-امکان نداره... امکان نداره!
ایرما با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد:
-به نظر میاد که مورگانا دچار یک نوع اوتیسم یا درخودماندگی حاد شده باشه. توی این بیماری، عقل و درک فرد بیماری بزرگ نمیشه!
روونا با حرص به سمت ایرما برگشت:
-تا کی میخوای توی این کتابا دنبال جواب بگردی عاخه؟ نمیبینی چی شده؟ مورگانا شده یه دختر بچه 3ساله که از همه وحشت داره غیر از لرد! مثل جوجه اردکی که دنبال مامانش راه میوفته آویزون لرده! نمیتونه یه کم از هوشت استفاده کنی؟ درسته که اسلیترینی هستی ولی یه کم هوشو که داری؟
بلاتریکس جفت پا وسط سوژه پرید و دستی به موهای پرپشتش کشید:
-حالا خوبه که با رفتن زئوس، طلسمشم باطل شد. بدون ارباب میخواستیم چیکاری کنیم؟
روونا چشم هایش را در حدقه گرداند. چقدر سخت ماجرا را به طور کامل برای لرد بازگو کرده بود. سعی کرد به واکنش وحشتناکی که لرد نشان داده بود فکر نکند و در عوض، به دنبال راهی برای درمان مورگانا باشد.
مرلین با حرص از جا بلند شد و به سمت مورگانا- یا اگر بخواهیم بهتر بگوییم مورگانای آویزان شده از گردن لرد عصبانی- پیش رفت.
-ای اربابا! قدرقدرتا! ای آلبالو! ای گیلاس! ای شفتالو! ای...
-بسه مرلین! به جای این حرکات بیا و زنت رو از گردن ما جدا کن!
مرلین چند قدم جلوتر رفت. دستانش را باز کرد. همچنان با احتیاط جلو می رفت:
-مورگانا؟ مورا؟ مورای من؟ بیا... بیا اینجا... بیا بریم برات آبنبات بخرم!
چند قدم بیشتر تا مورگانا فاصله نداشت که دخترک ناگهان شروع به جیغ زدن کرد:
-نوموخوام! بابا تام واسم میخره! نوموخوام!
چهره گچی لرد آرام آرام رو به سرخی میرفت. تا هنگامی که مورگانا با خنده دستانش را در دو حفره ای که به جای دماغ داشت، کرد دیگر طاقت نیاورد:
-کــــروشیو!
نفس ها در سینه حبس شد. بچه سه ساله طاقت کروشیو نداشت. اما درست هنگامی که همه فکر می کردند مورگانا خواهد مرد، او با باطل شدن طلسم از جا برخاست و خندید:
-عالی بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





...صب کن ببینم...آره خودشه!

)
»
به سرش میزد، از مرلین می خواست شَر سوروس را از زمین یا حداقل خانه ریدل کم کند. ناگهان در خانه باز شد و پیکره ی مردی تنومند که ریشش تا زمین میرسید، در چارچوب در حاضر شد. جماعت مرگخوار نیز به شکل
به مرلین خیره شدند..
) فضای اتاق را پر کرد.
و چند لحظه بعد تر، شبیه موجودی گرسنه، با فرمت drool: به مورگانا خیره شد.

