فرد ویزلی به سرعت از تختش پایین آمد و با عصبانیت به سمت ویکتوریا هجوم (هجوم که نه دوان دوان رو به روی او نشست) برد ، با دادو فریاد گفت:
-یا مرلین... ماهاهم باید تمیز کاری کنیم؟ من 20 ساله مردم چرا کسی منو درک نمیکنه ؟ حالا اون سطل آبو بیار یه چندتا یخم روش برم چالش سطل آب یخ!
ویکتوریا اینجوری

گفت:
-چه ربطی داشت؟
-نمیدونم بالاخره یه ربطی داشت ... حالا از خوابگاه ما برو بیرونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
-باشه باشه دایی ...
-جرج کجایی که ببینی... جرج؟ اون که بابای رکسه! حالا هر کدوم از برادرام: کجایی که ببینی بچت اینهو تخم مرغ تو زرد از آب در اومده ، به دایی خودش میگه برو تمیز کاری!
سپس به سمت تالار گریفیندور رفت و سطل آبی که رنگش قرمز بود (و فرد رنگ قرمز دوست داش) را برداشت و جاروی بغل آن را به دست گرفت.
پس از سه ساعت یهو بانوی چاق از تابلو بیرون آمد و با چکمه های گلی اش جلوی فرد ایستاد، فرد تازه آن بخش تالار را تمیز کرده بود رو به بانوی چاق گفت:
-هی خدا بگم چه کارت نکنه!
-من چیکار کردم مگه؟
-چمدونم حالا برو سر جات!
-اااااااااا؟ من رفته بودم اکتشافات نوین ( پیش آهنگی)
-من چیکار کنمممممممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟
-نمیدونم اما هر کاری که میتونی بکن تا تالار گریف تیک بخوره!
-چی؟ تیک بخوره؟
-آره وزیر سحر و جادو اومده تا مارو بخوره!
-دیگه داری میری رو مخ برو بینم !
و بانوی چاق با گریه و زاری به تابلوی خود رفت .
بعد از اینکه فرد همه ی منطقه ی 3 رو که برای خودش بود را تمیز کرد با تدی مواجه شد که روی سرش یک پرنده نشسته و تخم هایش را در آغوش گرفته! نگاهی به پای او انداخت ، رد پایش پر از شاخه ، برگ و ... بود و فرد داد زد:
-بوقی این چه کاریه؟ بوووووووووقققققققققققققققققق.
-مگه چیکار کردم؟
-این چه وضعیه؟
-اومدم پشت بومو تمیز کنم یهو افتادم رو یه درخت

!
-بروووووو خودتو تمیز کنن!!!!!! اونجوری هم منو نگاه نکن گرگینه!
-خودتی!
-چی؟
-با ... با...
-با چی؟
-با خودم بودم!
-آفرین.
پس از چند دقیقه فرد رو به ویکتوریا کرد و گفت:
-تو چرا غش کردی؟
جیمز با فرمت

به فرد گفت:
-موش دیده.