درود بر ریون کلاو
نام داستان: لمس تراورز بر گرفته از افسانه ی لمس میداس
روزی روزگاری یه جادوگر پلیدی بود به نام تراورز که بسیار فرد خوفناک، خفنز، گولاخ و جذاب که هر دختری میدیدش جان به جان آفرین تسلیم میکرد.
البته مرگ این دختر ها به خاطر جذابیت و گولاخیش که نبود، دلیل اصلیش این بود که تراورز قصه ی ما که فردی پهلوان، قهرمان، فداکار و از این جور لوس بازیا بود راه به راه ماگل های خوشگل رو به دار فانی میفرستاد.
یه روز تراورز روی نیمکت هاگوارتز نشسته بود و بسیار خسته بود. دستای پاک و آسمونیش رو برد بالا و گفت:
- خدایا، حوصلم سر رفته. بدبختم، علیلم، ذلیلم، خلیلم، شلیلم و اینا. یه چیزی از آسمون بیار که حوصلم سر نره.
در همین حین یهو یه مرد کوتوله با لباس سراسر طلایی از آسمون سقوط کرد و افتاد روی زمین سنگی هاگوارتز. تراورزم از اون جایی که دید برخورد این مرده با زمین باعث شده حواسش از راز و نیاز پرت بشه خواست یه کروشیو بزنه که یادش اومد " این باید همون راه چاره ای باشه که خداوند جلوی راهم گذاشته". رفت پیش مرده و یقش رو چسبید و گفت:
- هوی یارو، خدا تو رو فرستاده این جا؟ چرا حرف نمیزنی دِ گوساله.
بعد یه دیقه دید که این یارو انگار نه انگار، نه تکون میخوره و نه حرف میزنه. اعصابش بهم ریخت و یه طلسم شک دهنده اجرا کرد که کوتوله زجر بکشه. بعد از خوردن این برق های آبی و بنفش خوشگل و گولاخ دید این مردک چشاشو باز کرده داره هار هار میخنده. اعصابش بهم ریخت و داد زد:
- هو، گوسفند چرا میخندی؟
- آقو دست درد نکنه بهم زندگی بخشیدی با این شوکت. قلبم ایستاده بود راهش انداختی. یعنی له له بودما، داغون شده بودم. چی میخوای برات بسونم عزیز گلم؟
تراورز دستش رو گذاشت زیر چونش و به افق زل زد. همین طور که در اعماق ذهنش دنبال یه ایده میگشت یاد یه داستان قدیمی و خوشگل افتاد. اون قدیما که بچه بود و باباش با کمربند میزد لهش میکرد احساساتش خدشه دار شده بود برای همین رفته بود سراغ داستان های دخترونه این بشر ملعون.
خلاصه، یاد داستان لمس میداس افتاد که هیچ وقت نتونسته بود بفهمه آخرش چیمیشه. رو میکنه طرف آقوی همساده و میگه:- حاجی، میخوام دست به هر چی بزنم طلا بشه. میتونی از این کارا کنی؟
- ها، بله که میتونم. فقط این کارو کنم له له میشیا. داغونت میکنه ها. بسونمش برات؟
- آقا من اسطوره خطر کردنم. حاجی زود عملیات رو انجام بده.
همساده دستاش رو گذاشت رو شکمش و شروع کرد به خندیدن و یهو انگار آپارات کرده باشه غیبش زد. تراورز همین طور که تعجب کرده بود خواست کلش رو بخارونه که ادای اسمایلی رو در بیاره که یهو دید موهاش طلایی و خفنز شد. همون جا بود که با خودش گفت صنعت طلاسازی راه بندازه.
***
تراورز کنار درخت توی هوای خنک نشسته بود و سرش رو گذاشته بود بین پاهاش. ملت:
-
راوی:
- ملت یکم منطق داشته باشید. دستش رو میذاشت بین دستاش که کلش تبدیل به طلا میشد آخه.
خب، کجا بودیم؟ آها، تراورز کلش رو از بین پاهاش در آورد و رو به آسمون آبی گفت:
- خدایا، من نمیخواستم این طوری بشه. شیطون گولم زد.
- ساکت باش مردک. چرا هر غلطی میکنین رو به من نسبت میدین؟ یه باز دیگه از این چیزا بهم نسبت بدین خودتون میدونید و خداتون و البته من
توی همین وضعیت صدای طبل توی محیط پخش شد :hungry1: و یهو همساده با کت و شلوار طلایی در حالی که اطرافش نورانی شده بود و شکل یه ناجی آسمونی و مهروبن رو داشت ظاهر شد و گفت:
- آقو دیدی گفتم له له میشی؟ دیدی داغون شدی؟ کاکو حالا میخوای این قدرت نحس رو ازت بگیرم؟
اشک از چشمای تراورز روی گونه های سفید و سردش ریخت و با صدایی روح خورد کن گفت:
- آره داداش. اولش فک کردم میتونم پول دار بشم اما بعدش دست به چوب دستیم زدم طلا شده دیگه کار نمیکنه. خواستم غذا بخورم غذام طلا شد. دست زدم به چیژ های مورفین گانت اون چیژا تبدیل به طلا شدن مورفین خفه شد. تو رو خدا نجاتم بده.
یهو تراورز که جو گرفته بودش چنگ زد به پای همساده و یهو دید همساده هم تبدیل به طلا شد و تنها امیدش هم از دست رفت. بنابراین تراورز فهمید که هر داستانی پایان خوب ندازه. داستان ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. اینم یه پایان تلخ برای شما ملت گرامی.
ملت:- ای تو رو روحت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

(که ما اینیم) پیتر شمشیرش را روی گلوی فرد گذاشت و گفت:
)
و فرد گرفت پیتر گفت:
شد! کلاوس در حالی که شیشه های عینک گردش رو با دستمالی تمیز می کرد، بدون گرفتن اجازه، کاری که واقعا از یک بودلر جوان بعیده، گفت:




[
]



)):

