جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بند ساحرگان
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1392 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در این صحنه یه پای ناشناس رفت روی مفصلی که این فکو به جمجمه متصل کرده بود و تق! فک کنده شد افتاد وسط راهرو نزدیکای جیمز و اینا.

جیمز دم تدیو گرفت، تدی کفش هلگا رو چسبید، هلگا ریش دامبلدورو. جیمز شروع کرد به دویدن به سمت نزدیک ترین راه خروجی از راهرو که یهو دندونای تام ریدلِ پدر که اتفاقا رو به بالا قرار گرفته بود رفت کف پاش و جیغش بلند شد و دم تدی رو ول کرد و دو دستی پاشو چسبید و تدی و متصلاتش بر اساس قانون اینرسی پرت شدن تو دلِ ملتِ تازه وارد شده. ملت تازه وارد شده هم هول شدن و همه چوبدستیاشونو در آوردن و تدی اینام پا شدن و با اعتماد به نفس کامل سه تایی چوبدستی به دست وایسادن جلوی ارتشِ مجهز به امید و مجهز به چوبدستی پیشرفته و مجهز به چیز و خیلی موارد دیگر!

در این لحظه ی حیاتی، استخون دست راست تام خودشو به سمت فکش پرتاب کرد و فکو گرفت و چسبوند به جمجمه و جمجمه هم همون لحظه لازم دید یه بیاناتی داشته باشه!

- جا داره اینجا از خمیر دندون سیگنالِ دو رنگِ نعنایی و مسواک اورال بی تشکر کنم که باعث شدن من نیازی به دندون مصنوعی نداشته باشم و گفتن اگه تبلیغشونو بکنیم محموله چیز بدیو... اینو نباید می گفتم! تشکر میکنم فقط!

و سعی کرد یه لبخند بزنه و یه برقی روی دندوناش ظاهر شد.


و حالا می پردازیم به اون طرف ماجرا که مورفین داشت می دوید و می دوید و ساحرگان هم پشت سرش می دویدند و می دویدند. همین طور که چهار نفری داشتن می دویدند، یهو مورفین مسیرشو عوض کرد و رفت روی دیوار و به سبک سونیک دور زد و به سمت ارتشش شروع کرد به دویدن.

ساحرگان:

- این اشت قدرت چیز!

مورفین به سرعت دوید به سمت ارتش، از روی سر آلبوس اینا با استفاده از قدرت چیز پرید و رفت پشت مروپی پناه گرفت.

-این اشت پرواژ!

ساحرگان هم که دنبالش می دویدن اومدن که با چوبدستی های آماده بپیوندن به آلبوس اینا، اما وسط کار پادما پاش رفت روی جمجمه ی تام و لیز خورد و خورد زمین و ضربه مغزی شد متاسفانه

- پادما؟ کجا میری؟!
- فلور... من متنبّه شدم. من آدم بدیم! من میرم خودمو تحویل بدم!
-

و بعد از این مکالمه ی کوتاه پادما رفت و خودشو توی نزدیک ترین سلول حبس کرد و با دستبندی که اونجا بود خودشو متصل کرد به نیمکت خلاصه!

فلور، با دیدن این صحنه، شونه شو انداخت بالا، و به جمعیت آماده برای نبرد نزدیک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: بند ساحرگان
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1392 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی، جیمز، دامبلدور، هلگا، پادما، فلور، آیلین و دیوانه‌سازها اجمعین یه نیگا به خودشون می‌کنن، یه نیگا به ابعاد سه در چهار ِ وزیر ِ منتخب ِ مردمی ِ معتاد که به ضرب و زور ِ چیز سر پا ایستاده و در یک حرکت ِ هماهنگ ِ خودجوش، همه به این شکل در میان.

وزیر ممم [ نکنه انتظار داشتین تا آخر پستم هی منتخب ِ مردمی ِ معتاد رو تکرار کنم؟! ] یه نیگا به این جماعت می‌کنه، یه نیگا به دیوانه‌سازهای شپلخ شده توسط فاوکس می‌کنه [ عمو لارتن، شما این تن بمیره، با رولینگ نسبتی نداری؟! بگو قول می‌دیم به لی‌لی نگیم! ] و بعد یه لبخند ساحره‌افکن به این جماعت می‌زنه و در کمال اقتدار و آرامش می‌گه:
- آبـــــــــــــــــــــــــــاژی‌ی‌ی‌ی‌ی!! دومـــــــــــــــــــاد!! تصویر تغییر اندازه داده شده


حالا مورفین بدو، اون جماعت فوق‌الذکر بدو. مورفین بدو، اون جماعت بدو. مورفین بدو. جماعت بدو...

در همین اثنای بدو بدو:

-
- چرا جیغ می‌زنی جیمز! بدو!
- واسه چی داریم می‌دوییم آخه؟!
- ( همونطور در حال ِ دوییدن ها! )
- دست آستاکبار نویسنده‌ی پست که از قضا آباجی مورفه تو کاره! الانه که بریزن سرمون! باس بزنیم به چاک تـــدی!

در نتیجه تدی با یک حرکت آنتحاری، هلگا رو می‌زنه زیر بغلش، دامبلدورو می‌زنه زیر ِ اون یکی بغلش، نفسشو حبس می‌کنه. اراده، آرامش، از این مزخرفات... می‌چرخه که ناپدید شه که...

- آخ! مماخم!

جیمز بالا سر ِ تدی که در تلاش برای آپارات، رفته تو دیوار و پهن ِ زمین شده، وای‌میسه و بی‌اعتنا به ملتِ سازمان حمایت از اینا و مورفین که هنوز داشتن گرگم به هوا بازی می‌کردن، صداشو می‌ندازه روی سرش:
- از اینجا که نمی‌شه آپارات کرد! چطوری بریم بیرون؟!

شپلخ!!

مشتی استخوان به داخل پاشیده می‌شه و جماعتی از روی استخوان ها رد شده، به داخل زندان هجوم میارن و صدای ناله‌ی دهن ِ استخونه به زحمت شنیده می‌شه:
- در صحنه‌ایــــم...! بگیریدشون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: بند ساحرگان
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1392 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
موزیکِ فیلم "بوی پیراهن یوسف" به صورت دالبی پخش می شه. ننه هلگا به سمت خیل عظیم دیوانه سازها حرکت می کنه. همه ی پاترونوس ها خشکیده و تبدیل به اندک بخار سفید رنگِ بی بخاری شده! ننه هلگا در حین دویدن(!) به سمت دیوانه سازها یکی دو بار هم روی زمین می اُفته! (چقد سخته توصیفاتو با حال استمراری نوشتن! ما با ماضی ساده بیشتر ارتباط برقرار می کنیم! ) بعد، درست در زمانی که همه فکر می کنن قراره این پایان ننه باشه. زمانی که دیوانه سازها برای انجام کارهای منشوری از هم سبقت می گیرن، ناگهان ریشی از دور و در میان ظلمت آزکابان می درخشد ـــه!

فاوکس که اینبار در هیبتِ پاترونوس ظاهر شده میاد و همه ی دمنتورهای صحنه رو هَشتَبلَکو (این ذهن پیر آدمو کجاها که نمی بره!) می کنه و واسه خودش می ره شکارِ دمنتورای دیگه. ننه هلگا بلاخره در آغوش دامبلدور قرار می گیره و در حالی که صورتش خیس از اشکه و صداش به یه دلائلی به جز پیری میی لرزه، نجوا می کنه: «کجا بودی نن.... چیزه، عچقم! »

آهنگ ناگهان یه جوری می شه! چجوری؟ همونجوری که وقتی دستگاه های پخش، نوارهای کاست رو می خوردند و صدا کش و قوس پیدا می کرد! و دامبلدور می گویه(واقعاً سخته حال استمراری!) : «وی نید تو تالک، ننه! (We need to talk!)»

تد سرفه می کنه و می گویه(!): «شما چرا از وسط دیوانه سازها اومدین خب!؟ ما ضایع شدیم! »

دامبلدور لبخندی می زنه و از بالای عینک هلالی شکلش که روی مماخِ کجش قرار گرفته می گه: «اوه فرزند روشنایی! نا سلامتی من دامبلدورم! گولاخ ترین جادوگر قرن! افتاد الان!؟ »

دیگه ساحره های سازمان حمایت از نمی دونم چی چی هم توسط نویسنده به دست فراموشی سپرده شده بودن و همه می خواستن به خوبی و خوشی برن که به کار و زندگیشون برسن که .... امان از دست این موزیک های متن! اینبار موزیک متن فیلم معروف «بخاطر یک مشت دلار» پخش می شه و همه به اطرافشون نگاه می کنن که ببینن توی این سر سیاه زمستونی کی قصد دوئل داره. (حال استمراری هم حال می ده ها مث اینکه! )

- مگه اژ رو ژناژه ی من رد بشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1392 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تذکر: تمام اتفاقات این پست، تنها در عرض 1 دقیقه رخ میده!

جیمز و تدی که کاملا گیج شدن نگاهی بین هم رد و بدل میکنن و تلپاتی وار با هم حرف میزنن و بعد از اینکه به نتیجه میرسن، هرکدوم یه سمتی رهسپار میشن.

تدی درحالیکه چوبدستیشو تهدید کنان تکون میده جلوی سه ساحره (آیلین، پادما و فلور) ظاهر میشه و میگه:

- ببینم شما اینجا چی کار میکنین اصن؟ قرار بود ما عملیات نجاتو رهبری کنیم، شما از کجا پیداتون شد آخه؟

آیلین با غرور جواب میده: مث اینکه یادت رفته من صاحبخونه ی سازمان حمایت از ساحرگان هستم. با چند تن از یارانم برای نجات یک ساحره ی نیازمند کمک اومدیم. حالام برو کنار تا هلگارو گم نکردیم.

آیلین با نگرانی از پشت کله ی تدی، به دور شدن هلگا، و جیمز که دوان دوان به دنبالشه نگاه میکنه.

تدی همچنان با صلابت جلوی عبور سه ساحره رو میگیره و میگه: ببینین اینجا آزکابانه، مقر ِ طرفداران گانت. شما هم که از سازمان زیر نظر وزیرآمبریج اومدین، اصلا تا حالا خطر رو حس کردین؟

- خب شما هم که از هر دو سو رانده شدین! وضعیتتون بدتره ها!

آیلین اما دست به سینه وایمیسه و میگه: و البته فراموش نکنین که من بی طرفم.

درحالیکه در این سمت تدی با سه ساحره درگیره، اون طرف جیمز به هلگا میرسه.

- نــــــه ننه! از اینوری نه! باید اونوری بریم جان گودریک.

جیمز همزمان با گفتن این جملات خودشو جلوی هلگا میندازه و دستاشو تا ته باز میکنه تا مانع حرکت هلگا بشه.

- ننه، آخه چرا باید رد شدن از وسط یه مشت دیوونه سازو به فرار کردن از توی اون سوراخ ترجیح بدی؟

هلگا سعی میکنه از زیر دستای جیمز رد شه و بره، اما با توجه به هیکل باربی مانندش(!) تلاشاش به نتیجه ی خاصی نمیرسه.

- ببین جیغول، آدم واسه اونی که سه حرفه اسمش، هرکاری میکنه. آلبوسکم اینوره خب!

جیمز به شدت تو مغزش درگیر تجزیه و تحلیل کلمه ی سه حرفی میشه و هرکار میکنه نمیتونه به عشق برسه. هلگا که متوجه سردرگمی جیمز شده میگه:

- تو هنوز بچه ای این چیزارو نمیفهمی. حالا برو کنار تا دیر نشده و همه نریختن رو سرمون.

هلگا تکون کوچیکی به خودش میده و جیمز یه ور دیگه پرتاب میشه و دو متر دورتر فرود میاد. همون موقع احساس سرمای شدیدی، همه رو از این موضوع که دیوونه سازا دست به کار شدن، آگاه میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1392 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر وکلای یک پایه!

تام ریدل پدر که از وقتی که کودتا شده برای به دست آوردن شهرت و مقام و زن و بچه ش به سایت زندگی برگشته و نقش دومین اسکلت مرگخوار رو بازی می کنه اینجا نشسته، نه گریه می کنه، نه زاری می کنه و نه از این شعرهای کودکانه می خونه! خیلی خجسته جمجمه شو گذاشته رو استخوونش و داره چرت می زنه! از شدیدتر شدن لرزش استخوون های قفسه سینه ش هم میشه فهمید که خوابش داره عمیق تر میشه.. عمیـق.. عمیــــق تر! زرررررررت!

نامبرده خوابش خیلی سنگین شد، اون مثلا دستش از زیر سرش در رفت و جمجمه ش افتاد پایین و قل قل خوران کف اتاق می چرخید! خب پیش میاد.. به هر حال اسکلت یه میت 100 ساله ست، نوشابه هم زیاد دوست داشته پوکی استخوون داره، یهو تلنگش در میره!

جمجمه ی قل قل زن که جلوی در اتاق از خواب پریده بود شروع کرد به غر زدن سرِ تنه ش:
- هی بلند شو ببینم تنه لش! پاشو بیا منو از اینجا وردار بذار سر جام.. کلی چرت ناتموم مونده که باید بزنیم! راه بیوفت.. نه اونور نه.. دیواره! بیا چپ چپ چپ.. راس راس راس راس! ای بابا نرو اونور از پنجره میوفتی پایین.. بیا جلو جلو جلوتر! عععععع ... قررررچ!

در اتاق ناگهان از جا کنده میشه و تمام قد روی جمجمه ی غر غروی تام ریدل فرود میاد و اما از پشت در.. گل در اومد!

دامبلدور در حالی که ردای استوایی پوشیده و برگ و پرهای رنگی به خودش آویزون کرده و به جای دستمال ریششو داره بالا سرش می چرخونه و رقص آفریقایی و کردی رو با هم قاطی کرده پایکوبان وارد اتاق میشه!
- تامینا مینا عع عع.. واکا واکا.. عع عع!
****


- کاااات.. عاقا کاااات! کاااات!
- چیه؟! بد بازی کردم!؟ قرم کامل نبود؟ سیستم شکیرایی نبود؟!
- نه بابا با تو کاری ندارم مایکل.. این نویسنده رو بیارید ببینم!

لحظاتی بعد نویسنده بدون برخورد جسم سخت به سرش در محضر کارگردان که ژست روان پزشک طوری به خودش گرفته حاضر میشه.
- عزیزم! بیا به این کارت فکر کن.. بگو چرا اینطوری دامبلدور رو وارد صحنه کردی؟
- خو چیه مگه؟!
- آخه اون دامبلدوره.. باید سنگین باشه، عاقل، باوقار!
- می دونی.. من خیلی فکر کردم.. دیدم تو بچگی تو کارتون پسر جنگل بالو یهو این طوری وارد صحنه شد یه بار.. خیلی جذاب بود، دلم خواست ما هم داشته باشیم!
- بالو یه خرس بود! این دامبلدوره.. در شأنش نیست!
- میشه مث عمو قناد بپره تو بگه بریم یههههه برنامه ببینیم... یهههههه برنامه ببینیم!؟
- نه نمیشه! باید دامبلدورانه بیاد تو! تو چرا گریه می کنی حالا؟!
- دامبلدور خیلی شوخ بود.. خیلی سنس آو هیومور داشت.. باید بتونه.. من؟ گریه نمی کنم.. بغض دارم.. دلم خونه!
- عجب! چی شده عزیزم.. منو مث برادر خودت بدون.. تعریف کن ببینم چی شده.. زندگیت خوبه؟! خودت خوبی؟!
-

****

ای بابا.. اصن داستان یه چیز دیگه بودا!! برگردیم به غرغرهای جمجمه ی ریدل:
جمجمه ی تام ریدل در حال شرکت تو مسابقه ی عموپورنگه که یهو در باز میشه می خوره بهش و شوتش می کنه تو دستگاه خرد کن کاغذهای باطله.. باقی اسکلت ریدلم با دیدن این صحنه هول میشه و بالاخره از پنجره میوفته پایین!

- جناب ریدل! سلام.. کسی اینجا نیست؟!

دامبلدور موقرانه وارد اتاق میشه ولی با هیچ کس رو به رو میشه! هیچکس تازه می خواست پرچم رو بالا ببره که کارگردان آواداش میکنه تا داستان بیشتر از این منحرف نشه! دامبلدور با احتیاط به میز ریدل نزدیک میشه و پس از اطمینان از نبود حتی یه تیغ ماهی(ریزترین استخون حتی!) به سمت کشوی مدارک حمله ور میشه و انواع طلسم های ارغوانی خفنش رو به سمت سیستم های امنیتی و مدارک مهم وزارتی می فرسته! بعد از سرنگونی کامل دفتر ریدل ریشش رو جمع می کنه.. از این صحنه خارج میشه و به سمت دفتر دیوانه سازها حرکت می کنه!

در افقی دور در سلولهای تنگ و تاریک آزکابان جیمز و تدی همزمان تو سرشون می زدن که حالا از دست این ننه ی فسیل که داره میره دنبال پروف و این همه ساحره ی آی کیو چیکار کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1392/10/12 0:26:37
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1392 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تدى گفت: ولى ننه ...

هلگا گفت: ننه خودتى پسره ى بى ادب بگير كه اومد.

تدى سرش را خم كرد تا دمپايى اى كه از نا كجا آباد ظاهر شده بود به سرش نخورد.

جيمز گفت: عروسكت يا آلبوسكت از بيرون مياد نه از تو خنگه خدا.

هلگا با عصبانيت گفت: خنگه پدرته پسره ى بى ادب بگير كه اومد

جيمز قبل از اينكه دمپايى پرت شود جيغ زد و گفت: بابا ، ما اومديم نجاتت بديم.

هلگا صورتش قرمز شد و گفت: بابا، به من گفتى بابا؟ بگير دمپايى رو .

جيمز با گفتن چه گيرى كرديم روى زمين شيرجه زد.

در همون موقع سر فلور از چاله در اومد و گفت: بانو هلگا اونجايين؟

هلگا رو به جيمز و تدى كرد و گفت: ياد بگيرين. :pashmak:

جيمز و تدى: :vay:

فلور از چاله بيرون آورد و به بقيه كمك كرد كه بيان بيرون.

بعد از يك ربع كشمكش و كتك كارى سه ساحره روى پاهاى خود ايستادند.

هلگا گروه نجاتش رو از نظر گذراند : فلور كه داشت پروانه هايش رو داشت به موهايش شونه مى زد.
آيلين كه داشت به پرنده اش غذا مى داد و پادما كه داشت چشم هايش را مى چرخاند.

آيلين گفت: بياين بريم ديگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پادما پاتیل در 1392/10/11 12:03:44

به ياد قديما
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 دی 1392 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- شنا..شنا.. شنا می‌کنیم...شنا.. شنا...شنا می‌کنیم...

آزکابان.. این زندان مخوف خفن وشحتناک که ترس در دل حتی شجاع‌ترین شجاع‌ها مینداخت هر لحظه نزدیک‌تر میشد یا شایدم نهنگ فیروزه‌ای رنگ کوچیکی که روی ‌اب تقریبا شنا سگی میزد! به آزکابان نزدیک‌تر میشد! علی‌ایحال... بعد از دقایقی نهنگ روی شن‌ها به گل نشست و قبل از اینکه دست دوستداران محیط زیست و روزنامه نگارها بهش برسه و بخوان آه و فغان راه بندازن که نهنگا خودکشی کردن، تکونی به باله‌هاش داد و در چشم بهم زدنی تبدیل به توله گرگی خیس شد.

هم‌زمان - بند ساحره‌ها!

زیر چراغ‌های چشمک‌زن بوق بوق‌کن قرمز رنگ آژیر خطرنما، هلگای همیشه خونسرد سر جیمز فریاد زد که:

- چیکار کردی ننه؟!
- جیمز اومده جون ننه هلگا رو نجات بده.
- جیمز من داشتم خودمو نجات می‌دادم ننه! ولی الان کلهم زندان میان اینجا.
- جیمز بد! جیمز بد!

هلگا با دست‌های تپل مپلش جیمزو گرفت و از دیوار دور کرد و دست نوازش به سرش کشان گفت:

- حالا که اینا هنوو نیومدن، میتونیم با هم بریم بیرون.
- نمیشه ننه!
- چرا از همین سوراخه رد میشیم و بعد هم آزادی...! اصن میام پیش خودتون تو رانده شدگان با هم کارای بزرگ می کنیم.
- نچ! نمیشه.
- سرتو میکوبی به دیوار همین میشه دیه. بذار الان نشونت میدم چطوری میشه.

و جفت پا پرید توی تونل و جفت پاش همینطور معلق اون‌طرف موند و بالا تنه‌ش کلهم گیر کرد بین سنگ و کلوخ، کی فکرشو میکرد ابعاد هلگا از مگاکانیون(؟!) هم بزرگتر باشه؟!‌

یک مرتبه سلول سرد و تاریک شد و حتی خوشی‌های جیمز از وضعیت خنده‌دار هلگا هم از بین رفت. دیوانه سازی با تموم هیبت جلوی اونها ظاهر شده بود... دیوانه سازی با تنالیته ی آبی!!

- از تو تابلوتر من جادوگر ندیدم تدی!

هلگا سرشو برگردوند و جلو چشمش دیوانه‌ساز نه چندان ترسناک تبدیل به پسری دم‌ دراز! با موهای فیروزه‌ای شد. تدی ترجیح داد تیکه‌ی جیمزو نشنیده بگیره و دو نقطه دی زنان گفت:

- ننه هلگا... شما چرا با این سنتون؟! نونت کم بود، آبت کم بود، کودتا کردنت چی بود؟! البته باشد که وزارت نباشد ولی خب باشد که مدیریت هم نباشد!
- ننه فعلا منو از این وضعیت خلاص کنین یه طوری بعد حرف انگیزه رو بزنیم!

همینطور که تدی و جیمز با بیل و کلنگ مشغول کندن هلگا از زمین بودن، جیمز یادآوری کرد که:

- راستی ننه!‌ پروف هم تو راهه!!‌

هلگا بی توجه به ابعاد حفره‌ی تازه گسترش یافته که به راحتی دو نفر اندازه خودش از توش رد میشدن، دامنش رو تکوند و دستی به سر و صورتش کشید و سرخ و سفید شد.

- خب پس بریم.

تدی به سوراخ اشاره‌ای کرد و گفت‌:

- خروجی از اونوره ها!

هلگا به در سلول اشاره کرد و گفت:

ـ ولی آلبوسک من از اونوره!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/10/11 5:27:51
تصویر تغییر اندازه داده شده
بند ساحران چیه دیه مورفین بیسواد!؟ ساحرگان!* باشد تا نباشی خلاص شیم از شر ِ تو و اون وزارت و کودتات!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 دی 1392 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

- در بهار زندگی احساس پیری میکنم...با همه آزادگی فکر اسیری میکنم!
- ناز نفست جونی، قشنگ میخونی.
- فدات بشم من عچقم. :kiss:
- چن سالته عزیزم؟
- استوپیفای!

و فاطی به جرم پرسش مرد.
بی توجه به آهنگ ابی و شادمهر که در بک گراند تصویر پخش می شد و معتقد بود : "آدمها به جرم پرسش نمی میرن!.."
و حتی بی توجه به شما که الان می پرسید استوپیفای مگه آدم میکشه و پاسخ اینه که اجل که بیاد آقا آوادا و استوپیفای نمیشناسه!
از پشت پرده اشاره میکنن که چوبدستی عب نداره تو زندان؟ عرض شود که اگر مهندسی نباشه و ساده باشه نه عب نئاره.

هلگا، بعد از بیهوش (!) کردن هم سلولی اش آهی کشید و کش و قوسی به بدنش داد. بعد از روی زمین سرد بلند شد و به میله های سلولش تکیه داد.
دیوانه سازی که به دیوار روبروی سلول تکیه کرده بود سرش را به سمت هلگا چرخاند.
هلگا هم سرش را به سمت او چرخاند.
دیوانه ساز چانه اش را بالا گرفت.
هلگا هم چانه اش را بالا گرفت.
دیوانه ساز هوا را با خشم از سوراخ های پنهن بینی اش بیرون داد.
هلگا هم همین کار را کرد.
دیوانه ساز دندان هایش را به هم فشرد.
این دقیقا همان کاری بود که هلگا کرد.
آهنگ تکنویی play شد و دیوانه ساز شروع به انجام حرکات برکینگ دنس خفن کرد. قطعا بانوی هافلپاف با وجود اندام فربهی که حتی بانوی چاق را هم به زندگی امیدوار می کرد و البته شانصد هزار سال سن ، کم نیاورد باز هم و آنقدر معلق و جفتک های دیوانه ساز را تکرار کرد که نگهبان از رو رفت.

بعد از آنکه دیوانه ساز خسته و کوفته راهروی اصلی زندان را ترک کرد، هلگا به پشت سلول برگشت. تختش را کنار زد و اشتباه می کنید اگر خیال می کنید با همان صحنه ی کلیشه ای قاشق و چاله ی کوچک کنار دیوار مواجه شد، نخیر!
با یک بیل گنده و یک چاله در ابعاد دره ی مگاکانيون مواجه شد که نور آفتاب مث سگ(!) ازش میزد توو!

نفس عمیقی کشید. آخرین نگاه را به زندان چند روزه اش انداخت و بعد، قدم برداشت به سمت دریچه..به سمت نور..به سمت ِ روشناا...

- جم کن بریم ننه هلگا که اومدم نجاااااااااتت بدم!

یویوی صورتی رنگی به پایه ی تخت پیچید و پسرکی از دریچه بالا پرید. جیغ ِ جیمز سکوت زندان را شکست و صدای آژیر های خطر، دیوانه ساز های خواب را، هشیار کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/10/10 23:30:02
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1392 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس در حال گشتن زیر صندلی مسافرین 674 بود که یکی از مهماندار ها گفت:
-باز دیگه چیه؟

بلاتریکس مانند یک دیتکتیو بلند شد و با نگاه نافظانه(؟) به سر تاپای مهماندار نگاهی کرد و گفت:
-چرا باید بهت بگم؟نکنه جاسوسی؟شرط میبندم اگه الان کیفتو ببینم پر از ماره که غیر قانونی آوردی.یه چیزیت جور نیست.داری ما رو کنترل میکنی.در ضمن، من میدونم تو کی هستی.فکر کردی که من نفهمیدم تو یکی از جاسوسای آزکایانی؟به اون زندانبان، کراب بگو که من اونقدرا هم که اون فکر میکنه نفهم نیستم و اگه تو تا چند لحظه ی دیگه گورتو گم نکنی، از همین پنجره پرتت میکنم بیرودارم.اما قدرت بدنیم از صد تا هرکول هم بیشتره.

مهمان دار با ترس سرش را تکان داد و با قدم های کوتاه دور شد و هنگام رفتن زمزمه کرد:
-زیر هر صندلی ای که میخواین رو بگردین خانم. :worry:

بالاخره هواپیما فرود آمد.بلاتریکس که همچنان در زیر صندلی 679 در حال کاوش بود سر خورد و ضربه سختی به سرش خورد اما بدلیل موهای محافظ بسیار چیزیش نشد.ساحره ها با هل دادن مردم جز اولین افرادی بودند که از هواپیما خارج میشد.بلاتریکس پس از بیرون آمدن نگاهی به خواهرش کرد و گفت:
-اینجا که همون جای قبلیه.نکنه ما رو گول زدن.اون تصاویری هم که کنار پنجره بود و تکون میخورد هم واقعی نبود.چا هنوز همون جاییم و چرا به جزایر قناری نرسیدیم؟این هواپیما رونه باید جواب اینا رو بده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: (کراب منو نخور )

ساحره های زندانی شده توی آزکابان برای یه هفته به جزایرقرقاول فرستاده میشن.در این یه هفته باید مثل مشنگها زندگی کنن. ساحره ها سوار هواپیما می شن و غذا سفارش می دن.




بلا با دهانی پر از برنج گفت:
- سیسی از این فنجونا نمی خوری؟ محشره!

نارسیسا با متانت تکه ی دیگری از کاهوی غذایش را داخل دهانش گذاشت و بعد از اینکه کاملا آن را جوید، قورت داد. سپس گفت:
- فکر می کنی این غذای پر چربی تو رو می خورم؟ در ضمن فکر کنم اسمش فسنجونه.

بلا که احساس می کرد با ارزش ترین چیز دنیا روبرویش قرار دارد ـــ ناگهان به خود آمد و چند بار ذکر "ارباب بهترینه، ارباب سیاهترینه" را تکرار کرد ــ آن را به دافنه تعارف کرد. دافنه نگاهی به ظرف انداخت و گفت:
- چرا تو اینقدر تغییر کردی؟ حالت خوبه؟ نکنه تو این غذای عجیب چیز خاصی باشه؟

بلا با دهان باز و پر به ظرفش نگاه کرد و با اکراه سرش را تکان داد.
- شاید. دیگه نمی خورم. اصن این غذا های پرچربی که هیکل متناسب منو بهم میزنن بدرد نمی خورن.

بلاتریکس آهی کشید و با زدن دکمه بالای سرش و خواستن مهماندار، غذای دیگری سفارش داد. سپس برای اینکه حواسش جمع آماندا نشود ــ که او هم یک پرس خورش فسنجان سفارش داده بود و داشت با ولع چیزی شبیه سس کچاب روی آن می ریخت ــ از مهماندار پرسید:
- این جزایر قناری کجا هستن؟
- شما نمی دونین دارین کجا می رین؟

بلا انگشتش را به حالت تهدید آمیزی بلند کرد و گفت:
- با من جر و بحث می کنی؟ از جواب دادن به من طفره می ری؟ می خوای از هواپیما شوتت کنم پایین؟

مهماندار که محسوسا می لرزید جواب داد:
- خیلی عذر می خوام خانوم... جزایر قرقاول تو خلیج فارس هستن. خلیج فارس هم توی اقیانوس هنده. اقیانوس ...

در همین حال صدای خلبان به گوش رسید:
- خانم و آقایان، تا کمتر از 30 دقیقه دیگه به مقصد می رسیم. خانم های عزیز، لطفا حجاب خودتونو حفظ کنین.

بلا رویش را از مهماندار برگرداند و با تعجب از دافنه پرسید:
- حجاب چیه؟ یه وسیلست؟
- گفت باید حفظ کنیم... فکر کنم یه شعره. ببین برگه ی حجابتو پیدا می کنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/2/30 13:39:39
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/2/30 13:41:42