لرد ولدمورت به همراه مرلین کبیر وسط ظلمات صحرا دراز کشیده و از سکوت کویر و آرامش آن لذت میبردند. نسیم ملایمی با شاخه های بلند ریش مرلین بازی میکرد ...
- سرورم؟ ساعت 3 بعدازظهره! چرا آفتاب هنوز طلوع نکرده؟
- چون ما بهش اجازه ندادیم مرلین
ما لردی گرمایی هستیم و ترجیح میدیم در کویری خنک لم بدهیم!- سرورم بهتر نیست به جای بر هم زدن اکوسیستم بریم یک جایی که ذاتا خنکه ساکن شیم؟ بندگان ما الان سر و صدا راه میندازن و جو بیخود میدن که آیات ما درباره نظم حاکم بر آسمان ها و زمین ایراد داره

- چقدر ور میزنی مرلین! سکوت کن بزار استراحت کنیم. مشکلی داری برگرد پیش همون تمساحای ضدطلسم و از خنکی طبیعی هوا لذت ببر

لودو به عنوان اولین داوطلب غذا دادن به کلاغ ها آشا را برداشت و به سبک پرتاب دیسک، پس از چند دور چرخیدن دور خودش او را سمت آن ها پرتاب کرد ... کلاغ ها نیز با قدرت بدنی خارق العاده ای که تناسبی با ابعادشان نداشت با ضربه روی پا به صورت والی آن را به سمت لودو برگرداندند و آشا درست فرق سر لودو فرود آمد!
- من هیچ وقت با حیوونا خوب رابطه برقرار نمیکردم
یکی دیگه این وظیفه خطیرو برعهده بگیره!- کلاغ که نه اما من چنبار تو امامزاده ریدل به کفترا غذا دادم

کراب این را گفت و آشا را از روی زمین برداشت و آن را کف دست کت و کلفتش قرار داد و سپس پرتش کرد زیر پای کلاغ ها!
- هوووومم
خوب باید مشت مشت دون پاچید واسشون ولی این یه دونه است دیگه! اگه بیشتر بود حتما جواب میداد 
- بزارین من بهشون غذا بدم

روح مروپ گانت، مادر دلسوز و نمونه این را گفت و آشا را از زیر پای کلاغ ها برداشت. یک عدد قاشق که دسته ای به شکل میکی موس داشت از جیب ردایش خارج کرد و آشا را گذاشت درون آن.
- بیب بیب ... آقا کلاغه در پارکینگو بازکنه ماشین بره توش ... قام قام ... باز کن
باز کن اون کوفتیو ... منقار لامصّبتو وا کن ... وا کن دیگه بی شعور 
هیچ کدام از کلاغ ها کوچکترین تمایلی برای بازکردن منقارشان نداشتند. فقط یک نفر بینشان پیدا شد که عکس العملی نشان دهد، او هم به جای غذا خوردن، به عمل بعد از غذا خوردن روی آورد که روح بودن مروپ به دادش رسید و باعث شد چغلی از و عبور کرده و کف زمین فرود بیاید.
مرلین و لرد همچنان در سکوت به ستاره های آسمان بی ابر کویر چشم دوخته بودند.
- آه مرلین! خسته شدیم از این یکنواختی ... در عمارت خودمون هزاران برنامه متنوع داشتیم، شکنجه کردن یارانمون ... اممممم ... کروشیو زدن با مرگخوارا ... پیاده کردن طلسم شکنجه روی شماها ... و خیلی تفریحات اربابانه دیگه!
- سرورم به نظرم باید با شجاعت برگردیم به خانه ریدل و آن پیرزن را از آنجا بیرون کنیم.

- کم کم داریم به همین فکر میکنیم، باید رحم کردن به سن و سال بالای اون عجوزه رو بزاریم کنار

پرنور ترین ستاره ای که در دیدرس مرلین قرار داشت چشمکی زد و بالاخره پس از یک ماه با بیلیت تغییر گروه او از گریف به ریون موافقت شد!
- سرورم به نظرم نباید بی گدار به آب زد، باید با فراست و تفکر به جنگ برویم. باید نقطه قوت آن عجوزه یعنی کلاغ هایش را از بین ببریم.
- تو که نظرت چیز دیگه ای بود مرلین! آخرین بارت باشه از آپشن های پیامبریت مقابل ما استفاده میکنی و با خوندن ذهنمون ایده ما رو به خودمون اعلام میکنی.

- بله سرورم ... خاطرتون هست غذای اون تمساحا چی بود؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







... تختمو آماده کنین.
(سانسور شده) .... چی کار کردی با خواهرم؟ کشتیش؟ به همین راحتی؟
... آبجی؟ پاشو آبجی! ... نمیر آبجی!

مرلین کبیر که گریه نمیکرد آخه ... ما شخصیتمونو خیلی بد شناسوندیم 

تو چرا اینطور با ما حرف میزنی مرلین؟
سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.لاشه ی ایوان زیر پای مادربزرگ، پر پر می زد!
بدینش به من!
با هیجان بقیه رو عقب زد و خودش رو به کنار مادربزرگ رسوند. کلاغ های خشمگین با این حرکت ناگهانی الا پراکنده شدن و صدای قار قارشون اتاق رو پر کرد. الا مچ لاغر مادربزرگ رو گرفت و اونو به طرف صندلی کشوند:
به الا خیره شدن و منتظر بودن هر آن هکاته چشماشو از کاسه در بیاره، ولی در کمال تعجب مادربزرگ آیلین که انگار بدش نیومده بود با الا مشغول تبادیل اطلاعات شد:
نداری؟ خب اشکال نداره! الان سیم ثانیه برات راهش میندازم، اول باید یه عکس خوب ازت داشته باشم، واسه آواتارت، میدونی! :pretty: اینجا رو نگاه کن بگو آواداکداورا!
