جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 23 اسفند 1392 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
حومه ی تین ورث - ویلای صدفی:

فلور دوباره جیغ زد: ارباااااااااااااب!

لرد ولدمورت با پریشانی دوباره روی ساعد فلور تف کرد و با آستین ردایش مشغول سابیدن(!) شد. در حالیکه زیرلب زمزمه می کرد:

- فلور، تو یه خانوم خونه داری. تو با یه ویزلی ازدواج کردی. حیف تو نیست اومدی تو دم و دستگاه ِ کثیف و سیاه ِ من؟ آه..چرا پاک نمیشه این جمجمه ی لعنتی!؟

بیل ویزلی با دهانی نیمه باز به تماشای درگیری همسرش و لرد ولدمورت نشسته بود.

- اوه! بیل..بیل ویزلی! تو رو فنریر ِ من گاز گرفت! متاسفم! بذا ببوسم روی ماهتو!

لرد فلور را رها کرد و به سمت بیل ویزلی هجوم برد. بیل فریادی زد، از روی صندلی اش بیرون جهید(!) و از خانه بیرون دوید، ولدمورت هم به دنبالش.

فلش بک - یک ساعت قبل:

زینگ!

- کیه؟
- بیل؟ وا کن درو بابا. منم. آلبوس دامبلدور!
فلور تا صدای آلبوس دامبلدور را شنید روزنامه اش را به گوشه ای انداخت، چوبدستی اش را بیرون کشید و به سمت راهروی ورودی دوید. جایی که شوهرش ایستاده بود و به صدای دامبلدور گوش می داد.
- پر..پروفسو..اه! ول کن فلور!..نه! نمیاد توو!..پروفسور دامبلدور؟ میگفتین بیام گریمولد من. اینجا آخه!؟
آلبوس دامبلدور آهی کشید.
از صدای بیل و جیغ و داد و طلسم های نامفهوم فلور، مشخص بود که ویزلی ارشد به در تکیه زده و یک دست را روی صورت زنش گذاشته و با دست دیگرش چوبدستی وی را گرفته و دور از دسترس فلور و بالاتر از قدش نگه داشته.
- بیل، پسرم...
- ما قرارامونو گذاشته بودیم بیل!
- یه چیزی برات..
- قرار شد اون پاشو نذاره تو خونه ی من!
- میخوام که چند ساعتی مراقبش..
- چطور!؟ ارباب ِ من نمیتونه بیاد خونه مون اونوقت این پیرمرد هر بار مالی آبگوشت درست میکنه باید ورداره بیاره اینجا و منم حق نداشته باشم آواداش کنم!؟ مگه آبگوشت سیاه ِ من چشه که تو دوس نداری!؟ اربابم خیلی دوس داشت!
- پس بیا وردارش دیه.گذاشتمش دم ِ در! خدافس!

صدای پاقی ناشی از آپارات دامبلدور و همراهانش شنیده شد و بیل ویزلی با کلافگی فلور را رها کرد و در را باز کرد که آبگوشت مالی را...
- اربااااااااااااب!؟
- گوش مبارکمونو کر کردی مرگخوار.
- متاسفم ارباب. داشتم سر بیل داد می کشیدم، فونتم مونده بود همونجوری. بفرمایین توو !

لرد ولدمورت سری تکان داد، با بیل ویزلی دست داد (قیافه ی بیل: ) و وارد خانه شد.

پایان فلش بک

- بیل؟ اربابم کو؟!
بیل نفس نفس زنان وارد شد و در را پشت سرش کوبید و به آن تکیه داد.
- سر قبر دابی! نشسته داره گریه میکنه.

قلب فلور در سینه فرو ریخت. چه بر سر اربابش آمده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 22 اسفند 1392 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدک خواست دماغشو بالا بکشه که یادش اومد دماغ نداره و دچار یاس فلسفی شد و دونه دونه قتل‌ها و جنایتاش که یکی یکی دماغشو کوچیک کرده بودن اومدن جلو چشمش و ندامت‌مندانه به محفلی‌هایی که دورشو گرفته بودن نگاه کرد.

- تو اسمت چی بود پسر؟

کلاوس با تعجب یه کم نزدیک‌تر رفت:
- کی من؟
- نه تو نه.. اون آقایی که اون ته ایستاده... بله خود شما... اسمت چی بود؟
- رون!
- آه.. رونالد بیلیوس ویزلی... من متاسفم... به خاطر اسکابرز... که قرار بود رفیقت باشه ولی شد بلای جون..
- وات د فاز! این چی میگه پروف؟
دامبلدور خم شد و محتویات برگشته از معده‌ی ولدمورت رو دوباره تست کرد... بعد گرفت جلوی پوزه‌ی تدی و اونم بوکشید و بعد ولدکو بو کرد و بعد زمین اطرافشو و کمی از بقیه دور شد. جیمز با خوشحالی جیغ کشید:‌

- ردشو گرفت... ردشو گرفت!
- آه .. جیمز... پسرم ... تو با ویولت برین دنبال تدی ببینین چی پیدا کرده. ما هم ولدک رو ببریم یه جا دور از چشم مردم..خوبیت نداره تو این وضع ببیننش.
- منو میبرین خونه‌ی گریمولد؟ منم میشم رازدارتون؟
- امممم... نه... تام.... وسط لندنه.. آلودگی هوا واسه حال خوب نیست... میریم یه جای با صفا!
- کجا؟ کجا؟
- اون دیگه تو رول بعدی معلوم میشه، فعلا خواننده‌ها بهتره ببینن تدی کجا رفت!

********


جیمز و ویولت که با دو تا پا نمی تونستن پا به پای تدی که یورتمه میرفت حرکت کنن، بالاخره اونو جلوی یه ساختمون نیمه‌کاره ی داغون پیدا کردن که زبونش آویزون بود و دمشو با خوشحالی تکون میداد. ویولت که هنوز نفس‌نفس میزد، دستی به سر تدی کشید و با ملایمت گفت:

- Good boy... چی پیدا کردی اینجا؟
- عوو عووو عوووو
- تدی.... خودتو جم کن!

صدای جیمز مو رو به تن گرگ پشمابی سیخ کرد و باعث شد سریع خودشو جم کنه و دمشو تو شلوارش قایم کنه و عین آدم! روی دو تا بایسته و عین آدم! حرف بزنه.

- نمیدونم چی به خورد ولدک دادن ولی هر چی هست آسپیرین بچه نیست.

ویولت متفکرانه پرسید:

- سرماخوردگی بزرگسالان؟
- نه.. اونم نیست... یه چیز دیه است... نمیشناسم من ولی منبعش اینجاست!

این‌بار جیمز متفکرانه گفت:
- که یه “چیز” دیه است... هووووم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/12/22 19:49:33
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: پنجشنبه 22 اسفند 1392 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا من چی بپوشم!؟
- چــیی؟!
- تو؟ ! ما تو رو هیچ جا نمی بریم!
- پروف الان اسپری فلفل می زنه ها!
- بزنه.. ما نمی بریمش.. مگر این که از رو جنازه ی من رد بشین!

سر کوچه - دقایقی پس از رد شدن از جنازه مربوطه


جیمز و مستر بلوپی کنار ولدک از حال رفته نشسته بودن و با مشتی تیله و دماغ نداشته ی تام انگری برد بازی می کردن که عده ای از فرزندان برگزیده روشنایی آسمونو سوراخ کردن و بر صحنه پا گذاشتن! ویولت از همه جلوتر به سمت ولدک نقس بر زمین شده هجوم برد و یه سری عکس خاص گرفت برای فیز بوقش! اما قبل از این که بقیه هم از شرایط موجود نهایت سو استفاده رو ببرن، دامبلدور و تدی به ترتیب ریش و پنجول در میونی کردن!

- بچه ها.. بچه ها.. عزیزانم! شما رو به ریش بابای مرلین..
- این ولدک بدبخت بیچاره رو خدا پنجول کشیده دیگه شما ولش کنین..
- فرزندان دلبر من! مردی نبود فتاده رو سقلمه زدن.. گر فتاده رو نیشگون بگیریم مردیم!

با این سخن ناگهان حکیمانه ی(!) دامبلدور ملت هجوم می برن به سمت نیشگون گرفتن و پاچه گیری و سقلمه بازی با بدن بینوای تامک که ناگهان دوباره یادشون میاد که خیلی این حرکت نامردیه و برمیگردن عقب!

لارتن گفت: "عاقا من می گم بیاین اول به هوش بیاریمش بعد دمار از روزگار در بیاریم لامروتو !" و پس از اینکه همه رضایتمندانه سر تکون دادن.. اولین ناجی (ک نخواست اسمش فاش بشه! ) برای به هوش اوردن ولدک وارد صحنه میشه! (دلم خواس از شکلک جدیدااستفاده کنم!:( )

عاقا عاقا! ناجی اول کاری از پیش نبردن.. به جزئیات نمی پردازیم، سریع ناجی دوم رو بیارید!

هلگا در حالی که بند شنلشو باز می کنه و آستینهای رداشو میده بالا به سمت ولدک میره..

خوابگاه هافلپاف

-
- چته نصفه شبی؟ ! بگی بخواب ترسیدم!
- آلسو آلسو! من تو خواب دیدم که ننه هلگا با ولدک صمیمی شدن!
- امکان نداره رز.. بیگی بخواب!
- چرا داره!
- نداره!
- داره!
- نداره!
.
.

سر کوچه - پس از واقعه

- ههههههههععععهههه :hyp: (افکس نفیس عمیقی که مغروقین می کشن پس از نجات یافتن!!)

ولدک یه همچین نفسی که در بالا مشاهده کردین می کشه و ناگهان از خواب مرگ می پره و مقادیر زیادی آسپرین بچه رو بالا میاره.. همون قرصایی که مثلا قرار بود برای خودکشی استفاده کنه! با دیدن این صحنه فریاد هووورای محفلیها بلند میشه و بلافاصله کارد و قمه و شمشیر می کشن که ولدکو ریز ریز کنن!

ولی امان از دل نازکی و رقت قلب و پاکی قلب یک محفلی..

- منو بکشییید! من نمی خوام زنده بموونم دیگه!

و همه ی حضار با حالت "خو واسه ی چی عزیزم" وارانه ای به تامک خیره میشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 18 اسفند 1392 12:59
نمایش جزئیات
آفلاین
► سوژه ی جدید ◄


- نه برام یویو می خری، نه میذاری ریشتو بکشم! حالا هم که می خوای آقای بلوب رو بیرون کنی! من دیگه تحمل این وضعیت رو ندارم!
- آه فرزندم! خودت که میبینی، من مجبورم. جای کافی برای همه نیست توی خونه ی گریمالد.
- عــــــه؟ چطور جا برای مارمولک زشت و قورباغه ی ایکبیری اون دختره ی جلف هست. برای آقای بلوب جا نیست؟ برای اون آقای گوری ِ گور به گوری جا هست، برای این آقای بلوب بدبخت من جا نیست؟
- پسرم آخه یه مارمولک و قورباغه که جایی نمی گیرن. تازه اون دختره لاته. چیزی بش بگیم خط خطیمون می کنه. ننه هلگا هم یهو شوهراشو میندازه به جونمون بدبخت میشیم!
- پس حالا که اینطوری شد من میرم!

دقایقی بود که توی آشپزخونه دعوایی بین پروفسور دامبلدور و جیمز بالا گرفته بود و داشتند سر همدیگه داد و بیداد می کردند.

جیمز کوله پشتی ـش رو روی دوشش انداخت و آقای بلوب رو زد زیر بغلش و با چشمانی گریون از مقر محفل ققنوس خارج شد.

همینطور راهش رو کشید و از کوچه پس کوچه های لندن عبور می کرد و شعر اندوهناک می خوند برای خودش:
- مــــا مانده ایم تهنای تهنـــــا... ما مانده ایم تهنا میان دشت غـــ... مــــــــامــــــــان!

شاید در نظر اول فکر کنید که جیمز در اون کوچه پس کوچه ها ننه ی خدا بیامرزش رو دیده، اما زهی خیال باطل! جینی ویزلی 2-3 سالی هست که شناسه ـش رو بسته و رفته به امید خدا و پشت سرشو نگاه هم نمی کنه.

حالا دوباره ممکنه توی نظر دوم بیاین و بگین پس مگه مرض داره جیمز جیغ می زنه؟ که باید در جواب به شما گفته بشه خب 2 دقیقه دندون روی جیگر مبارک بذارید تا ادامه ی داستان رو بشنوین.

توی یکی از کوچه پس کوچه های شهر لندن، جیمز با صحنه ی عجیبی رو به رو شد! شخصی شبیه به لرد ولدمورت بی حرکت کنار یکی از دیوار های کوچه ی متروک و تنگ و تاریکی افتاده بود.

دقایقی قبل، خانه ی شماره 12 میدان گریمالد

- پروفسور آخه شما چرا اجازه دادین این بچه تک و تنها بره؟ بابا دو دقیقه رفتم دو تا مرگخوار گاز بگیرم و بیامـــا!

تد با نگرانی و دلواپسی داشت جویای حال جیمز می شد و پروفسور دامبلدور براش تعریف کرد که چطوری با هم دعوا کردند و جیمز از خونه ی گریمالد رفته.

در همین حین بود که ناگهان پاترونوسی شبیه به نهنگ ظاهر شد و با صدای جیمز شروع به حرف زدن کرد:
- من توی یه کوچه ولدک رو بی هوش پیدا کردم! نمی دونم زنده س یا مرده ولی زود باشین بیاین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1392 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بیابان هپروت:

بعد از اینکه لارتن تخته چوب احضار روح رو پرت میکنه روی زمین،محفلی ها با دقت به تخته نگاه کردند.

تخته هیچ ویژگی خاصی نداشت،تخته ای با رنگ مشکی و تقریبا اندازه ی یک میز کوچک برای نوشتن تکالیف هاگ بود،تخته ی نسبتا انعطاف پذیری بود،ولی در حدود چند میل خم میشد و اگر بیشتر بهش فشار بیاوریم میشکند.

محفلی ها با تعجب به تخته نگاه میکردند و سعی در پیدا کردن ویژگی خاصی در تخته بودند.
سکوت عمیقی در بیابان حکم فرما بود که با سکوت محفلیا در هم آمیخته شده بود و میشد سکوت قبل از طوفان را در آن پیدا کرد !
بعد از مدتی هرمیون این سکوت تلخ رو شکست : لارتن،دیوونه شدی؟تخته چوب اوردی ریشو رو احضار کنیم؟هری اونو جوری ترکوند که کلا از تاریخ منها شد!
_هرمیون خب چرا نمی زاری توضیح بدم؟! واقعا که،مثلا تو خرخون هاگ بودیا یکم عقل نداری،از هری یاد بگیر مثل بچه ی مشنگ نشسته داره گوش فرا میدهد!

هری در کمال تعجب داشت به حرف های لارتن گوش میداد و سرشو به معنای اینکه چیز فهم شده هی بالا و پایین میبرد تا خسته شد و دیگر از این کار دست بر داشت.
هری که متوجه نگاه های عمیق محفلیا ها به خودش شده بود با تعجب پرسید:چتونه؟!پسر کله زخمی ندیدین؟!حتما باید لردو ببینین تا ... ناگهان لارتن حرف هری را قطع کرد: نه هیچی نشده بود فقط یکمی داشتی دقت میکردی که کمی عجیب به نظر میرسید،آخه معمولا توی هاگ...هرمیون حرف اونو قطع کرد:حرف پروفسور هارو گوش نمیدی و هی ازمون نمره کم میکردی.

هری که یکم داغ کرده بود با عصبانیت گفت:حالا هم که یه بار دارم گوش میدم شما ها یه کاری کنید که گوش ندما، من قاطیما :vay: ولم کنـــــــــــــــــــــید!

اعضای محفل برای اینکه قائله را ختم کنند بر روح تکه تکه شده ی دامبل درودی فرستادند و به ادامه ی صحبت های لارتن گوش فرا دادند:
_خب ببینید من نمی دونم این تخته چیه گفتم بیارم تا شما ها یه چیزی توش پیدا کنید

جیمز با حالت تعجبانه ای به لارتن گفت:
یعنی اینو الکی اوردی؟!تو یه گروهو به مسخره گرفتی!
_خنگه اینو که الکی نیوردم مگه من هریم الکی همه کاری بکنم؟!
_خب توضیح بده.
_وقتی تو سیرک عجایب بودم و بعد از نمایش داشتم غذامو میخوردم پیرمرد ریشویی آمد و وردی خواندو در باز شدو من دیده به دیده اش انداختم و آن این تخته را برای من پرت کرد و گفت بیا هروقت هری منو ترکوند با این احضارم کن طرز کارشو خودمم بلد نیستم گفتم تو یه چیزی ازش در بیاری تا الان این موضوع برام مبهم بود ولی الان میدونم باید چه کار کنم با این تخته!
_خنگه نمی دونی باید چیکار کنی که ... .
_خب...حق با توئه.

بعد از تمام شدن بحث لارتن با گروه سیلی از پیشنهادات بر سر او نازل شد :
_شاید باید بخوریمش!
_تخته ی تکالیف نیست؟
_تخته ای نبوده که دامبلو باهاش میزدن؟شاید باید باهاش خودمونو بزنیم

شاید ... شاید... این جمله ها ادامه داشت وپیشنهاد جالبی اراده نمیشد تا اینکه پیشنهاد رون باز سکوت عمیقی ایجاد کرد : شاید باید باهاش چوب دستی بسازیم!

محفلی ها از این پیشنهاد رون خوششان آمده بود،تا اینکه هرمیون مثل این آدمایی که خیلی حالیشونه این جمله رو گفت : اومدیمو چوب دستی ساختیم ، مغزشو چی بزاریم ؟! مغز خودمونو بزاریم؟
_اگه مغز تورو بزاریم که چوب دستی هنگ میکنه.
_نه اینکه اگه مغز تورو بزاریم چوب دستی خود به خود آوادا میزنه!

دعوا های هرمیون و رون ادامه داشت ، هیچ کس متوجه تفکر عمیق هری نبود ! هری بعد از مدتی شروع به صحبت کردن زد که :
شاید تکه های روح دامبلدور رو باید بزاریم!

باز سکوت عمیقی ایجاد شد ! توجه محفلی ها به تکه های پرپر شده ی روح دامبلدور که در آسمان بیابان معلق بود جلب شد تا اینکه همه با هم گفتن :
شــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــد !

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر تغییر اندازه داده شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 11 آبان 1392 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
بعد از مرگ آلبوس دامبلدور، محفلی ها با طلسمی از دامبلدور مواجه میشن که بهشون مهلت چهل روزه ای داده تا محفل رو قوی کنن وگرنه همشون به صحرای هپروت تبعید میشن. از طرف دیگه نامه ای از دامبلدور رو می بینن که پس از رمزگشایی بهشون می گه که ولدک می خواد به خونه ی گریمولد حمله کنه. محفلی ها هم با انجام دستورالعمل نامه ی دامبلدور یه دروازه به ناکجا باز می کنن و سرانجام همشون به صحرای هپروت تبعید میشن! (مثلا قرار بود تبعید نشن! )

تو صحرای هپروت هری از دست روح دامبلدور که ظاهر شده بود و شاکی میشه و آواداکداوراهای میلیونی به سمتش می فرسته.. روح دامبلدور نمی تونست دوباره بمیره ولی روح هری در اثر این کشتار(!) میشکنه و تکه تکه میشه و به اطراف می پره و یه تیکه ش میره تو وجود نجینی..

آها راستی! این صحرای هپروت سیصد متری خونه ی ریدل بوده.. و کلا توی این سوژه هیچ چیز چرا نداره. هستن دیگه نپرسید چرا!
***



اگر تا به حال تجربه شخصی این اتفاق را نداشتین، اگه در اطراف شما هم کسی از این تجربه ها نداشته و از هیچ کس این تجربیات رو نیاموختید و نشنیدید و نمی دونید چه خواهد شد.. اگر مایل به دانستن هستین به کانون بیایید! هووم؟ حالا راه نیوفتید بیاید اینجا! اینجا که کانون نیست. صرفا خواستیم یه چیزی دور همی گفته باشیم برای ایجاد تعامل بیشتر!

شما هم لازم نیست به کانون برید، الان خودم براتون می گم..
اگر تا به حال نمی دونستید حداقل از این به بعد بدونید که با سکوت و وقار این ادا اطوارهای متشخصانه و معصومه راه به جایی نمی برید تازه خطر جانی هم به همراه داره!

نیمه ی روح پاتری نجینی که ماشالا ماشالا، چش نخوره ایشالا از صدتا خاله پیرزن نق نقو تر و پر سرو صدا تر بود، همین جور از سر نجینی می رفت تا دمش و برمی گشت در حالی که غر می زد و فکش از موتور هواپیما هم سریعتر در حرکت بود.

اون نیمه ی مثلا موقر و متشخص تامکی هم یه گوشه دست به سینه نشسته بود تا در کتب تاریخی سالهای بعد اسمش رو توی خوب ها بنویسن و براش پنج شیش تا ستاره هم بذارن ولی روح هری که از این حرفا سرش نمی شد!

نیمه ی هری پاتری اول خواست اکسپلیارموس بزنه دید چوب نداره پس به روش های متداول مشنگی روی اورد. ابتدا با یه جسم سخت کله ی کچل روح تامک رو مورد رحمت قرار داد بعد یه هویج انداخت تو دهنش تا داد و بیداد نکنه و روح متشخص ولدمورت رو به درخت بست و رفت به سمت مرکز فرماندهی!

خونه ی ریدل ها - خارج از ذهن نجینی:
نجینی روی زمین چمباتمه زده و مدام فس فس داره با خودش زمزمه می کنه. مرگخوارها هم انواع کتابهای آشپزی و مارشناسی رو در طرح ها و رنگ های مختلف در دست دارن و به دنبال یه راه حل اشتها زا برای نجینی هستن.

تامک هم خودش شخصا کاری برای انجام دادن نداره چون روال کاری توی خونه ی ریدل اینجوریه که تام یه دستوری صادر می کنه، مرگخوارا می رن که انجامش بدن ولی نمی تونن به همین خاطر پیش اربابشون می رن، شکنجه های لازم رو دریافت می کنن، ممدهای کشته شده به دست لرد رو دفن می کنن و دوباره سر ماموریتشون برمی گردن .. از این رو تامک فعلا وقت استراحتشه!

در میان این چرخه ی تکراری همیشگی ارباب و مرگخواری، ناگهان نجینی از جاش بلند میشه(!) و شیرجه می زنه به سمت صندلی ولدمورت. همونجور مثل یه وزغ دراز پرید و به صندلی رسید، از صندلی بالا رفت و روی پشتی صندلی، بغل گوش تامک، نشست و دمش رو به حالت لایک مانندی گذاشت رو سرش!

- نجینی بابا.. خل شدی عزیزکم؟ می خوای عزت و وقار ما و خودت رو به سخره بگیری؟ این چه وضعیه!؟
( هووم؟! شما فسس و فیسس نشنیدین؟ مار زبونید؟ هورکراکس ولدک نشان؟ از گوگل ترنسلیت استفاده کردید؟! در هر صورت به ما ربطی نداره! )
- خل؟! خل دیگه چیه تام! ارواحی که شر و پلیدن تو کالبد خزنده ها می رن.. من یه روح پاکم کالبد پرنده ها رو بیشتر دوس دارم.. ببین.. من الان یه هد هدم!! :pretty:
-

بیابان هپروت:
پس از پراکندگی کامل ارواح تیکه پاره ی هری و رفع خطر جانپیچ شدگی محفلی ها از مخفی گاهشون بیرون می پرن و دوباره دور هم جمع می شن.
- الان می خوایم چیکار کنیم!؟
- باید یه یویوی صورتی پررنگ با رفت و برگشت سریع برام نذر کنین تا روح پروف بیاد کمکمون!؟
- چی؟ پسره ی فرصت طلب ما الان وسط یه دردسر جدی هستیم!
- هرچی باشه از نارگیل که جدی تر نیست!
- من یه راه حل بهتر دارم!

قبل از این که بحث جیمز و تدی به پنجول و پنجول کشی تبدیل بشه صدای لارتن توجه همه رو به خودش جلب کرد. لارتن که لبخند فوق وسیعی به صورت داشت، وسط جمع اومد و یه تخته رو انداخت دقیقا وسط معرکه!

- همینه! تخته ی احضار روح.. دامبلدورو احضار می کنیم که بهمون کمک کنه!
-


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1392/8/24 10:59:36
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1392 10:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان معترض میشه که:
-ولی ارباب! ما که داشتیم مهیا میشدیم به محفل حمله کنیم، چیزی به ساعت دوازده نمونده!

-کروشیو ایوان! تا پرنسس ارباب شام نخورده هیچ کس اسم محفل رو هم نمیاره!

ایوان که تازه به صحنه بازگشته بود دوباره ویبره زنان از کادر به بیرون منتقل میشه. لرد از ایوان چشم بر میگیره و نگاه پرنفوذش رو به یاران مستأصلش میدوزه...

-خب؟

لینی جسارت به خرج داد و پرسید:
-خو ارباب دقیقا مشکل پرنسستون چیه؟یعنی منظورم اینه که چرا شام نمیخوره؟

-همه چیز رو ما نباید به شما برسونیم پیکسی! خودتون یه جوری مشکل رو حل کنید!!

لرد با گفتن این جمله از جا بلند میشه، ردای پر هیبتش رو میتکونه، با عظمت خاصی راست میشه و از اتاق بیرون میره.
بلا که چشماش به شکل قلب در اومده با نگاهش لرد رو بدرقه میکنه...در نهایت شیفتگی!:دی الا صورت بلا رو به زور برمیگردونه اون وری، و از قلب قلبی شدنش جلوگیری میکنه؛میدونین که واسه خاندان اصیل زاده خوبیت نداره دخترشون ...اهم! بره!بره!مورفین جمعیت رو کنار میزنه و به نجینی نزدیک میشه:
-برین کنار ،خودم حالش رو سر جا میارم!

افکار نیمه پاتری نجینی:
-اییشش!!اییششش!! روح والای انسانیتتون کجا رفته؟ بنی آدم اعضای یکدیگرند چی شد؟ این بود آرمان های ما؟ آدم خواری؟ اعتیاد؟ شهروند هزاره سوم؟ اییش!ایششش!!

افکار نیمه ولدمورتی نجینی:
-...

*این نیمه ترجیح داده سکوت اختیار کنه و وقار خودشو حفظ کنه!:دی

صحنه متوقف میشه...نوشته ژاپنی سفید رنگی گوشه کادر ظاهر میشه، موزیک تیتراژ پخش میشه و راوی صداش رو تو گلویی میکنه:

-تا هفته بعد ادامه دارد...!
‏[‏دی دی دی دین دی دییییی،دییییین!]

اونور صحنه،جایگاه تماشاگران:

-خب؟

-خب هیچی ، تا هفته دیگه اینا همین طوری می مونن دیگه! از رو هوا موندن ما که سخت تر نیست!

-هوم، راست میگی! یادش یه خیر جوونای مردم رو میذاشتیم سر کار:دی

سوباسا اینو میگه و میخنده، دست کاکرو رو میگیره و از سالن سینما بیرون میزنن!:دی


ویرایش:نظر به اینکه دوازده شب وقت شامه، عصرونه رو عجالتا بیخیال شین:-"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1392 09:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل

- اواداکداورا!
لرد سیاه که روی تختش نشسته بود و نجینی را نوازش میکرد، به کالبد بی جان یکی از مخالفانش نگاه کرد و گفت: نجینی، عصرونه...نجینی؟
- فســــو فــس!
لرد ناگهان از جایشان پرید و گفت:
- فـــــــــــــــــسو فــــــــــــــــس؟ فس فسکی؟
- فــــــــسو فــس!
تمام خوانندگان پست به حالت در امدند و لب به اعتراض گشودند. ناگهان نویسنده از جیبش یه مترجم در اورد.

فلش بک

- نجینی، عصرونه...نجینی؟
- نمیخوام! بدم میاد!

لرد ناگهان از جایشان پرید و گفت:

- نمیخوای؟ بدت میاد؟ میخوای یکی دیگه رو بدم بخوری؟

- نمیخوام! بدم میاد!
ناگهان لرد با حالت مخوفی رو به یارانش کرد و گفت:
- تمام شما موظفید مشکل نجینی را حل کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 20 شهریور 1392 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین

هری داشت با چوبدستی روی زمین نقشه‌های استراتژیک و گولاخش رو پیاده می‌کرد و هیچ‌کس از خودش نمی‌پرسید که این پسره تو کل کتاب به جز آویزون بودن به نقشه‌های دامبلدور و هرمیون، کِی خودش تونسته مغزشو به کار بندازه که این دفعه‌ی دومش باشه! و همه در کمال جدیت داشت به نقشه‌های هری گوش ِ جان می‌سپردند:

- این در ورودی ِ خانه‌ی ریدله. بگو خب!
- خب!

با چوبدستی‌ش چند تا نقطه روی زمین ایجاد کرد و ادامه داد:
- اینا هم ما هستیم، بگو خب!
- خب!

همین لحظه لرزه‌ای نواحی فوقانی تا تحتانی ِ کله‌زخمی رو در بر گرفت و همونطور که بندری می‌زد گفت:
- محفلیان عزیز، ما در سیـ... سیـصـ... مادر جــــان... ما در سیصـــَ... دامبولی الهی کچل شی... ما در سیصــــَد متری ِ خانه‌ی ریدل هستیــــــــم!

قبل از این که اعضای محفل در راستای همدردی با هری همه به امر شریف ِ بندری زدن تمسک بجویند، یک بار دیه روح ِ شریف ِ دامبلدور بر آنها ظاهر شد و این‌بار هری دیه چشاشو باز کرد و دهنش رو بسـ.... هوم! برعکس بود! دهنشو باز کرد و چشماشو بست:
- لعنتی! تو مردی! چرا نمی‌فهمی که مردی!؟ چرا اینور و اونور تو تاپیکا ظاهر می‌شی! تو مردی! مردی! مردی!

در همین لحظه خشم چنان بر هری مستولی می‌شه که تموم آموزه‌های آسلامیک شریف ِ دامبولیسم رو فراموش می‌کنه. منوی مدیریت رو از تنبون ِ مامان‌دوز ِ گل‌گلی‌ش در میاره، توضیحات پروفایلشو با پروفایل لرد جابه‌جا می‌کنه و عربده می‌کشـــــــــــــــه:
- کروشیو! آواداکداورا ! دوبل کروشیو! سوبل کروشیو! آواداکداورای ِ روحی! بِکَن برو دیه لامصب!

دامبل که البته روح بوده و این مسائل دنیوی توجهش رو جلب نمی‌کرده، ولی محفلیا به شکل ِ تخمه‌شکان شاهد لحظات خشم عله‌ی کبیر بودن.

همین لحظه پرسی با دقت به هری ِ آوادا زن نیگا می‌کنه متوجه می‌شه یه چیزای نیمه‌درخشان و عجیب غریب، ازش بیرون می‌پرن و بعضاً در بقیه محو می‌شن. می‌گه:
- بچه‌ها. اینا چیه که از هری به بیرون پرتاب می‌شه؟

هرمیون، علامه‌ی دهر، آماده برای پاسخگویی به سرعت جواب می‌ده:
- هری داره آواداکداورا می‌زنه و در واقع داره دامبلدور رو می‌کشه. کشتن باعث می‌شه روح پاره پاره بشه، پس الان اینا روح ِ هری ـن که به تعداد آواداکداورا هاش از جسمش دارن می‌پرن بیرون و هیچ بعید نیست افراد نزدیک بهش تبدیل به هوراکراکس شده... چـــی؟! یا قمر ِ بنی مرلین! پناه بگیریــــــــــــــــــــــــــــــد!

هرکدوم از محفلیا به سمتی شیرجه می‌زنن، غافل از این که یکی از تیکه‌های روح ِ هری به سیصد متر اونورتر پرتاب شده، ور ِ دل ِ تیکه‌ی روح لرد ولدمورت، توی ِ نجینی....!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 شهریور 1392 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه:
همه ی محفلی ها با هم با وسایلشون با چوب دستیاشون با حیوونا شون و با گل هاشون و با همه چیشون افتادن توی یه بیابون


همشن که گیجو میج بودن کم کم کم کم کم ...


از زمین بلند شدن و بعد از اینکه دیدین زنده ان این طوری شدن


هری که خیلی خیلی احساس غرور میکرد گفتش که :
اصلا حال کردید چطوری اوردمتون اینجا؟(خیلی قیافه ی جنتلمنی به خودش گرفته بود)
رون که از تکون های سیاهچاله داشت بالا می اورد گفتش :
دهنتو ببند بابا نمی بینی هر چی شام خوردم دارم بالا میارم؟؟ الان کی به من شام میده ؟؟؟ هر میون که بلد نی نیمرو هم بپزه ...

بقیه هم که هر چی ببینم اعمم از چوب دستی و هر حیوونی به سرعت میبلعنش ...
خب پس چی به منه بنده خدا خواهد رسید؟ :vay: :vay:

بعدش کل محفلیا از این سخنرانی غم انگیز رون منقلب شدن
بعدش یهو یه نور طلایی خیلی خیلی خیلی خیره کننده ی جلوشون ظاهر شد ...

دیدن که یه پیرمرد خیلی خیلی ییلاق و ریش پروفوسوری خیلی خیلی خیلی بلند و پشمالو جلوشون ضاهر شده
اوه اوه ... دیدن دامبلدور میباشد
دامبلدور اول گفتش سلام
بعدش همه با هم گفتن سلااااااااااام
_حالتون خوبه؟؟
_بعععععععععععععلههههههههههههههههه
_کی از همه زرنگتره ؟؟؟
بعد این جمله همه فهمیدن که دامبلدور سر کارشون گذاشته ...به غیر از یک نفر...
اونم هری بود که داد زد
من من من من
بعدش رون که از کنف شدن هری خیلی خوشحال بود گفتش :
میبینم که بعضیا آی کیو شون در حد جلبکه
هری هم که نفهمیده بود کی رو میگه گفتش :
کیا؟؟
در این لحظه :
قیافه رون :
قیافه محفلی ها :
قیافه دمبلدور:
بعد از اینکه هری ضایه شد همه فحفلیا برگشتن و به آلبوس نیگا کردن که ببینن چی میگه
آلبوس:
اهم اهم ... الو صدا میاد؟؟
_بله میاد امرتون؟؟
_این جا کجاست؟
_مدرسان شریف
_چی؟
_مدرسان شریف
_کجا؟
_مدرسان شریف
بعد از این آلبوس میگه :
بیستودو دو تا شیش ...
بعد از اینکه آلبوس مدرسان شریف رو به اونا معرفی میکنه به ادامه ی صحبت هاش میرسه و میگه که :
بسم الله الرحمن رحیم و بهی نستعین انهو خیرو ناصرا و مبین

حبیبنا و طبیب قلوبنا العبدل معید المصتفل انجد (این تیکشو یادم نیست)و فالرض به ابل قاسمه محححححححححححححممممممممممممد (محفلی ها صلوات میفرستن :kiss: )

بقیشم یادش نیست آلبوس ...
_خب سلام بر اعضای با پشتکار محفلی و همین طور مو قرمزای عزیز...
_ممنون آلبوس بگو چیکار داشتی نیم ساعت الافمون کردی(صدای هری بود) :vay: :vay: :vay: :vay:
_باشه بابا چرا موهاتو میکنی ...موهات قشنگ بود...
آلبوس در ادامه ی صحبت هاش میگه که :
خب میدونید که من شما رو با استفاده از سیاه چاله اوردم یه جای خوب .... میدونید کجا؟؟؟
_نه آلبوس
اوردم به قععععععععععععععر جججججهههههههههنم
این قیافه ی محفلی ها : :vay: :vay: :vay:
رون که خیلی خیلی ترسیده بود گفتش :
یعنی ما الان تو جهنمیم ؟
_یه جورایی ...
_یعنی چی یه جورایی؟؟
_یعنی اینکه ...
_صب کن بینم جهنم آتیش داره اینجا آتیش نداره که !!آلبوس منو مسخره میکنی؟
_عه نه نه بزار ...
در این لحظه تمام محفلی ها که بعد از مسخره شدن توسط آلبووس عصبانی بودن بر سر او ریختن و اورا تا پای مرگ بردن و حتی 1 پاعو نصفی هم در گور بردن
و پس از آن جرج که خیلی عصبانی بود در یک جهش ناگهانی موهای آلبوس را گرفت و از سرش جدا نممود تا اون نیز به دنیای کچلان بپیوندد ...
پس از این درگیری بسیار وحشت انگیز ناک آلبوس از شدت درد به خود نالید و در رفت ولی محفلی ها میخواستند به جان او سوء قسط بنمایند در این حال آلبوس ناله میکند که :
بچه ها چرا دیگه ول نمی کنید؟؟شما از بچه های محفلید یا از خانه ی ریدلید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در این لحظه محفلی ها به خود آمدند و خون از جلوی چشمانشان به فژا رفت ...
آلبوس گفت :
شما اومدید به 300متری خانه ی ریدل!!!!!!که تقریبا جهنمی بس سوزان است
همه محفلیا در ذهن خود قوطه ور شده و در افکار خود غرق شدن ...
در این لحظه آلبوس گفت :
شما باید به خانه ی ریدل حمله کنیدددددددد و اونجا رو تصرف بوگولید
جیمزگفت: آلبوس چرا ما را به این جهنم بسیار بسیار سوزان روان کرده ای؟؟مگر تو بس کندذهنی؟؟یا ذهنت قد نداده؟؟پیر شده ای آلبوس؟؟
_چی...؟؟
_ما چگونه آن لرد سیاه و 6 میلیون مرگخوار کند ذهن را شکست دهیم؟؟
آلبوس که نمی دانست چه گفته است در فکر فرو برفت و فروبرفت و فروبرفت ...

تا اینکه دیگر فرو نرفت و ضایه شد ...از بس که ضایه شد خواست آنجا را ترک کند تا غرغرغر های هری را نشنود ...
ناگهان آلبوس غیب شد و نوری سبز حدود 5 ثانیه در آنجا ماند و او نیز به کل محو شد و بعد از 1 دقیقه محفلی ها همین طوری: به اون جا نگاه کردن و کلا محو شدنشو تماشا کردن ...
ناگهان هری گفت:ما باید به اون خونه حمله ور بشویم ...
و محفلی ها که از اون نیز کند ذهن تر بودند و بسی عقل خود را همراه با آلبوس محو کرده بودند به حرف او گوش دادند و جلسه ای برای برنامه ریزی حمله به آنجا درست کردند ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر تغییر اندازه داده شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...