جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 دی 1393 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی لرد سیاه شوخی سرش نمی شد!

از جا بلند شد. به آهستگی به طرف پرنس رفت. مرگخواران خطر را حس کرده بودند. اگر لرد سیاه به پرنس می رسید احتمالا دچار دردسر می شدند. برای همین رودولف و هکتور در یک حرکت ناگهانی با جهشی بلند خود را به پرنس رسانده و دو بازوی او را گرفته و به دور دست ها پرتاب کردند! پرنس رفت و رفت و رفت و از نظر ها ناپدید شد.

-ارباب! خواهش می کنم. بیایین این جمع مشنگی رو ترک کنیم! اینا لیاقت حضور شما رو ندارن. لیاقت اینا همون مشنگ بی مصرفیه که اسم خودشو گذاشته لرد!
لرد سیاه نگاهی به مشنگ بی مصرف انداخت! حق با یارانش بود. همین مجازات برای این مشنگ ها کافی بود!

لرد و یارانش مکان را ترک کرده و به سمت ساختمان مجللی که تصاویری مهیج، اما بی حرکت به دیوار هایش زده شده بود رفتند. بعد از تهیه تکه کاغذ هایی به نام بلیت، وارد ساختمان شدند.

-ارباب اینجا خیلی زیباست!
-چقدر صندلی! اون جلو هم پرده هست. احتمالا منتظرن شما براشون سخنرانی کنین.

آن همه طرفدار مشتاق را نمی شد منتظر گذاشت. لرد سیاه به سمت پرده سفید رنگ رفت. لباس جدید رنگارنگش جلوه ویژه ای به پرده داده بود. ولی به محض اینکه قصد شروع سخنرانی را داشت، چراغ ها خاموش شد. مشنگی چراغ قوه به دست به او نزدیک شد.
-آقا لطفا بفرمایین بشینین سر جاتون. فیلم الان شروع می شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 16 آذر 1393 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
پرنس که می‌بینه اوضاع داره بیخ پیدا می‌کنه و جون ملت حاضر در میتینگ به بازی گرفته می‌شه، با کلی عرض پوزش از خدمه‌ی رستوران بالای صندلی‌ای می‌ایسته و فریاد می‌زنه:
- ســـاکـــــت!

"جادوگرانی" ها که مسلما بی‌هیچ اعتراضی حرف پرنسو به گوش جان می‌گیرن و نه‌تنها سکوت می‌کنن بلکه بیخیال کلنجار رفتن با ملت مرگخوار می‌شن.

اما جادوگران و ساحرگان واقعی که در اصل همون مرگخوارا بودن، نه به خاطر حرف شنوی از پرنس، بلکه به خاطر شدت مهیب بودن ماجرا سکوت پیشه می‌کنن. یکم براشون غیر قابل باوره که یه مشنگ بخواد سرشون فریاد بزنه و اونارو به سکوت دعوت کنه!

پرنس که خودشم از این حرف‌شنوی کف کرده، یه لحظه غرور سرتاسر وجودشو می‌گیره. اما قبل از اینکه بخواد واسه خودش رویابافی کنه‌، یاد وظیفه‌ی خطیرش تو این میتینگ میفته و با تکون شدید سرش این افکار پوچ و توخالی رو از سرش به بیرون می‌رونه.

پرنس که حس می‌کنه توسط چشم‌غره‌های خدمه‌ی رستوران لحظه به لحظه بیشتر از طول بدنش کم می‌شه، گلوشو صاف می‌کنه و سوت‌زنان از صندلی پایین میاد. دستاشو از دو طرف باز می‌کنه و رو به ملت حیران و متعجب جادوگرانی و پشت به لرد و مرگخوارا می‌گه:

- خب بچه‌ها می‌دونین؟ این یه سورپرایز بود که من مدت‌ها قبل براش برنامه‌ریزی کرده بودم. خواستم یکم میتینگمون بیشتر جنبه‌ی جادویی پیدا کنه و واسه همین یه عده‌رو مامور کردم تا به شکل شخصیتای هری‌پاتر در بیان.

جیغ جیغو که در نقش جینی‌ویزلی ظاهر شده‌ جیغ و ویغ‌کنان وسط حرف پرنس می‌پره و می‌گه:
- ولی من خودم دیدم اونا کروشیو زدن و هکتور (از نوع تقلبی) رو زمین افتاد و از درد به خودش پیچید!

پرنس به هکتور نزدیک می‌شه و دستشو دور گردن هکتور می‌ندازه و شدیدا بهش فشار وارد‌ می‌کنه:
- بله خب خواستم طبیعی‌تر جلوه کنه و از هکتور خواستم این‌نقشو بازی کنه تا بیشتر به واقعیت نزدیک باشه! مگه نه هکتور؟

هکتور (از نوع تقلبی) می‌خواد مخالفت کنه. در واقع تمام اعضای بدنش فریادزنان خواستار فاش کردن این حقیقت هستن که اصلنم هماهنگی‌ای در کار نبوده و اون واقعا در اون لحظه حس می‌کرده کروشیو به بدنش اصابت کرده. اما فشار دستای پرنس به گردنش و خنده‌ی رو لبای پرنس که به طرز عجیبی تهدید آمیز به نظر میومد، باعث می‌شه حرفی به زبون نیاره و به جاش با حرکت سرش حرف پرنسو تایید می‌کنه.

پرنس که خیالش راحت می‌شه این‌بار پشتشو به "جادوگرانیان" می‌کنه و یکراست جلوی لرد قرار می‌گیره. هرچی بیشتر به چهره لرد زل می‌زنه بیشتر به این نتیجه می‌رسه که یکم زیادی این لرد شبیه به لرد کتاباس! بنابراین دستشو جلو می‌بره و به صورت لرد چنگ می‌ندازه و سعی می‌کنه اثبات کنه که اون ماسک‌ـه "لرد نما" به چهره زده!

پرنس لپ لردو می‌کشه. لباشو کج می‌‌کنه. ابروهاشو تا به تا می‌‌کنه و ... ولی حتی ذره‌ای وجود ماسک رو حس نمی‌کنه. لرد به شدت چهره‌ش برافروخته می‌شه و هرلحظه ممکنه منفجر شه. پرنس که کاملا به این حقیقت پی‌برده که هیچ ماسکی در کار نیست، یک قدم عقب می‌ره، به زحمت آب دهنشو قورت می‌ده و می‌گه:
- شوخی کردم. :worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 8 آذر 1393 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ نگاهی به لرد انداخت و نگاهی به بانوی با وقار.لرد در حالی که سعی می کرد طبیعی و با وقار جلوه کند، به سوی میز کناری برگشت.اسنیپ با خود جدال می کرد.باید متانت همیشگی را می شکست و "بانوی با وقار" را از صحنه روزگار حذف می ساخت؟

موجود جیغ جیغوی* پر جنب و جوش، درحالی که جیغ می کشید توجه "جادوگران" را به خود جلب کرد:
-لارا...لارا...لارا اومده!نیگاش کنید!

همه سر ها به سوی موجود جیغ جیغو که دست بر قضا اسم هم داشت برگشت.مشنگ بی وقار نگاه عاقل اندر سفیهی به "موجود جیغ جیغوی دارای اسم" انداخت.
-لارا؟

"موجود جیغ جیغوی دارای اسم" تکرار کرد:
-لارا...در واقع لارا لسترنج قبلی...همون ولدمورت خودمون!

اینبار توجه اعضای میتینگ به میز کناری جلب شد.به میزی که مرگخوران گل منگلی، حیرت زده آنجا نشسته بودند.مشنگ با وقاری که خود را "هکتور" معرفی کرده بود.از جا برخاست:
-وایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!لارا!چجوری رسیدی؟دلم برات تنگ شده بود!

سپس پا تند کرد و به سوی ولدمورت حمله برد.طبق عادت همه ایرانی ها:
-چلپ!چلپ!خوش اومدی!چلپ!

در حالی که "این یکی هکتور" مشغول "چلپ چلپ" بود، "آن یکی هکتور" مشغول خوردن آب قند بود.

-کروشیو مشنگ بی نزاکت!
هکتور روی زمین هلکوپتری می زد و "جادوگرانی ها" با ناباوری به او چشم دوخته بودند.در این میان، اسنیپ در حالی که از درگیری با خود رهایی یافته بود کروشیویی به سوی"بانوی با وقار" رها کرد.

-کروشیو بانوی با وقار!

پرنس وحشت زده بر جای خود میخکوب شده بود.چه کاری از دستش بر میامد؟تنها کاری که به ذهنش رسید را به انجام رساند.لنگه ای از کتانی مارک و آبی اش کند،و به سوی لرد پرتاب کرد:
-پـــــــــــــــدر سوخته!
(از شرح دادن ادامه ماجرا به علت داشتن صحنه های خشن+18 معذوریم!)

"موجود جیغ جیغوی دارای اسم" قدمی به جلو گذاشت، همه سایت از علاقه اش به اسنیپ با خبر بودند:
-اسنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــپ عزیزم!چه با این لباسا مامان شدی!جیــــــــــــــغ!جیـــــــــــــغ!

اسنیپ نگاهی به "موجود جیغ جیغوی دارای اسم" کرد:
-تو واقعا دوشیزه ویزلی هستی؟پس اون چیه سرت؟

پ.ن:خدا خیر بده ویلبرتو!این اسم "جیغ جیغو" رو گذاشت رو من!وگرنه شما میخواستید منو چی صدا کنید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/9/9 16:11:49

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1393 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد و یارانش به یک تور ایرانگردی می رن. از آذربایجان و کردستان رد می شن و از یه پیرمرد لباس های محلی می خرن(که مسلما برای پوشیدن در شهر مناسب نیستن).

___________________________

لرد سیاه نگاهی به لباس های جدید و رنگارنگش انداخت.
-بسیار گل منگلی به نظر می رسیم! پوششمان شبیه ریش دراز شده! اصلا راضی نیستیم. ابهت ما کم شد.

لودو که همچنان نقش رهبر تور را ایفا می کرد سعی کرد با نگاهی تحسین آمیز به لرد خیره شود...ولی خب...سخت بود!
-ارباب شما در هر لباس و ظاهری بسیار با ابهت هستین.

لرد سیاه که زیاد مطمئن نبود درخواست جدیدی مطرح کرد.
-لودو...ما از این گوشه و کنار ها خوشمان نیامد. ما رو ببر به پایتخت! مطمئنیم اونجا برای ما مناسب تره.

در یک چشم به هم زدن لرد و یارانش غیب و در مکان جدیدی ظاهر شدند. در این مکان جدید مشکل زبان وجود نداشت. نه کسی ترکی حرف می زد و نه کردی! ولی این مکان جدید مشکلات جدیدی داشت. ظاهرا مردم این محل توانایی پذیرش رنگ ها و پوشش های متفاوت را نداشتند. لرد و یارانش زیر نگاه های تمسخر آمیز و پچ پچ ملت وارد مکانی نورانی شبیه پاتیل درزدار شدند. برای استراحت پشت میزی نشستند. ولی طول نکشید که صحبت هایی که از میز کناری به گوش می رسید توجهشان را جلب کرد!

-جادوگران عزیز...به میتینگ رسمی سایت خوش اومدین!

با شنیدن کلمه "جادوگر" لرد و مرگخواران گوش هایشان را تیز تر کردند. ظاهرا اینجا همه مشنگ نبودند!
گوینده که جادوگری بود در لباس مشنگ، لبخند زنان ادامه داد:
-منو که می شناسین. پرنس هستم. ضمن خوش آمد گویی، ازتون می خوام خودتونو معرفی کنین.

دخترکی پر جنب و جوش شروع به بالا و پایین پریدن کرد.
-پیام هستم...پیام هستم...جینی! جینی ویزلی!

مرگخواران با تردید به هم نگاه کردند. مسلما دخترک شباهتی به جینی ویزلی نداشت. ولی نگاه های سردرگم مرگخواران وقتی متحیر شد که بانویی با وقار خودش را اسنیپ معرفی کرد و مشنگی بی وقار ادعا کرد که سیریوس بلک است!

حتی جادوگر بزرگی همچون لرد سیاه هم نمی توانست این وضعیت را توجیه کند! او هم مثل بقیه مرگخواران داشت فکر می کرد که اینجا چه خبر است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1393 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
راک وود چارقد بختیاری را از سرش کند .

- اه ... حالم بد شد دیگه . منم شلوار گردی میخوام ! اصلالت و سیاه بودنم رو حفظ میکنه . مورا ؟ یکی به منم میدی ؟

جماعت مرگخوار به این نوجوان تازه مرگخوار شده نگاه میکردند .
اصالت ؟ سیاهی ؟ مرگخواری ؟

در هر حال ، مورگانا شلوار کردی ای نیز به راک وود داد
- اینم شلوار کردی شما . دیگه کسی چیزی نمیخواد ؟

ملت غیور پرور مرگخوار سری به نشانه ی نفی تکان دادند . از بین جمعیت شخصی دستش را بلند کرد .

- ام دوستان ؟ الان ما اینارو برداشتیم . طبیعتا مجانی نیستن که . کی قراره پولشو بده ؟

تفکری عمیق بدین شکل مرگ خواران را فرا گرفت . عده ای همانجا محتویات جیبهایشان را خالی کردند ، عده ای دیگر سوت زنان از صحنه خارج و در افق محو شدند و عده ای دیگر مانند لرد ، راک وود ، مورگانا ، هکتور و امثالهم که کمی عقل در سرشان بود رو به فروشنده کردند . راک وود بلافاصله چوبش را کشید

- آبلیوی ایت !

چمشمان مرد کاکووو گو حالت رویایی گرفت و همانطور ایستاده خوابش برد .
پس گردنی محکمی پس سر راک خوابید
-این چه غلطی بود تو کردی ؟ بزنیم از وسط نصفت کنیم تا درس عبرتی باشی برای آیندگان ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1393 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش از آنکه آن برادر آرشادی بتواند بیشتر بر سر و روی بانوان مرگخوار نگاه نکند، پیرمرد لق لقویی گذارش به آنجا افتاد. که لباس هایی روی دوشش داشت. لرد به یک ممدپاتری که معلوم نبود آنجا چه میکند، اشاره کرد تا پیرمرد را آنجا بیاورد. و ممد هم در کمال تعجب اطاعت کرد. و بعد هم محو شد. ظاهرا محو شدن آنهم از نوع افقی اش در ایران امری طبیعی بود.پیرمرد گفت
- وووی کاکو شما چرا عینهو روحو ای لباس سیاهو رو پوشیدین. وووی کاکو این خانومو چرو حجاب ندارو؟

طیبعی است که مرگخواران به زحمت توانستند یکی دو کلمه از حرف های پیرمرد را بفهمند. لرد یقه لودو را گرفت.
- تا نصیب نجینی نشدی بگو ببینم این مردک چی بافت به هم داد ما تن مبارکمون کنیم؟

مورگانا به بساط پیرمرد خیره شد.
- اون دقیقا قراره یه چیزی بده ما تنمون کنیم ارباب!

توجه لرد هم به بساط مرد جلب شد! و لرد فورا به دامن رنگارنگی اشاره کرد که پلیسه های زیادی داشت.
- ما آن را میخواهیم !

پیرمرد بدبخت بیچاره به مرد کچل بی دماغی خیره شد که سعی داشت شلیطه شلواری گیلانی را به تن کند که مرلین .... مورگانا را شکر پشیمان شد.ولی ظاهرا انتخاب بعدی اش بدتر بود. یک دامن بلند پلیسه رنگارنگ!
البته لرد در چنین انتخابی تنها نبود. ظاهر آشا و لینی در حالیکه سعی میکردند چارقدی را دور خود بپیچند، مورگانایی که شلوار کردی پوشیده بود، بلایی که سعی داشت دشداشه به تن کند و سوروسی که یک لباس ترکی را برگزیده بود. و راک وودی که سعی داشت لباس و چارقد زنان بختیاری را روی بدنش مرتب کند، صحنه جالبی را خلق کرده بود. البته نه طبیعتا برای خودشان!
اوه مسلما این جماعتی که تصمیم داشتند به شهر بروند، شبیه هر چیزی بودند به جز توریست های متمدن!

رودولف موهای مورگانا راکشید تا یک چارقد بنفش را صاحب شود.
- اون مال منه

- نه مـــال منه

- نخیرم مـــــال خودمه

- مـــــن

- مــــــــــــن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/8/9 12:28:35
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1393 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای اعتراض مرگخواران بلند شد...

- لباس محلـی؟

- لباس محلـــــــی؟

- لباس محلــــــــــی؟

- لباس محلــــــــــــــی؟

لرد ابرویی بالا انداخت:"بعله!لباس محلی! مشکلی هست؟ "

مرگخواران خودشان را جمع و جور کردند و دیگر جیکشان در نیامد.

لرد خوش حال از این همه ابهت بادی به غبغب انداخت و به سمت لودو خم شد و در گوشش زمزمه کرد:"این لباس محلی چی هست حالا؟ "

لودو از بغل مرلین پایین پرید:"یه چیزی مثل لباس هاگزمیدی خودمون ارباب!"

لرد با فرمت نگاهی به لودو انداخت و با آسودگی گفت:"خوب منظورت از این همه استرسی که به ما وارد کردی چی بود دقیقا؟ بدم آویزونت کنن؟لباس هاگزمیدی که فقط یه رداست!ماهم الان ردا تنمونه."

لودو با دستپاچگی جواب داد:"ارباب!من رو ببخشید.من جسارت کردم، منظورم رو اشتباه به عرضتون رسوندم! منظور من این بود که لباس محلی مثل لباس هاگزمیدی، یه لباس مشخصه که همه ی افراد ساکن در این منطقه می پوشنش."

لرد سرش را کج کرد و چشم غره ای به مرگخواران که به طور ضایعی هر لحظه به آن ها نزدیک تر می شدند تا سخنانشان را بهتر بشنوند، رفت و به سمت لودو برگشت تا چیزی بگوید که...

ـ ایـــــست!تکون نخورین!عـــه... خواهران خواهش می کنم موهاتونو بپوشونین! خواهرم لجبازی نکن!عـــــه...من با این وضعیت نمی تونم چشامو وا کنم که!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


لولو ارزشی

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1393 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به محلی که لودو روی نقشه نشان داد خیره شد.لودو که تردید لرد را دید شروع به توضیح دادن کرد:ارباب کمی به سمت پایین حرکت میکنیم و کمی به سمت داخل کشور.اینجا لب مرزه.بریم جلوتر!
لرد با اشاره سر موافقت کرد و موافقت لرد همانا و آپارات مرگخواران همانا.

چند ثانیه بعد در محلی خوش آب و هوا!

لرد:لودو؟باز که ما رو آوردی وسط بیابون!برو ببین این دفعه سر از کجا در آوردیم.
لودو دوان دوان رفت و چیزی از اهالی محل پرسید و دوان دوان برگشت.
لرد:خب؟چی گفتن؟
لودو:ارباب به جان شما نمیدونم اشکال کار کجاس.ولی این دفعه هم نفهمیدم چی گفتن!

لرد سیاه با عصبانیت چوب دستیش را بالا برد.ولی بر خشم خود مسلط شد و لودو را شکنجه نکرد.بلکه او را کشت!

چند دقیقه بعد لرد سیاه به خاطر آورد که راهنمای سفرشان لودو بوده و با وجود اینکه چیزی از این کشور سرش نمیشد اطلاعاتش بیشتر از همه آنها بود.بنابراین به مرلین دستور داد عروج کرده لودو را با خود بیاورد.
مرلین اطاعت کرد.چند دقیقه بعد در حالی که لودو را در آغوش گرفته بود برگشت.دود عجیبی از کله لودو به هوا برمیخواست.

لودو:ارباب دست شما درد نکنه.داشتیم میسوختیما.حتی به برزخ هم نبردنمون.یه راست شوتمون کردن جهنم.پرونده ای برامون ساخته بودن که باورتون نمیشه.ولی از اون بالا موفق شدم ببینم کجا هستیم! اینجا کردستانه.اینا هم کردی حرف میزنن.زبونشونو بلد نیستیم. بهتره بریم یه جایی که فارسی حرف بزنن. ولی از اون بالا دو نکته توجهمو جلب کرد.سرو وضع ما شدیدا با اهالی این کشور فرق میکنه.ساحره ها باید موهاشونو بپوشونن!شما هم اگه جسارت نباشه لباس محلی بپوشین!اینجوری کمتر جلب توجه میکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1393 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش از اینکه لرد دست به چوبدستیش ببره و فضای اطراف خانه‌ی ریدل رو تو ذهنش بیاره و تصمیم به آپارات بگیره، لودو هراسان جلو میاد و دست به دامن همایونی لرد می‌شه.

- نه ارباب صبر کنین! ما ماه‌ها براش تلاش کردیم و وقت گذاشتیم. حداقل بذارین یه ذره اونورترو امتحان کنیم، من مطمئنم این‌بار به جای درست می‌رسیم. لطفا یه فرصت دیگه به این حقیر بدین.

لرد رداشو می‌کشه و لودورو از خودش جدا می‌کنه و با تردید نگاهای عجیب لودو و زیرلبی حرف زدناش برای درک نقشه‌ای که جلوی صورتش گرفته رو دنبال می‌کنه.

سایر مرگخوارا که فعلا خودشونو فارغ از هر دستوری می‌بینن گوشه‌ای پهن می‌شن و بسته‌های تخمه رو در میارن و از خودشون پذیرایی می‌کنن که یه وقت بشون بد نگذره. لرد دست از نگاه کردن به لودو برمی‌داره و توجهش به مرگخوارای ولو شده جلب می‌شه.

- چطور جرات می‌کنین وقتی ما از شما درخواست ماهی کردیم به تنهایی مشغول تخمه خوردن شین؟

مرگخوارا سراسیمه از جاشون بلند می‌شن و با تعجب نگاهی به هم می‌ندازن.

- ارباب شما فرمودین ماهی و به معنای درست تر غذا میل دارین. تختمه که نگفتین!
- حالا می‌گیم. تخمه می‌خوایم.

مرگخوارا دوباره به هم خیره می‌شن. بعد از چند ثانیه که سنگینی نگاه لرد روشون بیشتر می‌شه، همه بسته‌های تخمه‌شونو به سمت لرد دراز می‌کنن. لرد هم کم‌کاری نمی‌کنه و تمام بسته‌هارو می‌گیره. بعدش جلو می‌ره و تعدادی از مرگخوارارو کنار می‌زنه و در مرکز پاتوق مرگخوارا جلوس می‌کنه و مشغول تخمه شکوندن می‌شه.

مرگخوارا که ایستاده بودن، با احتیاط اطراف لرد مستقر می‌شن و با چشم‌هایی پرامید به هزاران بسته‌ی تخمه‌ی در دستان لرد زل می‌زنن.

- خوش نداریم موقع خوردن ملت بمون زل بزنن.
- خب آخه ارباب ما هم ... چیزه ... می‌شه یه چندتا از اون بسته‌هارو به ما هم بدین؟

در کمال تعجب همگان لرد بدون هیچ مخالفتی چند بسته رو به سمت مرگخوارا پرتاب می‌کنه و موجبات شادی و هیجان اونارو فراهم می‌کنه و این بار دسته‌جمعی همه لودورو زیر نظر می‌گیرن که همچنان نقشه به دست و قلم پر به گوش از این سو به آن سو می‌رفت بلکه صحت حضورشون تو ایرانو تایید کنه.

- یافتم یافتم!

لودو اینو می‌گه و دوان دوان خودشو به لرد و مرگخوارا می‌رسونه.

- ارباب اینا ترکی حرف می‌زدن که ما نمی‌فهمیدیم ... فک کنم البته! باری به هر جهت! منطقه بعدی رو مشخص کردم ارباب. بفرمایین ملاحظه کنین.

لودو اینو می‌گه و جلو می‌ره تا مکان بعدی رو روی نقشه‌ به لرد نشون بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مهر 1393 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
حافظه لرد یاری نکرد! بنابراین بدون تردید یقه لودو را گرفت.
-هر چی آتیشه از گور تو بلند می شه. این چه پیشنهاد نسنجیده ای بود که دادی جونور؟

لودو که بسیار وحشت زده شده بود ولی از شدت چاقی وحشت زدگی تفاوتی در صورتش ایجاد نمی کرد جواب داد:
-ارباب به هورکراکس سوم شما این پیشنهاد ما نبود. ولی همه جوانب رو سنجیدیم. حواسمون هست. برای این سفر برنامه ریزی دقیقی انجام گرفته.

لرد سیاه یقه لودو را رها کرد. برای پشیمان شدن دیر شده بود. همه یارانش آماده آپارات بودند!


چند ثانیه بعد...خاک کشوری ناشناس به نام ترکیه!

-الان اینجا ایرانه؟
-نه ارباب...این همسایه شونه. ما خواستیم لحظه با شکوه ورودمونم در اذهانمون ثبت کنیم. الان از همین گوشه می تونین وارد کشور باستانی ایران بشین!

لرد سیاه ابتدا لودو را روانه کرد. وقتی مطمئن شد خطری تهدیدشان نمی کند به دنبال یارانش روانه شد.
-ما درک نمی کنیم. چرا نباید ورود باشکوهی از مرزهای رسمی داشته باشیم؟ چرا برای ما پاسپورت نگرفتین؟

کسی اشاره ای به چهره زیبا و یاران نه چندان عادی و دایی لرد سیاه نکرد که حتی از سوراخ های بینی اش هم می شد چیز استخراج کرد! البته مرزهای مناسب تری هم برای مورفین وجود داشت!

-خب...الان کجاییم؟ یکی به ما اطلاعات کافی بده.

لودو نگاهی به نقشه دقیقش انداخت.
-ارباب ما الان در کنار دومین دریاچه آب شور...
-دقیقا کدوم دریاچه لودو؟
-اومم....همین دیگه...طبق نقشه باید همین باشه!
-این الان دریاچه اس؟ این ملت دریاچه ندیدن تا حالا؟ آب این تا مچ پای مبارک ما می رسه. اگه می دونستیم از دریاچه هاگوارتز براشون آب میاوردیم. این چه شرایط جوی مزخرفیه؟ وسط تابستون چرا برف باریده؟
-برف نیست ارباب! نمکه!
-خب بدتر! چرا نمک باریده؟! دو تا ماهی بگیرین ما میل کنیم حداقل!
-ارباب تو این دریاچه ماهی پیدا نمی شه. چیزایی پیدا می شه که احتمالا شما تمایلی ندارین میل کنین! ولی ماهی نیست.
-چرا نیست؟
-امممم...ارباب چقدر سوال پیش میاد برای شما! خب آبش شوره...چشاشون می سوزه احتمالا!

لرد سیاه که اصلا به اطلاعات لودو اعتماد نداشت به او دستور داد سریعا رفته تحقیقات محلی انجام دهد.
لودو دوان دوان به سمت دو پیرمرد روستایی که لب نمک زار نشسته بودند رفت و طولی نکشید که دوان دوان برگشت!

-خب...چیزی گفتن؟!
-خیلی چیزا گفتن ارباب...ولی من نفهمیدم! به یه زبون عجیب غریب حرف می زنن.

لرد مجددا از کوره در رفت.
-پس اون شیش ماه کلاس آموزش زبان فارسی فشرده که برای ما و یارانمون گذاشتی به چه دردی می خوره؟ نکنه ما رو عوضی آوردی؟! اینجا کجاست! به خودمون دستور می دیم این شهر رو ترک کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!