جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  37 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  157 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  189 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1394 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تام ریدل جوان با بهت و حیرت به آنتونین بیهوش نگاه می کرد؛ هنوز نمی دانست چه جادویی باعث اینکار شده بود؛ هیچ طلسمی را ندیده بود که به پسرک ِ بیچاره برخورد کند؛ حتی سالگو چوبدستی اش را هم بیرون نکشیده بود. یعنی با ذهنش توانسته بود او را کنترل کند و به این وضع در بیاورد؟!

به سمت خانه ی سالگو حرکت کرد، در طول مسیر بازگشت، به اتفاقی که برای دالاهوف افتاده بود، فکر میکرد. قدرتی که توانسته بود او را اینگونه تحت کنترل در بیاورد، بی شک می توانست هر فرد دیگری را هم به زانو در بیاورد. حتی شاید آلبوس هم به سرنوشت او دچار شده بود؛ بیهوش در گوشه ای از این جنگل دراز کشیده بود و شاید وعده ی غذایی بعدی جانوران داخل جنگل می شد.
لرزید...
نمی دانست از فکر کردن به سرنوشت دو همراهش اینگونه شده بود یا از تغییر ناگهانی هوا. ایستاد... نه... حتما از سردی هوا اینگونه شده بود، او و ترس؟! هرگز! حتی خود سالگو هم نمی توانست او را بترساند، این همه راه نیامده بود تا بترسد. باید سالگو را شکست می داد. خودش باید تنها فردی می شد که جادوی سیاه را می داند، هیچ رقیبی نباید زنده می ماند.

خندید، صدای خنده اش در محوطه ی اطرافش پیچید؛ می دانست که روزی می تواند بر تمام رقیبانش غلبه کند و خودش بزرگترین جادوگر تمام اعصار باشد، حتی قوی تر از آن پیرمردی که الان جایی در این جنگل بود و از سرنوشت خود هیچ خبری نداشت. نمیدانست... مطمئن بود! باید اینگونه می شد.

در همین افکار بود که به خانه سالگو رسید، سالگو بیرون خانه خود نشسته بود و دقیقا به محلی که تام از آن جا آمده بود، نگاه می کرد. تام لحظه ای ایستاد و سرش را به نشانه ی احترام به استادش، تکان داد. سالگو پوزخند زد، توانسته بود تا این جوان ِ بی باک و جسور را آرام کند. بیشتر از بقیه طول کشیده بود، ولی در نهایت او هم تسلیم شده بود؛ یا شاید هم فکر میکرد که تام ریدل تسلیم او شده است.
- خب، تا الان و زودتر از موعد قراردادمون، من بهت دو درس یاد دادم، حالا تو باید به قرار دادمون عمل کنی.

- قرار، قراره.

- خب پس برای اولین دستمزد، من ازت...

- صبر کنین استاد! قبل از اینکه چیزی بگین، باید موردی رو یادآوری کنم!

سالگو از اینکه پسرک حرفش را قطع کرده بود، عصبانی شد، از طرفی از جسارت او خوشش آمد، برای همین تصمیم گرفت تا اجازه بدهد که حرفش را بزند.
- خب؟

- دروسی که شما تعلیم دادید، با اینکه بسیار خوب بودند، ولی من از شما نخواسته بود و شما به انتخاب خودتون، گفتین. پس دستمزد شما رو هم من تعیین می کنم و برای این کار، این ها رو به شما تقدیم می کنم.

تام، یک برگ درخت غان و یک سنگ ِ 7 رنگ را جلوی سالگو گرفت.

سالگو لبخندی زد، از ذکاوت این پسر خوشش آمده بود. تصمیم گرفت تا او را کنار خودش نگه دارد.
- خوبه! به یه شرط اینجا خواهی موند؛ دیگه نباید کسی رو وارد اینجا بکنی؛ اون پیرمرد راهش رو پیدا کرد و رفت؛ ولی اون پسرک ِ بیچاره تا زمانی که زنده ست، مثل دیوونه ها رفتار میکنه.

- بله استاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 اسفند 1393 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-خوب شد که اومدی، من و آلبوس گم شده بودیم!
در برابر لبخند پر از شوقِ آنتونین،با بی تفاوتی پلک هایش را بر هم گذاشت.
-آلبوس کجاست؟
نگاه آنتونین رنگ نگرانی گرفت:
-خب من... خواستم بیای اینجا تا... کمک کنی اونو پیدا کنیم!

سری تکان داد. گوشه لبش به سمت بالا متمایل شد:
-پس تو تنهایی؟
-اوهوم... حالا بریم دنبال آلبوس؟

تام چند قدم به جلو برداشت:
-تو هیچوقت نگفتی، سیاه یا سفید؟

آنتونین بدون جلب توجه، چند قدم به عقب برداشت.
-همیشه گفتم، خاکست...

فریادِ یخیِ تام، کلامِ پر هیجانِ دالاهوف را برید:
-پرسیدم کدوم، سیاه یا سفید؟

پسرِ ترسیده مقابلِ تام، به عمد نگاهش را معطوف درختان بلند، سبز و سر به فلک کشیده اطراف، و پس از چند ثانیه شروع به حرف زدن کرد. گویی صدای فریاد تام را نشنیده:
-اینجا رو نگاه کن تام... به نظرت درختای چنار قشنگ ترن یا سرو؟
نفس عمیقی کشید:
-اینجا رو... چقدر قشنگه! به نظرت آلبوس کجاست؟

تام اخم کرد. دهانش را با بی میلی باز کرد. از "نادیده گرفته شدن" متنفر بود.
-چند بار دیگه باید بپر...
فریاد خوشحال آنتونین، کلمات شمرده شمرده او را قطع کردند:
-اوه... عـــمـــه مـــارگـــارت!

آنتونین خیلی سریع چند قدم به عقب برداشت. دست راستش را بلند کرد و با ذوق بچگانه ای برای تام دست تکان داد.
-میشنوی؟ عمه میگه وقت عصرونس! من میرم... فردا تو مدرسه می بینمت!

دهان تام نیمه باز مانده بود. آنتونین پشتش را به او کرد و به سمت تخته سنگ بزرگی دوید.
محکم به آن برخورد کرد و بعد از خارج کردنِ اصواتِ نامفهوم از خودش، بیهوش شد.
-اون... چی شد؟

بلافاصله گرمای نفس های عمیقی را روی شانه اش احساس کرد. سعی کرد خونسرد باشد. چند لحظه بعد، زمزمه ای شنید:
-هیچوقت سعی نکن تا سرِ استادت کلاه بذاری! اینم درس دومه؛ تام مارولو ریدل!

تام، خیلی سریع به پشت چرخید:
-من نمیخواستم سرِ...

و سالگو رفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: جمعه 3 بهمن 1393 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تام به آرامی چوبدستیش را به بالا آورد و سعی کرد خاطره ای پیدا کند تا با آن بتواند پاترونوسش را بسازد. هر گاه می خواست به دنبال یک خاطره خوش در ذهنش، کند و کاو کند، صدای آلبوس دامبلدور را می شنید که در یتیم خانه به او می گفت:

- تو یه جادوگری تام. یه افسونگر.


تنها خاطره ای بود که می توانست به کمک آن افعی عظیم نقره ای رنگش را ظاهر کند.و سپس چیزی را که می خواست برای آنتونین و آلبوس ارسال کند را در ذهنش زمزمه کرد « برای کمک می آم.» کمک؛ هیچ چیز به اندازه آن به نظرش احمقانه نمی رسید.قوی ها می برند و ضعیف ها می بازند.پس چرا باید به ضعیف ها کمک کرد تا باقی بمانند و یکبار دیگر هم ببازند؟! هیچ کدامشان آن قدر ارزش نداشت که او به خاطرش چوبدستی ارزشمندش را به حرکت درآورد، با این حال... نمی توانست خودش به تنهایی مشکل سالگو را حل کند. برای نقشه اش حداقل به یک نفر نیاز داشت.

از روی تکه سنگ بزرگ که رویش نشسته بود بلند شد و به آهستگی به جایی که احتمال می داد آلبوس و آنتونین در آن باشند حرکت کرد.از راه رفتن روی ردیف های ناهموار سنگ و جاده هایی که آزارش می دادند، به ستوه آمده بود، اما در دلش با خود مرور می کرد« این بهای قدرتمند شدنه، جناب لرد ». تا جایی که می توانست از آن اسم دوری می کرد.هیچ چیز او مانند دیگران نبود، او باهوش بود، قدرتمند بود، بیشتر از دیگران بود، حق این را داشت که نام دیگری داشته باشد! لقبی شایسته توانایی هایش! او حق داشت ارباب باشد.ارباب همه!

با این فکر سرش را بالا آورد و زیر لب زمزمه کرد:

- زنده باد ارباب بزرگ!

- بازم داشتی خیال بافی می کردی؟ اوخ! بیا کمک کن.

آنتونین جوان با لبخند به تام نگاه می کرد و از همگروهی سابقش انتظار کمک داشت. کمکی بهای خودش را می طلبید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: جمعه 3 بهمن 1393 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
کوهستان در سکوتی عمیق فرو رفته بود و تنها منبع صدا آواز جغدها بر روی درختان بود. با این که تا چند ساعت دیگر آفتاب در افق میدرخشید اما تام هنوز بیدار بود. تمام شب فکر این که چگونه میتواند لرد جادوی سیاه شود خواب از سرش پرانده بود شاید باید کمی صبر میکرد اما بی شک او پسر صبور داستان نبود. پس چه چاره دیگری داشت؟در افکارش غرق شده بود که پاترونوسی او را خواند:
-سلام تام،پاترونوس قبلیم رو دریافت نکردی؟به هرحال من و آلبوس گم شدیم منتظر کمکت هستیم دوست خوبم!
-خفه شو لعنتی!

تام از جایش پرید و به صدای فریادش گوش داد که در میان درختان پژواک می انداخت. با خودش غر غر کرد:چه احمقایی هستن... فکر میکنن به این راحتی میتونن با من همسفر بشن و سالگو رو بکنن استاد محبوبشون...کور خوندن!

به سمت نهر آب رفت تا شاید بتواند کمی از این استرس ها فاصله بگیرد.آبی به صورتش زد ،همیشه این کار آرامش میکرد او حاضر بود بود دست به هرکاری بزند،از هرچیز و هر مانعی بگذرد تا جادوی سیاه را یاد بگیرد. تام مثل جوان های همسن و سالش نبود سختی روزگار را چشیده بود و هیچ ترسی برای رسیدن به اهدافش وجود نداشت. تام وقتی به دل کوهستان زد از خیلی چیزها گذشت از زیباییش،از زندگیش،از فرصت های طلایی و خوبی که برایش پیش می آمد و حالا عقب نشینی برایش بی معنی بود. حتی اگر مرگ هم حاصل این همه تلاش بود بازهم جلو میرفت!ناگهان لبخندی بر صورتش نقش بست که اورا چندین برابر جذاب کرد شاید فکری در سرش داشت... شاید میتوانست با حضور دو دوست مزاحمش،انتونین و البوس سریعتر جادوی سیاه را فرا بگیرد...امید دوباره در دلش سوسو زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1393/11/3 14:20:56
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 بهمن 1393 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از مدتی پیش رفتن درون جنگل، بالاخره سالگو می‌ایستد و با حرکت دستش تام را نزد خود فرا می‌خواند. تام با غرور و قدم‌هایی محکم جلو می‌آید و کنار سالگو قرار می‌گیرد ...
_خوب جوون...چوبدستی داری دیگه حتما...ها؟!

تام با تعجب به سالگو خیره شد...آیا سالگو او را مسخره کرده بود؟!این چه سوالی بود که از تام پرسیده؟!
تام با احتیاط و بسیار آرام چوبدستیش را بدون گفتن کلمه ای از ردایش خارج کرد.

سالگو نیز همین کار را کرد و از تام پرسید:
_مغز چوبدستیت چیه جوون؟!
_پر ققنوس...
_اوه!خیلی عالیه...خیلی!

سالگو بعد از گفتن این جمله سریعا جستی زد و طلسمی روانه تام کرد...اما تام نیز خیلی سریع طلسم را دفع کرد!
تام حیرت زده به سالگو نگاه کرد...او منتظر بود تا قدم بعدی سالگو را ببیند...آماده بود تا اگر طلسمی از طرف سالگو به طرفش آمد،آن را دفع کند...حتی به این فکر افتاد که پیش دستی کند و اول او به سالگو حمله کند...
اما سالگو چوبدستیش را پایین آورد و آن را در ردایش گذاشت...تام نیز چوبدستیش را پایین آورد...سالگو چند قدم به تام نزدیک شد و گفت:
_اشتباه...اشتباه کردی جوون!
_اشتباه کردم که طلسم رو دفع کردم؟!
_گلرت رو میشناسی جوون...گلرت گریندل والد...میدونی کی بود؟!
_البته...اون بزرگترین جادوگر قر...
_نه!

با فریاد نه سالگو،جمله تام را ناتمام ناتمام ماند...او به چشم تام خیره شد و گفت:
_اون یه احمقه!یه احمق!میدونی چرا؟!

اگر هر کس دیگری به غیر از تام بود و سالگو اینگونه به چشم او خیره شده بود،قلب اش از کار می افتاد...اما تام هر کسی نبود...اون حرفی نزد و فقط به زل زدن در چشم سالگو ادامه داد...
سالگو همانطور که چشم در چشم تام قرار داده بود گفت:
_گلرت شکست خورد...توی یه دوئل شکست خورد...کسی که توی دوئل شکست بخوره احمق نیست...نه...احمق کسیه که توی دوئلی به اون سطح صبر کنه،چوبدستیش رو پایین بیار و یا به حریفش فرصت بده...فهمیدی؟!

تام سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد!
سالگو نیز بلاخره چشم از تام برداشت...پشتش را به تام کرد و قبل از اینکه به راهش ادامه دهد گفت:
_درس اول این بود...حالا باید تا ماه بعد صبر کنی!

تام به فکر فرو رفت...او اصولا فرد صبوری به حساب نمی آمد...یک ماه هم به نظر او زیاد بود...اما اون پیمانی بسته بود...و مجبور بود صبر کند...و البته شاید مجبور نبود...او تام ریدل بود...مطمئن بود که راهی برای این موضوع پیدا خواهد کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/11/1 21:54:58
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/11/2 20:58:23
دلیل: راه رو نوشته بودم راه خو!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1393 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از اتمام کار، سالگو بدون آن که چیزی بر زبان راند تنها چند ثانیه‌ای به برقی که در چشمان تام ریدل جوان می‌درخشید می‌نگرد و پس از آن شروع به قدم زدن می‌کند.

ذهنش درگیر شده بود. در همین مدت کوتاه دیدارش با تام متوجه تفاوت او با دیگران شده بود. از جسارت و طرز سخن گفتنش با خودش، از این جوان خوش‌چهره‌‌ای که به راحتی تن به درخواستش داده و پیمان ناگسستنی را پذیرفته بود.

اما خودش هم هنوز نمی‌دانست که از این قضیه خوشنود است یا خیر. یافتن کسی که او را استاد بخواند و تن به خواسته‌هایش بدهد بی‌شک برایش ماجرای هیجان‌انگیزی رقم می‌زد اما جسارت تام ... این جسارت او را به تردید می‌انداخت. یا تام او را به درستی نمی‌شناخت و یا شخصی که در آینده تاریخ را رقم خواهد زد به نزد او آمده بود.

سالگو در سکوت به راهش ادامه می‌دهد. راهی که کمتر تصورش را می‌کرد روزی کسی پیدا شود که بخواهد درون آن قدم بگذارد.

تام نیز حرکتی در راستای شکستن سکوت انجام نمی‌دهد و به آرامی به دنبال او جلو می‌رود. درونش از شدت هیجان غوغایی برپا بود. رویاهای بزرگی که سال‌ها در سر می‌پروراند را پیش روی چشمانش تصور می‌کرد، همان‌گونه که همیشه به خواسته‌هایش می‌رسید، این‌بار نیز قدم بزرگی در راستای تحقق اهدافش برداشته بود... او بالاخره توانسته بود سالگو را متقاعد کند.

و در آن لحظه چنان از بابت راضی کردن سالگو به خود می‌بالید که حتی به این فکر نمی‌کرد که مراحل پیش رویش و خواسته‌های سالگو از او چه خواهد بود. چه چیزی می‌توانست جلودار او باشد؟ مگر چیزی سخت‌تر و بزرگ‌تر از اهدافش می‌توانست باشد؟

به فرض هم که باشد، راهی که انتخاب کرده‌است پر شده‌است از همین پستی‌ها و بلندی‌ها. او آگاهانه در این راه قدم گذاشته‌است و نمی‌گذارد چندین امتحان ساده او را از رسیدن به آن‌چه مدت‌ها برایش برنامه‌‌ریزی کرده‌است بازدارد. تام به خودش و توانایی‌هایش ایمان داشت و می‌دانست نه‌تنها سالگو را ناامید نخواهد کرد، بلکه به او ثابت می‌کند که لایق یادگیری دانسته‌های سالگو و یا حتی فراتر از آن نیز هست.

بعد از مدتی پیش رفتن درون جنگل، بالاخره سالگو می‌ایستد و با حرکت دستش تام را نزد خود فرا می‌خواند. تام با غرور و قدم‌هایی محکم جلو می‌آید و کنار سالگو قرار می‌گیرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آذر 1393 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:تام ریدل جوان بعد از فارغ التحصیلی از هاگوارتز،برای اموزش جادوی سیاه به جنگل های اسکاندیناوی اومده تا از جادوگر سیاهی به نام سالگو مقدمات جادوگری رو یاد بگیره.تام سالگو رو میتونه پیدا کنه اما حالا باید اون رو قانع کنه که بهش جادوی سیاه آموزش بده...

-----------------------------------------------------------

تام آن همه راه را نیامده بود تا برگردد...او برای رسیدن به قله جادوگری حاضر بود هر کاری را انجام دهد.حتی حاضر بود که خواهش و التماس کند...کاری که هیچوقت انجام نداده بود...
تام جوان نفس عمیقی کشد و رو به سالگو گفت:
_من...من باید چیکار کنم تا به من اعتماد کنی؟! من برای یادگرفتن پیش تو اومدم...هر کاری که بخوای انجام میدم.

سالگو چند قدمی به تام نزدیک شد...سعی کرد که خوب چهره او را بارنداز کند...پس اینکه سالگو مدتی به چهره تام خیره ماند،گفت:
_جوون...نمیدونم چرا احساس میکنم راه رو اشتباه اومدی...من مطمئنم هیچ جادوگر عادی به من نمیگه که هر کاری که بخوای انجام میدم!تو هیچ تصوری از کارهایی که احتمالا من از تو بخوام نداری...

تام ریدل جوان هم چند قدم به جلو آمد...رو به روی سالگو ایستاد و سینه سپر کرده گفت:
_من هم جادوگر عادی نیستم!

سالگو ساکت ماند...احساس سالگو نسب به آن جوان چیزی بین تحسین و تاسف به خاطر حماقت بود...لحن سالگو تقریبا عوض شد.او گفت:
_خب جووون...نظرت در مورد یه قرارداد چیه؟
_قرار داد؟!
_آره قرارداد...تو کارهایی که من بهت میگم رو بدون چون و چرا انجام میدی...در عوض روز آخر هر ماه من به تو یه چیز جدید یاد میدم...قبول میکنی؟!
_این قرار داد چه جوریه؟!
_نمیدونم اسمش رو شنیدی یا نه...اما بهش میگن پیمان ناگسستنی...حالا اگه میخوای این کار رو بکنی و قرارداد منعقد بشه دستت رو بیار جلو...

سالگو دستش را به سمت تام دارز کرد...تام لحضه ای درنگ کرد...چشمانش را بست و در چند ثانیه تمام اتفاقات قبلی و تمام اتفاقاتی که ممکن بود بعدا بیوفتد را در ذهنش تجزیه و تحلیل کرد...
تام چشمانش را باز کرد...سالگو رو به رویش منتظر ایستاده و دستش را دراز کرده بود...تام تصمیمش را گرفته بود...او هم دستش را دراز کرد و دست در دست سالگو داد.
این شروع راه بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/9/11 12:29:04
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/9/11 12:29:55
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1393 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
برق خشمی در چشمان سالگو در خشید:

-خب..من چطور باید به تو ثابت کنم؟نظرت راجع به دوئل چیه؟

تام صدایش را صاف کرد:

-هیچ وقت با یه پیر مرد خشمگین دوئل نکن!این اصل زندگی منه!

سالگو لبخند توام با حرصی زد:

-منظورت؟

-سالگو منظور منو درک می کنه!

پیرمرد دهان باز کرد تا به پسر نوجوان پاسخ دهد.اما سپر مدافعی که برای تام فرستاده شده بود،مجالی به او نداد:

-سلام تام!من و آلبوس تورو گم کردیم.منتظر پاترونوست هستیم.لطفا ما رو از محلی که در اون هستی مطلع کن!

پیرمرد پوزخندی زد:

-پسر کوچولوی قصه ما دوستاشم با خودش آورده که نترسه؟

پسر نوجوان غرید:

-هنوز بهم ثابت نشده که با سالگو طرفم!

سالگو بی اعتنا به تام نگاه می کرد.در حالی که اجزای صورت او را می کاوید،تکان مختصری به چوب دستی اش داد.

باور این مسئله برای پسر نوجوان غیر ممکن بود.درختانی که به رقص در آمده بودند!جای شکی باقی نمی ماند.او سالگو بود!

تام مارولو ریدل،در حالی که سعی در کنترل کردن حیرت خود داشت،قامت صاف کرد و درست مقابل سالگو ایستاد:

-من بهت اعتماد می کنم.

جادوگر پیر پوزخندی زد:

-متشکرم!حضرت والا برای چه موردی اینجا تشریف آوردن؟

تام همچنان خود را کنترل می کرد:

-برای آموزش!

سالگو نیز قامت راست کرد.تام پیش خود اندیشید چرا این مرد را کوتاه قد پنداشته؟

سالگو نفس عمیق و آمیخته به حرصی کشید:

-اینبار من بهت اعتماد نمی کنم پسر جوان.برو و هر وقت جهان دیده تر شدی برگرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1393 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تام از پشت درخت کنار آمد تا سالگو بتواند چهره اش را ببیند . صورت تام مارولو ریدل ، به جرئت زیباترین صورت بین جادوگران بود . سالگو از دیدن صورت این جوانک کنجکاو ، اخم هایش را در هم کشید . آخرین مار که داخل کیسه رفت ، درش را محکم بست و کناری گذاشت .
- برای چی اومدی ؟ اینجا کسی بهت خوش آمد نمیگه !

تام جرئت کرد و کمی به آتش و سالگو نزدیک شد .
- پی شخصی به نام سالگو اومدم . خیلی ها اونو بزرگ تر از حتی گریندل والد میدونن . هر چند من اینو قبول ندارم .اومدم تا بهم ثابت کنه که از اون بهتره .

تام بسیار زیرکانه سالگو را به مبارزه می طلبید . انتخاب کلماتش طوری بود که هم سالگو بودن این شخص را اثبات می کرد و هم قدرت واقعی او را نشان میداد .سالگو با اینکه رد خشم در نگاهش و صحبت های زیر لبی اش به زبان مارها قابل تشخیص بود ، اما سعی کرده بود لبخند بزند که با توجه به آن وضعیت اصلا جالب نبود .
- اون پسر بچه مدرسه رو میگی ؟ همونی که یه زندان به نام نورمنگارد برای مخالفاش درست کرده ؟
سالگو منتظر جواب تام نایستاد .
- اگه اون حتی اسم جادو های من رو شنیده باشه ، با دست خودم ، خودم رو چال میکنم . اون پسرک فکر کرده چهار تا کتاب بخونه همه چیزو یاد می گیره ؟ میتونه چیز هایی رو که سالگو از هر شخصی در هر نقطه ای از جهان که دانشی از جادوی سیاه داشته ، یاد گرفته رو درک کنه ؟

نسیم سردی از بین درختان می وزید و شاخه ها و برگ ها را تکان می داد . آتش بین سالگو که حالا کمی عصبانیتش در چهره اش نمایان بود و تام ریدل با آن چهره بی روحش قرار داشت . شعله های آتش بخاطر نسیم ، به سمت چپ متمایل شده بودند و زمین پوشیده از برگ های خیس زیر پایشان را روشن کرده بود .

تام سرش را کمی به سمت راست خم کرد.
- من از کجا بدونم تو همون سالگویی هستی که اینقدر ازش تعریف می کنی یا یه پیرمرد لاف زن ؟ هنوز تردیدی در قدرتمندی گریندل والد بر من وارد نشده !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: نوری در تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1393 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر هر جادوگر دیگه ای به جز تام جوان در آن موقعیت قرار میگرفت،از تصمیمش منصرف به خانه باز میگشت.اما تام یک جادوگر عادی نبود...تام یک جادوگر جاه طلب بود و اطمینان داشت که روزی یک جادوگر بزرگ خواهد شد یا به صورت دقیقتر بزرگترین جادوگر!

سه شب و سه روز بود که به اینجا آمده تا سالگو را پیدا کند اما هنوز هیچ سر نخی برای پیدا کردن سالگو نیافته بود.تنها نشانی که سالگو داشت توصیفات دیگر جادوگران بود "سالگو شقی ترین و جبار ترین و سنگدلترین جادوگری هست که دیدم...شنیده ام که سالگو حتی از گلرت گریندل والد هم جادوش سیاه تره...سالگو؟! اشخاص زیادی اون رو ندیدن یعنی دیدن اما زنده نموندن...اون تعداد کمی که سالگو رو دیدن میگن سالگو جادوهایی بلده که هیچ کس دیگه ای بلد نیست...هیچ کس نمیدونه اون کجاست ولی احتمال داره که توی جنگل های شمال اسکاندیناوی باشه"

سالگو بزگترین جادوگر سیاه...جادوهایی رو میتونه اجرا کنه که هیچ کس دیگه ای بلد نیست...احتمالا تو جنگل های شمال اسکاندیناوی زندگی میکنه...این چیز هایی بود که باعث شد تام به دنبال سالگو برود.

حتی با اینکه تابستان بود،باز هم سرما وسوز در جنگل حکمفرما بود.تام جوان،گشنه و لرزان اما مصمم به دنبال اثری از سالگو بود ولی هنوز چیزی نبود که او را به سالگو برساند.ناگهان موجودی که تام به دلایل بسیار زیادی به او نزدیکی میکرد،توجه تام را به خودش جلب کرد...مار...حدود ده مار به سمت تام در حال لغزش بودن...اما وقتی به تام رسیدن از حرکت نیستاند و به مسیر مستقیم خود ادامه دادند.تام جوان هم مارها را دنبال کرد...
مسیری که مارها طی کردند مسیر طولانی بود و تام جوان نیز همراه آنها بود تا اینکه از دور دودی مشاهده شد و مارها نیز داشتند به سمت دود حرکت میکردن...تام با آنها بود اما وقتی از دور آتشی که یک شخص آن را روشن کرده بود دید،از حرکت ایستاد...پشت درختی پناه گرفت و از دور به تماشای سرانجام مارها نشت...

مردی که آتش روشن کرده بود،صورتش به دلیل باندی که دور تا دور صورتش بسته بود مشخص نبود اما قد کوتاهی داشت...او مارها را یکی یکی گرفت و داخل گونی بزگی می انداخت و مار ها هم کاملا تسلیم شخص بودن...تام مطمئن بود که در آن گونی حداقل پنجاه مار دیگر وجود دارد.تام میدانست که این مرد جادوگر است و اینکه شخصی بتواند چندیدن مار را از نقاط مختلف جنگل از راه روز سحر کند باید جادوگر بزرگی باشد.شاید او همان سالگو معروف باشد...

تام در همین افکار بود که مرد به سخن درآمد و با صدایی گرفته گفت:
_خب!خوب نگاه کردی؟! حالا از پشت درخت بیا بیرون تا ببینم این کیه که به دیدن من اومده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/8/13 16:03:18