جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1393 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو که تمام مدتی که هکاته و آیلین مشغول سخنرانی بودن دست به سینه وایساده بود و مدام با عصبانیت نفسشو از سینه بیرون میداد، بالاخره اختیار خودشو از کف میده و وسط حرف آیلین (و نه هکاته. چون از عواقبش می ترسه) میپره.

- بازم یکی دیگه گرفتیم! ولی این یکـ...

- میگم آیلین فکر نمیکنی مادربزرگ خسته شدن؟ از وقت خوابشون گذشته پوستشون چروک بر میداره.

بعدش سرشو به آیلین اخمو که نطقش کور شده نزدیک میکنه و زمزمه کنان میگه:

- بذار این کلاغای لامصب کوفت کنن این درد بی درمونو تا از شرشون خلاص شیم دیگه.

آیلین با بدخلقی دست از صحبت درباره ی کلاغای متعددی که خریداری شده بود و همگی از دم و به لطف آشای مهربان جان به جان آفرین تسلیم کرده بودن برمیداره. هکاته هم از جاش بلند میشه و در حالیکه مدام زیر لب غرغر میکنه که با این بی خوابی ـه بوجود اومده، چه آسیب هایی که به پوست صاف و نرمش وارد نمیشه، راهشو میکشه و میره که بره.

لودو با حسرت نگاهی به آشای مهیا شده برای شام کلاغا میندازه و چند قدم پشت سر هکاته جلو میاد و فریاد میزنه:

- کلاغاتون چی؟ گرسنه میمونن. ما خوش نداریم با مهمونامون اینطوری رفتار کنـ...

- مهمون؟

لودو آب دهنشو قورت میده و میپرسه: صابخونه؟

الا که اوضاع رو بحرانی میبینه سریع خودشو میندازه وسط و میگه:

- یادتونه از اپ های گوشی خوشتون اومده بود؟ میخواین بیشتر براتون توضیح بدم؟

هکاته علی رغم میل باطینش موضوع بحث با لودو رو فراموش میکنه و اونکه خواب رو در این لحظه بر هرچیزی ارجح تر میدونه دستشو به نشونه مخالفت بالا میاره و میره سراغ موضوع اصلی.

- نمیدونم این کلاغا عادت ندارن بشون غذا بدیم. خودشون میرن پیدا میکنن. میتونین امتحان کنین ببینین میخورن یا نه. فظ!

دافنه بعد از اطمینان از رفتن هکاته به سمت بقیه برمیگرده و میپرسه: امتحان کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1393 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین صاف وایستاده بود و دستاش رو پشتش گذاشته بود. سرشو بالا برد و با یه اهممم اهممم صداشو صاف کرد:
- گروه شرود بچه های مادربزرگ تقدیم میکند!

مرگخواران:
- کلاغِ مـــــادر بزرگه / عجب سر و صدایی داره
کلاغِ مـــــادر بزرکه / عجب نوک تیزی داره
کلاغِ مـــــادر بزرگه / پرای زاغی داره ( رنگ زاغی) ... ( اسمایلی بچه های گروه سرود)


همین طور که هکاته روی صندلی لرد نشسته بود و با لبخندی که روی شیطان رو هم کم میکرد به بخت برگشته های خانه ی ریدل نگاه می کرد، آن ها در حال خوندن شعری بودن که به دستور خودِ شخصِ هکاته سروده شده بود.
- خب بسته! خسته شدم ... تختمو آماده کنین.

ایلین با دستپاچگی گفت: اِ مادربزرگ کجا به این زودی؟ ... شام نمیخورین؟ ... کلاغاتون شام نمیخورن. بذارین لودو براتون آش درست کرده، بگم بیاد. لـــــــــــــودو! آشا رو بیار!

- نه میل ندارم. میخوام بخوابم. کلاغامم خودشون غذاشونو پیدا میکنن ... وقتمو نگیر، من ساعت خوابم کم بشه پوستم خراب میشه.

ملت مرگخوار نگاهی به صورت پر چین و چروک و کک و مکی هکاته که فسیل رو تداعی می کرد انداختن و گفتن:
- بله! ... حق باشماست!

لودو با یه سینی که روش به سبک این رستوران خارجی ها یه در گنده ی نقره ای که اسمشم نمیدونم گذاشته بود، در حالی که روی دستش یه حوله ی سفید انداخته بود وارد شد و گفت:
- مادمازل! ... بفرمایین!

سینی رو، رو به روی هکاته روی میزی قرار داد. در آن را برداشت و گفت:
- برای کلاغاتون!

مرگخواران:

هکاته:

ایلین:

کلاغ ها: قــــــــــــوار! قــــــــــــوار! ( ســــــــــــــــــــــــــــــو دلیشز!)

آشای آفتاب پرست در حالی که زانوهایش را بغل کرده بود و از دهانش کف زده بود بیرون، کف سینی به خواب رفته بود.

ایلین: ***** ! .... **************! .... ******** ****** *! (سانسور شده) .... چی کار کردی با خواهرم؟ کشتیش؟ به همین راحتی؟

لودو: نه! فقط یکم گذاشتم تو سرکه بخوابه گوشتش نرم بشه!

- اون که شنا بلد نیست! ... آبجی؟ پاشو آبجی! ... نمیر آبجی!

همین طور که ایلین بالای سر آشا وایستاده بود و با دو انگشت سبابش، سعی داشت سرکه ی پر شده تو ریه های آشا رو خالی کنه، لودو دم گوش سیسرون گفت:
- الِکی گفتم! ... بهش مرگ موش دادم کلاغا بخورنش بمیرن!

هکاته که با بی حوصلگی نظارگر ماجرا بود گفت:
- ایلین این کیه؟

- خواهرم ننه! ... نوته ننه! ... دختر دختر ننه! ... آفتاب پرسته ننه!

- خب من تمام قوم و خویشمون رو با کلاغاشون میشناسم! ... این که کلاغ نداره!

- کلاغش مرد! ... بچه بود، پر و پاهاشو بست پرت کرد تو دریاچه! ... گفت کریس انجل میاد نجاتش میده!

- خب یکی دیگه میگرفتین واسش!

- خب اونم مرد! ... اونم وقتی بچه بود، بالاشو کند، دو تا بادکنک رو توش پشم ریخت، چسبوند بهش، بعد از 100 طبقه پرت کرد پایین، گفت پشم سبک تر از پره، راحتتر پرواز میکنه!

- خب یکی دیگه میگرفتین!

- گرفتیم! ... اونم وقتی بچه بود، برد حموم بعد اومد با سشوار خشک کرد، فرداش بیدار شدیم دیدیم کلاغه خشک شده مرده!


نیم ساعت بعد

- بازم گرفتیم! ... فقط وقتی بچه بود، بسته بودش به یه توپ، باهاش وسطی بازی میکرد. میگفت اینجوری وقتی توپ بخوره به کسی، میگه قار و اون وقت کسی نمیتونه جرزنی بکه بگه توپ بهم نخورد. آخرش توپ افتاد تو خیابون ماشین از روش رد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آشا در 1393/5/23 16:41:24
ویرایش شده توسط آشا در 1393/5/23 16:44:30
ویرایش شده توسط آشا در 1393/5/23 16:54:06
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1393 10:56
نمایش جزئیات
آفلاین
آنچه گذشت: مادربزرگ آیلین، پیرزنی بسیار خشن، مخوف و پرابهت که همیشه دسته ای کلاغ گولاخ در اطرافش پرواز میکنن و هر کس که با خواسته اش مخالفت کنه رو مورد حمله قرار میدن، به خانه ریدل اومده. لرد به همراه مرلین ترجیح میدن با این موجود روبه‌رو نشن و به سفری پژوهشی برای آگاهی از حال و روز تمساح های جنگ زده و کمک و حمایت از آن ها راهی میشن!
پیرزن مذکور ضمن سرپرستی مرگخوار ها به جون خانه ریدل افتاده و در حال نابودی اشیاء قیمتی خانه از جمله هورکراکس های لرده! نامبرده ایوان را نیز قلاده بسته و حمل میکند.
مرگخواران پی چاره ای برای رهایی از او هستن و به این نتیجه میرسن که ممکنه با تار و مار کردن زاغ ها بتونن بر این عجوزه فائق بیان!

_____________________



تمساح جادویی خرامان خرامان افتان و خیزان به سبکی که همه ی تمساح ها به سمت طعمه حرکت میکنند به سمت لرد ولدمورت و مرلین کبیر گام برمیداشت حرکت میکرد.
مرلین به پاچه اربابش چنگ زده بود و متفرق نمیشد و میگریست ...

- ارباب ما هی گفتیم شخصیت پردازیمون مشکل داره ها مرلین کبیر که گریه نمیکرد آخه ... ما شخصیتمونو خیلی بد شناسوندیم

لرد بدون این که عکس العملی به حرف مرلین نشان دهد چوبدستی کشید و شروع به شلیک طلسم به سمت تمساح کرد ... اخگرهای رنگارنگ یکی پس از دیگری به پوست سخت و جادویی تمساح برخورد میکرد و منحرف میشد! لرد با چهره ای برافروخته به تمساحی که به دو متریشان رسیده بود خیره شد و فریاد زد: آواداکداورا!

طلسم لرد به بدن تمساح برخورد کرد اما بدون کوچکترین اثری روی او صاف برگشت و خورد وسط دو ابروی مرلین و او را از پای درآورد! اما خوب به هر حال جادوگری گفته اند و پیامبری گفته اند و مرلین با بقیه فرق دارد و مورد لطف و رحمت است و نمیشود که بمیرد همینطوری، بلافاصله نسخه جدیدی از مرلین خلق شده و وارد شد و در اولین اقدام پس از عضویت مشغول پرکردن فرم مرگخواری شد

تمساح دیگر فاصله ای با لرد سیاه نداشت و می توانست او و پیامبر را یک لقمه ی چپ کند ...

- اربابا! حرکتی انجام دهید فدایتان گردم، الان است که به هلاکت کشیده شویم، آیه ای نازل شده است که همی گوید ...

قارت!

لرد در یک حرکت مخوف پایش را روی تمساح گذاشت و او را مثل مارمولک له کرد!

- چگونه این حرکت خارق العاده را انجام بدادید سرورم؟

- تن تاک تو چرا اینطور با ما حرف میزنی مرلین؟

- ریست فکتوری شده ایم سرورم!

- خوب مرلین، این پژوهش رو در همین جا به پایان میرسونیم ... این موجودات ضدطلسم از هر خطری جز ما جان سالم به در خواهند برد و از نظر تغذیه هم مشکلی ندارن و میبینی که لاشه و استخوان پرنده این اطراف زیاد ریخته! بهتره آپارات کنیم و پژوهشی تازه رو در پیش بگیریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 30 خرداد 1393 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
اونور:

در دورترین نقطه ی خانه ریدل به اتاق لرد، جمعی از مرگخواران دور میزی نشسته بودن و برای اینکه روشنایی اتاق توجه کسی رو به خودش جلب نکنه، از نور شمع (و نه ورد لوموس) برای روشن کردن اتاق کمک گرفته بودن.

- بیاین یکم عمیق تر فکر کنیم، هرکسی نقطه ضعفی داره. هکاته هم داره! فقط کافیه پیداش کنیم. هرکس هرچی به ذهنش میرسه بریزه رو میز.

فلور اینو میگه و قلم پرو روی کاغذپوستی ای که وسط میزه میذاره تا هرکس میخواد برش داره و به ترتیب نقطه ضعفارو یادداشت کنن اما دست هیچ کس به سمت جلو حرکت نمیکنه.

رز با درموندگی همینطور که به صفحه خالی کاغذپوستی زل زده میگه:

- هنوز یه روزم نشده که اومده. چه انتظاری ازمون داری؟

الادورا که تمام مدت دستش تو جیبش بود که مبادا کسی بخواد چپ به گوشیش نگاه کنه، در همون حالت میگه:

- دقت کردین تمام حمله های مادربزرگ از سمت کلاغاش اتفاق افتـ...

- درسته همینه! باید اونارو مسموم کنیم! اونوخ اون بی دفاع و تسلیم ما میشه.

الادورا چینی به صورتش میده و میگه: منم داشتم همینو میگفتم!

قبل از اینکه بخواد کل کلی بین الادورا و لودو در بگیره و کسی بخواد بپرسه که یعنی هکاته قدرت نهفته دیگه نداره که با کشتن کلاغا همه چی تموم شه، صدای فریاد مادربزرگ از دور به گوششون میرسه. همگی آب دهنشونو قورت میدن و گوشاشونو تیز میکنن که از شنیده شون مطمئن شن.

با بلند شدن فریاد بعدی که بسیار بلندتر از قبلی ـه، فلور سریع خم میشه و کاغذپوستیارو جمع میکنه، رز فوت فوت کنان شمعارو خاموش میکنه و لحظه ی بعد همگی در تردد عبور از اتاق و رسوندن خودشون به هکاته بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 26 خرداد 1393 05:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین، به سانِ میک میک(!) ، جلوی مادربزرگ ظاهر شد. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.لاشه ی ایوان زیر پای مادربزرگ، پر پر می زد!

-چی شده نن جون؟امری داشتین؟
-یه قلاده ی آهنی می خوام.از این پسره خیلی خوشم اومده.می خوام همه جا باهام باشه.
-نن جون گناه داره...
-حرف نباشه!

و در همان لحظه، دو تا ضربه ی آرام به دنده ی ایوان زد که باعث شد از هوش برود.سپس نگاهی به اطرافش انداخت.خال گوشتالوی زیر گردنش را خاراند و با قاطعیت گفت:

-از دکوراسیون این جا اصلا خوشم نمیاد!این ستون این جا اضافیه...
-نن جون اگه این ستون رو برداریم سقف می ریزه!
-حرف نباشه! هر چی من می گم همونه!
-چشم نن جون...

مادربزرگ طول سالن پذیرایی را طی کرد تا به قفسه عتیقه جات رسید.نگاهی به وسیله های بنجل درون آن انداخت.
-آیلین!این چیه؟
-اون؟ اون قدیمی ترین چوب جاروی کشف شده در تاریخ بشریت هست.
-به درد نمی خوره!

با یک تکان ساده چوب دستی، چوب جارو ذوب شد.آیلین در حال غش کردن بود.به این نتیجه رسید که جذبه و قدرت مادربزرگ،اثراتی به مراتب بدتر از کروشیوی ارباب فقیدش دارد! داشت با خود فکر می کرد که چه استراتژی ای می تواند وجود داشته باشد که مادربزرگش را از خانه دک کند.وقتی به خود آمد که مادر بزرگ نیمی از اشیای درون قفسه را ذوب کرده بود و نوبت رسید به...

-آیلین!این چیه؟

و دستان چروکیده اما قدرتمندش را به سمت یک فنجان دراز کرد که بر روی آن عکس یک گورکن نقش بسته بود.

-چیزی نیست! بدینش به من!
-همون جا وایسا و تکون نخور!هر کاریش می کنم ذوب نمی شه!اممم...به نظر جنس به درد بخوریه.ازش خوشم اومده.با خودم می برمش.به درد شما نمی خوره.

ایوان و روح درون فنجان به طور همزمان:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1393/3/26 6:56:36
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 26 خرداد 1393 03:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-الان باید به جای نگاه کردن بسان یک بز, شکنجه بشی!
-ارباب بز چیه؟
-یک حیوان مشنگی است که بدجوری نگاه می کند...روی سرش هم دو چوب دستی دارد که در مواقع لزوم کروشیو های سهمگینی بر پایین تنه افراد نازل می کند.
-ارباب شکنجه هم می شه؟
-ما از کجا باید بدونیم؟بز شکنجه نکردیم تا حالا.
-خب شما فرمودین بسان یک بز شکنجه بشم.من باید بدونم چطوری شکنجه می شه که درست اجراش کنم.
-ما فرمودیم بسان یک بز نگاه نکن!اگه دو تا نقد خونده بودی کارت به اینجا نمی کشید.

با وجود اینکه کمی دیر شده بود, مرلین جلوی پای لرد سیاه شیرجه زده شروع به داد و فریاد و پیچ و تاب خوردن کرد.
-ارباب کافیه؟
-از جلوی دست و پای ما جمع شو...داری توجه تمساحه رو جلب می کنی.ما اصلا مایل نیستیم به ما نزدیک بشه.ما می خواستیم از دور ازش حمایت کنیم.بهش بفهمون ما کی هستیم و اون اجازه نداره اینجوری به ما خیره بشه.

مرلین به سختی از روی زمین بلند شد و رو به تمساح کرد.
-ببین...ایشون اربابن.چشاتو درویش کن...ارباب؟...فکر نمی کنم فهمیده باشه.چون علاوه بر نگاهش, مسیر حرکتشم الان به سمت ماست!

خانه ریدل:

با نزدیک شدن مادربزرگ ایوان ترجیح داد ساکت و بی حرکت منتظر رسیدن لحظه مرگش شود.
-هوووم...خوبه...زنده و تو خالی.با تعداد زیادی شاخه.
-اونا دنده هستن!...آخ...شیکست...بله بله شاخه هستن...مطمئنم شاخه هستن.زمستونا خودم هرسشون می کنم.

مادر بزرگ دنده ایوان را رها کرد.
-تو!از این به بعد بیشتر از یک قدم از من فاصله نمی گیری.هر جا برم دنبالم میای و استراحتگاه زاغ های من می شی.سر فرصت درباره موارد مصرفت بیشتر فکر می کنم.رعایای من کجا رفتن؟آیلیییین؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 24 خرداد 1393 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مادربزرگ آیلین که آیلین بشدت ازش وحشت داره وارد خانه ریدل می شه.
لرد و مرلین با دیدن ابهت و خشانت مادربزرگ پا به فرار می ذارن و به یک سفر کاری ساختگی می رن.
مادربزرگ آیلین با دیدن فرار لرد به رندی هرچه تمامتر تصمیم میگیره جای لرد رو بگیره و از آیلین می خواد خونه ریدل رو بهش نشون بده. مرگخوارا به دنبال طرح نقشه ای برای رهایی از شر مادربزرگ هستن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با اشاره آیلین مرگخوارها با دست فک های آویزانشان را از روی زمین جمع کرده و به دنبال او پاورچین پاورچین به سمت در خروجی حرکت کردند.
- کجا تشریف می برید احیانا؟
ملت مرگخوار با شنیدن صدای پیرزن در یک لحظه مقابل او به صف شدند.
- به جون شما این آیلین مارو اغفال کرد. :worry:
- این چشم دیدن شمارو نداره می خواست علیه تون توطئه کنه من فقط داشتم می رفتم دنبالش نقشه های شومش رو خنثی کنم...
- ممم می ماسمم حلولشو ممیرم...
مرگخواران به اضافه مادربزگ:
ایوان که جمله نامفهوم آخر را به زبان آورده بود متوجه شد فکش را روی زمین جا گذاشته و تمام مدت دو دستی هوا را نگه داشته است. در نتیجه با سرعت فکش را از روی زمین برداشت و آن را در جای خود نصب کرد.
- ببخشید... اشتب شد. منظورم این بود که منم می خواستم جلوی نوه تون شرور و بدذاتتون رو که می خواد علیه شما توطئه کنه بگیرم.
لینی سرش را خاراند.
- هوم...الان تو همه اینارو تو این چهارتا کلمه گفتی؟
با این همه مادربزگ که تمام مدت مشتاقانه به ایوان چشم دوخته بود گفت:
- جالبه... تا به حال اسکلت سخنگو ندیده بودم. این چه جوری کار می کنه؟
دافنه با خوشحالی به جلو غل خورد و در راستای کمک به آلودگی محیط زیست ابتدا دود غلیظی را در فضا پراکند.
- نمی دونین این چه قابلیتایی داره. هم حرف می زنه هم راه میره. تازه همه اینا با وجودیه که میبینید کاسه مغزش پر از خالیه...یعنی خالی از پره. در کل هیچ مغزی نداره. هرکدوم از ما هم یه وسیله یه قسمتش می تونیم جاسازی کنیم. یه شبایی هم که حوصله لرد سر می رفت از من و این برای بازی چوگان یا بولینگ استفاده می کرد...
به نظر می رسید توجه مادربزرگ بیش از پیش به ایوان جلب شده است. چراکه از کنار الادورا بلند شد که در آن لحظه بی توجه به پیرامونش با شور و اشتیاق در حال توضیح برنامه وایبر مشنگی برای پیرزن بود و به ایوان نزدیک شد تا آن را شخصا از نزدیک بررسی کند.
- بل...بله مادربزرگ؟چرا منو اینجوری نگاه می کنین؟ چیزه...یه لیوان نوشیدنی خونالود تگری براتون بیارم؟راستی زاغهای دوست داشتنیتون چیزی نمی خوان؟به نظرم باید خسته باشین دسته جمعی...نه بی زحمت به اون دنده دست نزنید... البته اصلا قابل شمارو نداره ها فقط خواستم خودتونو خسته نکنید...ببخشید اون جمجمه رو من لازم دارم...ولی بفرمایید اگر کار شمارو راه می ندازه اصلا قابلتونو نداره. بچه ها صبر کنید منم بیام برای جشن خوشامدگویی مادربزرگ دوست داشتنیمون بهتون کمک کنم. بچه ها؟منو تنها نذارین.
اما فایده ای نداشت. بچه ها قبل از آن با اشاره آیلین همگی با سرعت هیپوگریف های مسابقه از در خارج شده بودند.

سفر کاری- پژوهشی

تا آن لحظه تلاش مرلین برای جلب نظر تمساح رو به رویش به هیچ جا نرسیده بود. ظاهرا تمساح بی پناه کوچه گرد آواره به اهداف خیرخواهانه لرد و مرلین کاری نداشت... حداقل نه تا وقتیکه شکمش را سیر نمی کرد.
مرلین که با دیدن نگاه مشتاق تمساح مربوطه احساس خطر کرده بود گفت:
- ارباب...ممکنه از محضر ملوکانه تقاضای کمک کنم؟
- کروشیو بر تو مرلین!چطور جرئت می کنی از اربابت درخواست کمک داشته باشی؟این ایده که از ما بود. طرحش رو هم که ما ریختیم. حتی محل اختفای این جنگ زده هارو هم ما نشونت دادیم. این همه کار کردیم اونوقت توی گستاخ با چه رویی از ما می خوای کمکت کنیم ای مرگخوار تنبل؟ یعنی حتی حاضر به تحمل یه ذره سختی در راه اربابت نیستی؟مجددا کروشیو بر تو باد!
مرلین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1393/3/24 23:26:20
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1393/3/24 23:27:40
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظه های پر استرسی بود. مرگخوار ها با تشویش به همدیگه خیره شدن. هیچکس جرأت نداشت به مادربزرگ ایلین نگاه کنه. حتی خود آیلین هم با اضطراب چشماشو به هم فشار می داد. مادربزرگ تمام اتاق رو از نظر گذروند و نگاهش جایی، نزدیک صندلی مخصوص لرد سیاه متوقف شد.
-آیلین!

آیلین چشم هاش رو با ضرب باز کرد و فورا جواب داد:
-بله مادربزرگ؟!

-این چیه؟!

دست چروکیده ساحره پیر در هوا بلند شد، چوبدستش رو تکونی داد و مشارالیه خط بالا توی دست آزادش فرود اومد. آیلین با ترس کمی خم شد تا به جسم کوچیک و تختی که مادربزرگ بالا و پایین مینداخت نگاهی بندازه. ولی قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده دست دومی ظاهر شد و اونو از توی دست مادربزرگ قاپید!
-گوشیییییییییییم! گوشی نازنینم!!

مادربزرگ با عصبانیت به سمت الا برگشت که گوشیش رو دودستی گرفته بود و قربون صدقه ش می رفت!
-لرد سیاه اینو ازم گرفتن تا نگاهی به گیم هام بندازن...دلم برات تنگ شده بود! ...آخ!

الا فریاد دردناکی کشید . زازا با اشاره ی هکاته جلو اومده با چنگال های تیزش گوشی رو پس گرفته بود(بقیه کلاغ هاشم که کلا هویجن ) الا چای چنگال زاغ رو روی دستش مالید و اعتراض کرد:
-دهع! گوشی یه وسیله شخصیه، مث مسواک! آدم نباید به گوشی بقیه دست بزنه!

هکاته درحالی که تلاش میکرد صداش بی تفاوت باشه گوشی رو توی دستش سبک سنگین کرد و پرسید:
-چی هست این گوشی گوشی که میگی؟

چشم های الادورا از شادی برق زدن. بعد از لرد سیاه، بالاخره یکی به گوشیش علاقه نشون داده بود. با هیجان بقیه رو عقب زد و خودش رو به کنار مادربزرگ رسوند. کلاغ های خشمگین با این حرکت ناگهانی الا پراکنده شدن و صدای قار قارشون اتاق رو پر کرد. الا مچ لاغر مادربزرگ رو گرفت و اونو به طرف صندلی کشوند:
-بیا، بیا برات توضیح بدم هکاته جون! راستی ببینم تو فیس بوک داری که...؟

همه با حالت به الا خیره شدن و منتظر بودن هر آن هکاته چشماشو از کاسه در بیاره، ولی در کمال تعجب مادربزرگ آیلین که انگار بدش نیومده بود با الا مشغول تبادیل اطلاعات شد:
-چی چی بوک دارم؟

-آآآ....فیس بوک! نداری؟ خب اشکال نداره! الان سیم ثانیه برات راهش میندازم، اول باید یه عکس خوب ازت داشته باشم، واسه آواتارت، میدونی! :pretty: اینجا رو نگاه کن بگو آواداکداورا!

آیلین چشم از الا که داشت از خودش و مادربزرگ سلفی می انداخت برداشت و سریع به بقیه اشاره کرد تا فک هاشون رو از روی زمین جمع کنن و تا فرصتی هست، برن بیرون بلکه نقشه ای برای رهایی بکشن...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین رو به مرگخوارا برمیگرده که همگی به هم چسبیده بودن و یه نگاهشون به بلا بود که همچنان در حال فرار کردن از دست زاغ ها بود و نگاه پریشون دیگه شون هم به مادربزرگ بود که هر لحظه بشون نزدیک تر میشد.

مرگخوارا در یک لحظه تصمیم میگیرن که خیره شدن به آیلین تنها راه نجاتشونه و بنابراین ملتمسانه بهش چشم میدوزن.

مرگخواران:

آیلین با جهشی خودشو بین مرگخوارا و مادربزرگ قرار میده و میگه: بهتره اول با خونه آشنا شین ...

با دیدن چهره خوفناک مادربزرگش سریعا اضافه میکنه: شما هم فکر نمیکنین اینطوری بهتر باشه؟ نا سلامتی قراره چند ساعتی رو اینجا با ما بگذرونین.

هکاته چرخشی میکنه و پشتش به سمت اونا میگیره. چسبندگی مرگخوارا به هم کمتر میشه و همگی نفس راحتی میکشن. هکاته چند قدم به جلو برمیداره و درحالیکه با نگاهش اطرافو بررسی میکنه میگه:

- چند ساعت نه آیلین، نبودن لردتون به این معناس که شما مدت بیشتری به آغوش گرم مادربزرگ نیاز دارین. درست نمیگم؟

مادربزرگ برمیگرده و با صدای بلندتری میپرسه: درست نمیگم؟

مرگخوارا که چاره ای جز موافقت ندارن جمیعا با هم میگن: بله بله.

هکاته که خوب اطرافو بررسی کرده بود، درست راهرویی که به اتاق لرد ختم میشه رو نشون میده و میگه:

- ظاهر مخوف تر و اشیای با ابهت تر! بهتره با همین راهرو شروع کنیم.

مادربزرگ بعد از بیان این حرف بشکنی میزنه و زاغ ها قارقارکنان دست از سر بلا که به شدت سرخ شده و موهاش بیشتر از همیشه وز شده، برمیدارن. هکاته بعد از جمع کردن همه زاغ ها دور خودش، راهشو کج میکنه و به سمت راهروی مذکور حرکت میکنه. آیلین با وحشت برمیگرده و از هم رزماش کمک میخواد.

مرگخوارا:

آیلین:

با بلند شدن صدای غرولندی از سمت راهرو، آیلین به سختی آب دهنشو قورت میده و دنبال هکاته به راه میفته. در راه همه ش "یا لرد یا لرد" میکنه که مبادا مادربزرگ اتاق لردو برای اقامت انتخاب کنه.

آیلین با دستپاچگی خودشو به هکاته میرسونه و میگه: مطمئنم که این خونه جاهای قشنگ تری رو هم داره، چرا یه نگاهی به بقیه جاها...

اما قبل از اینکه بتونه کاری کنه و مانع حرکت هکاته بشه، در اتاق لرد باز شده بود و مادربزرگ با نگاهی شرورانه اطراف اتاقو چکاپ میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 20 اردیبهشت 1393 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار: :worry:
ساحره پیر با خنده ای ملیح و در حالیکه چوبدستیش را میان انگشتان لاغرش می چرخاند گفت:
تا الان دو ثانیه ازش گذشته.
مرگخواران:
- سه... دو... یک... ظاهرا باید سوالمو جور دیگه ای بپرسم. زازا!
زاغ سیاه با آن نگاه شیطانی پر و بالی زد. اما قبل از اینکه ارتش سیاه هم نوعانش را صدا کند بلاتریکس با عصبانیت جلو آمد.
- فکر کردی کی هستی پیرزن؟ متوجه هستی اینجا کجاست؟ هیچ می دونی تو خونه کی هستی و داری با چه کسایی صحبت می کنی؟ حالا اینا که زیاد شخصیت های مهمی نیستن. ولی من می دونی کی هستم؟ ارباب مطمئنا هیچ از این طرز برخوردت با من خوشش نمیاد...
پیش از اینکه آیلین بتواند جلوی بلاتریکس خشمگین را بگیرد مادربزرگ بشکنی زد و بلافاصله گله سیاه زاغ های خشمگین به طرف بلاتریکس حمله ور شدند. وقتی بلا دیوانه وار در اطراف نشمین می دوید تا بلکه خود را از شر زاغ ها نجات دهد پیرزن با لحن شیرینی گفت:
- یه خانم هیچوقت نباید از این الفاظ ناپسند استفاده کنه... پیرزن؟ تا جاییکه یادم میاد اسمم هکاته بود هرچند آخرین کسی که منو با این اسم صدا کرد سالهاست که مرحوم شده... شما می تونید منو خانم پرینس صدا کنید.
پیرزن بی توجه به جیغ و فریاد وحشتناک بلاتریکس و تلاش و تقلای بی فایده اش نگاهی به اطراف انداخت. درحالیکه دستهای پنجه مانندش را به هم می مالید زمزمه کرد:
- چقدر مشتاق دیدن لرد سیاه بودم. افسوس که ایشون رفتن و ظاهرا دیگه خیال برگشتن ندارن. اما نگران نباشید من اینجا هستم و ازتون نگه داری و مراقبت می کنم عزیزکان کوچولو و بی پناه من.
سپس رو به آیلین کرد.
- نوه کوچولوی عزیزم... نمی خوای دوستاتو به من معرفی کنی؟ بعدش می تونیم یه دوری تو این خونه بزرگ و دوست داشتنی بزنیم تا من هم بیشتر با محیط آشنا بشم.
آیلین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1393/2/20 0:50:21