جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 29 آذر 1394 09:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- چیه؟ واسه چی همچین نگاه میکنی؟ مگه تسترال در حال حرف زدن دیدی؟
- همچین حالتی تقریبا!
- رودولف... من حال و حوصله و مهم تر از اون، صبر ندارم... یهو عصبی میشم، کلا بهم میخوره همه چیز، بعدا هم ارباب بگن چرا همچین شد میگم تقصیر تو بوده که همچین نگاهم میکردی ها.
- الان یعنی تو داری عصبی هم میشی؟
- آره خب... بار اولمه تو زندگی که دارم سر و سامون میگیرم... نباید عصبی بشم؟

رودولف سری تکان داد، رودولف نمیدانست چه باید بگوید، رودولف نمیتوانست آرسینوس را آرام کند، رودولف اصلا دلداری بلد نبود، مخصوصا برای آرسینوسی که یک ردای سرخ با حاشیه های دارای پر های سبز بر تن و کفش هایی نوک تیز به رنک زرد به پا کرده بود و همچنین نقابی شبیه جانوری خاص که البته در حال حاضر نویسنده نام خاصی برایش در ذهن ندارد، به صورت زده بود. رودولف پیش از آنکه آرسینوس کنترل خود را از دست بدهد و داد و بیداد راه بیندازد، حالت چهره خود را از به تغییر داد و گفت:
- تیپت همچین بد هم نشده. سلیقت اونقدرا هم که فکر میکردم افتضاح نشده... لااقل یکم خنده دار شدی!
- خنده دار؟!
- خب... واژه بهتری نداشتم؛ و چون اصولا رک گویی از خصوصیات بارز رودولف هست، بله... خنده دار!
- اون شکلک قیافت رو از این که هستی زشت تر نشون میده رودولف... من الان به اعتماد به نفس نیاز دارم.

رودولف به سرعت شکلک را از چهره زیبای خود پاک کرد.
- بریم سر ادامه کار، ببینیم خانم ها از چی خوششون میاد، هوم؟

آرسینوس فقط سری تکان داد و دو مرگخوار به راه افتادند.

چند دقیقه بعد، آن دو به سیبل تریلانی رسیدند که روی یک صندلی نشسته بود و البته در حال کف بینی برای کراب بود که ببیند وی چه زمانی یک شوهر درست و حسابی گیر میاورد و یا اصلا کسی شوهرش میشود؟

- سلام سیبل. سلام کراب. اومدیم یه چند تا سوال بپرسیم ازتون!

سیبل که به شدت سعی میکرد خودش را غرق در تمرکز نشان بدهد به کرابی که چشمانش را بسته بود و داخل گوش هایش هم پنبه گذاشته بود نگاهی کرد و سپس با صدایی که میکوشید هرچه بیشتر راز آلود باشد، گفت:
- برای چه میپرسی لسترنج؟ نکنه تو هم میخوای آینده شومت رو بدونی؟ اگر اینطوره که کاملا سیاهه... همین دیشب دیدمش... افتضاحِ افتضاح، ولی چون سیاهی اوج زیباییست میگم که بسیار عالی هست.
- نه... ببین... سوال دیگه داریم ازت! آرسی... بپرس!

آرسینوس در حالی که صدایش میلرزید و در زیر نقاب خنده دارش کبود شده بود و خیس عرق، گفت:
- سوالم اینه که... چطور بگم خب؟ آها... سیبل، تو از چه مردی خوشت میاد؟

- ناگهان تریلانی کبود شد، سر و صورتش خیس عرق شد و گفت:
- همانا که آینده در حال الهام شدن به من است... پس به گوش باشید...
- سیبل، ببینم، کف بینی من تموم نشد؟

رودولف و آرسینوسی که اصلا حوصله جیغ و داد کراب و البته پیشگویی تریلانی را نداشتند به سرعت از محل متواری شدند، هیچ چیز نباید آن دو را از کار اصلیشان منحرف میکرد!

تریلانی چشمانش را باز کرد و گفت:
- ای بابا... تازه میخواستم آیندشونو بگم... چرا در رفتن؟ عیب نداره... لیاقت ندارن دیگه!

آرسینوس و رودولف همچنان که در حال دویدن بودند و از اتاق بزرگ میگذشتند، که رودولف گفت:
- بعدا باید یه دستی به سر و رو و لباست بکشیم راستی!
- مگه نگفتی خوبه؟
- حالا بهترش هم میکنیم... این همچین زیادی سبکه... یه روز اگر خواستی بری تو سیرک کار کنی بیشتر به دردت میخوره!
- ممنون از این همه صداقتی که داری.
- خواهش میکنم... هن... هن... خسته شدم!
- رسیدیم دیگه. بسه... بریم سراغ کی حالا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/9/29 10:01:39
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 27 آذر 1394 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-به جان خودم خارجیه!

نخیر..لاکرتیا فازش را نمیگفت و منظورش لوازم آرایشی های جدیدش بودند که از ترکیه برای شخص متشخصی مثل او فرستاده بودند، به هرحال آریانا دامبلدور که دلش نمیخواست باور کند با یک دندگی گفت:
-نخیر...اصلا جنسشون خوب نیست...پوستو خراب میکنن!

لاکرتیا نیشخندی زد و با نگاهی که معنی "من که میدونم دردت یچیز دیگست "را میرساند، به آریانا خیره شد و پرسید:
-تو نظرت درباره آرسینوس چیه؟
-من نظر خاصی ندارم!
-حرف دلتو بگو...

آریانا انسان مهربانی بود، اما وقتی یک نفر از او میخواست که حرف دلش را بگوید نمی توانست دست رد به سینه شخص مقابل بزند، برای همین صادقانه جواب داد:
-اون مشکوکه و غیرقابل اعتماد...همینطور زشت و خیلی جدی...فکر میکنه خیلی آدم بزرگ و قابل احترامیه!
لاکرتیا::worry:

-سلام عمه..طبقه پایین کارت دارن.

ریگولوس بلک سرش را مثل تسترال پایین انداخت و وارد اتاق عمه اش شد و با دیدن آریانا در مجلس خاستگاری ای که نه به دار بود و نه بار، اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که او دراینجا چه غلطی میکند، اما قبل از این که کاملا بفهمد چه غلطی میکند صدای فریاد عمه جان گوشش را کر کرد.
-بی تربیت...تو خرس گنده نمیدونی وقتی میای تو اتاق کسی باید در بزنی؟تسترال!
-من نمیدونستم آریانا هم داخله...در ضمن حالا مگه چیشد؟

عمه جان انسان مهربانی بود. ریگولوس گناهی نداشت...آخر همیشه هروقت دراتاقش را میبست بی اجازه وارد اتاقش میشدند و بعدهم از او میپرسیدند که چرا در را بسته و دراتاق چه کار میکرده است.
لاکرتیا نگاه غضبناکی به ریگولوس با فرمت همیشگی اش"" انداخت و در را به بدترین طرز ممکن پشت سرش کوباند.

اونورتر

-الان خوب شدم؟
رودولف:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/27 23:36:07
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/27 23:39:09
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/27 23:42:24
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آذر 1394 03:16
نمایش جزئیات
آفلاین
واقعا آن وقت ها خوشگل و زیبا بود. توپولو و اکول پکول با موهایی حنایی زیگولی و لپ های گلی و صورت سفید و پیشانی بلند. اصلا برای همین بود که سینوس لقب گرفته بود.وقتی که بچه بود به او سینوس طلا می گفتند، ولی وقتی به جمع مرگخواران آمد، نامش را تغییر داد. فقط سینوس ماند از نام قدیمی اش، یادگاری یادآور برای به یاد آوردنِ یادِ آن روزهای به یاد ماندنی. (اکوی صدای معلم ادبیات: این جا از واج آرایی برای نشان دادن شدت یاد آور بودن استفاده شده!)

- آرسین؟
رودولف دوباره تکرار کرد و سه باره. اما مثل این که آن ابری که بالای سر آرسینوس بود، محو نمی شد. رودولف با یک حرکت انتحاری و چرخش گارسونی- باله ای کروشیوی نثار آرسینوس کرد.

آرسینوس از درد فریادی بنفش (مایل به آبی) کشید وداد زد: مردیکه بی شعور. درگیری؟ مگه کرم داری؟

رودولف چشمانش را تنگ کرد و گفت: حالا نمی خوای ماسکتو دربیاری؟
- معلومه که نه. ابدا! لابد بعدش می خوای بگی لخت شو. دین من چنین اجازه ای به من نمی ده. ماسک من پوشش منه. من مثلِ مرواریدی ـم که صدفش -ماسکم- ازش محافظت می کنه. دیگه چنین درخواست بی شرمانه ای از من نکن ای سگ پلید ِ فاسد!

بعد از نطق خورد کننده آرسینوس رودولف گریه کنان (اکوی صدای همون معلم ادبیات: این جا اغراق داریم، خوبان!) گفت: بی ادب. کروشیو! کروشیو! کروشیو!

آرسینوس خنده ای وحشیانه کرد و گفت: این کروشیوات منو به درد نمی آرن.هه هه. باید واقعا بخوای. هه هه.
- حالا نمی خواد هی ادای خانوممو در بیاری. ماسکتو در بیار.
- بابا ول کن دیگه!
رودولف که در حین گفتن، به لینی نزدیک می شد گفت: باشه! شبیه جن زده ها بمون. اون زنیکه، چی بود اسمش؟ لارتیکا؟ لاکردار؟ عمرا بهت جواب مثبت نمیده.

آرسینوس هم یک گوش را در کرد و دیگری را دروازه و از لینی پرسید: لینی! چه مردی رو می پسندی؟

لینی گفت: از اونجایی که ارباب آن عِوِیلِبِله، به همین رودولف باید رضایت بدی فکر کنم. ولی خب، خودت بهتر می دونی. به دلت نگاه کن.

آرسینوس مات و مبهوت گفت: منظورم برای خودت بود، نه من.

لینی پاسخید: به قول نوجوونای ماگل امروزی: فازت چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 13 آذر 1394 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به اریکه ی خود برگشت و روی آن نشست و به رودولف که با خوشحالی به آرسینوس زل زده بود گفت:
_نگفتیم که جلو ما بهش یاد بده. ببرش در زندانی ، مطبخی یا جایی دیگه بهش یاد بده.
_ببخشید ارباب.
_ما هیچوقت تو را نمی بخشیم رودولف.
_ارباب من که بدون راهنمایی شما نمی تونم آرسینوس رو برای خواستگاری آماده کنم.
لرد دستی به چانه اش کشید و حرف رودولف را باسر تایید کرد و گفت:
_ خودمان هم می خواستیم همین را بگوییم اصلا تو به چه حقی فکر ما را دزدیدی؟
رودولف قبل از اینکه کارش به کروشیو برسد تصمیم گرفت که به این نکته اشاره کند که ایده ی لرد را دزدیده است.
_ بله ارباب درست می فرمایید. من افکار شما را دزدیده ام.
آرسینوس که هر لحظه منتظر بود که به بحث اصلی یعنی مزدوج شدن او با لاکریتا برسد جدال بین لرد و رودولف را پایان داد.
_ ام ،ارباب میگم می خواید بریم سر موضوع اصلی؟
_ بله خودمان هم همین را می خواستیم بگوییم.
آرسینوس ادامه داد :
_به نظر من باید از تمام ساحره های خانه ریدل نطر سنجی کنیم که دوست دارند همسر آیندشون چه شکلی باشه.
لرد از اینکه نمی توانست مانند یک ارباب واقعی فکر کند عصبانی شده بود گفت:
_ بله خودمان می دانیم. شما دو نفر لازم نیست چیزی را به ما یاد آوری کنید. حالا هم تا کروشیویی نصیبتان نکردیم از جلوی چشمانمان محو و نابود گردید.
آرسینوس و رودولف با خوشحالی راهی قسمت زنانه خانه ریدل شدند.(پاورقی: آرسینوس برای اینکه آسلام در خانه ریدل رعایت بشه ان را دوقسمت ساحره ها و جادوگر ها تقسیم کرده.) رودولف در راه سر حرف را باز کرد و گفت:
_ آرسینوس اولین کاری که می کنی باید این نقابتو برداری.
با این حرف رودولف مغز آرسینوس برگشت به گذشته زمانی که هنوز به خدمت لرد در نیامده بود و معنی و مفهوم عشق را می دانست به آن روزی که صورتش تغییر شکل داده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 12 آذر 1394 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:بنظر میرسه آرسینوس جیگر قراره به خواستگاری لاکریتا بلک بره..لرد ولدمورت هم دستور میده آرسینوس رو بیارن تا ببینه موضوع چیه!

----------------------


_بفرمایین ارباب..این ارسینوس...بزنین...بکشینش...بخورینش!

آرسینوس با تعجب به رودولف نگاه کرد که او را به اتاق لرد آورده بود و حالا این جملات را به زبان اورده بود!سپس نگاهش را به سمت لرد چرخاند و گفت:
_آم...ارباب...این رودولف چی میگه؟!چیزی شده؟!

لرد که بر روی اریکه خود تکیه داده بود،سر تا پای آرسینوس را برنداز کرد...سپس به چشمان آرسینوس زل زد و گفت:
_خوشتیپ کردی سینوس!
_همیشه زیر سایه شما خوشتیپ بودم ارباب...من همیشه کروات زده و بهترین ماسک ها رو استفاده میکنم!
_یعنی میخوای بگی برای رفتن به خواستگاری اینقدر به خودت نرسیدی؟!
_ارباب...آم...شما از کجا فهمیدین؟!
_چیزی از ما مخفی نمیمونه سینوس!

لرد این جمله را گفت و از اریکه اش برخواست...رودولف که هیجان زده شده بود،ویبره زنان رو به لرد کرد و گفت:
_چیکارش میخوایین بکنید ارباب؟!شام نیجینی؟!نقابقش رو میکنید تو چشمش؟!میزندیش بره با برف سال دیگه بیاد؟!و یا نه...معجون هکتور به خوردش میدین؟!
_هیچکدوم رودولف...ما میخواییم به بهترین شکل برای خواستگاری آماده اش کنیم!

رودولف و آرسینوس هر دو با تعجب به لرد نگاه کردند و گفتند:
_چی؟!
_ما حرفامون رو دوبار تکرار نمیکنیم...رودولف تو وظیفه داری به آرسینوس یاد بدی که چطور...امممم...چطور...
_چطور چی ارباب؟!
_چطور لاکریتا رو مجذوب خودش کنه...چه حرفایی بزنه...از همون حرفایی که خودت بلدی بهش بگو یعنی!
_منظورتون اینه یادش بدم چطوری زبون بازی و مخ زنی کنه؟!
_بله رودولف...همون که گفتی!
_چشم ارباب...آرسی...بزن بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی رو سرت این همه منقار سیاهست...مشکلات تورو میبره کنار دیوار
گاردتتو باز کن تا قوی تر بشی...بدون همه تاریکی ها یه جور فریبندگی ست
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 1 آبان 1394 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
_رودولف
_ارباب
_ایا این در شکسته را می بینید؟
_البته ارباب
_بروید ارسینوس را بیاورید تا این در را درون حلقتان سر هم نکردیم
رودولف اینبار سریع از اتاق خارج شد و با خود فکر میکرد که چرا امروز ارباب این همه تهدیدات وحشتناک میکند
_خو تقصیر منه مگه..همشون یه شکله اسماشون...ریگلوس، ارسینوس، سیوروس ...من نمیدونم این همه خانواده علاقه مند به وس از کجا اومدن...
که ناگهان صدای ارامی او را از حرف زدن با خودش بازداشت:
_امشب شب مهتابه
حبیبم رو میخوام
حبیبم اگر خوابه
_ارسینوس؟
_...ها...ها ...چی شده
_ارسینوس خودتی؟
اره ...مگه شک داری
_نه ...خوب گوش کن، ببین دارم میگم ار سینوس ها
_مشکلت چیه رودولف؟دوباره از دست هکتور شربت خوردی یا سیوروس با منو مدیریتش زده تو سرت
_هیچی....ارباب گفتن ببرمت پیششون
_اها...اره، خودمم میخواستم برم پیششون دعوتشون کنم بیان خواستگاری
رودولف که بار دیگر به فکر فرو رفته بود میدانست اگر اینبار اشتباه کند عفی در کار نیست پس دوباره پرسید:
_ارررررسینوس صد در صد خودتی دیگه ؟یعنی ارررررسینوسی؟
_تا جاییی که یادم میاد تا دیروز همه منو ارسینوس صدا میزدن .البته نه با این همه مکث رو R اسمم. اما چرا اینقدر حساس شدی؟
_میدونی...اخه فکر نکنم هیچ ساحره ای به من با یه در تو حلقم توجه کنه...یا در حالی که ریگول بهم چسبیده
_
_خوب بهتره اربابو منتظر نزاریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه جالب


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 27 مهر 1394 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- تا به حال مارو در حال درخواست کردن دیدی رودولف؟
- اممم... نه خب... اگر افتخارشو بدید که من میشم اولین نفری که این افتخارو به دست آورد و بعدش میتونم پیش ساحره ها همین رو بگم تا اونا هم متوجه بشن که من از خفن هم خفن ترم!
- دور شو رودولف... این ریگولوس رو هم از اینجا بردار ببر... قیافه شبیه جوجش رو میبینیم خندمون میگیره... ولی هی داریم سعی میکنیم جلوی خودمون رو بگیریم!

- ارباب شما گفتید از دیدن قیافه من خندتون میگیره؟!
- رودولف... گفتیم تا از روی حالت pause خارج نشده بردار ببرش! الان بزنیم پیوندت بدیم به همین ریگولوس؟
- پیوند دادن به ریگولوس؟!
- چیز دیگه ای شنیدی رودولف؟

رودولف به فکر فرو رفت... او از وقتی که آرسینوس، ریگولوس را به عنوان معاون خود برگزیده بود چندین بار صدای ناله وزیر را در خواب شنیده بود که چنین کابوس هایی میدید... رودولف همچنان که داشت خودش را به صورت چسبیده به ریگولوس تصور میکرد ناگهان با حس بسیار نامطبوعی از تفکر خارج شد... حس فوق العاده بدی داشت... حس میکرد یکی از اعضای خانواده، یکی از اعضای بدن و یا حتی قسمتی از زندگی اش را از او گرفته اند؛ همچنان که این حس آزارش میداد با صدای لرد از تفکرات عمیق و هوشمندانه اش (!) در مورد چسبیدن به ریگولوس خارج شد و در حالی که به شدت هول کرده بود، گفت:
- اهم... بله ارباب... شرمنده... سخنان گهربارتان یک لحظه من رو به فکر فرو برد.
- رودولف؟
- ارباب؟
- اگر تفکراتت در مورد چسبیدن به ریگولوس و کابوس های آرسینوس در این مورد تموم شد، این بچه تخس رو از اتاق همایونی ما بنداز بیرون و برو آرسینوس رو بیار... ضمنا اون کابوس هارو خودمون انداختیم تو نقابش که یکم انسان باشه، به کاری که مربوط نیست بهش دخالت نکنه دیگه!

رودولف در حالی که همچنان آن حس غریب و نفرت انگیز را با خود داشت رو به ریگولوس گفت:
- ریگول... پاشو بریم بیرون از اینجا... اشتباه اومدی ظاهرا!
- باشه... بریم رودولف!

رودولف ناگهان با دیدن شی ای براق در دست ریگولوس متوجه یک نکته شد... قمه اش در دست ریگولوس بود! رودولف وحشت کرد... رودولف ترور شخصیتی شد... مغز رودولف سکته زد!
- بده من اون قمه رو! زندگی منه!
- تقلبیه باو... خواستم فقط واکنشتو ببینم... قمه های خودت که سر جاشونن!
- خودت برو کنار از جلوی چشمم بچه سوسول دست کج!

ریگولوس شانه ای بالا انداخت و در حالی که به شدت از نتیجه کار خود راضی بود از اتاق لرد خارج شد. رودولف دوباره نگاهی به لرد انداخت.
- ارباب؟ گفتید درخواستتون چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/7/27 18:37:51
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 27 مهر 1394 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف از خدا خواسته بدو بدو از اتاق خارج شد و دو ثانیه بعد چند ضربه به در خورد. لرد سیاه که هنوز عزادار دستش بود جواب داد:
-کیه؟

-ماییم ارباب! رودولف قمه به دستتان.
-دستمونو که به باد دادی...چی جا گذاشتی؟ گفتیم برو آرسینوس رو بیار.
-آوردیم ارباب!

لرد سیاه باورش نمی شد که رودولف به آن سرعت آرسینوس را یافته و به حضورش آورده باشد. برای همین کروشیویی به سمت در فرستاد. در شکنجه شد...دراز لولا کنده شد و روی زمین افتاد و از شدت درد به خود پیچید. در شکست و تکه تکه شد. البته کروشیو اصولا روی اجسام تاثیری نمی گذارد ولی ارباب، ارباب است و متفاوت!

رودولف با دیدن در شکنجه شده وحشت کرد. یقه آرسینوسش را گرفت و به داخل اتاق برد.
-ارباب بفرمایین. خدمت شما.

لرد آرسینوس آورده شده را برانداز کرد.
-این آرسینوسه الان؟

رودولف چهره مصممی به خود گرفت.
-بله ارباب...سریعا حاضرش کردم. من سرعت عملم خیلی زیاده.

لرد سیاه یک دور دور آرسینوس چرخید. البته نه به این سرعت! با قدم های آهسته و در حالیکه نگاهش از سر تا پای آرسینوس را بررسی می کرد.
-رودولف؟ این ریگولوسه...و ما هر چی بیشتر نگاه می کنیم بیشتر ریگولوس به نظر می رسه.

چهره مصمم رودولف در هم شکست.
-ارباب، وقتی شما دستور می دین ما هول می شیم. با عجله رفتیم و اولین شخصی رو که تو اسمش سین و واو و ر و ی داشت پیدا کردیم و آوردیم خدمتتون. حالا اگه از سمت چپ نگاه کنین زیاد هم بی شباهت به آرسینوس نیستا! نمی شه قبول کنین؟ ارباب ما هولیم الان! نمی شه به جای دستور از ما درخواست کنین که آرسینوسو بیاریم خدمتتون؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 7 فروردین 1394 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لیتل هنگلتون، حیاط پشتی!

آرسنیوس با دقت قطره های ادکلن را روی دستش می ریخت و آنرا به پیراهنش میزد. در همین حین آهنگ میخواند و گاهی هم روی هوا می پرید و با شادمانی می چرخید و می چرخید.
-امشب واسم بهاره... لاکی شده ستاره... رفته که گل بچینه... گل رو با خود میاره! اممم... نه این خوب نیست. ریتم قدیمی بهتره. امشو شوشه لیپک لیلی جونه... امشو شوشه یارم پر ازجونه... هان هو ماشالله جونوم جونوم جونوم توتو آهان... مو سوختم مو برشتم که دیشو نومه نوشتم... آهای تاکسی بیا شوفر برو مال اندیمشکم. بیا بالــــــــــــــــــــــا!

همزمان با شعر خواندن آرسنیوس، چند نفری با عجله این طرف و آن طرف رفتند و چندین کاسه کوزه را هم سر راه شکستند و با این کار، بر بار وینکیِ بدبخت اضافه کردند.
در این گیر و دار، لرد سیاه که هنوز از هرج و مرج بی خبر بود در اتاقش نشسته بود و عمیق فکر میکرد. همینطور فکر میکرد و فکر میکرد تا اینکه یهویی، از درون نِیِ درون لیوانش یک عدد رودولف بیرون آمد!

-کروشیو! رودولف برای چی همینجوری سرتو میندازی و از لیوان ما سبز میشی؟ یکی به ما توضیح بده. تو با این اندازه چجوری از نی در اومدی؟ رودولف خجالت بکش. ما وسط تفکر عمیقی بودیم.

وقتی اثر کروشیو تقریبا داشت از بین می رفت، رودولف به سختی گفت:
-ارباب... به جان این قمه ها و اون طرفدارامون مجبور شدیم. جادوئه ارباب! وقتی یه کله زخمی میتونه شما رو با یه اکسپ... بیخیال ارباب خبری داشتم!

رودولف آدم بوقی بود. با اینکه یک بار از نی و یک بار از سیم تلفن حتی، بیرون میپرید. ولی معنی بعضی نگاه های لرد را میدانست.
لرد بیخیال شد ولی موضوعی آزارش میداد. حتی یادش نمی آمد آن لیوان و نی درونش اصلا کِی به اتاقش آمده بود. اصلا مگه لرد با نی آب میخورد؟
-بگو رودولف. زود بگو و برو.
-بله ارباب... آرسنیوس خیلی رفتار عجیبی پیدا کرده ارباب. امروز تمام وقت جلوی آینه داشت خودشو برای خواستگاری مرتب میکرد. حتی وقتی هکتور به اتاقش رفت و گفت اشتباهی معجونای اونو با پاتیل بنفش رنگش ریخته دور، فقط یه لبخند ملیح زد و گفت:«نه اصلا! چند روز پیش اون معجونا با پاتیل بنفششون رو از آزمایشگاهت دزدیدم. دیگه نیاز ندارم مرسی!» باورتون میشه ارباب؟

لرد دستی به ریشش کشید. اما لرد هیچ ریشی نداشت. پس دست لرد دچار اختلالات مغزی شد و سکته کرد. ولی خیلی زود فهمید هیچ مغزی نداره و دچار دوگانگی شخصیتی شد. جناب دست، خیلی باهوش بود و فهمید اصلا شخصیت هم نداره! پس در آخر ضایع شد و رفت قاطی باقالیا!

-آرسنیوس رو بیارید اینجا. کارش داریم. باید نزاکت بهش یاد بدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/7 22:17:35
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/7 22:21:46

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 7 فروردین 1394 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


ویلای بزرگ آباء و اجدادی خانواده بلک، در دامنه های پر شکوه جنگل النگدره هرگز چنین حجم جنب و جوشی به خود ندیده بود. جن های جوان که با دقت توسط عمه بزرگ سختگیر خاندان، الادورا، دستچین شده بودند، در راهرو ها می دویدند، به هم تنه می زدند، دیس های شیرینی را روی سر می بردند، و با دیدن کوچکترین علامت نارضایتی در صورت بانویشان، از ترس به خود می لرزیدند. زنگ در بی وقفه نواخته می شد و نواده ای، پسر عمویی، حتی آقای همساده ای از سرزمین های دور، سر می رسید. مرد ها به سرعت با پیشبند و دستمال سر چهار گوش مزین شده، به خانه تکانی گماشته می شدند و خانم ها در آشپزخانه بساط غیبت راه انداخته بودند.

در یکی از اتاق های طبقات بالا، به دور از تمام هیاهوها، لاکرتیا بلک جوان روبروی آینه ایستاده بود. نزدیک به هفتاد هشتاد تا گربه رنگارنگ از سر و کولش بالا می رفتند. لارکتیا ولی بی توجه به شصت و نه الی هفتاد و نه تای آنها، در حالی که دهانش نیمه باز مانده بود با دقتی ستودنی ریمل به مژه هایش می زد. گربه هفتاد هشتادمی، عزیز کرده اش به شمار می رفت که قبل از صاحبش آراسته شده بود و لاکرتیا با افسون بدن بند او را به دیوار مخکوب کرده بود تا میک آپ صورتش بر اثر بازیگوشی ذاتی گربه بی نوا خراب نشود. لاکی در حالی که از گوشه چشم به دردانه اش نگاه می کرد، با عشوه لطیفی آه کشید:
-بالاخره داره میاد پیشی...آرسینوس عزیزم بالاخره داره میاد!

کیلومتر ها دورتر، لیتل هنگلتون

لرد سیاه روی اریکه سلطنتی با شکوهی جلوس کرده بود و سر نجینی را که دو سه دور دور صندلی پیچیده بود، نوازش می کرد. وینکی جلوی پای لرد زانو زده بود:
-وینکی طبق دستور شما به خانواده بلک نفوذ کرد ارباب! ارباب درست فهمید، نیروی عشق داشت به ارتش تاریکی نفوذ کرد! آرسینوس داشت رفت خواستگاری لاکرتیا بلک ارباب!

لرد چشم هایش را تنگ کرد:
-چطور؟! میرن به میدون گریموالد؟ یاران ما به قدری خیره سر شده ن که تو مقر محفل مهمونی میگیرن؟!

وینکی تعظیم بلند بالایی کرد که با توجه به موضع گیری قبلیش، موجب شد زانویش توی دماغش فرو برود!
-دَه ارباب...اودا رفت به ویلای بلک!

لردولدمورت برخاست و از پنجره به بیرون خیره شد. نجینی فش فش آرامی را سر داد.
-نباید به این راحتی تسلیم بشیم...باید هر طور شده جلوی اون دو نفر رو بگیریم!

قدری این طرف تر، میدان گریموالد

دامبلدور روی چهارپایه پلاستیکی قرمز رنگی نشسته بود که نیمی از بودجه یک ماه محفل را صرف خریدش کرده بودند، و سر یکی از دویست و شصت و نه ویزلی بچه ای که از اقصی نقاط بدنش بالا می رفتند، از عینک نیم دایره ای اش دور نگه می داشت. ویزلی بچه مذکور بعد از صعود به قله بینی قوز دار دامبلدور، تلاش داشت از عینک به عنوان پرچم فتح استفاده کند! جلوی پای دامبلدور دابی دست به کمر ایستاده بود:
-صاف بشین پیرمرد! دابی اینطوری نتونست گزارش داد!

چشم های آبی دامبلدور پر از اشک شد:
-دابی، پسرم! تو نباید با من پیرمرد اینطوری حرف بزنی، این خلاف اصول سفید محفل و آرمان های نیروی عشقه!

دابی چشم های درشتش را گشاد کرد:
-دابی یک جن آزاد بود! دابی از کسی دستور نگرفت! الان یا پیری درست نشست یا دابی گزارش نداد و پیری تو خماری گزارش مرد!

دامبلدور آهی کشید و مظلومانه به جن آزاد زل زد. قرنیه چشم هایش بزرگ و بزرگ تر شد و تمام سفیدی چشم هایش را پر کرد. کلاهش را به دست گرفت و با غمگین ترین صدای ممکن گفت:
-دابی؟

دابی که هیچگاه شرک دو ندیده بود، از دیدن این صحنه وحشت کرد و جیغ کشید و دور خانه چرخید و یکی از پنجره ها را شکست و ازش بیرون پرید که در نتیجه اش با مغز به آسفالت کف خیابان اصابت کرد و مرد و دامبلدور هرگز نفهمید نیروی عشق در حال نفوذ به ارتش تاریکی است و دستش برای همیشه از این سوژه کوتاه ماند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در 1394/1/7 19:33:33