یک چیزی برای من مبهمه! آخه، آدم عاقل به کارهای استادش کار داره؟ آخه، آدم عاقل، به کارهای استاد ذهن "جویی"ش کار داره؟ و آخری و از همه مهم تر این که، آخه، آدم عاقل، به کارهای استاد ذهن "جویی" گرگینه اش کار داره؟ نه جان من! بگو!کار داره؟
خوب می زنه شل و پلمون می کنه! لااقل برید تو زندگی یکی دیگه فضولی کنید که کم آزار تر باشه! یا اصلا فضولی نکنید! خوب استاده دیگه! دلش خواسته! تبدیل شده! عیبش چیه آخه؟
ولی حالا که خیلی خیلی دارید اصرار می کنید ، باید بگم که تبدیل شدن به گرگینه در زمانی که ماه هنوز ناقصه، یکی از هزاران وجنات جناب"توله گرگ خشگل" ه! والسلام!
نقل قول:
استاد لوپین عزیز عضو فلان و بیسار ویزنگاموت لطفا به جنایت های استاد جی. اس. پی. بوقی که کلاس چفت شدگی رو توی شیون آوارگان برگزار میکنه رسیدگی کنید. فیلم این جنایت ها هم ضمیمه شده تا ببینین چطور ما نوگلان باغ دانش رو شل و پل کرده و انتظار داره هر هفته سر کلاسشم حاضر بشیم. ارادتمند، جمعی از نوگلان باغ دانش
نکته ی اول:استاد لوپین عزیز
مگه خود
نقل قول:
- اسم من تدیه... اسمایی مثل تد...تد ریموس.. استاد..لوپین..آقا اجازه!.. و از این قبیل باعث از دست دادن امتیاز میشه.
یک
تجربه ثابت کرده هرگز نباید یک
نکته ی دوم:استاد جی. اس. پی. بوقی
اولا که،
دوما ، حالا درست که
نکته ی سوم:عضو فلان و بیسار ویزنگاموت
توهین به یک مقام بلند گایه ی ویزنگاموت؟؟؟؟ توهین؟؟؟ من الان خودم شخصا تبدیل می شم!
۲. توی یک رول، ذهن رفیق فابتون رو بجویین و بزرگترین دروغی که تا حالا بهتون گفته رو کشف کنید و به خاطر این دروغ به سزای عملش برسونیدش! (۲۰ امتیاز)
- ما چه دوستای خوبی هستیم نه؟ ما هرگز به هم دروغ نمی گیم!
با ناراحتی و دستپاچگی لبخندی زد.
-خوب....آره!چه طور مگه؟
لبخند زدم و یک دستم را دور بازویش انداختم.
-ما اینقدر با هم دوستیم که حتی مشقای کلاسا رو با هم تمرین می کنیم!
لبش را جوید و لبخند پر از تشویشی نثارم کرد.
-منظورت چیه پرنل؟
با لبخند گفتم:
-قبول داری که ما چنین دوستایی هستیم؟
با مکث سری تکان داد. دستش را محکم فشار دادم و هلش دادم روی صندلی. یک لبخند مدل گرگینه ای زدم و گفتم:
-خوب پس با اجازت می خوام تکلیف ذهن جویی امروزمو روت تمرین کنم!
اون: :no:
-چرا! خیلی هم خوبه!
و کنارش نشستم و در چشم هایش زل زدم. از نزدیک که نگاهش می کردم شبیه سوسک بود!
زل زدم، زل زدم،.....زل زدم....زل زدم....
ای بابا! فکر کنم درس را خوب یاد نگرفتم!
زل زدم...زل...زل...
فکر کنم باید دوباره جزوه ام را مرور کنم!
نه! صبر کن! اتفاقاتی دارد می افتد!
نظم چشم هایش به هم خورد و صحنه ای آشنا برایم تداعی شد:
-پیس پیس!
-
-هوییی....پیسسس!
-
-یارو.... سوال پنج و نه دهم! چند میشه؟
-
-
-نمی دونم پری! یه جان خودم!
-
-نمی دونم دیه! ننوشتم! حالام هیسسس ساکت مگی داره میاد!
در تصویری که می دیدم رفتم بالای سرش.
چی؟؟؟؟
سوال را که نوشته بود! کامل و جامع!
من بابت آن سوال شده بودم T و او آن را نوشته بود؟؟؟؟؟؟
با چنان سرعتی از ذهن او کنده شدم که هر دو به طرفی پرت شدیم. نمی دانست چه دیده ام، یا می دانست؟ در هر صورت هیچ حرکتی نکرد.حتی وقتی که به سمتش هجوم بردم و موهایش را گرفتم و کشیدم، یا وقتی که پرتش کردم به سمت دیوار، یا وقتی که با چاقو به سمتش حمله کردم و نه حتی وقتی که مشنگ وار چند تا حرکت بروسلی ای نثارش کردم، باز هم فرار نکرد جناب قاضی! می دانم دیگر!عذاب وجدان داشت! برای همین می خواست که من بکشمش! فقط همین را ی توانم در دفاع از خودم بگویم! والسلام! من دیگر حرفی ندارم!
۳. سه تا خالی بندی باحال با جزییات بنویسید که همچین جیگرم حال بیاد! ( ۶ امتیاز)
1- "سلام می رسونن!"
این یکی از بزرگترین خالی بندی هاییه که داره منو دیوونه می کنه! مامانم همیشه در جواب هر کاغذ پوستی ای که می پرسه:"از پرنل چه خبر؟" می نویسه "سلام می رسونه!" در حالی که من ابدا در فاز سلام و سلام دادن نیستم! این را قول می دهم! جزئیات از این بیشتر؟
2-"دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده!"
من به عمرم نه درخت آلبالو دیدم؛نه زیر یکی شون رفتم!چون در اون صورت حتما می دیدمش!
در ضمن من دستمال ندارم! چون من دستمالامو زمین نمی اندازم! اولا که این کار از شان یک دخترخانوم با وقار به دوره! دوما که دستمال جدایی می آره! سوما که اصلا خجالت بکشید! ما طرفدار سازمان حمایت از محیط زیست جادویی هستیم!
مگه سطل آشغالو از ما گرفتن؟!3-"دو دو تا چار تا!"
استغفرالمرلین! استغفرالمرلین! مرلینا توبه توبه!
این روزها دیگه هر جادوگر با مرلینی که کلاس ریاضیات جادویی رفته باشه می دونه که دودوتا میشه پنج تا!
به امیدروزی که این خزعبلات و شایعه ها رو از ذهن جادوگرای جوونمون جمع کنیم و بندازیم سطل بوق! بزن چوب دستی قشنگه رو!
۴. هدف تدی از نشون دادن فیلم به جیمز دقیقا چیه؟ (۲ امتیاز)
می خواد دور همی بخندن شاد شن! اگه اشتباه نکنم یه کمی هم کتک کاری در کاره! قبلا مفصلا توضیح دادم چرا امور استادا به بنده ی جادوآموز ربطی نداره! من هنوز سرمو دوست دارم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











» یاد میکردن و عذاب وجدان مرگ ِ بوژبوژی کوچولوشون، همیشه روی شونههاشون سنگینی میکرد. 
خیلی هم زشته به نظر ما. خیلی هم پلیده! اون شاخای شیطونی و دم ِ شیطونیش رو ببینید.
]
نتیجه این که اگر اونایی که میرن سر کلاس استاد لوپین، بگن کلاس همزمان بود و تکالیف سنگین بود و هیچکس نره سر کلاس جیغز...

این موجود تنها چیزی که تو ذهنشه، چرخهی اتوئه استاد! تا الان 6 واحد با این آدم درس داشتیم، هی اومده چرخ اتو رو درس داد استاد. یعنی ما الان سوخترسانی پاس کردیم، ولی استاد... 
] میاد تو، از اون گوشش میره بیرون.
آفرین.












]

