جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] موزه جادو و تاریخ جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

همین لحظه سوسویی در انتهای ظلمات مغز خاموش و بی تلألؤ ِ ارنی می‌دمه و زیر لب می‌گه:
- دامبول ما رو بردن موزه؟! سالازارشونو می‌بریم موزه...!

ویولت دستشو کرد تو جیبش و یک چماغ در آورد این هوا(!) و به ارنی گفت:
- بچه سوسول مگه عمو دامبی نگفت از این شکلکا استفاده نکنیم؟ انگار ملتفط نشدیا!

ارنی در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:
- آره! زورتون فقط به من میرسه. مگه من چیکار کردم؟ اون از اون دامبل ـتون که هی به من میگفت گلرت و بغلم می کرد و بوسم می کرد، اینم از تو اونم از اون! چقدر خفت؟ چقدر خاری؟ اصلاً من دیگه نمی تونم، توانشو ندارم!

و در مقابل نگاه های بهت زده ی محفلیون یه چمدون کنارش ظاهر کرد. یه دونه هم از این چوب ها که سرش یه چیز بغچه مانند بسته شده گذاشت رو کولش و در حالی که گریه می کرد و یه نوای غم انگیز هم صحنه رو پر کرده بود از کادر بیرون رفت!

ملت محفلی با قیافه هایی به همدیگه نگاه می کردند و هنگ کرده بودند. شدت این هنگ به قدری بود که کلاوس با اون مغزی که داشت و CPU ـش حداقل چهار هسته ای بود از شدت داغ کردن سوخت! ظاهراً فشاری که به قسمت ALU اومده بود باعث... اهم اهم! تعجب کردن دیه!

ویولت دوباره با زور و بدبختی چماغ ـش رو توی جیب رداش جا داد و گفت:
- یه مشت خل و چل دور ما جمع شدن به خدا. نمیشه یه تشر معمولی بهشون زد!

در این هرج و مرج ایجاد شده تدی سعی کرد زمام امور رو دستش بگیره و هِد محفل بشه:
- خب بچه ها، بسه دیگه دیوونه بازی. بیاین یه فکری بکنیم.

جیمز که از اول رول جیغ نزده بود و ترسید تارهای صوتی ـش آسیب دیده باشه با جیغ گوشخراشی گفت:
- سالازار می دزدیم!

ملت محفلی یک صدا گفتند:
- می دزدیم!

- موزه می بریم!
- می بریم!

- میذاریمش و عمو دامبلو به جاش میاریم!
- میذاریم و میاریم!

ویولت که ایمان آورده بود کل الیوم محفلیون خل و چل هستن گفت:
- یکی یه پاترونوس به این ماندانگاس بفرسته ببینیم پیرمرد دزد تو دست و بالش داره یا نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 15 مهر 1392 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اعلام شفاهی دستور، مورفین مهرش را هم پای حکم جلب فاوکس زد.
-برین بیارینش...فقط یه مشکلی هشت.تاریخ مشرف این یکی هر روژ تموم میشه!یعنی باید شبر کنین...به محژ اینکه خاکشتر شد بگیرین و بیارینش.یادتون نره بهش دشتبند بژنین.یعنی پربند...یا هر شی!

ماموران حکم جلب را گرفتند و به سمت خانه گریمولد رهسپار شدند.


داخل موزه

دامبلدور دست راستش را به کمرش زد و با دست چپش به طرف جلو اشاره کرد...سری تکان داد...یک پایش را کمی جلوتر گذاشت و دست به سینه با حالتی جدی به روبرویش خیره شد...دوباره سرش تکان داد...لبخند مضحکی زد و دستهایش را به دو طرف باز کرد.
-ببین...هی...پیشت...نگهبان!کدوم ژست من قشنگتره؟میخوام تاثیر عمیقی روی بازدید کننده ها بذارم.

نگهبان لبخند تمسخر آمیزی زد.
-احتیاجی به ژست نیست پیرمرد.مطمئن باش تابلوی توضیحاتت تاثیر خیلی عمیقی روشون میذاره.مخصوصا قسمتهایی که به خواهر مادرت اشاره کردیم!

دامبل در حالیکه به فکر فرو رفته بود چانه اش را خاراند...و البته فورا متوجه شد که این هم ژست دیگری است که میتواند از آن استفاده کند.
-حالا خواهرمو میدونم...ولی مادرم که مورد خاصی نداشته...داشته؟!

لبخند تمسخر آمیز نگهبان بسیار تمسخرآمیز تر شد!

درست در همین لحظه یک محفظه شیشه ای مجلل که ظاهرا با جادو حمل میشد پرواز کنان وارد موزه شد و روبروی دامبلدور قرار گرفت و به دنبال آن محفظه کوچکتری کنار دامبلدور نصب شد.دامبل برای چند ثانیه بی خیال ژشت گرفتن شد.
-هی...اینا مال کین؟اون روبرویی چرا اونقدر زرق و برق داره؟چرا قیمت بلیت موزه دوبرابر شده؟این کناریه مال کیه؟اینجا چه خبره؟

نگهبان بعد از کنترل دقیق محل محفظه ها جواب داد:
-اون کوچیکه که کنارته مال یه موجودیه که مربوط به خودته.وقتی آوردنش میبینی.روبروییه مال شخصیت بسیار بلند مرتبه و مهمیه.دلیل اینکه از مال تو بزرگتر و مجلل تره اینه که اون خیلی از تو قدیمی تره.به اعتبار و ارزش موزه ما کلی اضافه کرده.البته منم نمیدونم کیه.فقط یکی تماس گرفت و گفت امروز میاره و به موزه تقدیمش میکنه...ما هم منتظریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 8 مهر 1392 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
وزیر سحرو جادو حکمی صدر کرده مبنی بر اینکه تاریخ مصرف دامبلدور تموم شده و باید به موزه منتقل بشه.مرگخوارا با حکم رسمی به محفل میرن و دامبلدور رو به موزه منتقل میکنن و داخل یه محفظه شیشه ای قرار میدن.
محفلیا متوجه غیبت دامبلدور میشن.اونا هم تصمیم میگیرن سالازار رو بدزدن و به موزه منتقل کنن!

قراره دامبلدور فردا برای مردم نمایش داده بشه ولی مورفین به این نتیجه میرسه که یه چیزی کمه...ققنوس دامبلدور!

----------------------------------------

مامور کاتالوگ تبلیغاتی ای که برای دامبلدور چاپ شده بود و جلوی محفظه شیشه ای قرار داشت رو ورق زد و گفت:بله بدون ققنوس خیلی بدرد نمیخوره.کلا هر جا که این بوده،ققنوسشم بوده.اینطوری مجموعه ما ناقص میشه.
مورفین:
مامور:چیزی شده جناب وزیر؟

مورفین کاتالوگ رو از دست مامور بیرون میکشه و میگه:در عژب موندم شه ژنس اعلایی بهت دادن که فکر کردی میتونی وایشی ژلوی وژیر شحر و ژادو و اژهار نژر کنی!ژمع کن خودتو ببینم!شاف وایشا!
مامور از حالت خودمانی در آمد و صاف ایستاد و نگاه کرد که ببیند آیا حدسش درست از آب در میاید یا نه. مورفین نگاهی به کاتالوگ کرد و گفت:به بدون ققنوس که خیلی بدردمون نمیخوره،کلا هر ژا که این بوده...ولش کن بابا حوشله ندارم همه دیالوگ هات رو بگم.همون شیزهایی که چند خط بالاتر توژیح دادم رو دوباره بخونین!

مامور:اما جناب وزیر اونا که حرفای من بود!
مورفین نگاه معناداری به مامور میندازه و میگه:توهمت بالاش ها!میگم من گفتم بگو چشم!شه دوره ژمونه ای شده!تو روی وژیر وایمیشن حرفای ادمو به نام خودشون شند میزنن!حالا این حرفا رو ولش کن،شریعا برین اون کفتر ققنوش رو بردارین بیارین بندازین توی قفش کنار دشت این تا مژموعه عژیژم ناقش نشده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1392 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس موهایش را هم مرتب کرد.راهی برای خروج از محفظه شیشه ای نداشت.از لحظه ای که وارد این مکان منحوس شده بود فقط به یک موضوع فکر میکرد.آیا یارانش متوجه غیبتش شده بودند؟

در همین افکار بود که متوجه شد وزیر مردمی و پرواز ، مورفین گانت ، وارد موزه شده و جلوی محفظه ی او ایستاده است .
مورفین نگاهی از بالا تا پایین محفظه انداخت ،سپس دور محفظه چرخی زد . با دقتی فراوان کل محفظه را براندازی کرد . دستش را زیرچانه اش برد و درحالی که داشت زیر چانه اش را میخاراند با دست دیگرش آدامسی چیزی از جیبش در آورد و در دهانش گذاشت .

- به نژر من یه چیژیش کمه . . .

آلبوس گفت :
- آره ، اتفاقا پیش پات داشتم به این مامورات میگفتم که اون ردای صورتیم کمه ، با اون بهتر میتونم مخاطب را جذب کنم و تحت تاثیر قرار بدم .

- بیخود ، مردم فقط باید تحت تاشیر چیژهای من باشن ، در ژمن من منژورم لباش نبود ، یه چیژه دیگه کمه.

ماموری که در نزدیکی مورفین بود گفت :

-قربان من بگم؟
-بگو .
- عینکش ؟
-نه.
-کلاه مخملی اش؟
- نه
- اون تیله هایی که قبلا مینداخت تو ریشش؟
- نه
- یه پسره سفید؟
- نه ولی نژدیک شدی .
- ققنوسش؟
-نه
- من دیگه صحبتی ندارم

مورفین کمی سرش را خاراند و به فکر رفت ، پس از چند لحظه گفت :

- یافتم ، یافتم ، این فاکشش نیست.

- عذر میخوام قربان، چیش نیست؟ واکسش؟

- نه بابا ژان ، فاکشش ، این کفترش ، همون ققنوشش .

- خب قربان این رو که من گفته بودم .

- من چیژی یادم نمیاد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1392/7/1 13:44:35
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1392 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-سالازار کیه؟
-عمه ی من!:vay:
-عمه ی تو؟
-عمه ی خودت!
-عمه ی من که اسمش الیزابته!نکنه اسم دومش سالازاره؟!
.
.
.
در حالیکه محفلی ها هنوز سر اینکه سالازار عمه کدامشان است به نتیجه نرسیده بودند، کیلومترها دورتر پیرمردی ضعیف داخل محفظه ای شیشه ای مشغول شانه کردن ریشش بود.

-صاف وایسا!

پیرمرد کمرش را کمی صاف کرد.

-صاف تر!
-بابا از این صاف تر که نمیشم.شیش هزار سالمه.جاذبه زمینو دست کم گرفتی؟
-همش ادعای فرزانگی میکنی.حالا جونت بالا میاد یه کار فرهنگی انجام بدی؟فردا بچه های مردم کهنسال ترین جادوگر قرن رو اینجوری به خاطر بسپارن؟

آلبوس شانه را از دریچه بالای محفظه تحویل مامور وزارتخانه داد.
-منو فرو کردین تو این تابوت شیشه ای.اینجا بیشتر احساس سفید برفی بودن بهم دست داده.حداقل ردای صورتی گلدارمو میدادین بپوشم.رنگ چشمام با اون ردا جالب تر میشد.همین چند دقیقه پیش اون غول بیابونی -که فکر نکنه ندیدم رو ساعدش علامت شوم داشت- سعی میکرد منو با پونز به شیشه پشتی این محفظه ثابت کنه!میگفت زیاد میلرزی!ممکنه شیشه ترک بخوره.

مامور پوزخندی زد.
-راس میگه خب.کمتر تکون بخور.لبخند بزن...اونجوری نه منحرف!معصومانه تر!سعی کن مثل یه بابا بزرگ پیر و مهربون به نظر برسی.الان مامورای ما دارن اعلام میکنن که تو اکران شدی.
-چی چی شدم؟
-یعنی به نمایش در اومدی!به زودی علاقمندانت برای دیدنت صف میکشن.

آلبوس موهایش را هم مرتب کرد.راهی برای خروج از محفظه شیشه ای نداشت.از لحظه ای که وارد این مکان منحوس شده بود فقط به یک موضوع فکر میکرد.آیا یارانش متوجه غیبتش شده بودند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1392 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
اعضای محفل با کپه‌ی وسایل ِ اون وسط و حتی روم به دیوار با همدیگه محشور شده بود، خودشون رو از وسایل و از همدیه کندن و در این بین وضعیت بسیار هیجان‌انگیزی شکل گرفته بود. جای لرد یسیاه و یارانش خالی حقیقتاً !

- آخ من چرا هیچ‌جا رو نمی‌بینم؟!
- یویوی من کـــــــو!؟
- دنیا چرا انقدر تار شده؟!
- این چیه رفته توی دماغ من؟!
- ملاقه‌ی من رو کدومتون دزدیدید؟! فلچـــــــــــــــــــــــر!!
- به خدا دسّ ِ من نی مالی!
- چرا من چشمم درد می‌کنه؟!

پس گذر مدت زمانی طولانی، ملاقه‌ی مالی از چشم و چالی، یویوی جیغز از بینی ِ کسی [ یعخ! یویوی صورتی... بای بای! یویوی ســـــبز و زرد... ســـــلام! ] و رد و بدل شدن عینک‌ها بالاخره محفلیا تونستن به وضعیتشون سر و سامون بدن و در غیاب دامبلدور، برای لحظاتی خونسردی خودشون رو حفظ کنن و به همدیه چشم بدوزن. سکوتی عجیبی بعد از اون خرتوخری در محفل حکم‌فرما بود.

- اهم. خلاصه بحث سر ِ چی بود؟!

پرسی اینو با متانت پرسید و سیریوس به سرعت جواب داد:
- مامان ِ من!

ارنی که کم کم داشت قاطی می‌کرد، بدون رعایت قوانین کپی رایت جیــــــــــــــغی از اعماق ِ تهش بر کشیــــــــــــــــــــد:
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! سیریوس جداً چرا فکر کردی همه انقدر به مادر تو علاقه دارن؟! نه مالی! توام هیچی نگو! واقعاً فک کردی عمه‌ت انقد مهمه؟! چرا انقد عمه‌هاتون رو وارد رول می‌کنین؟ چرا هنگام پست زنی توجه ویژه به عمه نشون می‌دید؟! مگه دامبل چه کم از عمه داره؟! اونم با وضعیت کنونی محفل رسماً نقش عمه رو ایفا می‌کنه...

جیمز وسط سخنرانی شیوای ارنی پرید و اضافه کرد:
- مث ِ سالازار مرگخوارا. فخط این که اونور ولدک از سالازارشون حفاظت می‌کنه...

همین لحظه سوسویی در انتهای ظلمات مغز خاموش و بی تلألؤ ِ ارنی می‌دمه و زیر لب می‌گه:
- دامبول ما رو بردن موزه؟! سالازارشونو می‌بریم موزه...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1392 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
میدان گریمولد- محفل ققنوس

اخبار مربوط به عتیقه اعلام شدن دامبلدور به اتمام رسیده و رادیو در حال پخش سرود چیزآوران،جام آوران...بود اما محفلیون ناباورانه نگاهشان را از ارنی به رادیو و از رادیو به یکدیگر می انداختند به این امید که کسی از میان انها فریاد بزند دروغ اول آوریل!
با این همه چهره در هم ارنی خبر از پذیرش حقیقت تلخ می داد. عاقبت بعد از چیزی در حدود نیم ساعت به یکدیگر زل زدن و نتیجه نگرفتن پرسی به عنوان اولین نفر داوطلبانه صدایش را صاف کرد.
- اهم دوستان ببینین اینا همه اش توطئه مرگخواراست تا مارو تضعیف کنن. روحیه خودتونو حفظ کنین. ققنوس همیشه پیروزه.
محفلیون:
سیریوس با عصبانیت گفت:
- گروه ما رهبر نداره الان پرسی!تو اصلا متوجه عمق این فاجعه شدی؟چه جوری روحیه امونو حفظ کنیم الان؟
اسنیپ که با آسودگی خاطر روی کاناپه لم داده بود با خونسردی گفت:
- بی خود شلوغش نکن بلک. محفل همین الانش هم دامبلدور نداره. حالا به خاطر احترام به ایفای نقش تو سوژه ها ازش استفاده می کنن وگرنه تا الان چه جوری روحیه امونو حفظ کردیم از حالا به بعد هم همون کارو می کنیم.
محفلیون:
ارنی که از خود بی خود شده بود جیغ جیغ کنان گفت:
- چطوری دلت میاد چنین حرفی در مورد اون پیرمرد دوست داشتنی بزنی؟نکنه همه ی اینا زیر سر تو باشه که الان اینقدر راحت نشستی؟
محفلیون:
سیریوس که منتظر بهانه ای برای گیر دادن به اسنیپ به خاطر غصب بهترین صندلی آشپزخانه بود به سرعت وارد بحث شد:
- ارنی راست میگه. مادر تو مرگخواره از کجا معلوم که اینا همه اش زیر سر تو نباشه؟هرچی باشه تو قبلا یه بار دامبلدورو کشتی.وقتی هم زنگ زدن حواس مارو پرت کردی تا نفهمیم دامبلدورو دزدیدن.حتما این سری هم می خواستی به مرگخوارا تو دزدین و بی رهبر کردن محفل کمک کنی. چون می دونی محفل بدون رهبر مثل ققنوس پر و بال شکسته است.
محفلیون:
اسنیپ که با چهره ای مظلوم در حال گفتن "من چکاره بیدم بود" که با دیدن چماق کشیده محفلی ها هوا را پس دید و اگر سر سوزنی خود را در متقاعد کردن آنها موفق می دانست دیگر خود را برای قانع کردن آنها معطل نکرد. دو پا داشت و چهارتای دیگر هم قرض کرد و با سرعت هیپوگریفی که با دیدن چماق حساب کار دستش آمده باشد به سمت در فرار کرد. از پشت سر می توانست صدای فریادهایی چون "بگیرین خائنو". "نذارین خائن فرار کنه"،" زنده باد زاپاتا" و...شنیده میشد.
اسنیپ که برای نجات جانش مثل تسترال های مسابقه می دوید در یک حرکت انتحاری از روی انبوه وسایل موجود در سالن با یک خیز بلند پرید. صدای مهیبی که از پشت سرش شنید او را وادار کرد تا برای یک لحظه کوتاه نظری به پشت سرش بیاندازد. اگر در حال فرار نبود شاید دیدن تپه ای از محفلی ها که در اثر برخورد با وسایل روی هم تلنبار شده بودند سوژه ی یک ماه تمسخرش را فراهم می کرد. اما در آن لحظه نجات جانش در اولویت بود.پس با سرعت به فرارش ادامه داد و ثانیه ای بعد در شلوغی خیابان ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1392 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
همه اعضای محفل فکر میکردند دامبلدور خیلی خفنه و قدرتمندترین جادوگر تاریخه و همه مرگخوارا ازش میترسن و شبا کابوسشو میبینن و لرد سیاه هم ازش میترسه.
آرتور:اون که بچه نیست،بزرگترین جادوگر تاریخه.
مالی:آرتور راست میگه.شاید رفته هورکراکس های اسمشو نبر رو نابود کنه.
یکی از اونور محفل:قرار بود طبق گفته دامبلدور بهش بگیم ولدمورت.
چند نفر شروع به جیغ زدن و در رفتن و دویدن و خوردن به در و دیوار کردند.
مالی:آروم باشید،ما اونو تو جنگ هاگوارتز شکست دادیم.
ارنی آروم شد و با آرامش خاصی مانند دامبلدور گفت:داشتید چی کار میکردید؟
-داشتیم درباره مادر سیریوس صحبت میکردیم.
-منم به بحثتون راه میدید؟
-آره.
-
-مادر سیریوسو دیدی؟
-
محفلیون تا شب نفهمیدند قضیه چیه.

وزارت سحر و جادو

آنتونین دالاهوف:جناب وزیر بهتر نیست خبر وارد شدن دامبلدور به موزه رو به مردم خبر بدیم.
-قکر خوبیه.
-پس تا ۵ دقیقه دیگه بریم رو آنتن جادویی.(با عرض معذرت از شخص شصخی دافنه بابت استفاده از تیکه کلامش)

۵ دقیقه بعد،محفل

ارنی:رادیو رو روشن کنید ببینیم درباره مادر سیریوس چیزی نمیگه؟
سیریوس بالاخره عصبانی شد و گفت:دیگه درباره مادرم صحبت نکنید ... ها.
یکی از ویزلی ها(فرد یا جرج)رادیو رو روشن کرد.
سیریوس:
مورفین:شلام به ملت شریف دولت آژادی و پرواژ.پرواژای خوبی رو براتون آرژو میکنم.
آرتور:چه قدر شبیه این مجریای مشنگا صحبت میکنه.
یکی از محفلیون:مگه تو تلویزیون مشنگی می بینی؟
-آره.
ارنی تا صدای مورفین رو شنید به فکر رفته بود.به اتفاقات صبح تو وزارتخونه فکر میکرد.انتقال دامبلدور به موزه.سپس با سراسیمگی پرسید:دامبلدور کجاست؟
دنیا داشت روی سرش خراب میشد.مگر او نباید اتفاقات وزارتخونه رو به محفلی ها خبر میداد؟اگر پرسی می فهمید چه میشد؟
آرتور ویزلی:مگه برات توضیح ندادیم؟
-دامبلدور کجاست؟
مالی ویزلی:ولش کنید.ببینیم این وزیر خاک بر سری عملی چی میگه.
مورفین بعد از اعلام چند خبر گفت:آلبوش پرشیوال دامبلدور،عتیقه و شی باشتانی...
-
-امروژ به موژه ژادو و تاری...
-
مالی:ساکت بشین داریم اخبار گوش می کنیم.
-تاریخ ژادوگری انتقال داده شد.او به علت فشیل دانشته شدن به این موژه انتقال داده شد.اخبار بیشتر در مژله پیام امروژ فردا.
سیریوس:ارنی،تو که تو وزارتخونه ای مورفین داره راست میگه؟
ارنی: آره راست میگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یاکسلی در 1392/6/30 17:15:53
آينده در دستان توست.كافيست به گذشته فكر نكني.
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1392 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد و خلاصه افتاده بود رو دور گریه، بیخیال هم نمی شد.
برادران و خواهران غیور وزارت خونه به همراه مورفین که هم نقش وزیر رو بازی میکرد و هم نماینده ی مرگخوارا برای نظارت، دامبلدور رو همون طور کت بسته بردن توی موزه.

با ورود دامبلدور به موزه،وزیر گانت جملات "بابا بیاین اینو بگیرین ببرین جز اشیا موژه ش کنین، مگه ما علافیم که صب تالا درگیر این شدیم و به کارای خودمون نرشیدیم!" را بیان کرد و بلافاصله چند نفر از ممد های وزارتخونه یه محفظه ی مستطیلی شکل شیشه ای رو آوردن و دامبلدور رو به شکل خوابیده گذاشتن توش.

بعد دریچه شو بستن و عمودیش کردن و سعی کردن از سوراخی که بالای محفظه به عنوان هواکش ایجاد شده بود، با یه انبر دستاشو باز کنن تا بتونه حرکت هم بکنه.

همین حین، محفل ققنوس

- نه جدی سیریوس. مامانت کو؟
- نهنگ های من بی گناهن
- منم که از شعاع دویست متری نزدیکش نشدم.
- بلوف نزن خب، کل خونه دویست متر هست؟
- شاید کلاغه دزدیدتش.
- آخه من شنیده بودم کلاغ چیزای با ارزشو میدزده.

چند لحظه سکوت برقرار شد و همه ی محفلی ها به فکر فرو رفتن.

- گفتی کی دزدیده؟

جیمز یه نگاه به سیریوس کرد یه نگاه به خاطره ای که از مامان سیریوس داشت.

- کلاغ.
- پر!
- گنجشک!
- پر!
- تابلو!

در این لحظه هنگامی که محفلیان در آستانه ی سر دادن " تابلو که پر نداره خودش خبر نداره" بودند، ارنی در محفل رو چارتاق باز کرد و بعد از اینکه نور از پشتش تابید و پیکر خودش سیاه به نظر رسید و برای مدتی قابل شناسایی نبود و این حرفا، وارد شد و گفت:

- دامبلدور کو؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1392/6/31 2:20:56

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1392 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- ینی کی می تونه باشه؟!
- عمه ته! !
- عمه ی من؟!
- عمه ی اون؟!
- عمه ی کی؟!

چنین آدمهایی فوق العاده ای حتی در محفل وجود دارن یا حالا به طور بالقوه می تونن وجود داشته باشن. کافیه فقط یه جمله ی بی ربط و یه عمه بدی بهشون ببینی چطوری برای خودشون سرگرم می شن و یه عمری همینجور زندگی می کنن باهاش!

مالی در حالی که سعی می کرد در حین حرف زدن تعادل ظرف کیکش رو هم حفظ کنه گفت:
- ببین آرتور اگه باز این عمه موریلت اومده باشه بخواد زر زر کنه من مهرمو می ذارم اجراها!!
- نه بابا.. عمه ی من که نیست.. ولی موریل عمه ی خودتم محسوب میشه ها!
- کی ؟! عمه ی من!؟

در همین لحظه زنگ در چندبار دیگه هم به صدا در اومد. جیمز که بحث عمه خیلی براش جذاب نبود گفت:

- ای بابا اصن عمه ی من یکی بره درو وا کنه! اصن پروف شما که همه چیو حالیته بگو عمه ی کی پشت دره!

دامبلدور لبخند ملیحی زد و گفت: "خو معلومه! عمه ی تامکه!" بعد در حالی که خیلی لیدی وار دو طرف رداش رو کمی بالا گرفته بود به سمت در رفت تا درو باز کنه!

پشت سر دامبلدور هم محفلی ها راجع به این که عمه ی لرد چه شکلی می تونه باشه حرف می زدن. دامبلدور خرامان خرامان سمت در رفت و با عشق و محبتی که به خاطر روز تولدش تو دلش قلمبه شده بود، با آغوش باز و روی گشاده در رو باز کرد. :pashmak:

و در که باز شد دو تا دست ریش دامبلدور رو گرفتن و در عرض یک ثانیه بردنش! اما اون طرف توی اتاق نشیمن گریمولد:

- آرتور به نظرت دماغ لرد به عمه ش رفته یا چشماش؟!
- احتمالا سر کچلش!
- عمو ویزلی! به نظرم خونه یه ذره خلوت شده.. یه چیزی غیر عادی نیس!؟

ملت یه مدت به اینور اونور نگاه کردن و به نتیجه رسیدن که یه نفر نیست! اسنیپ رو به سیریوس گفت:

- دیدی پیدا کردم! ننه ت نیس سیریوس.. امروز شص بار زنگ زدن ولی بیرون نیومد اصلا!
- آخرین بار کی پرده هاش رو کشید!؟
-
- اصن پرده ش هنوز اونجاست؟!
-

و این گونه محفلیها سرگرمی جدیدی پیدا کردند در حالی که دامبلدور کف ون نیروهای وزارتخونه خوابیده بود و مورف هم نشسته بود روش! دامبلدور ریشش رو از تو دهنش تف کرد بیرون و شروع کرد به داد و بیداد:

- بیناموسا منو کجا می برید!؟ این چه وضعیه؟! قراره بریم کهریزک؟! این کارا چه معنی ای داره؟ منو ول کنین.. من خودم با کمال میل میام!

مورف یه چیزی چپوند توی دهن دامبلدور - طبق گفته های حضرت شصخی داف تشخیص داده شده که این چیز بسیار جادویی بوده! - و با چشمانی بسته و تنی خسته میگه:

- هیشی پشمک! تشخیش دادیم که فشیلی داریم می بریم اژت محافژت کنیم.. غشه هم نخو.. بوژبوژی رو با دوشتاش آخر هر هفته اژ هاگ می فرشتیم بیاد ببینتت! دیگه هم شر و شدا راه ننداژ ارواح عمه ت من یوگای ژادویی دارم می کنم!

و این گونه دامبلدور به یاد عمه ی تمام محفلیهایش افتاد و کیک تولدش و زندگی شیرینش و در همان حالی که کت بسته به سمت موزه می رفت های های گریه کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده