جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه مختلط هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 4 آبان 1393 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی باسرعت پیش جنها رفت تا اطلاعاتی دراین باره بدست بیاره .
وینکی به سمت پنجره رفت تا بیرون را نگاه کند . مادام خیلی تند داشت از در بیرون میرفت ودوباره شروع به قدم زدن کردولی اینبار باهدفی معین وبدون غیب وظاهر شدن.
همه دور وینکی جمع شدند تا ببینند که او توانسته بفهمه این نامه از طرف کیست یانه.
رز:چی فهمیدی؟؟؟
انتونین :چی گفتن ؟؟اونا میدونستن کار کیه؟؟؟
دورا :شترق
وینکی :اونا یه نفرو دیدن که داشته این نامه رو مینوشته وانگار اصلا مختلط بودن خوابگاه ودوست نداشته است
رز:اما اون کی میتونه باشه؟؟؟
انتونین :اونا نگفتن کارکیه؟؟؟
وینکی :گفتن
رودولف چوب دستیشو میزاره زیر گلوی وینکی ومیگه:خب بگو دیگه پس چرا انقدر طولش میدی بگو برم خرفتش کنم.
وینکی :به من چه تقصیر پسته وگر نه من میخوام بگم که این کاره مادامه!!!!!

رز به رودولف .رودولف به انتونین. انتونین به دورا دورا به بیرون نگاه میکنه به جایی که مادام نشسته وهافلیون:مادام!!!!!!!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 3 آبان 1393 20:51
نمایش جزئیات
آفلاین
رز:یه جوریه دیگه!مهم اینه که نگذاریم خوابگاه جدا بشه،مگه اینجا ایرانه؟

دورا جواب داد:
- خوب اینو که همه می گن،مهم چه جوریشه!

انتونین:مای گرل!چشاتو این جوری نکن...دَدی ناراحت می شه.....
دوباره شترق

دوباره شترق( )....

رودولف که از تماشا ی شترق های دورا خسته شده بود،گفت:
-اینا باشه برای بعد فعلا بگید خوابگاهو چی کار کنیم؟
حواس هالیون دوباره روی خوابگاه جمع شد.

پس از کمی فکر کردن،وینکی گفت:
-اصن این قضیه مشکوک بود،آمبریج زمان هری بود،آمبریج مرده بود!

ملت هافل ابتدا با این فرمت ( )به وینکی و سپس با فرمت به هم نگاه کردند.

دورا: اگه کار امبریج نبوده،پس کار کی بوده؟

رز بدون توجه به دورا، ویبره زنان گفت:
-ایول!دیگه لازم نیس خوابگاه را جدا کنیم.

انتونین نگاهش را از در خوابگاه بر داشت و گفت:
-خیلی مطمئن نباش رز!

نگاه همه به سمت در رفت،جایی که چند جن خونگی مشغول نصب پرده بودند.
هافلیون:

وینکی مسلسل اش را پر کرد و گفت:
-اونا جن بود،وینکی جن بود،وینکی رفت و با اونا حرف زد،وینکی جن فداکار بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1393/8/4 16:15:25
ویرایش شده توسط رز زلر در 1393/8/4 16:16:34
ویرایش شده توسط رز زلر در 1393/8/4 16:22:37
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 3 آبان 1393 01:40
نمایش جزئیات
آفلاین
و اینطور شد که اعضای تیم مختلط هافلپاف در تاریخ "22 ادریبهشت ماه" به مسابقات اعزام شدند...

شش ماه بعد
آبان ماه

داستان جدید


هوا به تدریج سردتر و سردتر میشد و یواش یواش دانه های زیبا و هندسی شکل برف از آسمان به زمین می آمدند. وینکی کنار شومینه هافلپاف که آتشش زرد رنگ بود نشسته بود و در حال پر کردن خشاب مسلسل هایش بود. رز، در حال بافتن گیسوان بلندش و همینطور حل سوالات سخت امتحان سمجش بود.

کمی آنطرف تر، دورا، روی پای پدرخوانده جدیدش یعنی آنتو نشسته بود و آنتو لپ هایش را میکشید() و دورا، شترق!() و دوباره آنتو لپ هایش را میکشید() و دوباره شترق() و ...

از آن سو رودولف در حال فرستادن جغد به سرتاسر امپراطوری بریتانیا بود تا بتواند رد و نشانی از بلاتریکس پیدا کند. فرد ویزلی هم که طبق معمول با خنده هایی مشکوک و شیطانی در حال کشیدن چیزی روی کاغذ بود!

تنها شخصی که در کنار آن ها نبود و از شیشه های تالار عمومی هافلپاف در آن هوای سرد در بیرون از خوابگاه گاهی هویدا میشد و گاهی مخفی، مادام هوچ بود. او در حال آموزش پرواز به گروهی از تازه واردین بود.

همه مشغول بودند که ناگهان شخصی سیاه پوش از ورودی گورکن طلایی تالار هافلپاف عین تراختور! و بدون هیچ مقدمه ای وارد شد، اطلاعیه ای روی برد عمومی تالار چسباند و دوباره رفت! همه که کنجکاو شده بودند آمدند تا اطلاعیه را بخوانند:
نقل قول:

اهم اهم...
بدانید و آگاه باشید که زین پس خوابگاه های مختلط برچیده خواهند شد و ساحره و جادوگر در خوابگاه های جدا از هم خواهند خوابید! این فرمان لازم الاجراست و از امشب اجرایی میشود.
امضاء
دلوروس آمبریج!


آنتونین: بابا من فقط به خاطر خوابگاه مختلطش اومده بودم اینجا!
دورا: شترق! ولی ددی تو گفتی به خاطر من اومدی اینجا!
وینکی: آرامش خود را حفظ کرد! این خوابگاه مختلط میراث هلگا هافلپاف بود! امکان نداشت ما چنین اجازه ای داد!
رز: راست میگه، عمرا بذاریم!
رودولف: عمرا! حتی اگه شده باشه یواشکی!
دورا: چطوری یواشکی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در این میان ملت هافلپاف بالاخره به موضوع اصلی رسیدند !!

هلگا : آقا کی میخواد تو جریان مسابقه باشه ؟؟ هافلی ها دستا بالا

ناگهان انبوهی از دستان دانش اموزای با مرام هافلی بالا رفت !!

در این میان اعضای جدیدی نیز دیده میشدند !!

از اینجا بود که مشکلی جدید اغاز شد !!!

ملت هافل خودشان هم از این انبوه زیاد تعجب کرده بودند

ملت متحیر هافل پاف :

هلگا : :worry:

همه چشم به دهن مبارک هلگا بسته بودند

و هلگا در این فکر که بین این نوادگان گله هافلپافی کدام یک را انتخاب کند

تا در این مسابقه مهم و پر دردسر حضور داشته باشد

رز که کاسه صبرش سر امده بود گفت : ننه جان چیزی بگویید !!

میتوانیم دست های اویز خود را پایین بیاوریم . دستهایمان از ریشه در امد !!؟؟!!!

هلگا به خود امد : اه فرزندانم !! استپ( stop ) ازاد که نیست پایین بیاورید !!!

نیمفادورا : اوخیییش !! ممنون !!

و دیگران هم پس از دیگری عکس العملی نشان دادند و همـــه شجاعت و رک گویی رز را تحسین کردند !!

الا : بانوی هافل ، خانم هلگا !! چه کنیم ؟؟ 5 نفر انتخابی شما کی ان ؟؟

پیوز : پییییف !! چه جلب !! به نکته خوبی اشاره کردی !!

و اینگونه بود که هلگا تصمیمش را گرفت !!

او رقابتی مهیج را برای تیم خود در نظر گرفته بود تا این جوری بتواند پنج نفر برتر را انتخاب کند !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
خلاصه:
اون اول اول واسه شرکت تو مسابقات دورمشترانگ پنج نفر شرکت کننده میخواستیم که نداشتیم! رز و هوگو هم طی یه سری مسائل بیناموسی توسط حاج درک سنگ شده بودن کار نداریم آقا! گذشته ها گذشته!
ارنی به درگاه جاج درک التماس دعا داره تا حاج درک با مناجات و عرفان و اینا دست به دعا برمیداره و اعضای جدید میریزن تو تالار(نیوت اسکمندر، نیمفادورا تانکس، آلسو، دنیس و مروپی)و حد نصاب جور میشه بعد ارنی از حاجی خواهش میکنه رز و هوگو رو از حالت مجسمه ای دربیاره که حاج درک خود ارنی رو سنگ میکنه عوضش! بعدشم خودشو سنگ میکنه قوری مقدس هلگا ندا داده که باید یکی قربانی شه تا مجسمه ها آزاد شن و ملت تصمیم میگیرن ارنی رو قربانی کنن. ارنی هم این وسط تعییز شناسه میده به «هلگا هافلپاف» و درنتیجه قوری اعلام میکنه ارنی نمیتونه قربانی بشه چون عملا دیگه وجود نداره! بعد خود هلگا ظهور میکنه و همه مجسمه ها رو آزاد می کنه. در ادامه تافتی که پست سوژه مال اونه تبعید میشه به قزوین و حالا وقتشه به مسئله دورمشترانگ رسیدگی بشه!


این پست صرفا کاربرد خلاصه داشت:دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1392 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت:
هلگا: هار هار هار هار!

همینطور که ملت هافلی در حال هنگ بودند ناگهان با صدای تلقی در قوری هلگا افتاد تا همه نگاه ها به سمت آن جلب بشه.
از جای در قوری، دسته مویی سفید رنگ و بعد کله ی هلگا با لبخندی بر لب بالا اومد و همینطور به قول پدر عارف توی ویلای من، فیرت فیرت فیرت، بالا اومد تا کل الیوم هیکل هلگا هافلپاف کبیر ظاهر شد.

ملتی که تا دقایقی پیش هنگ بودند با دیدن صحنه ظهور هلگا هنگِ حداکثری کردند و طبق گزارشات رسیده حتی چند نفر از آن ها سی پی یو سوزوندند.

رز که سی پی یو Core i7 اینتل، با 6 مگ کَش داشت در چند دقیقه از هنگ در اومد و با صدایی لرزون گفت:
- هـ... هـ... هلگا هافلپاف؟!

هلگا با لبخندی شیرین دستی بر سر رز کشید و گفت:
- عزیزم می تونی منو مامان هلگا صدا کنی. :angel:

رز که کف و خون قاطی کرده بود، جو نظارت گرفتش و جیغ زنان رو به ملت هافل گفت:
- ای هافلیون، همانا وعده ها محقق شد و هلگا هافلپاف کبیر ظهور کرد! احترام بگذارید!

ملت هافلی:
پروفسور تافتی: مگه میتی کومانه؟

در حالیکه ملت هافل از بی احترامی تافتی به هلگا عصبانی شدند، هلگا هافلپاف که بسی تسترال کیف شده بود که در این پست بسیار بسیار به خودش احترام گذاشته() با لبخندی مهربان گفت:
- خب فرزندانم. ما قربانی می خواستیم که نتونستید جورش کنید. به همین دلیل خودمون انتخابش می کنیم. و اون کسی نیست جز پروفسور تافتی عزیز!

ملت:
تافتی: غلط خوردم. میتی کومانه به جون خودم.

در حالی که ملت قصد قربانی کردن تافتی رو داشتند هلگا با صدای بلند گفت:
- دست نگه دارید! من حرفم تموم نشده. نوع قربانی کردن عوض شد. تافتی باید تبعید بشه به شهر دوست و همسایه، قزوین لند، باشد که معنی نفوذ و دسته جارو و این جور مسائل را به خوبی بفهمد!

تافتی عجز و لابه کنان غیب شد و تمامی مجسمه های تالار به انضمام حاچ درک برگشتند.
هلگا نگاهی به همه کرد و گفت:
- حالا میرسیم به دورمشترانگ!
___________________________________________
پ.ن: دوست داشتم از خودم اینقدر تعریف کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1392 10:46
نمایش جزئیات
آفلاین
-نههههههه!!

و ملت هافل مجسمه ارنی را بر دوش می بردند همی.

-نههههههههههههههههه!!

و هافلیون ارنی را به قربانگاه میبردند همی.

-مامااااااااااااااااااان!!

در اینجا هافلیون لحظه ای مکث کردندی، و ارنی شاد گشتندی که مورد توجه واقع شدندی. ولی بعد از لحظاتی چند، باز به راه افتادندی و علت مکث همانا تمام شدن شارژ گوشی دورا بودندی که در تاریخ ثبت همی نگشت!

ارنی از جلب توجه ناامید گشت همه عمر.
-ای کروشیو بر این دست که نمک نداره! این همه بیا و خوبی کن!! حقتون بود اصلا بی ارنی می شدید!!

و از آنجا که ارنی مجسمه بود، کسی ندای وی نشنید و پاسخی نداد.
ارنی با خود خلوت نمود، جمله آخرش را برای خودش بازپخش کرد و آنگاه به نتیجه مهمی رسید!! به صورت ویرچوال(!) و ذهنی لیست شخصیت ها را مرور بنمود و آنگاه لب هایش به لبخند شیطانی باز گشت!


دقایقی چند بعد!

هافلی ها مجسمه ارنی را به پیشگاه شمایل ننه هلگا رسانیدند و اعلام کردند که:
-قربانی میکنیم برای آزادی حاج درک قربه الهلگا!

و همانا دودی از قوری زرنشان ننه هلگا بیرون دمیده شد که:
-قربانی پذیرفته نی!!

ملت با چشمان گشاده کف بر دهان نهاده پرسیدند:
-چرا؟!

و ارنی در قالب ننه هلگا پاسخ بداد:
-این مجسمه روح ندارد همی!>:)

و لیست شخصیت های کینگزکراس را جلوی جمعیت بگرفت، که ارنی آزاد گشته بود و دست جمعیت در حنا نهاده!


+نفر بعدی مثل خودش بنویسه، من هوسی این شکلی نوشتم:دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1392 10:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دنیس نگاهی به خودش کرد. نگاهی به رز و پیوز که مثل آدم سرجاشون وایساده بودن و به ملت نگاه میکردن . نگاهی به ملت کرد که بهش نگاه میکردن و به الادورا نگاه کرد که از تو گوشی ش نگاه کردن ملت رو نگاه میکرد کرد نگاه کرد! و با تعجب گفت:

_کی؟ من؟ من که بلد نیستم!

الادورا به گوشی اش اشاره کرد و گفت:

_ دونت سی چرت و پرت! همه دیدن. من هم با گوشی به صورت اچ دی فیلم برداری کردم!

دنیس دست به سینه زد و سرش رو به شدت تکون داد و همچنان انکار کرد. وقتی قیافه ی ملت هافل رو دید، بلاخره گفت:

_اصن مشکلتون اینه که رز و پیوز چطور از مجسمه مثل آدم شدن؟ خب بیا ... انسانیوس مجسمیوس!

و رز و پیوز بدون اینکه در این مدت آدم شدن، دیالوگی گفته باشند، دوباره به حالت مجسمه برگشتند.

ملت هافل:
دنیس:
ملت هافل:
دنیس:
ملت هافل:
دنیس:

تانکس با دیدن چوب و چماق و چوبدست های بیرون کشیده ی ملت هافل، وضعیت رو خطری دید و پرید جلوی دنیس و گفت:
-اجازه بدید یه کارآگاه به مسئله رسیدگی کنه!
با موافقت جمعیت پر تعداد هافلپاف، تانکس چوبدست دنیس رو از دستش بیرون کشید و آخرین طلسم هاش رو بیرون کشید:
_انسانیوس مجسمه ایوس!
_مجسمه‌ایوس انسانیوس!

دنیس که تحت تاثیر هوش و ذکاوت و ژن کارآگاهی تانکس قرار گرفته بود، با چشمهای گشاد شده به خودش و اثر طلسم هاش نگاه کرد:
_ جدی وردهاش اینه؟ مگه من ویدا اسلامیه ام؟
جمعیت هافل با خوشحالی هرچه تمام تر چوبدستشون رو بیرون کشیدند و به سمت رز و پیوز و هوگو و حاچ درک گرفتند. مروپی شنلش رو از دو طرف باز کرد و جلوی چوبدست ملت هافل پرید:
_پس ننه هافل چی میشه؟ قربونی برای نن جون! دست نوازش... ننــــــــــه!
پروفسور تافتی چکش حاچ درک رو از کمرش ... یعنی پانسمان کمرش کشید بیرون و گفت:
_ همین ارنی ِ بیمصرف رو که کسی بهش توجه نمیکنه و هی یادتون میره که مجسمه شده رو قربونی کنید بره پی کارش دیگه. ( و چکشش را در هوا اینجوری تکون داد!)
ملت هافل با حالت به همدیگه نگاه کردند و بعد با حالت باز نگاه کردند و در نهایت با حالت باز نگاه کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمانی که نا امید شدی به یاد بیار که تاریک ترین ساعت شب نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشید هست
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 27 مهر 1392 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
دنیس گم‌شده در حجم ملتی که دورشو گرفته بودن با بغض و نگرانی و نگاه ِ گربه‌ی شرک‌وار بهش نگاه می‌کردن، یه لحظه از خود بیخود می‌شه:
- میون این همه خوشگل کیو انتخاب کنم؟! کدومو جواب کنم؟!

که با نگاه خشن‌انگیزناک ِ مروپی، متوجه می‌شه شاید جداً خیلی وقت مناسبی برای قر و این حرفا نیست و بهتره خودشو جمع کنه تا مروپی با چماق نکوبیده تو سرش:
- خب، اهم. از اونجا که این عملیات شهادت طلبانه، افتخار بسیار بزرگی رو نصیب شهید ِ راه ِ حاچ درک می‌کنه و ازاونجا که ننه هلگا اومد یه بوق زد و رفت، بنابراین من تصمیم گرفتم با یک سلسله مسابقات سنگ، ابرچوب، شنل؛ برنده رو مشخص کنم. دو به دو، الا و دورا...

الادورا یه لحظه به گوشش شک می‌کنه:
- دنیس؟ خودم و خودم؟!

دنیس در حالتی بی‌اعصاب‌ناک‌آلود:
- الا Vs. دورا ! روشنه؟!

الا به همراه ِ دورا که زیر لب نق می‌زد «تانکس! دورا نه!» یه کم می‌رن اونور تر و دنیس ادامه‌ی گروه‌بندی رو می‌گه:
- آسب و نیوت. پیوز و رز.. عه... این دو تا هم که مجسمه شدن. نمی‌شه که... داوطلبین کمن! مجسمه‌ایوس انسانیوس!

همونطور که شاهد بودید، دنیس در یک حرکت گولاخانه، پیوز و رز رو از حالت مجسمه‌ای درآورد تا وارد مسابقات ِ قربانی برای حاچ درک بشن و به ادامه‌ی رول می‌پردازیم...

اعضای تالار:

دنیس: ها؟!

اعضای تالار:

دنیس: چتونه؟!

الادورا که گوشی به دست در حال فیلم‌برداری از این واقعه و گذاشتنش توی ویزارتیوب ( ) بود، به حرف اومد:
- دنیس؟! متوجه شدی که پیوز و رز رو از حالت مجسمه‌ایشون در آوردی...؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1392 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
‏نویسنده مشعوف است اولین رول خود را در تالار هافل به سمع و نظر خوانندگان برساند!:دی ]

آسپ با صدایی که همگنان رو یاد "پسر کو ندارد نشان از داداش(!)، تو بیگانه خوانش ننامش داداش(!) " مینداخت جیغ کشید که:
-پلن بی نه!! پلن بی نه!!

تانکس پس ردای آلبوس رو گرفت و بین زمین و هوا نگهش داشت:
-چته بچه؟!

آسپ نالید:
-ندیدین تو فیلمای مشنگی همیشه پلن بی از پلن آ افتضاح تره؟! ما می میریم!!

تانکس که با این استدلال فرما* گونه آسپ موهاش از صورتی به سبز تغییر رنگ داده بود انگشت حیرت به دندان تحیر گزید(!) و همونطور که انگشتش به دندونش بود پرسید:
-چه ربطی داشت خوو؟!

-خب اگه خوب بود که پلن بی نمیشد، میشد پلن آ !!(آیکن یک عدد آسپ علامه دهر:همر)

دنیس که از این مکالمه بی سر و ته قطره های خونش تو رگش به قل قل افتادن بود قوری هلگا رو وسط جمعیت روی زمین گذاشت و جلوش چارزانو نشست.

-ینی چیکار میخواد بکنه؟

-میخواد فلوت بزنه از توش مار درآد!:همر

-کوووفت!

-نه، جدا؟!

دنیس که انگشت وسطیش رو چسبونده بود به شستش و با چشمای بسته دستاشو کشیده گذاشته بود رو زانوش و جلوی قوری به شکل عمیقی متمرکز شده بود بعد از چند دقیقه زمزمه کرد:
-آقا حله! بیاین جمع شین دور من!

الا گوشیش رو گرفت تو هوا که فیلم بگیره:
- اگه میخوای مث مرتاضا به پرواز دربیای صبر کن دوربینمو تنظیم کنم...!!

دنیس چشماش رو یه لحظه باز کرد که نگاه بارون خون آلود اندر پیوزی به الا بندازه و جواب داد:
-میگم بیاین اینجا جمع شین خود ننه هلگا انتخاب کنه کیو در راه هافل قربانی کنیم! اون گوشی مشنگی رم غلاف کن!:‏‏|‏

+بای د وی عید قربانتون مبارک:دی

+عفو کنید بابت نبود شکلک...گوشی و این حرفا خلاصه!

*فرما به کسر ف ریاضی دانی بوده که اثبات یکی ازقضیه هاش( که صرفا در موردش گفته "اثبات آسونی داره که بعدا وقت کردم میگم بهتون!!") سالها وقت ریاضی دان ها رو گرفت و دست آخر به روش پیچیده دویست سیصد صفحه ای ای!! حل شد!! فرما تعدادی فرمایش بدون استدلال داشت که مدت زیادی بنی بشر رو سر کار گذاشته بود:دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!