هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲
#41

هلگا هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱:۱۴ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 211
آفلاین
آلبوس به همراه تک تک متعلقات به سمت سلول هلگا در حال دویدن بودن. پشت سر اون ها بچه های حمایت از ساحرگان می دویدند، پشت سر اینا ارتش مورفین می دویدند و از اونجایی که دلوروس هم از بچگی بدیو بدیو دوست داشت ارتشش رو فرستاد که پشت سر همه ی این ها بدوند.

خلاصه این که چند دقیقه بعد کل اعضای جادوگران و مدیران و ناظران و مرگخوار و محفلی و شورای آسمانی زوپس و خود ج.ک. رولینگ و خلأ موقت و نوای کوکو و کوفت و زهرمار و درد و مرض داشتن پشت سر هم می دویدند.

همینطور که همه داشتند همزمان با دویدن، آهنگ زیبای «دویدم و دویدم، سر سلول رسیدم» می خواندند، از آنجایی که حادثه خبر نمی کند، هلگا از توی تمبون دامبلدور ول شد و خورد زمین. به علت گرد بودن و کاملاً خلاف قانون دوم نیوتون، هلگا به سمت ابتدا حامیان ساحرگان، بعد دولت آزادی و پرواز، بعد زوپسیان و مدیران و کلیه ی فامیل های وابسته() رفت و یکی پس از دیگری به سان اون پاترونوس سالازار اسلایترین، عشق سابقش، همه رو شپلخ کرد.

بعد از لحظاتی که گرد و خاک حاصل از این حرکت خفن هلگا فرو نشست، آلبوس به خودش اومد و نگاهی به اطرافش انداخت.
همه چی از بین رفته بود و تمام دشمنانش به خاک سیاه نشسته بودند.

آلبوس اشک در چشماش حلقه زد و رو به رانده شدگان که تنها بازماندگان بودند گفت:
- ای فرزندانم. این تحقق وعده ی من به شما بود و ما پیروز شدیم.

محفلیون که در پوست خود نمی گنجیدند شروع به خوشحالی کردند و طبق شنیده ها بعضیا از بس در پوست خودشون نگنجیدند از وسط جر خوردند.

وسط این داستانا و حرکات بی ناموسی رانده شدگان و محفلیون بود که بازماندگان اون دیوانه سازایی که هشتبلکو شده بودند برگشتند و یکی یه لب از این جماعت در حال نگنجیدن(!) گرفتن و کل الیوم روح هاشون رو از ته حلقشون کشیدن بیرون.

****


کارگردان از عصبانیت چنان نعره زد که شیشه های زندان پایین ریخت:
-این نویسنده ی لعنتی کجاست؟

با فریاد کارگردان تمام دیوار های زندان فرو ریخت و تمامی عوامل لـــه شــــدن!

ناگهان صحنه یه خورده بالا پایین شد و مثل اینا شد که انگار مثلاً فلش فوروارد تموم شده.

نــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

- چی شده جیمز؟ چرا نصفه شبی جیغ میزنی؟

- ما نباید فردا حمله کنیم به آزکابان. همه می میرن!


ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۴ ۰:۳۰:۲۷



پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲
#40

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۴:۱۵ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
دامبـلدور به ژرفی عمیق..!

-اوه نـــه!هنوز رول شروع نشده دوباره کارگــردان!

####


-کـااااااااات عاقا...کـــاااااااااااات برید اون نویسنده رو زبون خوش بیارید تا خودم پا نشدم برم سراغش!

دو سه نفر برای احتیاط دست و پای کارگردان رو میگیرن تا احیانا شاهد صحنه ی قتل نویسنده نباشن.چند نفر هم...نــه،چند نفر زیـاده! بدلکار جانبـاز فیلم هم که روی ویلچر نشسته بود خعلی آهشـته...بخشید اشتباه تایپ کردم!خعلی آهسته به دنبال نویسنده میره.

بین راه چرخ های جلویی پنچــر میشن و مجبور میشه که به امداد خودرو زنگ بزنه.یه دوازده ساعتی اونجا معطل میشه تا اینکه بروبچز امداد سر میرسن.باز یه دوازده ساعتی طول میکشه تا لاستیک هارو تعویض کنن.توی مدت هم آمپر سوخته شده ی کارگردان عوض می کنـن و یه دونه مدل 2014 میندازن روش!

بالاخره بعد از چند سال و اندی نویسنده و کارگردان روبروی هم قرار میگیرن.

- الهی قربون اوووون چشای قهوه ایت بشم...انگاری موقع به دنیا اومدنت آب قطع بوده پســرم!خب حالا بگو ببینم،همه ی این قسمت داستان خودت نوشتی؟
- عاقا مـــــــــــــــن میخوام اعتراف کنم.من اصلا نویسنده نیستم،مسئول بخش آبدارخونه ام! تازه قبلشم سر چهار راه سی دی های آموزش مسائل جنسی می فروختم! به خدا من کاره ای نیستم!
- پس کـــــــــــیه نویسنده این فیلمنامه کوفتــی؟

شخصی مشکوکی که کت و شلوار قهوه ای و عینک RayBan آبی(!)به چشمانش زده خعلی آروم و متین جلو میاد و تصمیم میگیره پرده از حقیقت ماجرا برداره..!

- راستش رو بخواین این فیلمنامه اصلا نویسنده نداره.یعنی داره هااا،ولــی گمنامه!طرف توی مستراح نشسته بود و فیلنامشو دم در بدون هیچ سر پناهی گذاشته بود!ما هم دیدیم که خعلی طولش داد و منتظر اتصال دوباره آبــه،فیلمنامشو دزدیدیم!

کارگردان:


####


دامبـلدور به ژرفی عمیق فرو رفته بود.خعلی فکر کرد.بازم خعلی خعلی فکر کرد.گرچه جیغ های مداوم جیـمز چند باری او را از فکر در آورد،اما دامبلدور از رووو که نمی رفت.(سنــگه پا قزوینه دیگه!)

- پروف جــــااااان من فاوکس رو صدا کن سریعتر بریم از اینجا.کلا بیخیال سوژه شو،قبلا حسابی ژانــگولر بازی در اوردی!
- گفتم که نمیـشه.اصلا پایه باش بیا با هم همینطوری الکی آزکابانو فتــح کنیم.به افتخاراتمونم اضافه میشه.چطــوره جیغول بـابـا؟!
- ای خــــدا! هر لحظه ممکنه دوباره سرو کله ی اینا پیدا بشه ها.اینا بـوی چیز به مشامشون برسه صـدتای من و تورو حریفن.سالازار رو هم فقط یه مثقال چیز بش بدن،میاد اینجا برامون بندری میرقصه.از ما گفتن!

اما گوش چرکی و نـَـشسته دامبلدور به این حرفا بدهکار نبود.چندین گزینه توی ذهن بیمارش بود ولی نمی دونست کدوم رو انتخاب کنه.حتی جیمز روش انتخاب شانسی یه کدوم از گزینه هارو پیشنهاد کرد اما بازم کارســاز نبود.

ساحره هاهم که دیـدن هلگا به دست محفلیون رسیده،خیالشون راحت شد و دمشون رو روی کولشون گذاشتـن.تـــد هم زیر نشیمنــگاه مبارک دامبـلدور جا خوش کرده بود و هر چند وقت یکبار بوهایی به مشام مبارکش می رسید!(گاهی وقتـا هم صدا میومد!)

توی همون اندر احوالات سرو کله ی ارتـــش مورفین پیدا میشه.ارتش نـــگووو،بــلا بــگووو!دامبلدور هم که دید تعداد اونها خیلی بیشتر از خودشونه،تــد رو از زیــر نشیمنـگاهش برداشت و گذاشت زیر یه کولش و جیمز هم زیر اون یکی کولش و فـــــرار!

عه عه...راستی هلگا رو یادم رفت بگم.اونم در قسمتی از تنبانــش جا داد و بعــــدش دِ فــــــــــرار!! اما بی خبر از اینکه حفره سلول هلگا از بقایای جســد غنی شده ی غلام و جنیـفر لوپز پــر شده بود!

- حالا همشون توی چنگمونـــن!

حالا توی کف بمونید که چه کسی ایــن دیالوگ آخر رو گفت




پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲
#39

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
"برای لحظه ای اشک توی چشمای سالازار جمع میشه.چوبدستیشو بالا میاره و اکسپکتو پاترونوم!سپر مدافعی به اندازه ی یک تریلی و به شکل حشره کش تار و مار ایجاد میکنه و همه ی دیوانه سازها له و لورده میشن..!"

چند لحظه ای طول می کشه تا ابر و دود نقره ای که از چوبدستی سالازار خارج شده بود پراکنده بشه و شخصیت ها بفهمن چه خبره و چی شده.. ولی خب این نیز گذشت و مه نقره ای کم کم محو شد و همگان با چهارتا ستاره وسط تصویر مواجه شدن!

- اوه نه! بازم کارگردان!

****


- کااااات عاقا! کاااات! بیارید اون نویسنده رو دوباره ببینم!

عده ای ممد تدارکاتی بدیو بدیو می رن و نویسنده رو کت بسته برمی دارن میارن جلوی پای کارگردان پرت می کنن و خودشون می رن دنبال باقی تدارکات!

- خب عزیزم! این دفعه رو دیگه خداییش بگو ببینم این چیه آخه نوشتی؟! با کودوم عقلی جور در میاد آخه؟ سالی فسیلو؟! اعتراف کن که یه نویسنده ی ارزشی ژانگولر جناحی بودی!
- به من چه آخه؟! داستان باید یه مدلی جلو می رفت دیگه.. نشنیدی مگه دود از کنده بلند میشه؟!
- کنده؟ مردگ(!) سالازار دیگه خاکستر شده، چیزی ازش باقی نیست.. بیا بازم مثل دفعه ی قبل فکر کن ببین چرا این کارو کردی؟ مرد و مردونه!
- می خواستم به چیزکشا کمک کنم! ببین آخه گنا دارن، چهارتا دونه بیشتر نیستن که!
- عزیز من! ژانگولر بازی در میاری بیننده هامون رو از دست می دیم! کسی نمیاد فیلمو ببینه اسپانسر شه.. ضرر می کنیم، ورشکست می شیم. بدبخ میشیم کسی هم به این فکر نمی کنه که ما گنا داریم!
- خب گنا داشتن! حالا میگی چیکا کنم!؟
- چرا دل شکسته ای این دفعه؟ ! چیز عشقی خوردی عزیزم؟!
- آره! تو رو برادر خودم بدونم؟ بگم!؟

و تا این ها با هم درد و دل کنن به ادامه داستان می پردازیم!

****


در پس ابر و مه و باد و ستاد هواشناسی ای که سالازار و پاترونوسش راه انداخته بودند، ساحره های سازمانی یه گوشه جمع شده بودند و لاک می زدن! مورفم هم طبق آخرین اخبار سر به بیابون گذاشته بوده و راند شدگان محفلی یه گوشه دور هم نشسته بودند و برای تولد جیغول فشفشه روشن کرده بودن!

و اما از همه مهمتر جمعیتی از دیوانه سازها بر سر جنازه ی تازه درگذشتگانشان نشسته بودند و عزاداری می کردن..مروپ تو سر تام ریدل می زد که ای مشنگ عقب مونده، بین ما هرچی بوده تموم شده.. عشق این دوره چه بی دووم شده!

مروپ همونطور که داشت می زد زیر جمجمه ی تام!.. وایستا ببینم.. این که جمجمه ش خورد خاکشیر شده بود قبلا! مهم نیس، فانتزیه دیگه! بله! مروپ می زنه زیر جمجمه ی ریدل و جمجمه برای بار دوم از جا کنده میشه و میوفته روی جنازه ی سالازار..

- جیییییییییییییییییییییییغ! بابابزرگ! نهه.. شما نباید بمیرین!

و سالازار کبیر بر اثر شدت طلسم اجرایی جان به جان آفرین تسلیم نمی کنه ولی میره تو کما.. مروپ هم هرچه سریعتر برای دادن تنفس مصنوعی های خصوصی و انجام درمانهای اولیه جنازه رو برمیداره و یه گوشه ای آپارات می کنه!

بدین ترتیب فقط رانده شدگان می مونن و نیروهای وزیر کودتایی.. جمعیت سوژه کمتر میشه و بهتر میشه تو پستهای بعدی نفس کشید!

- هی پروف! می خوام ما ریش شما رو بگیریم شما دمب فاوکسو و همه از اینجا بریم!؟
- نه جیمز داستان ژانگولر ارزشی میشه.. بذار یه بار دیگه فکر کنم!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲
#38

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۴:۱۵ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
همزمان با غنچه شدن لب های استخونی دیوانه سازها،لب های آلبوس هم غنچه میشه و به استقبال بوسه های سرد دیوانه سازها میره.

مورفین که به زنده موندن خودش و خانوادش تقریبا امیدی نداشت،توی این هیری ویری چشمش به صحنه ی بوسه ی دیوانه سازها با آلبوس میخوره و نگران امنیت جنسی دیوانه سازها میشه.

-آلبوش نامرد اینژوری بوش نکنشون! لا مشب اینا شیر حلال خوردن...

مروپ هم که دید هیچ راه دیگه ای جز بوسه وجود نداره،به ناچار لبانش را غنچه کرد و به استقبال بوسه دیوانه سازها رفت.تام با دیدن این صحنه خونش به جوش میاد و غیرتی میشه برای همین لباشو غنچه می کنه و به سوی لبان مروپ حمله ور میشه.

همگی یه دور توسط دیوانه سازها ماچ مالی شده بودن.حتی آلبوس هم از این موقعیت [سوء] استفاده کرده بود و به سوی لبان یارانش حمله ور شده بود!!گرچه بوسه های دیوانه سازها،به آلبوس مجال کمتری برای بوسه می داد.

ناگهان وسط این ماچ کاریا،سر و کله ی سالازار،مثله حضورش توی سوژه های قبلی،بی خود و بی جهت پیدا میشه و بعد از چند ثانیه تماشای آن صحنه ی حیرت انگیز،دست به کار میشه.سعی میکنه به لحظات خوش توی زندگیش فکر کنه اما هرچی زور میزنه هیچی یادش نمیاد.در حین زور زدن چند باری سکته میکنه و تصمیم میگیره ادامه زورهاشو توی مرلینگاه بزنه.

در آخرین لحظات و اوج ناامیدی از مرلینگاه بیرون میاد و دوباره زور میزنه تا یه خاطره ی خوب یادش بیاد.همون موقع سرو کله ی روح غلام پیدا میشه و داهان نداشته اش رو وا می کنه:

- سالازار...عشقم! به لحظاتی فکر کن که با هم بودیم.به عشقمون!

برای لحظه ای اشک توی چشمای سالازار جمع میشه.چوبدستیشو بالا میاره و اکسپکتو پاترونوم!سپر مدافعی به اندازه ی یک تریلی و به شکل حشره کش تار و مار ایجاد میکنه و همه ی دیوانه سازها له و لورده میشن..!



ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۳ ۱۸:۱۳:۵۳
ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۳ ۲۲:۱۶:۴۳



پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۳:۳۸ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲
#37

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
هی وای من.. چه تسترال تو هیپوگریفی شده اینجا!

خلاصه‌ی ماجرا:
تدی و جیمز به نمایندگی از رانده‌شدگان به آزکابان میرن تا هلگا هافلپاف رو آزاد کنن و از حفره‌ای که تو سلولش ایجاد شده خارجش کنن ولی از دهنشون در میره که دامبلدور هم تو آزکابانه و هلگا به دنبال عشقش زندان رو ریز و رو میکنه. همون موقع هم سر و کله‌ی گروه خواهران خط نجات با حضور آیلین و پادما و فلور پیدا میشه و خلاصه تو این بلبشو هلگا بالاخره دامبلدور رو که تازه از بهم ریختن دفتر تام ریدل فارغ شده پیدا میکنه و تو این هیری ویری و بین دیوانه‌سازهای آماده ی بوسه و کل کل رانده شدگان با ساحره‌ها، سر و کله ی تام ریدل و بانو و برادر زن معتادش پیدا میشه و همه آماده ی نبردن!
---------------------------------------------------------------

-

دامبلدور متفکرانه آپشن‌های موجود رو بررسی میکنه:

- بازگشت به سلول هلگا و خروج از حفره!
- فراخوان دابی و وینکی و کریچر به جز هوکی‌شون! برای آپارات از زندان
- تولید سپرهای مدافع در مقیاس وسیع برای نابودی دیوانه‌سازها
- هشتپلکو (ک.ر.ب. لارتن ) کردن گانت‌ها و فتح آزکابان!

در اینجا صحنه آهسته شده... دامبلدور و جیمز و تدی و هلگا وسط ایستادن، از سمت راستشون گانت‌ها و ریدل دارن حمله می‌کنن، از سمت چپ ساحره‌ها که پادما رو راضی کردن بی‌خیال حبس بشه و به میدون جنگ برگرده، و از روبرو دیوانه‌سازهایی که روی هوا سر میخورن و به طرف اونها میان.

- پروفسور؟
- صبور باش جیمز!
- پروفسور!
- الان میگم.. توک ریشمه!
- پروفسور!!!!
- خیله خب..گوش کنین.. نقشه اینه... میگم چرا اینجا اینقدر سرده؟ اوه... نقشه عوض شد.. اول بزنیم این دیوانه‌سازها رو درو کنیم بعد این مورفو خاندان و ارتششو و بعدم ساحره‌ها رو!

از اونطرف مورف و مروپی و ریدل که کم کم از سرما سردشون شده میشینن دور هم فکر میکنن با این دیوانه‌سازهای افسار گریخته چه کنن!

- آباژی.. شکلاتی.. برتی باتژی.. چیژی نداری؟
- نه داداش ندارم... تام تو استخونت چیزی داری؟

تام که کل دویست تا استخونش داره می‌لرزه از بین دندون‌های سفید بیمه شده مث جنیفر لوپزش! میگه:

- :no: .. سپر مدافع... راهش سپر مدافعه...
- شطوری دوماد؟
یه فکر خوشحال... هر فکری...

مورفین چوبدستیش رو دو دستی می‌گیره و چشاش رو میبنده و زور میزنه و زور میزنه و به دوران خوش وزارتش قبل از کودتا فکر میکنه که وفور چیز بود و نعمت‌های مشابه و آخر میگه:

- اکشپکتو پاترونام!

نوک چوبدستی مورف جرقه میزنه و حباب کوچیکی سرش تشکیل میشه و بعد روی زمین میفته. سپر مدافع مورفین گانت، به شکل کرم فلوبر در اومده، روی زمین میخزه و به دیوانه‌سازها میرسه ولی با دیدن اونا جیغ کوتاهی میزنه و توی اولین سوراخ دیوار قایم میشه!

دیوانه‌سازها بی توجه به جماعت روبرو و جبهه‌های اونها، هر لحظه به ملت نزدیکتر میشن و لبهاشون هر لحظه غنچه‌تر میشه.



ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۳ ۴:۲۳:۲۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۲
#36

آليس لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۹:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
در همین گیر ودار،مورفین که جاش پشت مروپی گرمه، تو گوش مروپی میگه:

-آبژی، الان نقشه ای، چیژی نداری؟

مروپی در همون حالت با کمترین صدای ممکن جواب مورفینو میده:

-داداش، وضع خیلی خرابه. نمیشه بی خیال هلگا بشیم. :worry:

نه بابا، اون تنها برگ برنده ی ماشت. اون اژ شکستمون تو وژارتخونه، اگه اینژام شکست بخوریم، اون وزغ مارو درسته قورت میده.

-پس تنها یه راه چاره میمونه. حملــــــــــــــــــــــــــــه.

مروپی بعد از گفتن این دیالوگ و پشت سر گذاشتن مورفین متعجب، به سمت جمع سه ساحره و رانده شدگان میره.

در همون لحظه، در اون سمت راهرو

- جیمز، نمیشه همین الان دور از چشم همه دربریم. هلگارم ببریم.

جیمز با اشاره به هلگا و آلبوس گفت: هلگا که فعلا جاش خوبه.

-چِت شد باز؟

-یه فکری دارم. بزن بریم.

در همین لحظه ی بغرنج جیمز و تدی خود را به آلبوس و هلگا رساندند. جیمز جیغ زنان گفت:

-آلبوس جون، تو که این همه جن خونگی داری، تو که این همه قدرت داری، نمیشه به نحوی از این جا آپارات کنیم.

آلبوس:



تصویر کوچک شده


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۲
#35

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۱۰:۱۱ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۲
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
در این صحنه یه پای ناشناس رفت روی مفصلی که این فکو به جمجمه متصل کرده بود و تق! فک کنده شد افتاد وسط راهرو نزدیکای جیمز و اینا.

جیمز دم تدیو گرفت، تدی کفش هلگا رو چسبید، هلگا ریش دامبلدورو. جیمز شروع کرد به دویدن به سمت نزدیک ترین راه خروجی از راهرو که یهو دندونای تام ریدلِ پدر که اتفاقا رو به بالا قرار گرفته بود رفت کف پاش و جیغش بلند شد و دم تدی رو ول کرد و دو دستی پاشو چسبید و تدی و متصلاتش بر اساس قانون اینرسی پرت شدن تو دلِ ملتِ تازه وارد شده. ملت تازه وارد شده هم هول شدن و همه چوبدستیاشونو در آوردن و تدی اینام پا شدن و با اعتماد به نفس کامل سه تایی چوبدستی به دست وایسادن جلوی ارتشِ مجهز به امید و مجهز به چوبدستی پیشرفته و مجهز به چیز و خیلی موارد دیگر!

در این لحظه ی حیاتی، استخون دست راست تام خودشو به سمت فکش پرتاب کرد و فکو گرفت و چسبوند به جمجمه و جمجمه هم همون لحظه لازم دید یه بیاناتی داشته باشه!

- جا داره اینجا از خمیر دندون سیگنالِ دو رنگِ نعنایی و مسواک اورال بی تشکر کنم که باعث شدن من نیازی به دندون مصنوعی نداشته باشم و گفتن اگه تبلیغشونو بکنیم محموله چیز بدیو... اینو نباید می گفتم! تشکر میکنم فقط!

و سعی کرد یه لبخند بزنه و یه برقی روی دندوناش ظاهر شد.


و حالا می پردازیم به اون طرف ماجرا که مورفین داشت می دوید و می دوید و ساحرگان هم پشت سرش می دویدند و می دویدند. همین طور که چهار نفری داشتن می دویدند، یهو مورفین مسیرشو عوض کرد و رفت روی دیوار و به سبک سونیک دور زد و به سمت ارتشش شروع کرد به دویدن.

ساحرگان:

- این اشت قدرت چیز!

مورفین به سرعت دوید به سمت ارتش، از روی سر آلبوس اینا با استفاده از قدرت چیز پرید و رفت پشت مروپی پناه گرفت.

-این اشت پرواژ!

ساحرگان هم که دنبالش می دویدن اومدن که با چوبدستی های آماده بپیوندن به آلبوس اینا، اما وسط کار پادما پاش رفت روی جمجمه ی تام و لیز خورد و خورد زمین و ضربه مغزی شد متاسفانه

- پادما؟ کجا میری؟!
- فلور... من متنبّه شدم. من آدم بدیم! من میرم خودمو تحویل بدم!
-

و بعد از این مکالمه ی کوتاه پادما رفت و خودشو توی نزدیک ترین سلول حبس کرد و با دستبندی که اونجا بود خودشو متصل کرد به نیمکت خلاصه!

فلور، با دیدن این صحنه، شونه شو انداخت بالا، و به جمعیت آماده برای نبرد نزدیک شد.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۲
#34

مروپی گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 297
آفلاین
تدی، جیمز، دامبلدور، هلگا، پادما، فلور، آیلین و دیوانه‌سازها اجمعین یه نیگا به خودشون می‌کنن، یه نیگا به ابعاد سه در چهار ِ وزیر ِ منتخب ِ مردمی ِ معتاد که به ضرب و زور ِ چیز سر پا ایستاده و در یک حرکت ِ هماهنگ ِ خودجوش، همه به این شکل در میان.

وزیر ممم [ نکنه انتظار داشتین تا آخر پستم هی منتخب ِ مردمی ِ معتاد رو تکرار کنم؟! ] یه نیگا به این جماعت می‌کنه، یه نیگا به دیوانه‌سازهای شپلخ شده توسط فاوکس می‌کنه [ عمو لارتن، شما این تن بمیره، با رولینگ نسبتی نداری؟! بگو قول می‌دیم به لی‌لی نگیم! ] و بعد یه لبخند ساحره‌افکن به این جماعت می‌زنه و در کمال اقتدار و آرامش می‌گه:
- آبـــــــــــــــــــــــــــاژی‌ی‌ی‌ی‌ی!! دومـــــــــــــــــــاد!! تصویر کوچک شده


حالا مورفین بدو، اون جماعت فوق‌الذکر بدو. مورفین بدو، اون جماعت بدو. مورفین بدو. جماعت بدو...

در همین اثنای بدو بدو:

-
- چرا جیغ می‌زنی جیمز! بدو!
- واسه چی داریم می‌دوییم آخه؟!
- ( همونطور در حال ِ دوییدن ها! )
- دست آستاکبار نویسنده‌ی پست که از قضا آباجی مورفه تو کاره! الانه که بریزن سرمون! باس بزنیم به چاک تـــدی!

در نتیجه تدی با یک حرکت آنتحاری، هلگا رو می‌زنه زیر بغلش، دامبلدورو می‌زنه زیر ِ اون یکی بغلش، نفسشو حبس می‌کنه. اراده، آرامش، از این مزخرفات... می‌چرخه که ناپدید شه که...

- آخ! مماخم!

جیمز بالا سر ِ تدی که در تلاش برای آپارات، رفته تو دیوار و پهن ِ زمین شده، وای‌میسه و بی‌اعتنا به ملتِ سازمان حمایت از اینا و مورفین که هنوز داشتن گرگم به هوا بازی می‌کردن، صداشو می‌ندازه روی سرش:
- از اینجا که نمی‌شه آپارات کرد! چطوری بریم بیرون؟!

شپلخ!!

مشتی استخوان به داخل پاشیده می‌شه و جماعتی از روی استخوان ها رد شده، به داخل زندان هجوم میارن و صدای ناله‌ی دهن ِ استخونه به زحمت شنیده می‌شه:
- در صحنه‌ایــــم...! بگیریدشون!



دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۲
#33

لارتن کرپسلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
از یو ویش!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 471
آفلاین
موزیکِ فیلم "بوی پیراهن یوسف" به صورت دالبی پخش می شه. ننه هلگا به سمت خیل عظیم دیوانه سازها حرکت می کنه. همه ی پاترونوس ها خشکیده و تبدیل به اندک بخار سفید رنگِ بی بخاری شده! ننه هلگا در حین دویدن(!) به سمت دیوانه سازها یکی دو بار هم روی زمین می اُفته! (چقد سخته توصیفاتو با حال استمراری نوشتن! ما با ماضی ساده بیشتر ارتباط برقرار می کنیم! ) بعد، درست در زمانی که همه فکر می کنن قراره این پایان ننه باشه. زمانی که دیوانه سازها برای انجام کارهای منشوری از هم سبقت می گیرن، ناگهان ریشی از دور و در میان ظلمت آزکابان می درخشد ـــه!

فاوکس که اینبار در هیبتِ پاترونوس ظاهر شده میاد و همه ی دمنتورهای صحنه رو هَشتَبلَکو (این ذهن پیر آدمو کجاها که نمی بره!) می کنه و واسه خودش می ره شکارِ دمنتورای دیگه. ننه هلگا بلاخره در آغوش دامبلدور قرار می گیره و در حالی که صورتش خیس از اشکه و صداش به یه دلائلی به جز پیری میی لرزه، نجوا می کنه: «کجا بودی نن.... چیزه، عچقم! »

آهنگ ناگهان یه جوری می شه! چجوری؟ همونجوری که وقتی دستگاه های پخش، نوارهای کاست رو می خوردند و صدا کش و قوس پیدا می کرد! و دامبلدور می گویه(واقعاً سخته حال استمراری!) : «وی نید تو تالک، ننه! (We need to talk!)»

تد سرفه می کنه و می گویه(!): «شما چرا از وسط دیوانه سازها اومدین خب!؟ ما ضایع شدیم! »

دامبلدور لبخندی می زنه و از بالای عینک هلالی شکلش که روی مماخِ کجش قرار گرفته می گه: «اوه فرزند روشنایی! نا سلامتی من دامبلدورم! گولاخ ترین جادوگر قرن! افتاد الان!؟ »

دیگه ساحره های سازمان حمایت از نمی دونم چی چی هم توسط نویسنده به دست فراموشی سپرده شده بودن و همه می خواستن به خوبی و خوشی برن که به کار و زندگیشون برسن که .... امان از دست این موزیک های متن! اینبار موزیک متن فیلم معروف «بخاطر یک مشت دلار» پخش می شه و همه به اطرافشون نگاه می کنن که ببینن توی این سر سیاه زمستونی کی قصد دوئل داره. (حال استمراری هم حال می ده ها مث اینکه! )

- مگه اژ رو ژناژه ی من رد بشین!


نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟


پاسخ به: بند ساحران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۲
#32

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5467
آفلاین
تذکر: تمام اتفاقات این پست، تنها در عرض 1 دقیقه رخ میده!

جیمز و تدی که کاملا گیج شدن نگاهی بین هم رد و بدل میکنن و تلپاتی وار با هم حرف میزنن و بعد از اینکه به نتیجه میرسن، هرکدوم یه سمتی رهسپار میشن.

تدی درحالیکه چوبدستیشو تهدید کنان تکون میده جلوی سه ساحره (آیلین، پادما و فلور) ظاهر میشه و میگه:

- ببینم شما اینجا چی کار میکنین اصن؟ قرار بود ما عملیات نجاتو رهبری کنیم، شما از کجا پیداتون شد آخه؟

آیلین با غرور جواب میده: مث اینکه یادت رفته من صاحبخونه ی سازمان حمایت از ساحرگان هستم. با چند تن از یارانم برای نجات یک ساحره ی نیازمند کمک اومدیم. حالام برو کنار تا هلگارو گم نکردیم.

آیلین با نگرانی از پشت کله ی تدی، به دور شدن هلگا، و جیمز که دوان دوان به دنبالشه نگاه میکنه.

تدی همچنان با صلابت جلوی عبور سه ساحره رو میگیره و میگه: ببینین اینجا آزکابانه، مقر ِ طرفداران گانت. شما هم که از سازمان زیر نظر وزیرآمبریج اومدین، اصلا تا حالا خطر رو حس کردین؟

- خب شما هم که از هر دو سو رانده شدین! وضعیتتون بدتره ها!

آیلین اما دست به سینه وایمیسه و میگه: و البته فراموش نکنین که من بی طرفم.

درحالیکه در این سمت تدی با سه ساحره درگیره، اون طرف جیمز به هلگا میرسه.

- نــــــه ننه! از اینوری نه! باید اونوری بریم جان گودریک.

جیمز همزمان با گفتن این جملات خودشو جلوی هلگا میندازه و دستاشو تا ته باز میکنه تا مانع حرکت هلگا بشه.

- ننه، آخه چرا باید رد شدن از وسط یه مشت دیوونه سازو به فرار کردن از توی اون سوراخ ترجیح بدی؟

هلگا سعی میکنه از زیر دستای جیمز رد شه و بره، اما با توجه به هیکل باربی مانندش(!) تلاشاش به نتیجه ی خاصی نمیرسه.

- ببین جیغول، آدم واسه اونی که سه حرفه اسمش، هرکاری میکنه. آلبوسکم اینوره خب!

جیمز به شدت تو مغزش درگیر تجزیه و تحلیل کلمه ی سه حرفی میشه و هرکار میکنه نمیتونه به عشق برسه. هلگا که متوجه سردرگمی جیمز شده میگه:

- تو هنوز بچه ای این چیزارو نمیفهمی. حالا برو کنار تا دیر نشده و همه نریختن رو سرمون.

هلگا تکون کوچیکی به خودش میده و جیمز یه ور دیگه پرتاب میشه و دو متر دورتر فرود میاد. همون موقع احساس سرمای شدیدی، همه رو از این موضوع که دیوونه سازا دست به کار شدن، آگاه میکنه.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.