: کجا میریم بلا؟
...میریم اتاق تسترال ها. یه مشکلی باهاشون دارم.

وقتی به اتاق مخصوص تسترال ها میرسن بلا در رو باز میکنه و به همراه پنه لوپه وارد میشه. تسترالی که چند دقیقه قبل بلا مشغول تمرین با اون بود، به محض ورودشون با ناراحتی سر تکون میده و بعد پشتش رو به اونا میکنه!
پنه لوپه: واه! چه بی ادب! اینا مگه ادب ندارن؟
بلا روی صندلی میشینه و میگه: ادب تو سرشون بخوره. دارم چیزهای خیلی ساده و بدیهی رو یادشون میدم ولی خنگ تر از این حرفان. فقط بلدن از دستوراتی مثل برو جلو یا برو به راست و اینا اطاعت کنن. وقتی ازشون میخوای جمله ساده ای مثل بلا خوشگله رو به زبون بیارن، عین هیپوگریف زل میزنن تو چشمات فقط!

پنه لوپه که ناراحتیش رو فراموش کرده بود گفت:من یه جایی خونده بودم که مشنگ ها یه شیوه برای تربیت حیواناتشون دارن. توی یه جایی به اسم فکر کنم سیرک. اسم شیوه هه جایزه و تنبیهه. یعنی اگه اون حیوان کاری که مشنگه میخواد انجام بده جایزه میگیره، ولی اگه انجام نده تنبیه میشه. میخوای امتحان کنیم این راه رو؟
بلا بر خلاف تسترال که بدجوری ترسیده، از این پیشنهاد استقبال کرد و گفت:عالیه. شاید جواب داد. بذار امتحان کنیم ببینم.
بعد به سمت تسترال بخت برگشته رفت و صورتش رو جلوی صورت اون گرفت و خیلی شمرده گفت: ببین تسترال یابو! اگه کاری که میگم رو انجام ندی مجازات سختی در انتظارته. فهمیدی؟ حالا خیلی آروم و شمره بگو بــــلــــــا خوشـــــگله...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 29 دی 1391 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
در شکنجه گاه

فلور: جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

زندانی مورد ظر:

فلور: میدونم باهات چیکار کنم، مردک فلان فلان شده به من ابراز علاقه می کنی؟ میدم پدر پدر سوختت رو درمیارن. اوا... تو با چه جراتی همچین غلطی کردی؟ خودتو تو آینه دیدی؟ شبیه ... اوف... نه اینجوری نمیشه باید یه جور دیگه باهات برخورد کنم. کروششششششششششششیو...

در اتاق تسترال ها

تسترال نگاهش را به دهان بلا دوخته بود. ولی بلا هرکاری که می کرد، تسترال نمی گفت: بلا...خوشگله

ناگهان فلور جیغ بنفش دیگری کشید و بلا به سرعت به سمت شکنجه گاه به راه افتاد. وقتی که به شکنجه گاه رسید، زندانی مورد نظر روی زمین افتاده بود و در حال شکنجه بود و فلور هم هر هر می خندید.

بلا عصبانی شد و رو به فلور گفت: چته؟ چرا جیغ خرکی می کشی؟
فلور: هیچچچچچچی... همین جوری اینجوری هیجانش بیشتره...

با صدای های و هوی گریه دختری هر دو به سمت صدا رفتند. پنه لوپه با لباس های مندرس و چشمانی قرمز شده و دستمالی که همه اش در آن فین می کرد وارد خانه ریدل شد. فلور با گرمی به استقبالش رفت و او را در آغوش گرفت.
بلا زیر لب غرید: دخترهی لوس بازم با اون پسره ی مو وزوزی دعواش شده ایییییش...
فلور چون میدانست پنه لوپه از چه ناراحت است، چیزی نپرسید و ماجرای اتاق شکنجه را به پنه تعریف کرد. پنه هم موضوع دعوایشان را فراموش کرد تا در یک وقت بهتر با لردد در میان بگذارد و با فلور و بلا به سمت اتاق شکنجه به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1391 01:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تذکر:

دوستان، فراموش نکنید که اینجا سوژه خاصی در جریانه و اعضا موظف هستن همین سوژه رو ادامه بدن.پستهایی رو که ارتباطی با سوژه ندارن در تاپیکهای مخصوص پستهای تکی میتونین بزنین.


خلاصه:

لرد سیاه که حوصلش سر رفته تصمیم میگیره بازدیدی از قسمتهای مختلف خانه ریدل بکنه و طی این بازدید متوجه وضعیت نامناسب خانه ریدل میشه.تصمیم میگیره وظایف و مسئولیتهای مرگخوارا رو عوض کنه.مونتگومری که گورکن بود آبدارچی میشه و فلور مسئول شکنجه گاه و بلا مسئول اتاق تسترال ها میشه.مونتگومری باید برای ارباب صبحانه حاضر کنه.ولی هیچ اطلاعاتی در این مورد نداره.لیست صبحانه رو از نارسیسا میگیره و به آشپزخونه میره و شروع به درست کردن صبحانه میکنه.از اونجایی که تجربه ای در این زمینه نداره همه مواد رو بطور اشتباه آماده و با هم مخلوط میکنه.
(مثلا برای درست کردن تخم مرغ عسلی تخم مرغ و عسل رو قاطی میکنه)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درحالی که مونتگومری سرگرم چیدن و آماده کردن سینی صبحانه لرد سیاه بود، فلور دلاکور اولین بازجوییش را در شکنجه گاه انجام میداد.

-ببین...منو وادار نکن دست به خشونت بزنم.ازت خواهش میکنم اعتراف کن.
زندانی مورد نظر:
-چرا اینجوری به من زل زدی؟
زندانی مورد نظر::pretty:
-با همین چوب دستی میزنم تو سرت ها!
-زندانی مورد نظر:


کمی دورتر در اتاق تسترال ها بلا سرگرم تربیت تسترال مورد علاقه لرد بود.
-دو قدم برو جلو.آفرین.یک قدم به عقب...گفتم عقب جونور ابله!:vay:

تسترال نگاه تسترال اندر بلایی به بلا انداخت و یک قدم به عقب رفت.بلا لبخندی زد.
-خوبه.حالا تکرار کن.بلا خوشگله.بلا خوشگله.به حرکت لبهای من دقت کن.بلا...خوشگله!

تسترال به نگاهش ادامه داد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 دی 1391 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای باود از به کمک گوش های گسترش پذیر حرف مرگخواران را شنید...

در دل خندید و با خود گفت:

خیلی مونده تا جادو های ابری رو بشناسن...

و زمزمه کرد:

واقعا این آخرین هشدار است!

سپس شاد و سر مست از ناراحتی گروه ولدمورت به سوی وزارتخانه رهسپار شد...

خواست جارو بردارد ولی آقای باود نیازی به جارو نداشت او با اطلاعاتی که در زمینه ی جادو های ابری داشت به راحتی پرواز کرد...گویی از انتهای پاهایش بخار در می آمد...

وقتی به وزارتخانه رسید تا گزارش دهد با صحنه ی زیر روبرو شد!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ویرایش ناظر:

آقای باود...نکنین این کارا رو.نظم تاپیک رو به هم میزنه.هزار و پونصد شکلک اضافی رو حذف کردم.


آقای باود:

بله متوجه هستم ولی قبول کنین با ۵ تا شکلک اون حس و حال عظمت و بزرگی و شلوغی به وجود نمیاد.

بگذریم...

منتظر دوستان مرگخوارم هستم


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/21 23:16:39
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/21 23:17:52
ویرایش شده توسط لردولدمورت در 1391/10/22 1:48:12
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/22 10:55:51
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/22 10:56:51
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/22 11:01:53
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/22 11:02:55
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/22 11:16:48
آقای باود؟
خیلی خسته ام!!!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 دی 1391 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت دست هایش را به هم مالید و گفت:ارباب این جا چی کار میکه؟مرگخوار های بی خاصیت...ارباب همین الان داخل اتاقشون بودن و الان اینجان...

مورفین به حرف آمد.
-دایی ژون.خودت که میدونی شرا.دلیلش اینه که ما متوژه شدیم که تو خیلی خشته ایو برای همین داری اژ خونه ریدل باژدید میکنی.برای همین ما این نمایشو گژاشتیم تا حوشلت شر نره.

لرد ولدمورت چشم غره ای به مورفین رفت و گفت:اول از همه،دایی نه و ارباب.مرگخوار های لرد سیاه حق ندارن ایشون رو داییی صدا کنن.دوما" این ایده مزخرف برای کی بود و شما چه جوری این کارو کردین؟چجوری کاری کردین که موجودی بیاد داخل و با طلسم های ارباب نمیره؟

لودو خجالت زده گفت:لرد سیاه،این ایده من بود.خواهش میکنم از من اینقدر تعریف نکنین.
اون یه آدم واقعی نبود.اون واقعا یه تصویر بود و اون بخار ها هم...جلوه ویژه بودن.
لودو با این حرف به وسیله های عجیبی که در گوشه اتاق افتاده بودند اشاره کرد و گفت:ه اونا میگن بخار ساز!مرگخوار ها توش فوت میکنن و بخار درست میشه.اون جمله هم که ما ساختیم هم ایده من بود.

ایوان فریاد کشید:ارباب،خودش اعتراف کرد.من نگفتم که اونو درست کنیم تا ببینیم که شما چقدر میترسین.من نگفتم که اون جمله رو درست کنیم تا ببینیم این شایعه درسته که شما از ترس زیاد خودتونوخیس میکنین یا نه.راس میگم ارباب.
لرد کروشیوی پراند و گفت:همتون از جلوی چشم ارباب دور شین. :vay: در ضمن...اگه صبحانه ارباب تا چند دقیقه ی دیگهع آماده نشه،همتون مجبور میشین که 70 دور دور خونه ریدل سینه خیز برین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 دی 1391 10:24
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای باود با قدم هایی نرم تر و استوار تر وارد کافه شد.

قیافه اش مثل همیشه بی حالت و گویی درونش خالی از هرگونه احساس عاطفه بود...

مرگخواران که دور اربابشان جمع شده بودند با دیدن او متعجب شدند و برخاستند...

-اون کیه؟

-همونی که قربان وقتی تو سنت مانگو بود بهش تله ی شیطان فرستادیم...

-من فکر کردم مرده بود...

-قربان لاقل قیافه ی مرده یکم عاطفه و احساسات داره...

-پس این کیه...

-آقای باود...

-چرا میگی آقای باود؟

-ببخشید سرورم...

-حالا چیکار کنیم؟

-از اونجایی که تله ی شیطان ضعیفش کرده راحت میشه حسابشو رسید...

-پس...

-آره زود باشید تنبلای بی مصرف!!!

ده دوازده مرگخوار چوبدستیشان را به سمت آقای باود که همچنان با قدم هایی نرم تر و استوار تر به سویشان می آمد گرفتند...

آقای باود نترسید...نایستاد...و به راه رفتن ادامه داد...

مرگخوار ها ابتدا طلسم های ساده به سوی آقای باود میفرستادند ولی طلسم ها هنگام برخورد به آقای باود بخار میشدند و میرفتند!!!!

آقای باود همچنان ادامه میداد...

ولدمورت نعره زد:

ای تنبلا طلسم های قوی تر بفرستین اونو بچه هم میتونه برگردونه...

در حالی که آقای باود برنمیگرداند!!!

مرگخوارن هر طلسم مرگباری هم میفرستادند اثر نمیکرد!!!!

سرانجام ولدمورت دست به کار شد...

ابتدا طلسم مرگباری به سوی آقای باود فرستاد...

آقای باود کمی مکث کرد ولی به راه رفتن به سویشان ادامه داد...

اینبار ولدمورت با تمام قدرت طلسم مرگبار به سوی آقای باود فرستاد...

و آقای باود به سمت در پرتاب شد و جلوی در روی زمین ولو شد...

از سرش خون میامد...

مرگخوارن هورا کشیدند و لردشان را تشویق کردند...

اما...

اما هیچ کدام ندیدند که چگونه زخم آقای باود را آب پوشاند سپس یخ زد و سرانجام از بین رفت و پوستی نمایان شد!!!

همینقدر فهمیدند که بخاری او را نا پدید و پس از محو شدنش آقای باود استوار پدیدار شد...

بار دیگر ولدمورت نعره زد:

دیوانه ساز ها رو خبر کنید...

دیوانه ساز ها آمدند ولی برگشتند (که البته ولدمورت کارشان را یکسره کرد!!!)

چرا که آقای باود همچون سپر مدافع احساس و عاطفه ای نداشت که دیوانه ساز ها از او بگیرند...

سرانجام آقای باود به سر میز مرگخوارن رسید...

صندلی اولین مرگخوار را که دستش رسید برداشت و مرگخوار به زمین ولو شد و همانجور ماند!!!

پس از اینکه آقای باود صندلی چوبی را تبدیل به شیشه ای کرد و روی آن نشست...

-از ما چی میخوای؟؟؟

آقای باود حرفی نزد فقط سرش کنده شد!!!

و مهی غلیظ به غیر از ولدمورت همه حاضرین را از نفس انداخت و در گذشتند!!!

سپس آقای باود تبدیل به بخار شد و از بین رفت...

بخار آب کلمات زیر را در هوا پدید آورد:

این آخرین هشدار است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/21 11:22:19
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/21 11:23:17
آقای باود؟
خیلی خسته ام!!!