جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1394 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مورگانای بی آزار، به واسطه معجون مجهولی که هکتور درست کرده بود، به یک بچه سه ساله تبدیل شده. زئوس ( خدای ِ خدایان) از این اتفاق عصبانی میشه و کاری میکنه که لرد بخوابه و به مرگخوارا میگه که باید در عرض یک هفته مورگانا به وضعیت عادی ـش برگرده وگرنه اربابشون هیچوقت بیدار نخواهد شد و به دیار باقی خواهد شتافت.
هرا ( همسر شرعی و قانونی زئوس) از اینکه زئوس با یه جنس مونث دیگه حرف زده ( در کنار هزاران همسر غیر شرعی و غیر قانونی ِ زئوس!) اون رو از خونه میندازه بیرون و آواره کوچه و خیابون میکنه. زئوس در پی این آوارگی، به سمت خانه ریدل ها حرکت میکنه تا احوال مورگانای کوچک رو جویا بشه.
از طرف دیگه ریتا اسکیتر توسط عوامل نفوذی و خبرچین ها و سوسک های بی شمارش در اقصی نقاط این دنیای جادویی (!)، از واقعه ای که برای لرد و مورگانا و مرگخواران اتفاق افتاده، خبر دار میشه و قصد داره تا یه بمب خبری درست کنه!

----------------------------------
خانه ریدل ها:

- مرلین، این دیگه کیه؟

- چقده شبیه توئه مرلین!

مرلین در ابتدا توجهی به در ورودی نداشت و سعی می کرد تا با بارگاه ملکوتی تماس برقرار کند و ببیند دارویی برای وضعیت فعلی مورگانا می تواند پیدا کند یا نه؛ با اینکه مرلین از وضعیت پیش آمده برای مورگانا چندان ناراضی نبود، ولی اتفاقی که برای لرد افتاده بود، شوخی بردار نبود.
- مرلین! با تو هستیما!

مرلین به سمت لینی برگشت و دید که دارد به سمت در اشاره می کند؛ بنابر این به سمت در نگاه کرد و به محض دیدن پیکری که در چارچوب در ایستاده بود، به زمین افتاد و حالت سجده به خود گرفت. بعد از اینکه بلند شد، با اشاره ی دستش همه ی مرگخواران را وادار به تعظیم در برابر زئوس کرد. چند نفر از مرگخواران به شدت از خود مقاومت نشان دادند ولی در نهایت همگی مغلوب قدرت مرلین شدند. بعد از اینکه مرگخواران صاف ایستادند، مرلین شروع به صحبت کرد.
- درود بر زئوس دانا! چه چیزی باعث شده تا اینجا تشریف بیاورید؟

زئوس شدیدا دلش میخواست تا عقده های فروخورده و درد و دل های خودش را از دست زن ِ ناسازش پیش ِ مرلین بگشاید، ولی با توجه به موقعیتی که پیش آمده بود، صلاح را بر این دید که با وقار رفتار کند!
- آمده ایم تا جویای احوال پیامبرانمان باشیم و ببینیم چرا مورگانایمان به این حال و روز افتاده است.

- مقدمتان گلباران ای زئوس ِ گرامی! بفرمایید.

هنوز زئوس قدم از قدم برنداشته بود که هوای بیرون خانه به شدت طوفانی و ابری شد و این بار صورت هرا از آسمان بیرون زد. هرا در جستجوی زئوس نگاهی به اطراف انداخت، با دیدن وسایل سفر زئوس پشت در خانه ریدل ها، فهمید که زئوس در کجا قرار دارد. هرا سقف خانه ریدل ها را کند و مرگخواران زیر این سقف دوباره بی سرپناه شدند!
- آه... هرای اعظم!

مرلین این را گفت و دوباره خودش و بقیه مرگخواران را مجبور به تعظیم کرد. هرا لبخندی به مرلین زد. همیشه از این رفتار های مرلین خوشش می آمد؛ ولی الان وقت لوس کردن مرلین نبود، کار مهم تری داشت. رو به زئوس کرد و گفت:
- من فیلم ِ اومدنت به اینجا رو دیدم، با یکمی تخفیف و از خود گذشتگی همیشگی من در برابر کارای تو، میتونی برگردی سر خونه زندگیت، و باید هم برگردی چون کارای خونه انتظارتو میکشه!

- ولی آخه کارای من اینجا...

- بحث نباشه! مرلین تمام اختیارات و فعالیت ها رو تحت کنترل خودش میگیره؛ از الان به بعد اون شخصیت اول این سوژه ست!

زئوس سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و از اینکه بعد از عمری، اسمش در سوژه ای آورده شده بود و حالا هرا نمی گذاشت تا معروف شود، به شدت بغض کرده بود و هر لحظه ممکن بود گریه کند. کمی تامل کرد تا شاید هرا دست از سرش بردارد، اما هرا از ریش های زئوس گرفت و او را با خفت و خواری به سمت بالا کشید که درس عبرتی باشد برای همگان تا در میان سوژه ی مرگخوارهای ِ لرد سیاه، غیر مرگخوار جماعت را نقش اصلی نکنند!

- خب...

مرلین این را در حالی گفت که دست هایش را به هم می مالید و با حالتی شیطانی به مرگخواران نگاه میکرد.

- کجا بودیم؟!

- مورگانا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1394 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- خشم زئوس باعث شد لرد به خواب بره و اگه مرگخواران نتونن مورگانا لی فای رو دوباره به حال اولیه بر گردونن.. لرد.. زبونم لال.. زبونم رو نجینی بخوره.. لرد..

ریتا مو بلوند دفترش را با صدای تَق ـی بست که باعث شد حرف خبرچین فشفشه نیمه ناقص بماند.با عشوه روی صندلی اش جا به جا شد.دستی به موهای بلوندش کشید و در این فکر بود که "از من خوشگل تر هم داریم مگه؟!" اما یکدفعه وسط تفکرات خودشیفته وار و تحسین و تمجید هایش از قیافه ای که با هفت هشت تا عمل زیبایی و استفاده از دو سه کیلو لوازم آرایشی قابل تحمل تر شده بود،چند تار از موهایش به ناخنش گیر کرد.
ریتا با صورتی رنگ پریده که سفیدی اش با آن همه پودر سفیدکننده ی روی صورتش با رنگ دستمال جیبی اش که گوشه ی آن R.S گلدوزی شده بود برابری میکرد،نگاهی به ناخن هایش انداخت.نمی توانست این فاجعه ی عظیم را تحمل کند!شکستن گوشه ی راست ناخن انگشت کوچک دست چپش اتفاقی نبود که ساده از آن بگذرد.حالا %0.5 از زیباییش کم شده بود!

-خانوم؟!

پاک آن خبرچین بدبخت را فراموش کرده بود.البته ناخنش از هر چیزی مهمتر بود!بدون اینکه حتی نیم نگاهی به خبرچین بیاندازد با حالتی عصبی که با ترس ادغام شده بود جوابش را داد:

-دیگه چی میخوای؟!خبرتو که گفتی دیگه...برو...برو بذار به درد خودم بسوزم

و بعدش پشت چشمی برای خبرچین بدبخت که ویندوزش پریده بود،نازک کرد و رویش را به سمت دیوار کرد.دو دستی صندلیش را چسبید و با یک حرکت سونیکی خودش و صندلی باهم به سمت دیوار چرخیدند.

یه شیش هَف ساعتی بعد:
وضعیتی که مغازه داشت چیزی کمتر از ژاپن سونامی زده نبود!ریتا کمی آرام تر شده بود و به مغزش اجازه ی فکر کردن و یافتن راه حلی برای بدبختی اش داده بود.

-چیکار کنم حالا؟!ینی الآن از من خوشگل تر داریم؟؟نــــــه...نباید همچین کسی وجود داشته باشه ...صب کن ببینم...آره خودشه!

با گفتن این دیالوگ با صدایی که از حد معمول بلندتر و صد البته جیغش بیشتر بود(گزارشات نشان دادند که 2 نفر کر و 4 نفر دچار خونریزی گوش شدند.)سوهانی از توی کیفش در آورد و مشغول سوهان کشیدن ناخنش شد...حالا به اعتقاد خودش از او خوشگل تر وجود نداشت!
در همین افکار شیرین به سر می برد که چشمش به دفترش افتاد.خبر هایی که آن خبرچین فشفشه برایش آورده بود حتما خبرساز میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اسفند 1393 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی پایین تر.. پایین تر..بیا پایین تر دیه بوقی! :vay: آها، خانه ریدل!

- اَه... بسه دیگه! اصلا چرا من باید این بچه ی مورگانا مانند رو ساکت کنم؟
نارسیسا به سمت سوروس اسنیپ حرکت کرد. بچه را زیر بغلش زد و گفت:
- اصلا نمی خواد تو ساکتش کنی. بی ذوق!

تق تق تق ( افکت دَر زدن نیست.. صدای تعمیر سقفه! )

سوروس در حالی که به سقف در حال تعمیر خانه ریدل نگاه میکرد، گفت: « دقیقا این یارو چی گفت؟ یه بار دیگه توضیح میدی؟ »
تراورز برای بار هزارم داستان را برای اسنیپ توضیح داد:
- ببین! این یارو نمیدونم چی چی اوس اومد گفت که..
الادورا از آن سر اتاق نشیمن داد زد: « اسمش زئوسه.. زئوس! »
تراورز ادامه داد:
- آره، همون زائوس! اومد گفت که چرا این مورگانا رو زدین تبدیل کردین به بچه کوچولو.. بعدش گفت که وایستید دم در بعد زنگ ولی نظرش عوض شد! گفت که یه هفته وقت داریم ببینیم باید چه کرشیوی به سرمون بزنیم تا این مورگانا رو برگردونیم به تنظیمات کارخونه! »
سوروس در حالی که سَرَش را می خاراند گفت: « بازم فکر کنم متوجه نشدم.. »
تراورز در حالی که به صورت به سرش میزد، از مرلین می خواست شَر سوروس را از زمین یا حداقل خانه ریدل کم کند. ناگهان در خانه باز شد و پیکره ی مردی تنومند که ریشش تا زمین میرسید، در چارچوب در حاضر شد. جماعت مرگخوار نیز به شکل به مرلین خیره شدند..
- اینجا چه خبره؟

کیلومتر ها.. نه اونقدر هم دور نشو! :vay: بیا همین کوچه دیاگون

کوچه دیاگون دیگر مثل همیشه شلوغ نبود. تنها آن بیکارانی که جامعه دیگر به آن ها نیاز ندارد در کافی شاپ برادران بگمن نشسته اند و هر دو دقیقه یک بار به سمت لیوان هایشان حمله می برند. در این میان، مردی دوان دوان نظر همه را به خود جلب کرد. مرد لَه لَه زنان دم مغازه ی مورد نظرش ایستاد. نگاهی به داخل مغازه کرد و لبخند رضایتش، صورتش را به طرز عجیبی بدترکیب کرد!

- خانوم، خانوم.. خبرای تازه دارم! اگه بدونین چی ...
پشت میز، زنی نشسته بود. لباس سبز براقش را پوشیده بود. دستانش را در هم گره زده بود و احتمالا در حال گوش دادن به موسیقی ملایمی بود.
- خانوووووم! میشنوین چی میگم؟

صدای نازک ریتا اسکیتر مو بلوند ( ) فضای اتاق را پر کرد.
- معلومه که میشنوم ابله! این هندزفری ها الکیه. مدله. دَرک و شعورت نمیرسه که!
مرد جوان که حالا صورتش داشت رنگ عوض می کرد و به شکل لبویی خوشمزه تبدیل میشد، ادامه داد.
- بانو... چند تایی خبر دارم! کدومو بگم؟
- معلومه... اون بهتره رو بگو!
- اما..
ریتا اسکیتر تازه یادش آمد. این خبرچین های فشفشه را باید با گالیون ترسترال کرد! ریتا، سکه هایی که از لودو قرض گرفته بود را به سمت پسرک پرت کرد. پسر سکه ها را گرفت و ادامه داد:
- خب، اول اینکه دگورث گرنجر یه معجون درست کرده که می تونه آدم رو کوچیک کنه. دومیش اینکه این معجونو روی لی فای امتحان کرده و اون به بچه تبدیل شده!

ریتا در حالی که قلم پرش را از جیبش در می آورد گفت:
- سومیش چی؟
- خشم زئوس باعث شد لرد به خواب بره و اگه مرگخواران نتونن مورگانا لی فای رو دوباره به حال اولیه بر نگردونن.. لرد.. زبونم لال.. زبونم رو نجینی بخوره.. لرد..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1393/12/13 18:06:15
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1393/12/13 18:08:11
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1393/12/13 20:00:21
دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!
این قسمت: مورگانا نو کیتایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اسفند 1393 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هِرا از آن سوی کوه المپ و جایی فراسوی ابر ها فریاد کشید:
-زئوووووووووووس!

چهره خشمگین زئوس بین ابر ها حالت شرمنده ای به خود گرفت و با صاعقه ای ناپدید شد. مرگخواران همچنان با چشم هایی گرد شده به آسمان هفتم میخکوب بودند.

المپ، یونان.
-مردک بی همه چیز چشم چرون!

زئوس با شیرجه ای پشت اولین هکاتون کایر دم دستش پناه گرفت. صاعقه پرتاب شده به دست هرا، بین دو ابروی هک فرود آمد و وی در دم با خاک میدان مین یکسان شد. مراسم یادواره آن مرحوم عصر فردا در آتن...
-لعنت به اون ذات خراب بزچرونــــــــــــــت!

زئوس پرومتئوس را سپر خود کرد. صاعقه بعدی زاااااااارت به زنجیر هایی که پرومته را به کوهستان زنجیر کرده بودند خورد و پرومته بعد از هزار سال آزاد شد. زئوس ناامیدانه تیتان خوشحال را کناری انداخت تا سپر دیگری جور کند. پرومته مشت هایش را رو به آسمان گره کرد و بعد از دور افتخار گرد کاخ المپ و خوشحالی به سبک رونالدو دوان دوان از کادر خارج شد. زئوس در حالی که ناامیدانه جام ها و کاسه های طلا را به عنوان پناه بعدی خودش امتحان می کرد فریاد زد:
-هرمسسسسسس! پسره سر به هوا! هزار بار نگفتم آن ساک صاعقه های مرا از دست مادرت دور نگاه دار؟!

هرمس بال بال زنان از آسمان پایین آمد و در حالی که با نیشخندی تمام دندان هایش را به نمایش می گذاشت جواب داد:
-پدر، من همین کار را کردم. چیزی که نتوانستم از دستش دور نگه دارم این بود...

و زن زیبایی را که از پشت یقه گرفته و توی هوا نگه داشته بود، تکان تکان داد. هرا که پرتاب به پرتاب مهارت هدف گیری اش افزایش پیدا می کرد، با صاعقه آخر هرمس و آتوی زیبارویی که قصد داشت به وسیله اش پول توجیبی صد سال آینده اش را یک شبه تامین کند، به آتش کشید. زئوس با صورتی رنگ پریده به بقایای هرمس و لدا نگاه کرد و آه جان سوزی کشید.
-آخ! هرا! او قرار بود دختر زیبایی به دنیا بیاورد که پنج هزار کشتی مرد آتنی را سر کار بگذارد و به واسطه اش بازیگرانی مشهور شوند و هالیوود به نان و نوایی برسد... اگر بدانی در حق آیندگان چه ظلمی مرتکب شدی و چه هیجان ها که از آنها سلـ...!

جمله زئوس با برخورد بقچه لباسی به صورتش، نا تمام ماند. زئوس و بقچه از المپ به بیرون پرتاب شدند و فریاد هرا بدرقه شان کرد:
-با برف سال دیگه هم بر نمی گردی اینجا! فهمیدی؟!

جنگل های یونان، ساعاتی بعد، کلوزآپ
زئوس پای پیاده در راه لیتل هنگلتون تا دمی در کنار مورگانای عزیزش بیاساید.

المپ، همان موقع، کلوزآپ
هرا در حال ویدئو چک مکالمات آخر زئوس با زمین و لیست برداری از آخرین رسوایی های همسرش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1393/12/13 16:02:55
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اسفند 1393 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-اگه دستم به اونی کی جیغ زد برسه...
در اتاق را باز کرد و با دختری گریان رو به رو شد.

لرد:
دخترک سه ساله:

لرد که هیچگاه طاقت دیدن گریه ی بچه های کوچک را نداشت نجینی را که کنجکاوانه از لای در سرک می کشید با لگدی به طرف راه پله هدایت کرد.
- زهر نجینی!درد!مرض!کدوم بوقی فک و فامیلشو بدون اجازه همایونی ما باز راه داده تو خونه اربابی ما؟خودش در اسرع وقت خودشو به اتاق تسترال ها معرفی کنه!

دخترک کوچک درحالیکه با شدت بیشتری اشک می ریخت به طرز نامفهومی گفت:
- الباب...عررررررررررررر! هله ش تقسیل هکول عرررر گف اونو بخولم عررررررررررررر!

لرد سیاه:

درست در لحظه ای که لرد می رفت تا دخترک مجهول الهویه را هم به بلای نجینی دچار کند آسمان رعد و برقی زد اما چون لرد در خانه بود طبیعتا آن را ندید و همچنین ظهور صورت پیرمردی از میان ابرهای سنگین و تیره ای که به تدریج آسمان را می پوشاندند! اما همان لحظه که پیرمرد مزبور با یک فوت کل سقف خانه ریدل را کند لرد توانست همه این وقایع را یک مرتبه ببیند!

پیرمرد درحالیکه گاه و بیگاه رعد و برق هایی در اطراف سرش ظاهر میشد با صدای مخوفی که این بار کل خانه را به لرزه درآورد گفت:
- چه کسی امر همایونی ما خدای خدایان رو زیر پا نهاده و تنها پیغمر زن ما را به این روز انداخته؟

صدای روحانی زنی از فراز ابرها به گوش رسید:
- با کی حرف می زنی؟باز دو دقیقه چشم منو دور دیدی رفتی دنبال یه زن دیگه؟
- اوه نه...چیزه یعنی چیزی نیست عزیزم! اومدم یه تک پا به وضعیت انسان های خاکی شخصا برسم الان بر میگردم!

صورت پیرمرد که در آن لحظه اندکی بیمناک به نظر می رسید به طرف خانه ریدل بازگشت درحالیکه مرگخواران دست جمعی با دهان باز به این منظره ها زل زده بودند.
- نمی دونم کار کدومتون بود ولی خیلی نامردین که زدین مورگانای منو به این روز انداختین و فکر دل شکسته منو نکردین!نامردا زنگ خورد وایسین سر کوچه!

مرگخواران:

پیرمرد اندکی خودش را جمع و جور کرد.
- اهم منظورمان این بود که امر همایونی ما بر این تعلق گرفت که یک هفته به شما فرصت بدیم تا مورگانای مارو به حالت سابق برگردونید و تا اون زمان ارباب شما به خواب فرو میره.اگر تا یک هفته دیگه مورگانا به حالت قبلش برنگشته باشه اربابتون خواهد مرد!

مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اسفند 1393 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دخترک سه ساله،جیغ زنان میدوید و چمن های باغ را زیر پاهای کوچکش لگد میکرد.
هکتور-صبر کن،نرو اونوری.مورگانا....بچه فرار نکن.

مورگانای کوچک با دیدن عصبانیت هکتور،با سرعت بیشتری شروع به دویدن به سمت ساختمان سفید و باشکوه ریدل ها کرد.

خانه ریدل

ملت مرگخوار خسته از خانه تکانی روی مبل ها و کف زمین ولو شده بودند.و مشغول آه و ناله و شکایت بودند.

-آخ مردم از خستگی!
-از بس کار کردم،بال هام کج شدن!
_به دلیل خستگی،50 امتیاز از گریفندور کم میشه!
-از صبح تا حالا دارم موهای بلاتریکسو از روی زمین جمع میکنم!
-از بس کار کردم،دیگه بخار نمیکنم!
-من دیگه نمیتونم رنگ عوض کنم!
-هنوز کلی کار مونده،میخوام خودمو بکشم!
-من به ساحره هایی که میخوان خودکشی کنن علاقه خاص دارم!

در میان صدای آه و ناله مرگخواران،در ورودی خانه ریدل باز شد و
دخترکی کوچک در حالی که در ردای بزرگی دست و پا میزد،گریه کنان وارد شد.

-این دیگه کیه؟
-جاسوس محفله؟
-دختر همسایه بغلیه؟
_نذری آورده؟
-ارباب خودشونو این شکلی کردن؟
-فامیل آرسینوسه؟

دختر گریان،بدون توجه به مرگخوران،از راه پله بالا رفت.
و مرگخواران همچنان مشغول حدس زدن بودن.

-از اقوام لینیه؟
-خواهر هکتوره؟
-مامور برقه؟

کودک از پله ها بالا رفت و از راهروی عریضی گذشت.و نهایتا در مقابل در بزرگ و زیبایی روی زمین نشست و با کشیدن جیغی،دوباره شروع به گریه کرد.

در خلوت لرد

لرد در حالی که روی تختش لم داده بود،و پایش را روی پایش انداخته بود،مشغول تخمه شکستن بود.
البته تخمه شکستن قطعا از ابهت لرد کم میکرد.اما هیچ کس مزاحم خلوت لرد نمیشد.
همه ی مرگخواران میدانستند که در مواقع خاصی نباید مزاحم لرد شوند.
در حالی که پوست تخمه را روی سر نجینی تف میکرد،با خود فکر کرد" ارباب بودن هم گاهی وقتا خوبه!!! "

سکوت خلوت لرد با صدای جیغی از بین رفت.
لرد سریعا با چوبدستی پاکت حاوی تخمه را نابود کرد.و به سمت در اتاق رفت.

-اگه دستم به اونی کی جیغ زد برسه...
در اتاق را باز کرد و با دختری گریان رو به رو شد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1393/12/12 23:30:01
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اسفند 1393 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

هوس قدم زدن در باغ خانه ریدل، ممکن است به سر مرگخواری بیافتد. اما اینکه در چه ساعتی هوس قدم زدن کرده باشی نکته مهمی است. و از آن مهم تر این است که حتما متوجه باشی به کدام سمت می روی.
اینها همان نکاتی است که متاسفانه مورگانا، در آن روز خاص، هیچ دقتی برایشان صرف نکرده بود. اینکه وسط یک ظهر تابستانی گرم، راه بیافتی وسط باغ و همزمان سرت پایین بوده و مشغول نوشتن تاریخنامه مرگخواران باشی، آن هم آنقدر دقیق که حتی نیم متر جلوتر را هم به زحمت ببینی، کاری است که فقط از مورگانا بر می آید. طوری که حتی خودش هم نفهمد چند ساعت است که یکسره قلمش را حرکت میدهد و فقط می نویسد
- به نام نامی قدر قدرت! قوی شوکت! عظیم هیبت! مخوف صورت! لرد ولدمورت کبیر(هجب) نگاشته میشود تاریخنامه خانه ریدل از آغاز پاییز سال... آخ!!!

با برخورد جسم سنگینی به سرش که بوهای عجیبی از آن ساتع می شد، مجبور شد سرش را بگیرد بالا و با هکتوری مواجه شود که با فرمت و چند لحظه بعد تر، شبیه موجودی گرسنه، با فرمت drool: به مورگانا خیره شد.
مورگانا تکانی خورد و کتاب قرمز رنگ تاریخنامه از دستش افتاد.
- اهم....سلام هک...هکتور! ظهر قشنگیه نه؟
- خیلی مورا! خیلی ... تشنه ات نیس؟
- نه... نه هکتور خیلی ممنون!

مورگانا سعی داشت بگریزد. شاید اگر به درختی، داربستی، دیواری نزدیک بود می توانست . اما متاسفانه تنها مسیری که میشد دید آزمایشگاه هکتور بود. برای مورگانا راهی نمی ماند جز انتخاب بین بد و بدتر! آهی کشید و گفت:
- خیلی خوب! ولی هر چی که دارم به ارباب می رسه! از ساتین هم راکی نگه داری میکنه. ردا و لوازم پیغمبری ام رو بدید به مرلینکم! تیر و کمانم رو با هام دفن کنید

هکتور:
- چی داری میگی مورا؟
- خوب دارم وصیت میکنم بوقی! این چیزی که داری به خورد من میدی جدیده! معلوم نیس چی به سرم بیاری که !

صدایی که شبیه یک مرثیه بود از ابرهای کمی بالاتر از ارتفاع قصر به گوش آن دو رسید
-مورا رو کشتن هی هی! خینش رو ریختن هی هی!

مورگانا:
هکتور:
- زود باش اینو بنوش تا عالم بالا رو بر سرم هوار نکردی! بین مرگخوارا مورا انتخاب کردیم !

مورگانا بلاخره تن به قضا داد و معجون را نوشید. نوشیدن همانا و درست شدن ابری دور و بر مورگانا همان! ابر که کنار رفت. هکتور با بهت به روبرویش خیره شد. در واقع او عملا مورگانایی نمی دید.... در ارتفاعی عادی برای یک انسان، هیچگونه مورگانایی یافت نمیشد.
اما...
کمی از پایین تر از ارتفاع مورد نظر هکتور، دخترک سه ساله ای، زیر خروارها لباس که n سایز از او بزرگتر بودند، دست و پا میزد. دخترک از دیدن هکتور جیغ بلندی زده و تاتی کنان به طرف خانه ریدل دوید. تنها از گردنبند و موهایش می شد فهمید به آن دختر مورگانا می گویند.
هکتور نتوانست دنبال دخترک بدود چون ظاهرا ازهر چیزی که سر راهش سبز میشد می ترسید. حتی گربه خودش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/12/12 22:29:34
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اسفند 1393 01:30
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

لرد سیاه و ملت مرگخوار با شنیدن صدا به فکر فرو رفتند!

-صدای چی بود؟
-طلسم انفجار؟
-کسی خواست ما رو بترسونه؟
-برای چی باید کسی بخواد هتل رو منفجر کنه؟ این سوء قصدیه به جان ارباب؟!

ملت مرگخوار به نتیجه ای نرسیدند...به همین جهت به انتظار دستور بعدی لرد سیاه نشستند که صدورش زیاد طول نکشید.
-مایلیم در استخر هتل شنا کنیم! ردای شنای ما را آماده کنید! شما هم آماده شوید.

لودو فورا جلو پرید.
-ارباب ردا رو فراموش کنید...اینجا با ردا شنا نمی کنن. برای شنا لباس مخصوصی دارن. اگه مایل باشین باید اونو بپوشین.

لرد سیاه موافقت کرد.
-ما خودمونو با شرایط تطبیق می دهیم! لباس شنای مشنگی را به رودولف بپوشانید تا ما ببینیم!

چند دقیقه بعد لودو پرده اتاق را کنار زد!
-دادادادااااام!

-
-
-
-لودو؟ شما به این می گین لباس؟

لودو که خودش هم به سختی جلوی خنده اش را گرفته بود جواب داد:
-بله ارباب! این مایو می باشه! هنوز هم تمایل به شنا دارید؟

لرد سیاه تمایلش را از دست داده بود...ولی دیگر مرگخواران که بسیار پررو بودند همچنان اصرار به شنا کردن داشتند. و نتیجه این اصرار تعدادی از کارکنان هتل بودند که وحشت زده با حوله هایی که در دست داشتند ساحره ها و جادوگران را دنبال می کردند!
بلاتریکس در حال دویدن سعی می کرد موهای نرم و لطیفش را داخل کلاه شنا فرو کند. هکتور که هنوز موفق نشده بود از استخرخارج شود داخل پاتیلی نشسته بود و با ملاقه پارو می زد.
در گوشه ای از استخر سطح آب را لایه نازکی از روغن فرا گرفته بود. با کمی دقت می شد سیوروس اسنیپ خشمگین را که با عصبانیت روی آب دست و پا می زد دید.

لرد سیاه متعجب شد!
-لودو اینجا چه خبره!

لودو نفس نفس زنان برای لحظه ای جلوی لرد توقف کرد.
-ارباب ظاهرا اینجا ساحره ها و جادوگرا باید از هم جدا باشن و جادوگرا ساحره ها رو نبینن و شنا هم ممنوعه.خنده و آب بازی هم بسیار ممنوعه. جادوگر بودن از همش ممنوع تره. ارباب جونمون در خطره!
و به فرارش ادامه داد...

لرد سیاه آهی کشید...این مکان جادویی هنوز برایش جالب بود. ولی وقت برگشتن رسیده بود.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 28 دی 1393 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین

لرد که از اعمال آن روز لودو به خشم آمده بود، چهره در هم کشیدیده و به یاد خانه و کاشانه خویش افتاد و اشکی در آن چشمان خبیث و شیطانی اش جمع گشت و هق هق کنان چوبش را به سمت هکتور چرخانیده، کروشیویی نسارش نمود.

-آآآآآخ!

هکتور که از همه جا بی خبر بود سر از پادری به بالا آورد و چون آلباتروسی که مارمولک نیم پز در حلقش گیر کرده باشد لرد را نگریست و با صدایی قرمز کلاهیانه گفت:

- ارباب چی شده ه ه ه ه؟

- همش تقصیر این لودو بود که ما خانه آبا و اجدادیمان را ترک کردیم!

هکتور که در عجب مانده بود که این اغفال گری آن لپرکان گرا به او چه دخلی دارد،متضرعانه از لرد خویش بپرسید:

- ارباب این به من چه؟

- ما لردیم!نباید برای دوری از خانه گریه کنیم، بیرون هم هوا برای راه رفتن سرد است، به جایش کروشیو می زنیم!

در این هنگام بود که نیمی از نهنگ های آلبانی پس از شنیدن این فلسفه خود کشی کردند( و سوالی باقی ماند و آن هم این که آلبانی دریا ندارد؟!).در آن هنگام لرد به کروشیو دیگری می اندیشید که هکتور فریاد بر آورد:

- آخ!

- ما که هنوز کروشیوات نزدیم!

اما با بیست و سه درجه چرخانیدن چشمان و رویت لودو که آن هکتور مفلوک را به میان در و دیوار کوبانیده بود علت آن صوت نا هنجار دریافت. لودو سرخوش و شنگول در چهارچوب ایستاده بود و برای اربابش ابرو می جنبانید.

- مردک این چه حرکاتی است که در حضور ما انجام می دهی؟

- اربابا،قدر قدرتا، باقلوایا، یه چیزی براتون پیدا کردم!

- ما که چیزی نخواسته بودیم!... با این حال می آییم، اگر خوشمان نیامد سه تا کروشیو ات می زنیم!

- اگر خوشتون اومد چی ارباب؟

- باز هم چون وقتمان را گرفته ای سه تا کروشیو ات می زنیم.

در این هنگام باقی نهانگ های آلبانی نیز خودکشی کردند(البته اگر آلبانی دریا داشته باشد!). پس از آن لرد ردا بر خود ببپیچید و جست و خیز کنان به بیرون رفت و در را پشت سر خویش سخت بکوبید.اندر پس در هکتور معجون سبز رنگی از میان ردای خویش به در آورد و خندهای شیطانی از خود نماین ساخت که ناگهان صدایی سخت بر آمد:

- هکتور! در نبود ما تختمان را گرم کن! جفنگ بازی هم در نیاور!

هکتور که استعداد شیطانی اش کور گشته بود، چون آن صدای بشنید، معجون از دستش رها شد و در کف اتاق بپخشید و او بر خود سخت بلرزید...


پارکینگ هتل برادران مظفری به جز توحید:

مردی چاق و سخت تلو تلو خور در پارکینگ قدم می زد که ناگهانی شیء کوچک چشمک زنی دید که همچون ساعت صدا در می آورد از خود خویشتنش و شبیه دسته بزرگی سوسیس بود و روی آن نوشته بود:

از طرف توحید


را دید و ناگهان صدایی بلند چونان بــــــــــــــــــــــــــــوم به هوا خواست و همه گان آن صدا شنیدند، همه حتی سیسرون هارکیس که خیلی خیلی دورتر از کمی نزدیک مشغول خوردن سوسیس های صنایع غذایی خسرو بود.( شاید خود خسرو هم آن صدای را شنیده بود؟!).

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 28 دی 1393 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد وارد هتل می‌شه و هنوز چند قدم بیشتر برنداشته که لودو دوان دوان از کنار لرد سبقت می‌گیره و خودشو به پیشخوان می‌رسونه. هکتور با دیدن چهره‌ی درهم رفته‌ی لرد خودشو می‌ندازه وسط.
- ارباب دستور بدین تا الساعه معجونی درست کنم که درس عبرتی بشه برای لودو که دیگه جلوتر از شما به حرکت در نیاد.

لرد بدون اینکه نگاهشو از لودو برداره دستی به چونه‌ش می‌کشه و از هکتور می‌پرسه:
- چه جور معجونی؟

هکتور که موافقت برای ساخت معجونو تو چشمای لرد می‌دید، شروع به گشت و گذار تو جیبای عظیمش می‌کنه تا پاتیل و ماتیل و سایر وسایل معجون‌سازیشو بیرون بریزه و در این حین جواب می‌ده:
- اممم ... چه اهمیتی داره ارباب؟ مهم اینه که لودو با اون معجون آزار می‌بینه. مگه شما به معجونای من ایمان ندارین؟

لرد نگاهی به سرتاپای هکتور که بدین شکل کنارش ایستاده بود می‌ندازه. چه کسیه که از اثرات مخربی که ممکنه معجونای هکتور در پی داشته باشن باخبر نباشه؟
- ایمان داریم!

هکتور با خوش‌حالی چندین بار بالا و پایین می‌پره و بعدش خوش‌حال و خندان به سمت یکی از میزای توی سالن می‌ره و بساطشو پهن می‌کنه تا معجون مورد نظرو بسازه. مسلما هکتور منظور اصلی لردو متوجه نشده!

بالاخره لودو که کارش به اتمام رسیده با دسته‌ای از مشنگا به سمت لرد میاد. لرد با دیدن این همه مشنگ که چشمای همه‌شون خیره به چمدونای مرگخواراس و مستقیم هم به همون سمت میان و یکی یکی چمدونارو برمی‌دارن دل‌آزره می‌شه.
- مشنگ! دور شو از چمدون من!

لرد اینو می‌گه و چمدونشو از دست مشنگ بیرون می‌کشه. لودو با نگرانی جلو میاد و میگه:
- ارباب اینا فقط می‌خوان چمدونارو تا اتاقتون حمل کنن. کاری ندارن که!
- نمی‌خوایم! چمدونمون مشنگی می‌شه.
- ولی ارباب اگه مشنگ جماعت نخواد چمدون شمارو حمل کنه دیگه کی می‌مونه برای حملش؟ امم ... خودتون؟

لرد سکوت می‌کنه. اصلا از حرکات آن روز لودو راضی نبود. با خونسردی نگاهی به هکتور که با هیجان موادی رو مخلوط می‌کنه و تو پاتیل می‌ریزه می‌ندازه و می‌گه:
- خیله خب. بگین حمل کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!