جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مهر 1393 02:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید با الهام از پایان سوژه قبلی!

خورشید خانم به سبک دختر دبیرستانی هایی که به محض رسیدن به مدرسه چادری بر سرشان میکشند و هنگام خروج دوباره به در و داف تغییر ماهیت میدهند، با این که کل آسمان را لخت و عور پیموده بود لحظه ای مکث کرد و چادری مشکی از کیف دستی اش خارج کرد و روی سرش کشید و سپس به حرکت ادامه داد. متاسفانه سلطه ی حکومت آسلامی هنوز به آسمان نرسیده بود تا این عمل خورشید نتیجه ی سبز شدن گشت آرشاد در مقابلش باشد؛ بلکه مرلین به دستور لرد سیاه بخش نامه ای به تمام اجرام نورانی آسمانی ابلاغ کرده بود مبنی بر این که در هنگام عبور از فراز لیتل هنگلتون چراغ خاموش حرکت کنند تا علاوه بر گلخانه بقیه قسمت های خانه ریدل نیز تاریک شوند.

- کسی اتو موی منو ندیده؟

- کسی خود تورم نمیتونه ببینه بلا چه برسه اتو موی بنجل چینیتو!

- اممم ... چیزه کی گفته من بلاتریکسم؟ من اصلا موهامو اتو نمیکشم که موهای فر خیلی هم جذاب و قشنگه صدامم اصلا شبیه بلاتریکس نیست من لینیم!

- دروغ میگه بچه ها من این بالا رو لوستر نشستم ...

- خودت دروغ میگی لینی! کروشیو!

- اگه من لینی نیستم پس کیم که صدام داره از بالا میاد؟ نه میخوام ببینم کدومتون بال دارین؟

- حتما دافنه ای طی یک فرایند گیاهی در تاریکی مطلق قد کشیدی بلکه به نور برسی ... ببینم کروشیوی من به تو نخورد؟ کدومتون شکنجه شدین؟

- خوب اینم از تخته نرد و ورقای پاسور ... میگم خوبه اون ماندانگاس کثیف محفلیه ها اگه مام مث اونا دس کج داشتیم همون روز اول تاریکی هممونو لخت کرده بود!

با شنیدن این جمله ی لودو فکری به ذهن کوچک کراب رسید. در دوران هاگوارتز چند مورد جیب بری ناموفق داشت و نهایتا فهمید استعدادی در کش رفتن سریع و بی سر و صدای اشیاء ندارد و این شغل شریف را رها کرد، اما اکنون این تاریکی مطلق فرصت خوبی بود تا دوباره کسب و کاری برای خودش دست و پا کند ... شروع به قدم زدن میان مرگخواران ساک به دست و انتقال هر شیئی که به دستش میامد به جیبش کرد.

صدای پر ابهت سینه صاف کردنی باعث شد مرگخواران دست از ساک بستنِ کورمال کورمال بکشند ...

- کدوم تسترالی به خودش این جرئت رو داد که مارو شکنجه کنه؟

مرگخواران یکصدا پاسخ دادند: بلاتریکس!

- ارباب چرا زحمت کشیدین این همه راه برای شناسایی تسترال اومدین پایین ... ما خودمون میرسیدیم خدمتتون و خودمونو معرفی میکردیم ... یعنی اصن ما نبودیم ... ما که اصن بلاتریکس نیستیم ارباب ... بلاتریکس کروشیو نزد که لینی زد

- خفه شو بلا! حیف که خوش نداریم در آستانه سفر تفریحی کاممون رو تلخ کنیم

- سرورم همونطور که میدونید دامبلدور به من اعتماد کامل داره. 50 امتیاز هم از گریفیندور کم کردم همین الان. لیلی رو هم به جان مادر مرحومم فراموش کردم دیگه اصلا بهش فکر نمیکنم!

- خوب که چی سیوروس؟!

- خوب میخواستم به عنوان مرگخواری که این همه خدمات داشته ازتون تقاضا کنم استثنائا این یک شب لوموس رو آزاد کنید تا ما بتونیم آگاهانه وسایل جمع کنیم. مسئول تور میگفت اونجا یک کشور چهارفصله و به انواع رداهای زمستونی و تابستونی نیازمند خواهیم شد ... تازه در صورتی که جواز رو صادر کنید همچین اتفاقاتی هم نمیفته.

لرد دستی به سرش که دیگر منبع نور نبود کشید و گفت: هوووم ... صادر کردیم! فقط همین امشب

جمله لرد به پایان نرسیده بود که نوک ده ها چوبدستی روشن شد و نور شدیدی فضای خانه ریدل را منور کرد. بلافاصله روفوس که برای راحتی از تاریکی سوء استفاده کرده و بدون ردا و زیر ردایی تردد میکرد با چهره ای سرخ تر از رز پا به فرار گذاشت و به مرلینگاه رفت و دیگر هرگز برنگشت! کراب سریعا هرآنچه در دست داشت به اطراف پرتاب کرد و وقتی دید دندان مصنوعی الادورا، دستمال کاغذی مستعمل لودو، چیلیم و بافور مورفین و جوراب های شبیه آبکش خودش، تنها عایدی اش بوده فهمید در دزدی هم کودنی بیش نیست. مورفین که به دلیل ضبط شدن فندک و کبریت هایش به مخدر های صنعتی روی آورده بود سریعا پهن شد روی زمین تا خط های عریض و طویل yeyo را از دید سایرین پنهان کند اما لرد بدون توجه به همه ی آن ها به سوی دیگری خیره شده بود.

- ایوان؟! چه خبره؟ سه تا کارتن شیر ... اون خراب شده ای که میریم لبنیات نمیفروشن؟

- چرا سرورم میفروشن ولی من تحقیق کردم متوجه شدم تو شیرهاشون وایتکس، تو ماست هاشون پارافین و تو دوغ هاشون گچ میریزن! علاوه بر این ها همه ی این محصولات نه تنها جلوی پوکی استخوانمونو نمیگیرن بلکه سرطان زا هم هستن!

لرد مشغول کاوش در ذهنش شد تا به خاطر آورد چه کسی پیشنهاد رفتن به تور ایرانگردی را داده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مهر 1393 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


ولی دلیل زل زدن مرگخواران این نبود که مرلینی نکرده ارباب با چه کسی قرار است ازدواج کند! مرگخواران به لرد سیاه زل زدند چون هیچیک نفهمیده بودند که سیریوس وسط خانه ریدل چه می کند!
بالاخره طاقت لرد سیاه تمام شد.
-خب حالا...زل نزنین. منظورش سیوروس بود. ولی این ایده ازدواج خیلی به موقع به ذهن ما رسید!

مرگخواران اعتراضی به عبارت " ذهن ما" نکردند. چون همه عادت کرده بودند که هر ایده ای از هر ذهنی که خارج شود در نهایت متعلق به ارباب است! لرد سیاه خوشحال از این که این بار اعتراضی در بین نیست ادامه داد.
-این پیرزن از شدت بیکاری اینقدر به ما گیر داده! و ما نه به دلیل ترس، بلکه به دلیل احترامی که برای بزرگترهامون قائل هستیم...چرا اینجوری نگاه می کنین؟ بله! پدر ما هم بزرگترمون بود...ولی مشنگ بود! کشتیمش! خب...داشتیم چی می گفتیم؟ بله! این پیرزن بیکاره! باید مشغله ای براش جور کنیم و چه مشغله ای بهتر از شوهر!

آیلین به یاد پدربزرگ از دست رفته اش چند قطره اشک ریخت.


ساعتی بعد:


-شما مطمئنین؟ جوون؟ زیبا؟گالیون دار و اصیل زاده؟!

لرد سرش را به نشانه تایید تکان داد. هکاته با چهره ای که تردید در آن موج می زد پرسید:
-و چنین شخصی برای چی داره از عشق من می میره؟

لرد سخنرانی کوتاهی درباره این که هکاته خودش را دست کم گرفته و با وجود سن نسبتا بالا بسیار جذاب به نظر می رسد ارائه کرد. لرد سیاه همیشه قانع کننده بود.


روزی بعد!

-گزارش بده مورگانا!

مورگانا طوماری را از جیب آیلین بیرون کشید و شروع به خواندن کرد.
-ارباب طبق گزارش های رسیده هکاته به سرزمین تمساح ها رسیده. مدتی به دنبال خواستگار خیالیش گشته. روز اول برای ناهار پیتزا سبزیجات و برای شام سه عدد فلافل...

لرد با بی حوصلگی گزارش دقیق مورگانا را قطع کرد.
-اینا به ما ربطی نداره! نتیجه رو اطلاع بده. تمساحا کی بلعیدنش؟

مورگانا گزارش را تا کرد و در جیب آیلین گذاشت.
-خب...ارباب...مشکل همینجاس. آخرین صحنه ای که گزارشگر ما دیده اینه که هکاته کلاغ هاشو پیشکش تمساح ها کرده. بعد به گردن همشون قلاده زده و برای انتقام از شما قسم خورده. داره به سرعت به این سمت میاد! نظر شخصی من اینه که تا دیر نشده همگی با هم به یه تعطیلات بریم!

لرد سیاه کاملا موافق بود!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1393 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هکاته بعد از مدتی فکر کردن،نگاهی برق آسا به لرد انداخت و غرید:
-میخوای از شر من خلاص بشی؟!
لرد به پشت سرش نگاه کرد و به آرامی دستش را بالا برد:
-ما،هکاته؟!
هکاته همچنان می غرید:
-بله!تو!
لرد به چشمان پر از خنده مرگخواران نیم نگاهی انداخت و زیر لب گفت:
-کروشیو سند تو آل بجز هکاته!
در حالی که مرگخواران روی زمین"هلیکوپتری"میزندند،لرد با صدای آرامی گفت:
-غلط کردیم بانو!
بعد هم با صدای بلندی فریاد زد:
-بله همینطور است!کاری نکن به تو نیز کروشیو بزنیم ای پست!
بعد هم کروشیو ها را باطل کرد:

-ما به اتاقمان تشریف می بریم!هر کی بهش کروشیو زدم دنبال من بیاد!

سپس به سیریوس،نجینی و مورگانا کروشیویی جانانه زد.همچنان که به سوی اتاق در حرکت بود،با نعره ای بسیـــــــــــــــــــــار خوفناک کشید و کروشیو را باطل کرد.

چند دقیقه بعد سه مرگخوار با ترس و لرز وارد اتاق نیمه تاریک لرد شدند.لرد نیز برای تفنن چشم بسته کروشیویی رها کرد که مستقیما به نجینی بر خورد!لرد در حالی که دستپاچگی اش را پنهان میکرد،کروشیو را باطل کرد.

-پدر؟!بابا؟!اب؟!فادر؟!این چکاری بود؟!

لرد صدایش را صاف کرد:

-خوب کردیم!تا شما باشید اینقدر دیر نیایید!

صدای نجینی لرزان شد:
-واقعا؟!

لرد دو کروشیو به سمت مرگخواران دیگر پرتاب کرد.سپس آرام در گوش نجینی نجوا کرد:
-نه عزیز بابا!درکم کن دیگه!
سپس کروشیو را باطل کرد و بلند غرید:دیگه تکرار نشه!!!

رو به دیگر مرگخواران کرد و گفت:
-میخواهیم بار دیگر هوشِ آمیبی شما را محک بزنیم!هکاته را چطور از این خانه خارج کنیم؟!

-ارباب!آواداکدورا خو...
این صدای سیریوس بود که با نگاه صاعقه ای لرد،خاموش شد.
-لرد!میتونیم بهش کروشیو بزنیم و بعدش به زو...
صدای مورگانا نیز با نگاه لرد،قطع شد.

لرد غرید:
-با این پیشنهاد های بیخودتون!به شرافتم قسم پیشنهاد بعدی رو می پذیرم!هرچی که باشه!بلکه از شر این...خلاص شویم!!!حوصله بحث با شما را نداریم!وقت لرد ارزش دارد!!!

صدای نازکی در اتاق پیچید که با ناز صدا میزد:
-پدر؟!
لرد با میل به لبخند زدن مبارزه میکرد:
-اجازه داری که حرفت رو به محضر ما پیشکش کنی!!!
-میگم...هکاته...خب...جدیدا هی به شما میگه که زن...زن بگیرید؟!نمیشه به بهانه ی ازدواج شما...

لرد اختیارش را از دست داد:
-کروشیو سند تو آل!

نجینی وحشت زده از درد به خود می پیچید.لرد بعد از مدتی طلسم را باطل کرد:
-تو چی گفتی،نجینی؟!
-خب...من...گفتم که...
-نمیخواد تکرارش کنی!بسه!تو چطور جرعت کردی ذهن مارو بخونی؟!
چشمان کهربایی نجینی گرد شده بود.
صدای سیریوس در اتاق پیچید:
-سرورم!در میان مرگخواران چه کسی شایستگی داره که همسر سوری شما باشه؟!
هر سه مرگخوار سوالی به لرد زل زده بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1393 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
اینهمه صدای جیغ و داد، لک..... ببخشیــــــــــــــــــــــــد هکاته را از خواب بیدار کرده و به طبقه پایین کشاند. تق تق عصای او که معلوم نبود از پوست و گوشت و استخوان کدام جاندار بخت برگشته ای ساخته شده( جاندار سابق البته) در راه پله پیچید و باعث شد همه مرگخوارن، حتی مرلین! مثل صف کلاس اولی ها مرتب کنار هم بایستند. مورگانا زیر لب غر زد.
- ا صاف وایسا دیگه!

ولی وقتی چرخی زد و دید بغل دستی اش لرد سیاه است، قبل از اینکه بتواند فکر کند لرد اصلا چرا توی صف ایستاده، از درد به خودش پیچید و مثل نجینی پیچ و تاب خوران پایین رفت تا با زمین تالار سلام و علیکی صمیمانه داشته باشد.
- کروشیو!

مورگانا در حین به خود پیچیدن نمیدانست چه کند که نجات پیدا کند، ناله ای کرد.
- دستم به دامنت ارباب... ندیدمتون!

لرد خشمگین داد زد .
- دامن ؟ ما دامن نداریم ! ما به تعطیلات تابستانی تشریف برده بودیم!!

مورگانا با چشم هایی که اندازه گوشواره های حلقه ای خودش گرد شده بودند، به لرد خیره ماند و فکر کرد
- خو چه ربطی داشت؟

اما قبل از اینکه بخواهد کاری بکند لرد شکنجه را برداشت.
- راست میگی ربط نداشت. اما به تو چه که ربط داشت یا ربط نداشت! کروشیو!

مورگانا آهی کشید و مجددا به حالتی نجینی وار مشغول درد کشیدن شد. تا زمانی که هکاته ظاهر شد!!!
- چه خبره ؟؟؟ چه خبره؟؟؟ باز من رفتم کپه مرگمو بذارم شما اینجا رو گذاشتید رو سر اون مثلا اربابتون؟

همه یک جورایی یواشکی به لرد نگاه کردند که صورتش سرخ شد و زیر لب حرف های بوقی میزد! ( البته نه نمیزد این چیزا به گروه خونی ارباب ما نمیخوره آقا! من اعتراض دارم این دیالوگ رو حذف کنید!)
لرد با لحنی که سالها بود از آن استفاده نمیکرد گفت:
- راستش داشتیم مشورت میکردیم.مدتیه احساسمون به ما میگه که شما کم حوصله شدید .... شاید کمی تعطیلات... از نوع اخر تابستونیش فایده داشته باشه!

هکاته با قیافه ای که آدم را یاد کلاغ های متفکر می انداخت، مشغول ارزیابی ماجرا شد و لرد را به این فکر انداخت که " اصلا مگه کلاغم فکر میکنه؟"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/6/30 23:24:36
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/6/30 23:29:15
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1393 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- كروشيو! ما هرگز قايم نمي شيم، به تعطيلات تابستاني تشريف برده بوديم.

در همين هنگام سيوروس كه دستانش را با شامپو(!) ايوان شسته و از مرلينگاه بازگشته بود، با ديدن لرد پاهايش را به عرض شانه باز كردو دستانش را به زمين رساند و گفت:

- ارباب از مخفيگاهتون بازگشتيد؟! چشمانمان را چراغانى كرديد.
- كروشيو! ما به تعطيلات تابستاني تشريف برده بوديم.

مرلين كه كه همچنان در حال قل خوردن بود و با مرگخواران روبوسى مى کرد با برخورد به اشا ايستاد. اشا كه مدام به هوش مي امد و از هوش مي رفت، با برخورد شصت پاى چپ مرلين به چشم راستش به خود امد و باديدن لرد گفت:

- ارباب از مخفيگاهتون بازگشتيد؟! چشمانمان را نور باران كرديد.
- كروشيو! ما به تعطيلات تابستاني تشريف برده بوديم.

در اين بين كه لرد مثل جيغول ها جيغ ميزد، فلورانسو كه مرگخوار نبود اما مرلين داند چرا مانند تسترال ان وسط پرسه ميزد در را چهارتاق باز کرد و با ديدن لرد گفت:

- ناظر تالارمون! از مخفيگاهتون بازگشتيد؟! چشمانمان را ستاره باران كرديد.
- :vay:

.........
ولدمورت: من كه مو ندارم؟!
فلورانسو:
..........

ولدمورت:كروشيو send to all.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1393 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
صدایی از میان جمعیت به گوش رسید:اوهوی!درو باز کن!
سیوروس که داشت فکر میکرد به این بهانه ازکدام گروه امتیاز کم کند متوجه شد که ممد مذکور اصلا هاگوارتزی نیست و از دورمشترانگ فارغ التحصیل شده.ولی این مسائل جزئی نمیتوانست جلوی سیوروس و اهداف والایش را بگیرد.برای همین علی الحساب بیست امتیاز از همه گروه ها کم و به اسلیترین اضافه کرد و بدین ترتیب ظلمی را که سالهای سال دامبلدور و مک گونگال براسلیترین روا میداشتند اندکی جبران کرد.
صدای زنگ در همچنان به گوش میرسید.کلاغ ها که از صدا کلافه شده بودند بال بال زنان بطرف در رفتند و سعی کردند آنرا باز کنند.ولی چون دست نداشتند نتوانستند و ضایع شدند و تعدادی از آنها این ضایع شدگی را تاب نیاورده و مردند.

مرگخواران که دیدند خودشان باید در را باز کنند بسیار غمگین شدند!

لینی:تو باز کن!
دافنه:من دیروز باز کردم.الان نوبت توئه.
الادورا:به نظر من لودو باز کنه.

در همین لحظه دابی برای چند ثانیه ظاهر شد و لیست همه کسانی را که طی دو دهه گذشته در باز کرده بودند نوشت و برای ثبت در تاریخ به موزه برد.

بالاخره صدای زنگ در قطع شد. در با صدای بلندی از جا کنده شد و مرلین قل خوران وارد اتاق شد.چهره عصبانی لرد سیاه در پشت در بسیار مخوف مینمود. ظاهرا لرد ترجیح داده بود به جای طلسم از مرلین پیر برای شکستن در استفاده کند.
مرلین با عجله سرگرم جمع کردن آیاتی شد که از جیب هایش بیرون ریخته و به اطراف پراکنده شده بودند.لرد سیاه وارد شد!

لینی:اوه ارباب! شما به فرارتون پایان دادین و از مخفیگاهتون خارج شدین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1393 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
مارمولکی بی جان و بی حال به دستان توانمند سیوروس از چنگال کلاغ رهایی پیدا می‌کنه و وسط اتاق پهن می‌شه. ملت مرگخوار سرهارو جلو میارن دور مارمولک مذکور حلقه میزنن.

- اییی! چه چندش شده. مگه کلاغم تف داره؟

سیوروس اول چشم غره ای نثار فلور که گوینده ی این جمله بود می‌کنه و بعدش با نگرانی خم می‌شه و مشغول تکون دادن دست و پای مارمولک بخت برگشته می‌شه.

- ماااااع!

یکی از مرگخوارا با مشاهده ی ور رفتنای سیوروس به آشا و کنده شدن دمش، به این حالت در میاد و کورکورانه رو زمین زانو می‌زنه و به دنبال فک گم شده ش می‌گرده. دافنه با مشاهده وضعیت موجود و سیوروس که یه نگاهش به دمی ـه که تو دستش جا مونده و یه نگاهش به مارمولک پژمرده، سریعا قبل از کم شدن 30 امتیاز از گروهش می‌گه:

- نگران نباش سیوروس! من تو یه کتاب خوندم دم مارمولک اگه بیفته عب نداره. دوباره در میاد. غصه نخور، این نشونه مرگ نیست.

- منتها یه مشکلی وجود داره! اونم اینه که دمش سمی ـه. می‌تونی قبل از اینکه بمیری بری و دستاتو بشوری! این طوری زنده موندنت رو شخصا تضمین می‌کنم.

همزمان با خارج شدن این سخنان از دهن لودو، کلاغی که آشارو میل کرده بود رو زمین میفته و جان به جان آفرین تقدیم می‌کنه. سیوروس هم که لحظه لحظه ماجرارو دنبال می‌کرد، دم رو تو حلق یکی دیگه از کلاغا می‌کنه و دوان دوان راهی ـه مرلینگاه می‌شه.

طولی نمی‌کشه که این یکی کلاغ هم می‌میره و لودو با خوش حالی و پیروزمندی جلو میاد و با افتخار دو کلاغ بی جانو رو به مرگخوارا به اهتزاز در میاره. مرگخوارا شادمان از موفقیتشون کف دست هورا راه می‌ندازن. غافل از این که سایر کلاغا که در سلامت کامل به سر می‌بردن شاهد اتفاقات اخیر بودن. چشمای کلاغا شروع به برق زدن می‌کنه و همه در یک حرکت ناگهانی و قارقارکنان، به سوی لودوی مرحوم حمله ور می‌شن.

سایر مرگخوارا:

آشا که همون لحظه به هوش اومده با دیدن لودو که از یک انسان کامل به تکه هایی گوشت از هم پاشیده تقسیم می‌شه دوباره از هوش می‌ره!

دوباره مرگخوارا:

صدای ممد مرگخواری به گوش می‌رسه که می‌گه: به هر حال هر حرکت بزرگی تلفاتی داره!

و به لودو اشاره می‌کنه. بعد از اطمینان از این که مرگخوارا منظورش از تلفات رو فهمیدن ادامه می‌ده:

- فک کنم باید دسته جمعی می‌کشتیمشون.

کلاغ‌ها که شکمشون حسابی سیر شده از باقی مانده‌های لودو فاصله می‌گیرن و پراکنده می‌شن. اما صدای زنگ در توجه همه حتی کلاغارو به خودش جلب می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1393 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
صحرای آفریقا:

لرد سیاه: هوم!ما متوجه منظورت شدیم مرلین.زود یه قلاده بردار و بزن به گردن یکی از این تمساحا با خودمون ببریمش به جنگ لکا...

مرلین با عجله دستش را جلوی دهان لرد گذاشت و گفت:هیسسسس!ارباب! حرف زشت؟!اون پیری اسمش هکاته هست!

لرد سیاه دستی را که جلوی دهانش بود از بازو قطع کرد و در بین ناله و فریاد مرلین گفت:
-هوووم.الان که کمی بیشتر فکر کردیم به این نتیجه رسیدیم که بردن تمساح شاید سخت باشه.در این صورت باید یه جوری لکا...هکاته رو راضی کنیم بیاد اینجا و توسط تمساحا بلعیده بشه.


خانه ریدل:

خوراک آشا در حال سقوط بود که سیوروس با جهشی بلند او را روی هوا گرفت.آشا بوی سرکه میداد و اصولا کسی از بوی سرکه خوشش نمی آمد.
ظاهرا این اصول در مورد کلاغ ها صدق نمیکرد چون یکی از کلاغ ها شیرجه زد و در یک چشم به هم زدن آشا را قورت داد.

برای چند ثانیه سکوت بر فضا حکمفرما شد.

ولی سیوروس شجاع تر از این حرف ها بود.بال کلاغ را گرفت و دستش را داخل منقار کلاغ کرد و موفق شد دم آشا را بگیرد.با لحنی ملتمسانه گفت:
-بیا بیرون.تا هضمت نکرده بیا بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1393 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:مادربزرگ آیلین، پیرزنی بسیار خشن، مخوف و پرابهت که همیشه دسته ای کلاغ گولاخ در اطرافش پرواز میکنن و هر کس که با خواسته اش مخالفت کنه رو مورد حمله قرار میدن، به خانه ریدل اومده. لرد به همراه مرلین ترجیح میدن با این موجود روبه‌رو نشن و به سفری پژوهشی برای آگاهی از حال و روز تمساح های جنگ زده و کمک و حمایت از آن ها راهی میشن!
پیرزن مذکور ضمن سرپرستی مرگخوار ها به جون خانه ریدل افتاده و در حال نابودی اشیاء قیمتی خانه از جمله هورکراکس های لرده! نامبرده ایوان را نیز قلاده بسته و حمل میکند.
مرگخواران پی چاره ای برای رهایی از او هستن و به این نتیجه میرسن که ممکنه با تار و مار کردن زاغ ها بتونن بر این عجوزه فائق بیان از طرف دیگه لرد و مرلین تصمیم به برگشتن و کم کردن روی عجوزه کلاغ باز دارن...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و همچنان در صحرای آفریقا!

مرلین بعد از گفتن دیالوگ مربوطه که نقل قول آن در اینجا بر عهده نویسنده نیست هم چنان در حال افکت خنده شیطانی به لرد زل زده بود تا بلکه برق تاییدی بر سخنانش در آن چشمان سرخ و درشت ببیند. حتی از آن فراتر لبخندی بر لبان ناپیدای لرد.

اما ظاهرا این گردش فلک چندان بر وفق مراد مرلین نبود.
- کروشیو بر تو مرلین!چطور جرئت می کنی از سرورت بخوای چندتا پست قبلو بخونه تا متوجه این مطلب بشه؟

مرلین:اوخ! ولی ارباب این حرفی بود که خودتون زدین...واخ...نگین فراموش کردین چی گفته بودین.
- حالا کارت به جایی رسیده که سرورت رو به فراموش کاری متهم می کنی ای پیامبر دروغین؟کروشــــــــــیو!

هرچند مرلین یک پیامبر بود ولی نکته اینجاست که او پیامبر بود نه هاگرید نیمه غولی که بتواند فشار پیاپی طلسم های شکنجه لرد را تاب بیاورد.
- عفو کنید سرورم.بر این پیرمرد ببخشید. غلط نمود و مرلینی کرد یه چیزی گفت. اینو فرموده بودین تو پست لودو:
نقل قول:
میبینی که لاشه و استخوان پرنده این اطراف زیاد ریخته


چوبدستی لرد یک بار دیگر مرلین را نشانه گرفت.
- کروشیو مرلین!الان هدفت از این نقل قول چی بود؟خواستی بگی ما حافظمون ضعیفه و یادمون نمیاد چی گفتیم؟

مرلین:

خانه ریدل


بعد از رفتن هکاته جهت آماده شدن برای تشریفات پیش از خواب در اتاق نشیمن خانه ریدل یک دست رشته میان سایر مرگخواران و آیلین برای قاپیدن ظرفی که آشا به صورت سرو شده روی آن دیده میشد در گرفته بود.

لودو:بیگیرش لینی!ویــــــــــــــژ!( افکت پرتاب ظرف)

آیلین:بدینش به من بوقیا تا چشماتون خوراک امشب زاغی نشده.شایدهنوز بشه نجاتش داد.

لینی بال بال زنان ظرف را از دسترس آیلین دور نگه میداشت.
- دیگه کاری از دستت بر نمیاد آیلین.مطمئن باش روح آشا خوشحال میشه وقتی می بینه بدنش می تونه ناجی ما باشه.بغلی بگیر!
بغلی:چیو بگیرم؟
- خوراک آشا!
- چیکارش کنم؟
-بده بغلی!

ملت مرگخوار:

و بغلی دستش را دراز کرد تا ظرف آشا را بگیرد اما نه بغلی و نه لینی به این نکته توجه نداشتند که بغلی مزبور کسی جز روح مروپ گانت نیست و طبیعتا یک شبح نمی تواند چیزی را بگیرد.
لحظه ای بعد نگاه تمام مرگخواران به ظرف آشا خیره ماند که از میان روح مروپ رد شد و به سمت مقصد نامعلومی به پرواز درآمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/6/12 21:01:05
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین

صحرای آفریقا - وسط ظهر


لرد ولدمورت به همراه مرلین کبیر وسط ظلمات صحرا دراز کشیده و از سکوت کویر و آرامش آن لذت میبردند. نسیم ملایمی با شاخه های بلند ریش مرلین بازی میکرد ...

- سرورم؟ ساعت 3 بعدازظهره! چرا آفتاب هنوز طلوع نکرده؟

- چون ما بهش اجازه ندادیم مرلین ما لردی گرمایی هستیم و ترجیح میدیم در کویری خنک لم بدهیم!

- سرورم بهتر نیست به جای بر هم زدن اکوسیستم بریم یک جایی که ذاتا خنکه ساکن شیم؟ بندگان ما الان سر و صدا راه میندازن و جو بیخود میدن که آیات ما درباره نظم حاکم بر آسمان ها و زمین ایراد داره

- چقدر ور میزنی مرلین! سکوت کن بزار استراحت کنیم. مشکلی داری برگرد پیش همون تمساحای ضدطلسم و از خنکی طبیعی هوا لذت ببر


خانه ریدل


لودو به عنوان اولین داوطلب غذا دادن به کلاغ ها آشا را برداشت و به سبک پرتاب دیسک، پس از چند دور چرخیدن دور خودش او را سمت آن ها پرتاب کرد ... کلاغ ها نیز با قدرت بدنی خارق العاده ای که تناسبی با ابعادشان نداشت با ضربه روی پا به صورت والی آن را به سمت لودو برگرداندند و آشا درست فرق سر لودو فرود آمد!

- من هیچ وقت با حیوونا خوب رابطه برقرار نمیکردم یکی دیگه این وظیفه خطیرو برعهده بگیره!

- کلاغ که نه اما من چنبار تو امامزاده ریدل به کفترا غذا دادم

کراب این را گفت و آشا را از روی زمین برداشت و آن را کف دست کت و کلفتش قرار داد و سپس پرتش کرد زیر پای کلاغ ها!

- هوووومم خوب باید مشت مشت دون پاچید واسشون ولی این یه دونه است دیگه! اگه بیشتر بود حتما جواب میداد

- بزارین من بهشون غذا بدم

روح مروپ گانت، مادر دلسوز و نمونه این را گفت و آشا را از زیر پای کلاغ ها برداشت. یک عدد قاشق که دسته ای به شکل میکی موس داشت از جیب ردایش خارج کرد و آشا را گذاشت درون آن.

- بیب بیب ... آقا کلاغه در پارکینگو بازکنه ماشین بره توش ... قام قام ... باز کن باز کن اون کوفتیو ... منقار لامصّبتو وا کن ... وا کن دیگه بی شعور

هیچ کدام از کلاغ ها کوچکترین تمایلی برای بازکردن منقارشان نداشتند. فقط یک نفر بینشان پیدا شد که عکس العملی نشان دهد، او هم به جای غذا خوردن، به عمل بعد از غذا خوردن روی آورد که روح بودن مروپ به دادش رسید و باعث شد چغلی از و عبور کرده و کف زمین فرود بیاید.


صحرای آفریقا



مرلین و لرد همچنان در سکوت به ستاره های آسمان بی ابر کویر چشم دوخته بودند.

- آه مرلین! خسته شدیم از این یکنواختی ... در عمارت خودمون هزاران برنامه متنوع داشتیم، شکنجه کردن یارانمون ... اممممم ... کروشیو زدن با مرگخوارا ... پیاده کردن طلسم شکنجه روی شماها ... و خیلی تفریحات اربابانه دیگه!

- سرورم به نظرم باید با شجاعت برگردیم به خانه ریدل و آن پیرزن را از آنجا بیرون کنیم.

- کم کم داریم به همین فکر میکنیم، باید رحم کردن به سن و سال بالای اون عجوزه رو بزاریم کنار

پرنور ترین ستاره ای که در دیدرس مرلین قرار داشت چشمکی زد و بالاخره پس از یک ماه با بیلیت تغییر گروه او از گریف به ریون موافقت شد!

- سرورم به نظرم نباید بی گدار به آب زد، باید با فراست و تفکر به جنگ برویم. باید نقطه قوت آن عجوزه یعنی کلاغ هایش را از بین ببریم.

- تو که نظرت چیز دیگه ای بود مرلین! آخرین بارت باشه از آپشن های پیامبریت مقابل ما استفاده میکنی و با خوندن ذهنمون ایده ما رو به خودمون اعلام میکنی.

- بله سرورم ... خاطرتون هست غذای اون تمساحا چی بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده