جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  106 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1393 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین

دنیای وارونه

کفش های مهمونیم رو با تشویش پام میکنم.نگاه کوتاهی به خودم در آینه می کنم.پوزخندی به جینورا ویزلی بد بخت توی آینه می زنم.

صدای کلافه ی مامان رو می شنوم:

-اومدی جینی؟

نگاه کوتاهی به ساعت ها می کنم.همه روی علامت "مهمونی" قرار دارن.صدای گرفته م رو بلند می کنم:

-اومدم مامان!

اعترافش سخته اما گرفتگی صدام بخاطر سرما خوردگی نیست.درواقع به همه دروغ گفتم.دیشب تا صبح بیدار بودم و گریه می کردم.چرا من اینقدر بد بختم؟

از پله ها به حالت دو پایین می رم.برعکس درونم ،ظاهرم خیلی قشنگ شده.البته اینو رون می گفت.چشم هام رو بیشتر از همیشه آرایش کردم.در واقع کمی پف کرده بود و..خب میدونم که در طول امشب بازهم پف می کنه.تصور دست های هری که دیگه برای من نیست..وحشتناکه!فقط همین.

فرد و جرج مثل همیشه پیداشون نیست اما رون جلوی در ایستاده.عروسی بهترین دوستشه.چرا ناراحت باشه؟مگه میدونه خواهر کوچولوش امشب نابود می شه؟

کاش در این باره با کسی حرف می زدم.دارم غمباد می گیرم.

صورت مامان از عصبانیت سرخ شده:

-فرد،جرج!کجایین؟وای بحالتون اگه توی مهمونی امشب مشکل ایجاد کنید.

فرد و جرج از نرده ها سر میخورن و پایین میان.کاش بخت و اقبال منم مثل وضعیت مالیمون بود.وضع مالیمون خوبه.یعنی باید بگم عالیه اما چه فایده؟

این صدای فرده:

-اومدیم مامان.باور کن خود هری خواست یه وسیله خوب برای سورپرایزچوچانگ واسش ببریم.به خاطر همین طول کشید.

احساس می کنم قلبم می ایسته.کاش دنیا همینجا تموم بشه.ادامه ی این زندگی مصادفه با دیدن هری برای چوچانگ..

وقتی همه آماده شدن،دور کارت عروسی جمع میشیم.در واقع یه رمزتاز به محل عروسی..

صدای مغرور بابا رو می شنوم:

-هم آمادن؟خب،یک..دو..سه،حالا!

همه باهم به رمزتاز دست می زنیم!

-رسیدیم!

این صدای مامانه.چقدر شوق داره.بایدم داشته باشه..18 سال هری رو مثل پسر واقعیش دوست داشت.و من ابله تمام مدتی که وقتی برای فکر کردن به ازدواج نداشت،به تصور اینکه عاشق و منتظر منه روزامو می گذروندم.

-سلام رون،خوش اومدی!

قلبم می لرزه.نفسهام به شماره میوفته.از این جینورا ویزلی ضعیف متنفرم!

-سلام فرد،سلام جرج!امیدوارم یادتون نرفته باشه.

جرج با چشمک معنی داری جوابش رو میده.

بابا دستاش رو دور کمر باریک مامان حلقه می کنه و جلو میره.در پاسخ سلام گرم هری،مغرورانه سر تکون میده و رد میشه.لحظه ی آخر مامانم رو می بینم که با نگاهش از هری عذر خواهی می کنه.

صدام رو صاف می کنم:"من نباید ضعیف باشم!"

-اِ..سلام هری!بابت رفتار پدرم..خب..متاسفم!اون اخلاقش اینجوریه وگرنه تورو مثل فرد دوست داره!

نمیذاره ادامه بدم.با لبخند دستش رو بالا می گیره و خودش حرف می زنه:

-خیلی خوب!یعنی این شرمندگی باعث شده خواهر کوچولوی من رنگش بپره؟چرا صدات می لرزه؟گرفته هم که هست!کار دست خودت دادی؟

جدا شدن روح از بدنم رو احساس می کنم.کلماتش توی سرم می پیچند:

"خواهر کوچولوی من"

"صدات می لرزه"

"گرفته هم که هست"

دلم میخواد همون لحظه فرار کنم.لحظه های وحشتناکین که با صدای ظریف یه دختر تموم می شن.

-هری،عزیزم!

قبل از اینکه بخوام توی دلم ازش تشکر کنم،"عزیزم" رو میگه.با نفرت نامحسوسی بهش زل می زنم.با لبخند پیروز مندانه ای نگاهم می کنه:

-اوه،سلام جینی.هری تورو مثل خواهر خودش دوست داره.راستش رو بگو،راز جا گرفتن توی قلبش چیه؟

و چشمک جذاب اما پر حرفی می زنه.با جمله ی هری،خون توی رگ هام یخ می بنده:

-چو!تو چی فکر کردی با خودت؟یعنی جینی بیشتر از تو،داخل قلب من سهم داره؟

انگار نه انگار من هم اونجام.نگاه چوچانگ اذیتم می کنه."خوش بگذره"ای می گم و رد میشم.کنار مامان میشینم.احساس امنیت بهم میده.

رون نزدیکم میشه و با چشمهای حرصی و لبخند تصنعی ش،ازم می پرسه:

-پیش هری چیکار می کردی؟

-چیکار باید می کردم؟

به قسمت سخت ماجرا رسیدم:

-باید به داداش بزرگترم تبریک می گفتم یا نه؟!

-چرا اینقدر طول کشید؟

با تعجب نگاهش می کنم.با حرص نگاهم میکنه:

-هری چوچانگ رو دوست داره.تلاش نکن بدستش بیاری.تا آخر امشب اون به چوچانگ تعلق می گیره.فهمیدی؟

حیرت زده به چشماش زل می زنم.پوزخندی می زنه:

-رفتار هات خیلی مشخصه خانم کوچولو!حالا هم لطف کن بیشتر از این آبروی منو نبر.

کاش رابطه مون بهتر بود.همیشه از من متنفر بوده.

-جینی تو لیاقت هری رو نداشتی،هیچوقت!

بهش خیره شدم.خالیِ خالی..سرد سرد..

*********************


وارد اتاقم میشم.کفش هام رو در میارم .امشب هری،برای همیشه مال چوچانگ شد و.. من ایستادم و نگاهش کردم.

-متاسفم واست،جینی!

به جینورا ویزلی خسته ی توی اینه پوزخندی می زنم.همین براش کافیه.کافیه برای یک دختر بیچاره..یه دختر با روح شرحه شرحه..به دختر ترک خورده..می شکنه! جینورا ویزلی خسته میشکنه..میشینه روی تخت و خرد میشه..نابود..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1393 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سرد!سردترین نگاه ممکن رو حواله ی
هری میکنم.باورش نمیشه.از نگاهش مشخصه:

-باور نمی کنم!نـــــــــــــــه!

"نه" رو نا باور فریاد می زنه.طفلکیِ!فکر کرده منم مثل اون و داداشام احمقم!

-و چی باعث می شه که اینطور فکر کنی،هری؟

-ت..تو..جینی..نه!امکان نداره!

-چرا؟چرا فکر کردی منم می تونم مثل تو و داداشام احمق باشم؟این تازه اولشه.لیاقت من بالاتر از ایناست،هری!

بازهم سردترین نگاه ممکن رو حواله ش می کنم.می لرزه!شاید از نفرت..شاید از خشم..شایدم،از سرمای نگاهم!

-مرلین نگه دار،آقای پاتر!

می رم بیرون و در رو پشت سرم می بندم.وقتی برمی گردم جیغ خفیفی می کشم.دستی دهنم رو می پوشونه.دراکو سینه به سینه ی منه!

-هیـــــــس!ساکت جینی!منم!

سرم رو به نشانه فهم حرف هاش تکون می دم.دستش رو بر می داره و من با حرص بهش می توپم:

-احیانا فکر نکردی اگه من بمیرم کی قراره نقش نفوذی رو واستون بازی کنه؟

با شیطنت نگاهم میکنه:

-نه!من وقتی جینی رو می بینم از خود بی خود می شم!

با اخم نگاهش می کنم.اونم لبخندش رو جمع می کنه و ابروهاشو در هم می کشه:

-چی شد؟

-چی قرار بوده بشه؟تازه اولشه!باید ببینیم کی بحرف میاد.

با همون اخم همیشگیش بر میگرده و بعد از چند قدمِ بی اعتنا به من،صدا می زنه:

-دنبال من بیا!

اخم میکنم:همیشه مغرور!

پشت سرش راه می رم.به جمعیت مرگخوار ها می رسیم.دور لرد سیاه حلقه زدن.پوزخندی می زنم:چقد با اونی که مامان می گفت فرق داره!

-ارباب!ما اومدیم.

لبخند پیروزمندانه ی لرد،احساس خوبی به من می ده.انگار یه نفر در گوشم داد میزنه:

-تو داری پیروز می شی جینورا ویزلی!انتقامت رو از اونا می گیری!تو قابلیت های بالایی داری!

دماغم رو بالا می گیرم و با سینه ی سپر کرده روبروی لرد می ایستم.تعظیم کوتاهی می کنم و گزارش می دم:

-هری پاتر هنوز به حرف نیومده،قربان!هرمیون هم تحت تعقیبه و ویزلی ها هم...هنوز موفق نشدیم بگیریمشون!البته ناگفته نمونه که بیل و چارلی پیش ما هستند.منظورم مهره های اصلیه.همونطور که گفتم هری پاتر هنوز چیزی رو لو نداده.بیشتر محفلی ها در خانه شماره12 گریمولد پنهان شدن!

و پوزخندی می زنم.لرد هم نگاه مغروری به من میکنه:

-و؟

متوجه منظورش می شم.چوب دستیم رو تکون می دم و لیست در دست لرد قرار می گیره:

-این لیست افراد متولد 30جولایه!دو بین اون ها..خب..کسی وجود داره که تاریخ تولدش از همه مخفی شده بود.من با زحمت پیداش کردم.سرورم،مایلید اسمش رو اعلام کنم؟

لرد اخم هاشو در هم میکشه:

-بگو.


به اطرافم نگاه میکنم.نیست.کجا رفته؟!
نفس عمیقی میکشم.مرلینا چقدر سخته که بخوای پا روی عشقت بذاری..اما چاره ای نیست:

-درا..

-من!

با وحشت به سمتش برمی گردم.نه!باورم نمی شه.قرار نبود اینطوری بشه..

صدای سرد لرد در سالن می پیچه.مثل همیشه نمی شه چیزی ازش فهمید:

-تو؟

اینبار صدای دیگه ای توی سالن می پیچه.صدایی که مربوط به هیچ مرگخواری نیست:

-بله،اون!

نارسیسا جیغ می زنه:

-پسره ی احمق!مرلینا،هری!تو چط..چطور جرعت کردی؟

اینبار دراکو پاسخ می ده:

-دو پسر برگزیده با هم!فکر می کنی چه اتفاقی قراره بیوفته،مامان؟

مامان رو با تمسخر ادا می کنه.نفسم بالا نمی یاد.ادامه می ده:

-فکر می کنی چه اتفاقی قراره بیوفته؟وقتی همیشه مجبور باشی که به حرف یک سری جادوگرها و ساحره های قدرت طلب گوش کنی؟

پوزخندی می زنه:

-وقتی جونت حتی برای مادرت هم با ارزش نباشه..یادم نرفته چطور داشتی من رو قربانی می کردی.فکر کردی اون شب چطور از اینجا فرار کردم؟من هنوز هم به هری مدیونم.حتی بیشتر از تو!

اونقدری مشغول حرف زدنه که متوجه نمی شه بیشتر از 20 تا چوب دستی به سمتش نشونه گرفته شده.

هق هقم قطع می شه.فقط یه چیزی رو می فهمم:

-دراکو،نه!

تنها کاری که اون لحظه ازم بر میاد رو انجام می دم.خودم رو جلوش پرتاب می کنم.برعکس همه ی مرگخوارها،من هنوز اعتقاد دارم که عشق نمرده..اگه مرده بود شاید من اینجا نبودم..

احساس میکنم سینم شکافته میشه و بند بند وجودم از هم جدا می شه.دیگه چیزی احساس نمی کنم و چشمام...بسته می شن!


چشمام رو باز میکنم.همه جا سفیده.نور،تنها چیزیه که دیده می شه..بلند می شم..

صدای خنده ی یه پسر به گوشم می رسه.به سمت صدا بر می گردم:

-هری!

اینو با ناباوری زمزمه می کنم.روش رو به سمت من میکنه:

-اومدی جینی؟

-تو..اینجا..

-حتما براشون صحنه جالبی بوده..دو نفر که می خواستن مانع مرگ یکی دیگه بشن!یکی برای عشق..و..بازهم عشق!

-نمی فهمم!

هری سرش رو تکون می ده:

-مهم نیست.بیا اینجا بنشین!

و به کنار خودش اشاره می کنه.

می ترسم.نکنه بخواد انتقام بگیره؟


انتقام؟!به چهره ی مظلوم پسر روبه روم نگاه میکنم.پاسخ سوالم فقط یه پوزخند به خودمه!

-چی شده؟

-بر می گردی جینی؟

چشمام گرد می شن:

-چی؟

مغموم به چشم هام نگاه می کنه:

-بر می گردی پیشِ..پیش من؟

اخم میکنم.یعنی چی؟!

-واضح بگو!

هری کلافه توضیح می ده:

-وقتی تو خودت رو انداختی جلوی دراکو..خب..منم..

منظورش رو می فهمم.اما..خدای من!باورم نمی شه!این پسر پاک،عاشق من بوده؟فکر می کردم مثل یه خواهر دوسم داره..

-از من چی میخوای؟

-دراکو..خب..میدونی..

نفس عمیقی می کشه:

-اون مرد!من و تو حق انتخاب داریم.بامن..بر می گردی؟

اون حرف میزنه و چشم های من سیاهی می ره.بقیه ی حرف هاش رو نمی شنوم.فقط یک جمله در گوشم زنگ می زنه:

-دراکو..اون مرد!

-دراکو..اون مرد!

-دراکو..اون مرد!

سرم رو تکون می دم:نه!

رو به هری می کنم:

-دروغ می گی!داری منو می ترسونی!دراکو زندس؛مگه نه؟

هری با تاسف نگاهم می کنه:

-فقط همون یه تیکه شو شنیدی؟

بعد هم از جا بلند می شه:

-من..جوابم رو گرفتم..

و شروع به قدم زدن می کنه.نمی دونم کجا می ره اما می دونم می ره.برای همیشه!

پشت سرش می دوم:

-هری!وایسا هری!

می ایسته،نگاهی به صورتم می ندازه و کلافه چشماش رو می بنده:

-باشه جینی،من قبول کردم.برو،اذیتم نکن!از اون ور..

وقتی راهم رو نشونم داد،بدون اینکه به من نگاه کنه مسیرش رو ادامه می ده.

روی دوزانو خم میشم:

"اون عاشق من بود؟"

"دراکو مرد؟"

"دراکو جاسوس بود؟"

"هری رفت؟"

از جام به سختی بلند می شم.هری واقعا رفت؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1393/7/16 15:08:46
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1393 07:17
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز پيشگويي را شنيدم اما اي كاش كه نمي شنيدم. صداي بمي كه از گوى شيشه اي بلند شد تا اعماق قلبم را تهي كرد. خوب شد که مرگخوارها حمله كردند و مجبور نشدم نگاه دوستانم را تحمل کنم.

اي كاش دامبلدور كمكي مي كرد اما او حتي به چشم هايم هم نگاه نمى کند و چقدر زود خودش را از من دور کرد و کنار كشيد.

بيشتر از هر چيز دلم را وفاداري دوستانم مي سوزاند. دوستاني كه مي دانم اگر کنار من بمانند نابود مي شوند. عقلم مى گويد كه آن ها را از خود برانم تا سالم بمانند اما...اما قلبم فقط در كنار آن ها بودن را مي طلبد.

چيزي كه هنوز با آن كنار نيامده ام رفتن سيريوس است. باورش كرده بودم اما در حالى که وانمود مى کرد دستش را براى کمک به سمتم دراز كرده است در ميان سخت ترين شرايط زندگى رهايم كرد، درست مانند والدينم. هنوز هم لبخندي كه موقع مرگ به من زد را فراموش نکرده ام، چطور از ترک کردن من خوشحال بود را نمي دانم.

به گذشته كه فكر مي كنم از اينكه با اين اتفاقات روبه رو شدم و حالا زنده ام، اينكه توانستم آنها را تحمل کنم تعجب مي كنم. اينكه چطور ولدمورت را امروز شکست دادم را خوب مى دانم. قوي ترين جادوگر باز هم دربرابر عشق شکست خورد. نقطه ضعفش همين است، نداشتن عشق اما گاهى دلم مى خواهد مانند او باشم.

گاهى آنقدر از آدم هاى اطرافم کلافه ام که دوست دارم ولدمورت باشم. ولدمورت باشم تا رحم و محبت را کنار بگذارم، اينكه من آدم خوب داستان هستم را فراموش كنم و هر کارى که مايلم انجام دهم، هر طور كه مي خواهم زندگى کنم.

تنها چيزي كه فکر و ذهنم را آسوده مي كرد اين بود كه ديگر همه از زنده بودن ولدمورت آگاه شده اند. اشتباه مى کردم، حالا که خوب فکر مى کنم باز هم من بايد در برابر ولدمورت بايستم، بازهم من، پسرى که زنده ماند.

من باز هم بايد قوي باشم براي رون، براي هرمايني و براى همه. ديگر از قوى بودن خسته شده ام، از زندگی کردن فقط براى زندگی ديگران خسته شده ام. اى کاش نويل قهرمان بود. قهرمان بودن خيلي آزار دهنده است.

رون در كنارم آنقدر راحت خوابيده است كه به او حسوديم مي شود. كاش ميشد بدون فكر به ولدمورت، بدون فكر به مرگ بخوابم.

همه چيز در ظاهر در حال آرام شدن است. مدرسه هم بعد از آمبريج به حالت عادی بازگشته است.

" من هرگز نبايد دروغ بگویم" و حالا هم نمي گويم، من قهرمان بودن را نمي خواهم فقط مى خواهم يك زندگى معمولى داشته باشم. مى دانم همه در زندگی با دوراهي ها و دوگانگى هايي روبه رو مي شوند اما من ديگر نمى توانم تحمل کنم. اين ها فقط افكار وارونه ي من هستند اما اي كاش جرعت بيانشان را داشتم.

مى خواهم يك دنياي ديگر داشته باشم، يك دنياي وارونه. دنيايي كه در آن همراه با پدر مادرم بميرم و يا بهتر از آن همراه با آن ها زندگى کنم در يك دنياي عادی، دنياي مشنگ ها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1393 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
درست در تاریخ 30 جولای دو پسر در دو خانواده جادویی متولد شدند . یکی از آن ها نویل و دیگری هری نام گرفت .

طبق حرکاتی که نویل در طی یازده سال زندگی در کنا پدر ، مادر . خواهرش نادیا انجام داده بود ، پسری بی استعداد و دست و پا چلفتی بود اما هری استعداد های فراوانی داشت و روز به روز به استعداد هاش اضافه میشد .

هری و نویل برای اولین بار همدیگر رو در ایستگاه کینز کراس دیدن . هری که میخواست از جمع بچه های با استعداد دور شه ، فرصت دوستی با نویل که مطمدنا میتوانست در مباحث زیادی مثل درست جوع کردن وسایل کمک کند غنیمت شمرد ؛ پس جلو رفت و با معرفت یه دوست صمیمی ولی با ادب گفت و گو رو شروع کرد :

- سلام . من هری هستم . هری پاتر . میتونم تو رو دوست صدا کنم ؟

- اوه . سللام . من نویل لانگ باتم هستم . چرا که نه ؟ من برای اولین بار با یکی دوست میشم .


- برای اولین بار ؟؟

هری به خاطر این که نویل به علت سرگرم بودن با چرخ دستیش حرفش را نشنیده بود خوشحال شد .

- راستی کمک نمیخوای ؟

- اگه میشه خیلی !

- باشه . پس یه کم از چرخ دستیت دور شو .

- یه لحظه صبر کن . از کارت مطمئنی ؟؟

- معلومه که آره .

هری در عرض یه ثانیه وسایل نویل که حدود بیست دقیقه باهاش سرگرم بود رو جمع کرد و دوستی آن ها با هم آغاز شد .

پنج سال از تحصیات آن ها در هاگوارتز میگذشت که جنایات رخ داده شک دنیای جادوگری رو به سمت شرور ترین جادوگر ، لرد سیاه ولدمورت برگردوند .

شک مردم تا اون جت ادامه داشت که یکی از مقامات وزارت خونه اونو تایید و قاتل وزیر سحر و جادو اعلام کرد . وزیر قبل از مرگش گوی پیشگویی را به معاونش داداه بود که پیشگویی به این شرح بود :

ولد مورت برمیگردد . یکی از دو پسر متولد 30 جولای دشمن خونی آن خواهد بود تا حدی که آنها نمیتوانند با وجود دیگری زندگی کنند . پس یکی از آن ها به دست دیگری کشته خواهد شد .

سرسرای بزرگ هاگوارتز

- . . . به دست دیگری کشته خواهد شد .

- نویل ، گفتی اون پسرا متولد چه تاریخی هستن ؟

- 30 جولای .

- 30 جولای ؟

- آره . چی کار داری ؟ چرا اینجوری شدی ؟

- سرتو بیار جلو کارت دارم .

- بگو .

- من متولد 30 جولایم .

نویل داشت به تاریخ تولد هری فکر میکرد که ناگهان متوجه شد که خودش هم متولد 30 جولایه ولی اون چیزی نگفت چون میدونست که یه آدم مثل اون نمیتونه پسر برگزیده باشه .

- نویل ، به نظرت اون یکی پسر کیه ؟

سوال هری جوابی نداشت .

- آهای ! به نظرت اون یکی کیه ؟

- کی کیه ؟

- اون یکی پسر دیگه !

- آهان ! من چه بدونم ؟

قتلگاه عمارت

ولدمورت داشت برای دست گرمی روی چند مشنگ آوادا تمرین میکرد که شستش از پیشگویی خبر دار شد . کلاغه که خیلی چایی شیرین بود ؛ اسم ، مشخصات و سوابق پسر ها رو هم به ولدمورت گفت :

- یکی هست که خیلی دست و پا چلفتیه و هیچ کار خاصی تا حالا نگردی اما دوست همون دست و پا چلفتیه اسمش هریه و اتعداد زیادی داره در ضمن توی هاگوارتز تکه . صد در صد پسر برگزیده هریه .

ولدمورت با کلاغه موافق بود پس تمام حواسش رزو روی هری متمرکز کرد .

کتابخونه هاگوارتز

- بازم داری کتاب دوئل میخونی ؟

- آره . میخوای چی کار کنم ؟

- برو به دامبلدور بگو .

- همین قصد رو دارم . امشب .

نویل که به خودش شک داشت و با تتنها مهارتش در گوش دادان حرفای دیگران آشنا بود ، خیلی آروم هری رو تا دو در اتاق دامبلدور همراهی کرد .

- پروفسور ، اجازه هست بیام تو ؟

- پسرم هری ، بیا راحت باش .

- پروفسور میخواستم یه چیزی به شما بگم .

- خب بگو .

- من یکی از دو پسر متولد 30 جولایم .

- بله . میدونم . اتفاقن داشتم یکی رو میفرستادم دنبالت .

- خب ؟

- هری ، ولدمورت سه تا جان پیچ داشت که من دو تاشو از بین بردم . میدونم داری فکر میکنی جان پیچ چیه ! جان پیچ چیزیه که آدم روحشو توش نگه میداره . یکی از جان پیچ ها یکی از کتاب های کتابخون ـس برو پیداش کن و از بین ببر من دو روزه دیگه طلسم سکوت روی کتابخونه میزارم که هر کاری خواستی انجام بدی . بعد باید خودشه از بین ببری .

نویل تا همینجا براش کافی بود پس راه خوابگاه رو در پیش گرفت .

- هری، پسر برگزده تو نیستی ، بلکه دوستت نویل پسر انتخاب شده است .

- نویل ؟

- بله . نویل . تا همین چند لحظه پیشم پشت در بود و همه چیز رو درباره ولدمورت و کتابخونه شنید .

- ولی چرا به من نگفت .

- اینو خودش بعدا بهت میگه .

- پروفسور اجازه هست برم ؟

- بله ولی یادت باشه نویل فکر میکنه اون پسر تویی ، پس بزار توی تفکرات خودش بمونه .

- چشم پروفسور .

- در ضمن از نویل بخواه که توی خوندن کتاب دوئل بهت کمک کنه ؛ با وردایی که برای دوئل پیدا میکننین ، دوئل کنین .
هری نول رو آماده کن .

- چشم پروفسور .

کتابخونه هاگوارتز

- نصف شبی واسه چی منو اوردی کتابخونه ؟

- واسه تفریح .

- تو کتابخونه ؟

- آره . یه کتاب هست که باید نابودش کنیم . حالا میتونی اینجا بجرخی و هر جند وقت یه بار یه طلسم مثل اینسندو بفرستی وسط کتابا تازه هرجقدر هم دلت خواست دادا بزن .

یه ساعتی بود که نویل و هری کتابخونه رو بر باد دادن ولی کسی نفهمید .

- هی نویل ، اینجا یه قفسه هست نمیترکه .

- شاید طلسمت اشتباهه .

- اخه تو تا حالا دیدی من ، هری طلسم اشتباه بزنم ؟

- شاید . . .

بقیه ی جمله ی نویل هیچ وقت ادا نشد .

- نکنه همون فکری که من میکنم ، میکنی ؟

- گمونم همین طوره !! میگم چطوره با هم بکشیمش شاید پاره شد ، از بین زفت .

- امتحانش ضرری نداره .

نویل و هری تا اونجا که تونستن کتاب رو کشیدن ولی هیچی ک هیچه .

- هری ، یادته اسنیپ اتودم گرفت کرد تو یه زهر ؟

- آره ولی که چی ؟

- از اون موقع اتودم رو به هر کتاب یا برگه ای که میزنم پودر میشه . شاید رو این کتابه هم اثر کنه !

- خوبه ولی الان که اتود اینجا نیست . هست ؟

- اتوئم همه جا باهامه .

- خب چرا شروع نمیکنی ؟

نویل اتودش رو به صورت عمود وارد کتاب کرد . برای پنج ثانیه اول هیچ اتفاقی نیوفتاد ولی ثانیه ششم نوری از سوراخ کتاب بیرون زد و باعث شد کل کتابخونه روشن بشه . خوشبختانه فیلچ و خانم نوریس اونجا نبودن وگرنه جفتشون اخراج میشدن .

فردای اون شب هری همراه با کتاب سوراخ و اتود خم شده ی نویل به دفتر دامبلدور رفت .

- پروفسور این اون کتابیه که شما گفین چان پیچه . درسته ؟

- بله ، پسرم . این خودشه و لی شما چجوری اینو نابود کردین .

هری تمام ماجرای شب گذشته رو برای دامبلدور تعریف کرد و طبق توصیه ی دامبلدور هری باید نویل رو آماده میکرد .
روزها گذشت و نویل به بهانه ی کمک به هری آموزش میدید و آماده میشد تا بالاخره روز موعود که هیچ کس ازش خبری نداشت فرا رسید .

دهکده هاگزمید

- نویل ، حس نمیکنی فضای دهکده یه خورده سنگین شده ؟

- منظورت همون " یه جوری شده " ـس ؟

- آره . همون که تو میگی . حالا شده ؟

- آره . یه کم .

ناگهان صدای بر زبان آوردن آوادا و جیغی پشت سرش به گوش رسید پسری از ریونکلا کشته شده بود . هری که منتظر چنین اتفاقی طی چند ماه گذشته بود ، فریاد زد :

- همه برین یه جای امن پناه بگیرین . اون برگشته . ولدمودت . . .

- برگشته .

جمله ی ناتمام هری رو ولدمورت تمام کرد .

- هری تویی ! درسته ؟

- آره . منتظرت بودم .

- چه پسر بچه ی گستاخی !!

- اگه من یه پسر بچه ـم چرا میخوای منو بکشی ؟

درگیری لفظی بین هری و ولدمورت ادامه داشت ؛ طوری که آن ها نویل را کاملا از یاد برده بودند .
نویل پسر بچه ی متولد 30 جولای ،شانس خودش رو برای کشتن ولدمورت امتحان کرد .

نویل خنجری رو که با استفاده از تمام وردهایی که در چند ماه گذشته یاد گرفته بود ، از پشت به سمت ولدمورت نشانه گرفت .

خنجر کاری رو که نویل انتظارش رو نداشت انجام داد . نویل پسر برگزده ای بود که ولدمورت رو کشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1393/4/17 23:32:25
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1393 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
و بالاخره..
پس از یازده سال ترس و تنهایی..حالا هری پاتر آن جا بود.
کودکی که او را منزوی کرد و قدرت و شهرتش را به مرز نابودی کشاند، حالا در چند قدمی اش ایستاده بود. هراسان و بی پناه.

چیزی را در جیب ردایش پنهان کرده بود. چیزی که می توانست همه ی خسارات را جبران کند.
- بذار باهاش حرف بزنم، رو در رو!
- اما..سر..سرورم..شما..به اندازه ی کافی قوی نیستین!
- برای این کار به اندازه ی کافی قدرت دارم..

کوییرل جوان، از جایش تکان نخورد.
هری پاتر کوچک، بی آنکه چشم از کوییرل بردارد چند قدم عقب رفت.
انگشتانش را در جیبش دور سنگ جادو حلقه کرد.
لردولدمورت دوباره زمزمه کرد:
کوییرل..
- نه سرورم.. هر چی میخواین بگین من بهش میگم.
- باید باهاش حرف بزنم. اون سنگو داره، کاپ کوییدیچ فیلمشه!

کوییرل دستار را روی سرش محکم کرد و با چهره ای مصمم به هری نزدیک شد:
سنگو بده به من!
هری: نمیخوام. نمیدم.
کوییرل زمزمه کرد: نمیده ارباب سنگو.
صدای لرد ولدمورت دوباره در سرش پیچید: بذا من باهاش حرف بزنم شاید راضی شد.
- نه ارباب، شما به اندازه ی کافی قوی نیستین. اصن حرفشم نزنین!
- کوییرل داری اون روی هیپوگریف منو بالا میاریا!
- من نگران سلامتی شمام ارباب.
- نمیخوام نگران سلامتی من باشی! دارم بت میگم بچرخون این کله ی لامصبو!
- ارباب وایسین یه دقه. شاید شد.. پاتر! سنگو بده به من دیه!

هری، متعجب از خوددرگیری کوییرل یکی از ابروهایش را بالا انداخت و با صدایی مطمئن تر از قبل گفت: نمیدم!
لرد: دیدی گفتم نمیده؟
کوییرل آهی کشید. روی زمین نشست و درحالیکه متفکرانه پس سرش را میخاراند، بدون توجه به فریاد های"آی! دماغمو کندی!" و "کوییرل قسم میخورم که میکشــ..آآآی انگشتتو از تو چشمم درآر!" که از پس سرش به گوش می رسید، دوباره پرسید: نمیدی پس؟
هری: نه.
کوییرل از جایش بلند شد و ردایش را تکاند: ارباب میگه نمیده دیگه، فایده ای نداره. بریم. پاتر تو هم برو خوابگاهت، به عنوان استاد نمیتونم اجازه بدم تا این وقت شب بیرون باشی.
چشم های لرد ولدمورت گرد شد: چـــــــــــی؟! بذار باهاش حرف بزنم کوییرل! جان مادرت! کوییرل! کجا داری میری؟! نه! کوییرل! تا عمر داری تو گوشت جیغ میزنم! کوییرل! کوییرل نه! خواهش میکنم! بعد یازده سال تازه پیداش کردم!بذار باهاش حرف بزنم! کوییــــــــــــــــــــــرل نــــــــــــــــــــــــه!!

هری پاتر پروفسور کوییرل را تماشا کرد که از پله ها پایین رفت و او را با سنگ جادو تنها گذاشت.
لحظاتی بعد شانه هایش را بالا انداخت و دست در جیب، به طرف خوابگاهش به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: شنبه 13 اردیبهشت 1393 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لبخندی ناشی از شوق و ذوق روی لبان سوروس نشست... اون خیلی پتانسیل داشت...درونش اینو حس میکرد...انرژی درونش میجوشید...خیلی کارها میتونست بکنه ولی به دلیل محیط و زندگی و خانواده ش و البته عشقش خیلی از نیروهاش سرکوب شده بود...همیشه منتظر بود تا روزی فوران کنه...مثل آتشفشان خروشان

حتی خیلی ها خیلی چیزها را نمیدانستند...نمیدانستند که او توانسته بود سال ها لرد ولدمورت را فریب بدهد...و البته فهمیده بودند که او توانسته بود دامبلدور را اسیر کند و به عمارت بیاورد...حتی اگه لازم بود میتوانست او را بکشد!

سوروس مثل همیشه افکارش را کنترل میکرد و اجازه نمیداد آن ها در صورت و جسمش نمود ظاهری پیدا کنند...بدون اینکه لب های ظاهریش بخندد درونش غوغایی بود و بقول لوسیوس عروسی بود!! ...

...ناگهان لگدی به زانوهایش خورد...روی زمین افتاد و شمشیری روی گلویش حس کرد...

با تعجب به بالای سرش نگاه کرد و یکی از بهترین دوستانش را دید..آنتونین دالاهوف بدون ذره ای ترحم شمشیری روی گردنش گذاشته بود!

نجینی با هیکل عظیمش به جلو خزید و در امتداد او لرد ولدمورت به سوروس نزدیک شد...ماه ار پنجره به درون عمارت تابید و لرد به نشانه نارضایتی لبانش را کج کرد و با اشاره انگشتی پرده را کشید...تاریکی مطلق حکمرفا شد و لحظاتی بعد نوری سبزرنگ و شیطانی... درون شومینه روشن شد...انوار سبزرنگ نور از درون چیزی درون شومینه میجوشیدند که شبیه استخوان مرده ها بود!

لرد ولدمورت به سخن آمد:
"سوروس، بالاخره بلاتریکس مچتو گرفت! بالاخره اون قدح اندیشه محرمانه تو کشف کرد و برای من آورد!! پس تو در همه این سال ها داشتی منو فریب میدادی درسته؟ و البته الانم نقشه ای داری که دامبلدورو اینجا آوردی!"

سوروس:" هر چی که بلا گفته رو قبول دارم ولی من عوض شدم! بالاخره راه خلاصی از این عشق رو فهمیدم! الان میخوام مثل شما بر تمام جهان حکومت کنم! الان واقعا از دامبلدور متنفرم و فقط بعنوان یه پیشکش براتون آوردم!"

لرد ولدمورت بدون ذره ای تامل گفت:"امکان نداره حرفاتو قبول کنم! تو بیش از حد خطرناکی!! کسی که تونسته قویترین جادوگر دوران رو گول بزنه بازم میتونه بزنه! پیشنهاد میکنم شخصیتتو بیشتر از این تحقیر نکنی! مجازاتتو قبول کن! دالاهوف ببرش! فکر کنم این شمشیر مسخره ت که اصلا ازش خوشم نمیاد بالاخره یه جا به درد خورد...ببرش و سرشو بزن!"

دالاهوف سوروس را کشان کشان به وسط عمارت اربابی برد...جایی که ماه، عریان میتابید! شمشیرش را برد بالا و آورد پایین...
...چشمان سوروس بسته بود و آماده مرگ که احساس کرد دستانش آزاد شده است...دالاهوف زنجیرهای دور دستش را با شمشیر پاره کرده بود...

سوروس بلند شد و به چشمان دوست قدیمیش نگاه کرد...:"خیانت به اربابت و جدایی از مرگخوارا؟ چرا؟"
آنتونین:"چون بهت اعتماد دارم! چون اینجا دنیای وارونه س...اگه میگی عشقتو فراموش کردی حتما کردی دیگه!"

چیزی به عنوان تشکر بین آن مردهای زمخت وجود نداشت...بنابراین سوروس تنها چند لحظه دالاهوف را نگاه کرد و فقط یک کلام گفت: "بلک کاستل" و هر دو غیب شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آذر 1392 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از مدتی و نشستن خاکی به قطر ده ها متر ما این پست را می زنیم :

سوژه جدید



- چی کار می کنی، احمق؟ منو ول کن!

آسمان تاریک بود. ستارگان چشمک زنان در سیاهیِ بالایِ سرِ آن رباینده، می درخشیدند و نور ماه، در پشت ابر های بسیار ناپدید بود. ظلمتی در آن ساعت برپا بود، و سکوتی که با فریادی معترض شکسته شده بود.

این صدای پیرمردیِ چروکیده، با ریش های بسیار بلند بود. فریادی که لحظه ای، با بی رحمی در گلو خفه شد. آری، دستانی به سمت دهان و بینی آن پیرمرد رفته بود و با دستمالی که به سمی، بی رنگ آغشته شده بود، چهره پیرمرد را پر کرده بود.

صاحب آن دست، شنلی بلند و چهره ای نا پیدا در سایه داشت. اما موهایش روغن زده بودند و به خوبی بوی روغنِ چربِ مو، را در اتاق می پراکند.

تمام آن اتفاقات در اتاقی بزرگ افتاده بودو تنها منبع نور شمعی بود که روی میزِ کنار تخت پیرمرد سوسو می زد و تقریبا چیزی در آن اتاق قابل مشاهده نبود و به همین دلیل پیرمرد نتوانسته بود از خودش دفاع کند.

کتابخانه ای در پشت آن دو مرد قرار داشت. کتاب هایی که در سکوت به آن ماجرای هیجان انگیز می نگریستند. یک تختِ چوبی کهنه نیز در کنار آن دو مرد و یک میز عسلی کوچک نیز همان جا دیده می شد.

مردِ شنل پوش، پیر مرد را که لباس خواب بلندی بر تن داشت و ریش هایش را شانه زده بود، و بیهوش روی زمین افتاده بود را بلند کرد و در یک کیسهِ چرمی که به همراه داشت انداخت.

نگران فریادِ نخست پیرمرد نبود زیرا در اتاق به خوبی بسته و روی دیوار نیز طلسمِ سکوت اجرا شده بود. مرد به آرامی کیسه را روی دوشش گذاشت و بدون اینکه از وزن آن پیرمرد شکایتی کند با چهره ای در هم و تاریک از اتاق خارج شد.

بی صدا تا درب ساختمان رفت. هیچ کس متوجه حضور او نشده بود و این، امتیاز او در به پایان رساندن نقشه هایش بود.


*****
مقصد آن مرد
عمارتی عظیم و سنگی


مرد شنل پوش، همچنان که آن کیسه چرمی را روی دوش داشت و تنها صدای نفس کشیدن های عمیق یک انسان از آن می آمد به سمت عمارت روبرویش رفت. به منظره تاریک اطرافش و بوته های گیاه شیطان و یا سرو های آسمان خراش توجهی نداشت. چهره اش اکنون در زیر نور ماه که به تازگی از پشت ابر بیرون آمده بود، به خوبی مشخص بود.

صورتی کشیده و چشمانی خسته داشت. موهایش اکنون دیگر آراستگی ساعتی قبل را نداشتند. قدم هایش استوار، محکم و بی تردید بود و مقصدش، درب بزرگ و فلزیِ عمارت که تنها میله های به هم تنیده بود اما طلسمی که قفلش می کرد، نظیر نداشت.

طلسم را زیر لب خواند و بدون حرکت چوبدستی درب را باز کرد. اکنون دستش که در هوا بود، آن کیسه را با چند متر فاصله حمل می کرد. راهرویی طویل را که ورودی آن ساختمان بود پشت سر گذاشت و به سرعت در اولین اتاق وارد شد.

****
ساعتی بعد
اتاق مرد



مرد دستانش را روی سرش گذاشته بود و روی تخت دراز کشیده بود. چشمانش بسته بود اما ذهنش بیدار بود. تفکراتی عجیب داشت؛ اندیشه ای که تا به آن روز به سراغش نیامده بود و پرسش هایی که پاسخگرشان اربابش بود و هر چه سریعتر باید پاسخ داده می شدند.

- نمیدونم چرا شرش رو کم نمی کنن!

زیر لب با خود زمزمه می کرد و استدلال می آورد؛ بی خبر از نقشه های شومی که صدبار از صد بار مردن بد تر بود. و آن نقشه ها برای آن پیرمرد بودند. مخصوص او ! و اکنون در ذهن اربابش جا داشت. باید تا سپیده دم منتظر می ماند. جلسات همیشه در آن لحظات برگزار می شد.

****
سرسرای اصلی عمارت
تالار گردهمایی



- نمی دونی چرا ؟ من به تو بیشتر از اینا امیدوار بودم، سوروس!

لرد ولدمورت روی صندلی شاهانه اش نشسته بود. دستانش بر روی سر نجینی بالا و پایین می رفتند. سردی در آن چشمان مارگونه موج می زد، و هیچ حسی در آن صورتِ سفید نمایان بود.

سیاه پوشان بسیاری روبروی اربابشان نشسته بودند؛ سیاه پوشانی که تعدادی نقاب های خود را که از مرگ خبر می داد، بر روی صورت داشتند و باقی، چهره هایشان را برای اربابشان نمایان گذاشته بودند.

لوسیوس مالفوی، سوروس اسنیپ، بلاتریکس لسترنج، ایوان و آنتونین دالاهوف چهره های سرشناس آن گروه بودند.

لرد ولدمورت پس از سکوتی سرد رو به خادمِ با وفایش که در نزدیکی او و با چند صندلی فاصله نشسته بود، کرد و گفت:

- سوروس، ذات یک رهبر، اهداف اون گروه رو مشخص می کنه، فکر می کنی اگر رهبری ذاتش تغییر کنه ولی چهره اش همون باشه، گروه به سمت و سوی قبلیش می ره؟ نه، نه! سوروس، اکنون زمان رهبری سرورت بر اون خون لجنی ها است.

- من به زودی با چهره ای تازه برخواهم گشت!


-------------------------------------------
بدون شرح!
جابه جایی چهره ها و البته ذات ها !


فیلیوس فلیت ویک
محفلی می مانیم !




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1392 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در ادامه ی سوژه های جدید متوالی...

سوژه ی جدید


در یک شب تقریبا روشن از نور ماه، مردی شنل پوش در سایه های حیاط عمارت اربابی پاترها ظاهر شد. مرد قدمی چند بسمت عمارت رفت، اما درحالی که هنوز فاصله ی زیادی با آن داشت، ایستاد.
دستی به ریش بلندش کشید و انگار که با شخصی نامرئی حرف بزند گفت:

- فکر می کنی یارانم از دیدنم شوکه بشن مینروا؟

در همان لحظه که مرد «الف» مینروا را تلفظ می کرد، زنی با موهای وزوزی در یک قدمی اش ظاهر شد. زن که گویی تمام حرفهای پیرمرد را شنیده است، با صدایی جیغ مانند گفت:

- اوه سرورم، امیدوارم همشون از دیدنتون سکته کنن و بمیرن! اونا فقط یه مشت خائن بدردنخورن که در دورانی که نبودین حتی تو فکر پیدا کردنتون هم نبودن!

- نه مینروا، من به افراد بیشتری احتیاج دارم و اونا هرچقدر هم بدردنخور باشن بازهم تو جبهه ی من هستن، جبهه ی تاریـــکـــــــی! موهاهاها!

محفل نجینی - همان لحظات!

صدای جیغ اسکورپیوس خانه را پرکرده بود، دراکو به دور و بری هایش پز پسربرگزیده بودنش را می داد و ریگولوس و میگولوس (برادر بزرگترش ) با وسایل شوخیشان خانه را به آتشکده تبدیل کرده بودند! ولدک هم داشت ردایی که به مناسبت کریسمس برای بلاتریکس، معاون مدرسه ی هاگوارتز، خریده بود کادو می کرد. بقیه هم خلاصه مشغول یه کاری بودند دیگه!

- جیـــــــــــــــغ! یویومو پس بده، یویومو پس بده!

- بس کن اسکورپیوس، سرمو بردی! اصلا یویو می خوای چیکار؟ برو با نهنگات بازی کن!

اما قبل از اینکه اسکورپیوس جوابی به پدرش بدهد، صدای فریادی در خانه ی گریمولد پیچید:

- تام! تام! خدای من تام کجایی؟ خبرای مهمی برات دارم! اتفاقات بدی داره میوفته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1392 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس معجون سازی

اسنیپ سریع وارد میشه.

دامبلدور خودشو گم میکنه و میگه:

-آه جناب مدیر. راستش...

اسنیپ با خشونت میگه:

-من بهت اعتماد کرده بودم. تو عاشق لیلی پاتر بودی و گفته بودی هری رو زنده نگهداریم. من تحمل نمیکنم که تو به شاگرد هایی مثل داهالوف که گریفندوری هست صدمه بزنی.




کلبه ای کوچک در اواسط جنگل ممنوعه

ولدمورت به دیدن دامبلدور میره در دفترش




دفتر دامبلدور / معجون سازی

ولدمورت با صورتی خسته وارد میشه و جلوی دامبلدوری که قیافش سفید و باچشمانی رو به قرمز بود میشینه.

ولدمورت نوشیدنی باز میکنه و میرزه و میگه:

-آهـــــــــــــــــــ . بشین آلبوس بشین

و نوشیدنی رو میده دستش.

-آلبوس یه مدته کمتر میبینمت. میدونی که شایع هست که تو با جادوگران سیاه نشست و بر خواست میکنی...

- من نمیفهمم قربان.

-آلبوس من بهت اعتماد کرده بودم. رفتم از یتیم خونه آوردمت...

-بله قربان لطف دارین ولی...

-آلبوس یه زمونی میتونستم با یه کمد آتیش گرفته نزارم کارهای بد بکنی، کاش الان میتونستم، حـــــیــــــــف.

-حرفی نمونده قربان.

-خداحافظ آلبوس ولی تو موفق نخواهی شد.




راهرو هاگوارتز

ولدمورت هنگام خروج اسنیپ رو میبینه.

-اسنیپ مدرسه رو میسپارم به تو نذار وقتی من نیستم دامبلدور و دار و دستش به بچه ستم کنن.

-راحت باش تام. کجا میری؟

-دنبال جان پیچ های دامبلدورم باید نابود بشن. یه زمونی خواهد شد باید به دراکو مالفوی بگی خودشم جان پیچه.

-چطور مگه تام؟

- راستش اسنیپ وقتی دامبلدور میخواست دراکو رو بکشه مادرش فدا کاری کرد واسه همین دراکو زنده است با اون زخم پیشونیش. ولی قسمتی از روح دامبلدور توشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آقای باود؟
خیلی خسته ام!!!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1391 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.

آنتونین با دیدن این جمله مکث می کنه و با تعجب به مسیری که پانسی از آن رفته بود، خیره میشه:

- نه اون این کاره نیست، احتمالا از کتاب های هری پاتر این جمله رو برداشته؛ شاید خوشش اومده و این رو نوشته.من چقدر خوش خیالم؛ خوش حال و خندانم. :ball:

آنتونین بعد از گفتن این حرف کتاب رو داخل کیف دستی ش میذاره و به سمت کلاس معجون سازی حرکت می کنه و پیش خودش آرزو می کنه که پروفسور دامبلدور بابت این تاخیرش اونو تنبیه نکنه.

داخل هاگوارتز؛ اتاق دبیران:

- فلور، تو چطور معلمی هستی؟ همیشه که نباید با دانش آموزان به خوبی رفتار کرد، پس فرمان های دامبلدور کبیر چی میشه؟ یادت نیست به هممون گفت تا می تونیم باید دانش آموزان رو اذیت کنیم؟ البته هممون می دونیم که پروفسور دامبلدور این رو واسه خاطر صلاح دانش آموزان گفته.

- ولی آخه ...

- همونطوری که گفته شده؛ باید این کار انجام بشه.

مینروا این حرف رو میزنه و با چشمکی به الفیاس، میره به سمت در اتاق:

- یادتون نره پروفسور دامبلدور چی گفته؛ شما هم زود باشین برین سر کلاس هاتون.


کلاس تغییر شکل:

- قوانین کلاس من روی درب ورودی زده شده؛ همونطوری که تا الان متوجه شدین، مجازات های سختی برای متخلفین در کلاس من وجود داره.

همزمان با گفتن این حرف، به در انتهای کلاس که باریکه از خون خشک شده در زیرش قرار داشت، اشاره می کنه و دانش آموزان هم به دست ها و پاهایشان نگاه کردند.

- .

کلاس معجون سازی:

- تو نمی توانی پیشرفت کنی دالاهوف؛ من نخواهم گذاشت، من قدرت برتر این جا هستم. حالا هم چون فکر پیشرفت رو داشتی، تا آخر سال هر جمعه میای دفتر من و همینطور هر جمعه اگه بیای 100 امتیاز و اگه نیای 500 امتیاز از اسلیتیرین کم خواهد شد! تا این که دیگه از این به بعد فکر پیشرفت به سرت نزنه.

آنتونین در حالیکه اشک توی چشمانش جمع شده بود، گفت:

ولی پروفسور ...

آنتونین بدلیل خرد شدن فک پایینی در اثر ضربه ی پای دامبلدور، نمی تونه حرفش رو ادامه بده.

کلبه ای کوچک در اواسط جنگل ممنوعه:

- وجدان من به عنوان لرد ولدمورت، اجازه نمی ده که این همه ظلم رو از طرف پروفسور دامبلدور ببینم و سکوت کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده