جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1394 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره اولین سفر من!

اولین بار بود که آنقدر از خانه دور میشدم.اسمش را سفر سیاحتی نمیگذارم و ترجیح میدم به آن یک پسوند ماجرایی هم اضافه کنم.نسیم از میان شاخه های سرسبز کوهستان میگذشت و دست نرمش را بر صورتم میکشید.ملیان،برده سیاه پوست و بیچاره ای که او را در حراجی گرفته بودم هم همراهم بود.نه به خاطر این که از تنهایی در بیایم ،فقط برای این که او باید برای به قدرت رسیدن من قربانی میشد.با این که چند قدمی عقب تر از من بود ولی به وضوح میتوانستم هراس را در چشمانش و گیسوانش را که درباد میوزید را ببینم.قصه از آنجایی شروع شد که در دورافتاده ترین منطقه بریتانیای کبیر داستانی از کوه های وانین که ملکه قدرت در آن زندگی میکرد به گوشم خورد.اگر به پیش ملکه میرفتم قدرتمند و شکست ناپذیر میشدم، در این میان فقط شرط کار یک قربانی بود.صدای آرام ملیان را میشنیدم که چیزی را زمزمه میکرد...من ارباب بدجنسی نبودم و بیشتر اورا به چشم یک دوست میدیدم تا برده.با لحنی که سعی میکردم مهربان باشد گفتم:
-اخر سفره...دوست ندارم قربانیت کنم...

فکرش هم بدنم را به لرزه می انداخت...من تشنه قدرت بودم ولی قاتل نبودم!اگر همین الان هم میفهمیدم که باید با دستان خودم اورا در پیشگاه ملکه قدرت قربانی کنم از خیرهمه چیز میگذشتم و دست از پا درازتر به خانه مان بازمیگشتم...
-اهم!

صدای آرام و دل نشینش افکارم را شکست.گفت:
-من از مرگ نمیترسم...
-اینا همش حرفه...همه از مرگ میترسن مخصوصا مرگی که اینجوری باشه.

چشمانش را به چشمانم دوخت و درحالی که سعی میکرد بحث را عوض کند گفت:
-دفعه اولمه که میرم مسافرت...یه سفر ماجرایی!

باورم نمیشد که انقدر میتواند بیخیال باشد...انگار نه انگار که تا چند دقیقه دیگر تنها چیزی که از او باقی می ماند بدن بی جانش خواهد بود.برای چند لحظه ای سکوت حاکم شد و دوباره با شوق گفت:
-میدونی خوبی سفر چیه؟
-تجربست!
-اوهوم...ولی شناخت افراد هم هست چون میگن اگه میخوای یه دوست خوب پیدا کنی و اون رو خوب بشناسی باهاش سفر کن.حالا اون سفر میتونه کاری،تفریحی و ماجرایی باشه و...

دیگر حواسم به حرف هایش نبود...به کوه نزدیک تر میشدیم و به زودی آینده ام تغییر میکرد...من قدرتمند ترین انسان جهان میشدم.همان طور که در فکر بودم وارد دریچه ای شدیم که به دل کوه راه پیدا میکرد.دریچه سرد و تاریک بود و بوی زننده ای حس میشد.بدنم دوباره به لرزه افتاد و ناخوداگاه دستان گرم ملیان را گرفتم،از این حرکت خیلی شوکه شد.صدایی خشک سکوت غار را شکست و گفت:
-تبریک میگم خانوم بلک...تو قدرت رو به دست اوردی!

سرم را بالا گرفتم و با شک گفتم:
-پس قربانی چی میشه؟

صدای خنده اش در فضای غار طنین انداخت و در حالی که قهقه میزد جواب داد:
-درست متوجه نشدی!قدرت فقط توانایی نیست...داشتن یک دوست خوب قدرتیه که هرکسی اون رو نخواهد داشت!

دوست خوب؟!من این همه راه را آمده بودم تا به طرز مسخره ای به جای قدرت دوست خوب پیدا کنم؟ بیشتر متعجب بودم تا عصبانی..ملیان دوست خوب من بود...او لبخندی زد و درحالی که چشمش به نقطه ای نامشخص دوخته شده بود گفت:
-من فهمیدم منظورش رو.

آهی کشیدم و در حالی که راهم را کج میکردم و به همان جایی برمیگشتم که از آن آمده بودم فریاد زدم:
-من دارم میرم...دنبالم بیا دوست خوبم!

حرف اخرم را از صمیم قلب گفتم...خاطره اولین سفر من دوست خوب بود...هر طور که فکرش را میکنم دوست خوب صدها برابر از قدرت برتر است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/1/24 21:41:55
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1394 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا
Vs

رودولف



فلش بک - سال های دور...

لحظات...
لحظاتی در زندگی وجود دارند که می توانند یک سرآغاز باشند؛ لحظه ی شروع یک زندگی، یک خاطره. لحظاتی که راهی برای متوقف کردن آن ها وجود ندارد، تنها می توانی همزمان با آن ها گام برداری.

با این وجود همگام شدن با بلاتریکس کار دشواری است، مخصوصا برای من. بلاتریکس دوان دوان راه خود را از میان بوته های گل سرخ خاردار پیدا می کند و من با گام های آهسته اورا دنبال می کنم. خواهرم همانند باد لابه لای درختان کهنسال از نظر دور می شود و تنها نشانه ی حضور او، آبشار سیاه رنگی ست که نسیم بهاری در آن موج می اندازد.

بالاخره به دشت سبزی می رسیم که فاصله ی کمی با قصر بلک ها دارد، دشتی که کسی جز دو دختر کوچک با شیطنت های بی شمار دلیل برای نزدیک شدن به آن ندارند. دشتی که روزهای زیادی در آن سپری می شوند و خاطرات بر جا می مانند.
بلاتریکس با شیطنت می گوید:
- نمی تونی منو بگیری سیسی!

و این دعوت به مسابقه است! می دویم و می دویم و می دویم، تا زمانی که کوه های سربه فلک کشیده، آهسته پرتوهای درخشان خورشید را در خود فرو می برند.
روی چمن ها دراز می کشیم و به آسمان خیره می شویم. بلا چشمان سیاهش را برای یافتن چیز جالبی می گرداند و ناگهان به نقطه ای خیره می ماند.
- نارسیسا، اون جارو ببین!

به دیوار بلندی که میان دشت و ملک یکی از همسایه ها کشیده شده، اشاره می کند. امتداد انگشتان باریک و بلند بلاتریکس را دنبال می کنم. بوته ی گل آبی رنگی بر بالای دیوار روییده است! بلا باهیجان می گوید:
- باید بچینمش! باید!
- بلا... جدی میگی؟ این دیوار خیلی خیلی بلنده! ما خیلی ازش کوتاه تریم نگاه کن!
- خب که چی؟ یکی باید بچیندش!
- اما...

لحظاتی هستند که بحث کردن مفهومی ندارد. تنها باید تماشا کرد. هرچند حس وحشتناکی داشته باشی، فقط باید منتظر بمانی. بلا با یک دست پیراهنش را جمع می کند و دست دیگرش را میان شکافی در دیوار قدیمی می گذارد. نفس عمیقی می کشم و آرزو می کنم او از این کار احمقانه منصرف شود. بلا با مهارت باور نکردنی یک دختر یازده ساله از دیوار بالا می رود و پاهای برهنه اش بی وقفه حرکت می کنند. احساس بدی وجودم را فرا می گیرد؛ دیوار بیش از اندازه بلند است.

بلا دستان ظریفش را از هم باز می کند و به انتهای دیوار نزدیک می شود، به غنچه ی آبی رنگ. موهایش را بر روی یک شانه می ریزد و دستانش را بلند می کند تا گل را بچیند. در همین لحظه بی اختیار فریاد می زنم:
- بلا!

بلاتریکس به سرعت برمی گردد و به من نگاه می کند. سرم را تکان می دهم و با بی تابی می گویم:
- برگرد!

بلا نیشخندی می زند و دوباره به سمت گل خم می شود. ناگهان سنگی زیر پایش می لغزد و قسمتی از دیوار، زیر پای بلا فرو می ریزد! بلاتریکس جیغ می زند و من بی حرکت بر جایم میخکوب شده ام. خواهرم لحظه ای میان آسمان و زمین معلق می شود و بعد میان علف ها بر روی زمین می افتد.

لحظاتی هستند به نام لحظات برخورد، زمانی که حقیقتی ناگهانی مانند سطل آب سرد بر سرت ریخته می شود، آماده باشی یا نباشی!
جیغ بلندی می کشم و به سمت او می دوم. پلک های بلا آهسته بهم می خورند و دهانش باز است. رد خونی بر روی موهایش می درخشد و از روی پیشانی اش جاری است. سراسیمه سرم را روی سینه اش می گذارم و به صدای قلبش گوش می دهم. قلبش مانند قلب یک پرنده می زند.
بریده بریده می گویم:
- نگران نباش... من الان.... الان یه کاری می کنم...
- مامان... برو... کمک بیار!

تازه به ذهنم می رسد که باید چه کار کنم. با سرعتی باورنکردنی به سمت خانه حرکت می کنم و تنها یک فکر در ذهنم موج می زند:
- باید خواهرم را نجات بدم!

****

نبرد هاگوارتز

صدای فریادهای بیشماری در گوشم می پیچد، فریادهای آشنا و غریبه اما اعتنایی نمی کنم. با سرعتی باورنکردنی میدان نبرد را جستجو می کنم و تنها یک فکر در ذهنم موج می زند:
- باید خواهرم را نجات دهم!

نمی دانم کی از او فاصله گرفتم تنها چیزی که به خاطر می آورم، لحظه ای است که از مقابل چشمانم دور شد. دستش را بلند کرد، موهایم را آهسته پشت گوشم زد و زمزمه کرد:
- مراقب خودت باش سیس!

و به سرعت دور شد. مراقب خودت باش!؟ شنیدن چنین جمله ای از بلا به قدری عجیب است که سرجایم خشک می شوم، آن قدر غریب است که توان هر حرکتی را از من سلب می کند. چشمان بلاتریکس تقریبا گرم و مهربان به نظر می رسیدند و برقی در آن ها به چشم می خورد.

لحظاتی هستند که مانند برخورد سنگی بر روی شیشه، تمامی باور های مارا فرو می ریزد. باوری که علی رغم بی توجهی ها و سختی های قلبی اش، بلاتریکس همیشه به فکر من است.
چشمانم تار می بینند اما گریه نمی کنم؛ خسته ام. ناگهان در گوشه ای از میدان نبرد بلاتریکس را می بینم که با مالی ویزلی دوئل می کند. جیغ می کشم:
- بلا!

بلاتریکس برمی گردد و چشمان سیاهش مرا به سرعت پیدا می کنند و لبخندی می زند. در همین لحظه طلسمی از میان سد دفاعی اش عبور می کند و با او برخورد می کند، نوری به رنگ سبز!
سرم را میان دو دستم نگه می دارم و چشمانم را می بندم. آخرین خداحافظی بلا... آخرین لبخندش... اما... من گریه نمی کنم. صدای فریادی در سرم می پیچد، فریاد ارباب بی همتای تاریکی از درهم شکستن بلاتریکس! احساس می کنم مرز های زمان از هم گسسته می شوند و کسی به جز من و خواهرم در این جهنم وجود ندارد. گویی خواهرم بار دیگر از دیوار بلندی سقوط کرده و به من نیاز دارد.

به سمت او می دوم و در راه، نفرین های زیادی از بالای سرم عبور می کند و بر روی زمین می افتم اما سرانجام بالای سر خواهرم می رسم. بی اختیار زانو می زنم و سرم را بر روی سینه اش می گذارم. هیچ صدایی، هیچ نشانی از زندگی وجود ندارد. نه پدر، نه مادر و نه هیچکس دیگری نمی تواند اورا بازگرداند؛ بلا برای همیشه رفته است.

چشمان سیاه خواهرم به آسمان شب دوخته شده و لبخندی بر لب دارد. لبخندی که لحظه ای بر لبانش نقش بسته اما تا ابد در یادم باقی می ماند. نور ستاره ها در چشمانش منعکس می شود.

لحظاتی هستند به نام لحظات رسیدن، لحظاتی که روح انسان از جسمش می گذرد، از این جهان عبور می کند و به جهانی آن سوی ستاره ها می رسد. ماه با نور نقره ای رنگش نوک تپه های دوردست را رنگ آمیزی می کند، تپه ای که به ستارگان منتهی می شود و روشنگر مسیر نهایی اوست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1394 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
رون ویزلی
هری پاتر


هوا گرم بود و پرتو های خورشید همچون شلاق بر رهگذران کوبیده می شد. در میان رهگذران مرد جوان مو قرمزی ، توجه بسیاری به خود جلب می کرد.صورت پر از لکش ،از اتشی سوزنده و شور و حرارتی پایان ناپذیر گر گرفته بود و چهره اش برق می زد. از مو های قرمز رنگش که مانند مد روز گوش هایش را می پوشاند ، عرق گرم و خسته ای می چکید. با شور و شوق فراوان به اطراف نگاه می کرد.اما حواسش جای دیگری بود .به قراری که شب با یکی از بهترین دوستانش داشت فکر می کرد.
نامه ای که ساعتی پیش با جغدی خاکستری رنگ با بال هایی بر افراشته برایش امده بود و رون با مشقت تمام ان را از پای جغد باز کرده بود.
نقل قول:
رون عزیز امیدوارم دعوت مرا بپذیری و امشب به دیدار من بیایی . ابرفورت

فلش بک
رون به ساعت طلایی اش که پدر و مادر در زادروز هفده سالگی اش به او هدیه کرده بودند نگاه کرد.شب از نیمه گذشته بود .اکنون وقت دیدار بود .به ساختمان مرتفع مقابلش نگاه کرد. هاگوارتز همچون گذشته باشکوه بود.
نگاه رون بر روی هاگوارتز خیره ماند خاطرات شیرین و تلخش تک تک از مقابل چشمانش می گذشت و یاد اور دوران زیبای زندگی اش بود.
ان قدر وقت صرف خاطرتش کرد که از زمان غافل ماند.
دستی سر و صمیمی ای بر روی شانه اش حس کرد.سرش را برگرداند و بهترین دوستش را در مقابل خود دید.کسی که صمیمانه او را دوست می داشت و سالها به خاطرش سختی های زیادی را قبول کرده بود.ان همه سختی تنها برای «هری پاتر»ارزشمند بود...
هری جوان که مثل همیشه مو های نا مرتبی داشت اکنون مردی بلند قامت شده بود اما مثل همیشه زخم صاعقه مانندش همچنان به چشم می امد.
- رون؟تو اینجا چیکار می کنی؟
- ابرفورت گفت بیام تو چی؟
- منم همینطور،به نظرت با هامون چیکار داره؟
رون شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و به سمت هاگوارتز برگشت.
-یادته؟چه قدر این جا بهمون خوش میگذشت؟چقدر خوب بود...فقط اون جنگ یه جورایی هاگوارتز رو خراب کرد هرچند که دوباره ساختنش اما مثل قبل نیست حداقل خراب کاری های فرد و جرج به چشم نمی خوره.

و لبخندی با ارزش بر روی لبانش که همچون مو هایش رمز بود نشست .
- اگر فرد بود و می دید...

چهره ی رون در هم فرو رفت .تحمل نداشت یاد اور مرگ فرد باشد و گمان کند که دیگر یکی از قل های ویزلی نیست .برایش سخت بود.
هری که دگر گونی چهره ی رون را دید اهسته گفت:
-ببخشید...
اما رون باسعی برای مهار کردن خشمش گفت:
-مهم نیست..
و کمی مکس کرد و دوباره شروع کرد:
- بیا بریم ببینیم ابرفورت باهامون چیکار داره.شب از نیمه گذشته بهتره زود تر بریم منتظره ...نباید پیر مرد را همینجوی چشم به را ه بگذاریم ...
سپس برگشت و با لبخند به هری چشمکی کوتاه زد و برگشت و به سوی هاگوارتز پیش رفت.هری هم همراه رون به راه افتاد و تیلیک تیلیک کنان پیش رفتند.

چند دقیقه بعد

رون و هری در اتاق مدیریت بودند .در انجا هری احساس تهی بودن داشت زیرا اکنون نوبت او بود که از نبودن بزرگترین حامی اش-البوس دامبلدور- چهره اش در هم فرو رود.
هری با ضربه ی رون به ارنجش به خود امد و ابرفورث را در مقابلش دید و با حرکت دست او هردو نشستند.
پیرمردی که بسیار شبیه البوس دامبلدور بود و گویا برادری خونی برای البوس بود به دو تن از شجاعان دنیای جادوگری چشم دوخته بود و چشم بین رون و هری در حرکت بود.
دستان پر چروکش را درمقابلش به شکل ضربدری در هم قلاب کرد و به دو جوان مقابلش خیره شد و لب به سخن باز کرد.
- خوشحالم که دعوت منو قبول کردین و به اینجا اومدین...میخواستمم از شما خواهشی کنم...امیدوارم بپذیرید.
با کمی مکس ادامه داد:
- همون طور که می دانید ما بازیکن کوییپچ کم داریم در واقع از بخواهیم دقیق بگوییم نداریم....بنابر این من از شما می خواهم که مسئولیت این امتحان را بر عهده بگیرید.

- امتحان؟امتحان چی؟

رون که دیگه بی طاقت شده بود این حرف را زده بود و با چشمان باز شده اش به ابرفورث چشم دوخت.
- امتحان پرواز...می خواهم از کسانی که داوطلب و متقاضی هستم امتحانی بگیرید تا توانی هایشان مشخص شود و برای اینده اماده شوند ...می پذیرید که این کار دشوار را به عهده بگیرید؟


چند دقیقه بعد

رون که خودش را از خستگی می کشید با صدای نسبتا بلندی گفت:
-خیلی خوب شد حالا بعد از مدت ها می تونیم چند تا زیر دست و اینا داشته باشیم...
و کشان کشان از کنار هری گذشت.
اما هری به فکر مسئولیتی بود که بر دوشش گذاشته شده بود.به ارزویش رسیده بود و خوشحالی ای در وجودش موج می زد که قابل وصف نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1394 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل خانوادگی رودولف لسترنج(خودم!) با نارسیسا بلک یا مالفوی یا هر چی!



_شاید باید با همسرش صحبت کنیم...اون زبونش رو بهتر میفهمه حتما!
_آره...رودولف رو واسطه قرار باید بدیم...

یاکسلی و اوری امیدوارانه و خوشحال از اینکه بلاخره توانسته بودند راه حلی پیدا کنند،به سمت شرق بریطانیا و قصر تاریخی و باشکوه لسترنج ها آپارات کردند...

قصر لسترنج ها

صدای زنگ شیون مانند خانه به صدا در امد و جن خانگی پیری به سمت در رفت تا آن را باز کند...
_قربان یاکسلی...قربان اوری...پوسینیر خیلی خوشحال بود شما رو دید قربان!

یاکسلی که سعی داشت نگاه دزدانه ای به داخل خانه بندازد تا از نبود بلاتریکس مطمئن شود با اکراه نگاهی به جن خانگی کرد و گفت:
_ام...ارباب خونه است؟!
_اوه...بله...ارباب هستن...
_خانوم چی؟!
_متاسفم...خانوم الان اینجا نیستن!
_خیلی خب...میخواییم با اربابت ملاقاتی داشته باشیم...
_بله...بله...حتما...بفرمایید داخل...باعث افتخار پوسینیر خواهد بود که شما رو به نزد اربابم راهنمایی کنم...بفرمایید...

یاکسلی و اوری با تردید وارد خانه شدند...خانه باشکوه و تاریخی لسترنج ها سالها بود که به گفته بسیاری آن زیبایی و درخشانی سابق را نداشت...اما در عوض به هیبت و ترسناکی این خانه اضافه شده بود...و این امر زمانی از اتفاق افتاد که بلاتریکس در این خانه ساکن شده بود...

اوری و یاکسلی به دنبال پوسینیر جن خانگی لسترنج ها راه افتاند...هر چند ثانیه پوسینیر به آنها نگاه کرده و با گفتن جمله "از اینور" و تعظیم کوچکی آنها را راهنمایی میکرد.
بلاخره پوسینیر ایستاد و در نسبتا بزرگی را باز کرد و به اوری و یاکسلی اشاره کرد که داخل اتاق بروند...

اوری و یاکسلی وارد اتاق شدند و بلاخره رودولف را که کنار شومنه خاموشی نشسته و به آن خیره شده بود،دیدند...
_اهم...ارباب...جناب یاکسلی و جناب اوری اومدن که شما رو ببین!
_اوه...یاکسلی...اوری...خوش اومدین!
_ممنون رودولف...خونه زیبایی داری!
_بله...این خونه یادگار پدرم هست...پوسینیر...سه تا نوشیدنی بیار...شما دو نفر هم بشیند اینجا دیگه!

یاکسلی و اوری بر روی مبل دونفره ای که رو به روی مبل تک نفره ای که بر آن رودولف نشسته بودند،نشستند...
_خب...چی شد که به فکر ملاقات کردن با این دوست قدیمیتون افتادین؟!
_خوبه ما حداقل هر هفته هم دیگه رو میبینیم...حالا اینجوری که میگی کسی ندونه که فکر میکنه بعد از سالها همدیگه رو دیدم!
_هه...آخه این اولین باری هست که اومدین اینجا!
_خب راستش میخواستیم در مورد موضوع مهمی باهات صحبت کنیم...همونطور که میدونی به دستور لرد من و یاکسلی قرار بود که به همراه بلاتریکس به دیدار گرگینه ها بریم...ولی خب...چه جوری بهت بگم...داستان از این قراره که هم من و هم یاکسلی در گذشته نه چندان دور یک جلسه با گرگینه ها داشتیم...و خیلی جلسه بدی بود!نزدیک بود که با گرگینه ها درگیر بشیم...به طور کلی فکر کنم من و یاکسلی نمیتونیم اصلا حرفای این موجودات نفرت انگیز رو بفهمیم...یعنی ترسمون از اینه که شاید باعث بشیم این جلسه هم به درگیری کشیده بشه و مامورت لرد رو نتونیم انجام بدیم...نمیدونم متوجه میشی چی میگم؟!

رودولف خودش را کمی بر روی مبلی که روی آن نشسته بود جا به جا کرد...
_خب...پس میخوایید چیکار کنید؟!
_راستش تو این فکر بودیم که ما همراه با بلاتریکس نریموووویعنی بلاتریکس تنها بره!
_منظورتون چیه؟!خب این سرپیچی از دستور لرده!
_خواهش میکنم درک کن رودولف...ما واسه اینکه مامورت و نقشه لرد خراب نشه میخواییم همراه با بلاتریکس نریم!
_ولی بلاتریکس بدون شک قبول نمیکنه...اون به لرد حتما میگه!
_خب ما واسه همین پیش تو اومدین...تو همسرشی رودولف...از هر کسی بهش نزدیک تری...باهاش حرف بزن...یه کاری کن قبول کنه تنها بره و به لرد هم چیزی نگه خلاصه!

رودولف از روی مبل بلند شد...چشمانش را بست و شروع به فکر کردن کرد...
_رودولف...تو همیشه قابل اعتماد بودی...میتونیم این بار هم بهت اعتماد کنیم؟!

رودولف حرفی نزد...همچنان چشمانش را بسته بود و با خودش فکر میکرد...بعد از چند لحظه چشمانش را باز کرد...
_معلومه...معلومه که میتونید به من اعتماد کنی!نگران نباشید...بلاتریکس رو قانع میکنم!
_اوه!خیلی ممنون رودولف...نمیدونم چه طور این لطف تو رو جبران کنم...ولی این کارت رو همیشه یادم میمونه...خیلی ممنون دوست خوب من...اوری بیا بریم دیگه!
_پوسینیر شما رو تا در قصر مشایعت میکنه...

همین که یاکسلی و اوری از اتاق بیرون رفتند،رودولف دوباره خودش را بر روی مبل پرت کرد و به شومینه خاموش زل زد...حالا چه گونه میتوانست بلاتریکس را راضی کند!
صحبت های اوری هم در ذهنش رژه میرفتند...
_تو همسرشی رودولف...از هر کسی بهش نزدیک تری...

اما آیا واقعا اینطور بود؟!آیا او به بلاتریکس نزدیک بود؟!
دوباره افکار و سوالات قدیمی و همیشگیش به ذهنش هجوم آوردند...
_واقعا بلاتریکس سهم من بود؟!واقعا تقدیر اینگونه بود که باید من و بلاتریکس همسران هم باشیم؟!واقعا من به بلاتریکس نزدیکم؟!اصلا میشناسمش؟!اصلا حسی بهش دارم؟!

رودولف به نیمه گمشده و چنین خزعبلاتی اعتقاد نداشت...اما نسبت به بلاتریکس یک حسی داشت...همیشه از ناراحتی بلاتریکس ناراحت شده بود...از خوشحالی اش خوشحال...وقتی که بلاتریکس میخندید،او هم میخندید...وقتی که بلاتریکس درد میکشید،او هم درد میکشید...
او میدانست که بلاتریکس بهترین همسر برای او بود...مطمئنا همسر رودولف باید قوی میبود...همانطور که بلاتریکس بود...باید دانا میبود...که بلاتریکس بود...باید بی رحم میبود...که بلاتریکس اینگونه بود...باید اصیل میبود...که بلاتریکس دختر یکی از اصیلترین خانواده ها بود...باید وفادار و دوستدار لرد سیاه میبود...که بلاتریکس اینگونه بود!
بلاتریکس برای رودولف بهترین بود...ولی آیا رودولف هم برای بلاتریکس اینگونه بود؟!
رودولف نمیتوانست قبول کند که به بلاتریکس نزدیک بود...کلا نمیتوانست قبول کند کسی به بلاتریکس نزدیک بوده باشد!
اما...این ضعف را داشت...بله...رودولف این را ضعف میدانست...رودولف اینکه دلبسته کسی باشد را ضعف میدانست...و او این ضعف را داشت...او دلبسته بلاتریکس شده بود...در کنار بلاتریکس بودن برای او لذت بخش بود!
اما از این مطمئن بود که بلاتریکس هیچ دلبستگی به او ندارد...و این یعنی بلاتریکس چنین ضعفی ندارد و از او قوی تر بود...شاید بلاتریکس از او دانا تر بود...بلاتریکس حتی از او بیرحم تر بود...بلاتریکس از او اصیل تر بود...بلاتریکس از اون به لرد وفادار تر بود...بلاتریکس از او بهتر بود!
و بارها رودولف این را حس کرده بود که او حس بلاتریکس نسبت به او دقیقا برعکس حس خودش به بلاتریکس بود!


صدای رعد و برق رشته افکار رودولف را پاره کرد...
رودولف نگاهی به پنجره اتاق کرد...آسمان شروع به باریدن کرده بود...رودولف کاملا فراموش کرده بود که باید راه حلی برای قانع کردن بلاتریکس در مورد نیامدن اوری و یاکسلی همراه اش پیدا کند...ولی خیلی زود راه حل را پیدا کرد!
رودولف همین که بلاتریکس بگوید به خاطر لرد و خراب نشدن مامورت و نقشه اربابشان،بهتر است که یاکسلی و اوری همراه او نروند...و البته لرد سیاه هم برای اینکه اوقاتش تلخ نشود بهتر است از اینکه یاکسلی و اوری همراه او نیامده اند،خبر دار نشوند!
بلاتریکس بدون شک قبول میکرد...بلاتریکس به خاطر لرد قبول میکرد...بلاتریکس به خاطر لرد حاضر بود هر کاری بکند!

رودولف نفس عمیقی کشید و بیشتر در مبل فرو رفت...تنها کاری که باید میکرد این بود که جلوی همین شومینه نشسته و منتظر بلاتریکس میشد...همانگونه که قبل از اینکه اوری و یاکسلی بیاییند،منتظر بلاتریکس نشسته بود!

و دوباره به بلاتریکس فکر کرد...تلخندی زد و زیر لب چیزی زمزه کرد...
_آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1394 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دوریا بلک!



جیـــــــــگر



زندان آزکابان، سلول شماره دویست و شصت و نه:

دوریا بلک روی تخت دراز کشیده بود و دندان های مصنوعی اش را بررسی می کرد.چشمانش بدون هیچ دلیلی به سقف خیره گشته بودند. می توانست حرکت سریع جانوران ریز و موذی را روی تنش احساس کند. می توانست مکیده شدن خون و روحش را احساس کند. می توانست بدبختی تمام سال هایی را که در آزکابان گذرانده بود را احساس کند.

تمام این سال ها را با صدای فریاد و گریه دیگران گذرانده بود.با چشمانش مرگخواران و محفلی های بسیاری را دیده بود که به اینجا آمده و رفته بودند؛ برخی زنده و برخی دیگر مرده.

- نه نه .. نــــــــــــــــــــه!

مردک بیچاره. کمتر از سه هفته می شد که به اینجا آمده بود. جرمش را درست نمی دانست و حقیقتا برایش سخت بود تشخیص دهد مرد چهل ساله ای که جای خودش را خیس می کند، چه جرمی می تواند انجام داده باشد. برایش اهمیتی هم نداشت. اما به شرط این که مردک دهانش را بسته نگه می داشت.

- خفه شو گربه!

گربه! کجای این خوک ترسو شبیه به گربه بود؟ نه، موش، یا شاید هم خوک، این ها بیشتر به او می آمدند. دوریا خودش گربه بود! ناخن های دراز و کثیف و گوش های نوک تیزش، او چابک هم بود. پس دوریا گربه و ترسو هم ... ترسو هم ...

- خفه شو قناری!

صدای زندان بان، رشته افکارش را از هم پاشاند. هر چند ترسو چندان شبیه به قناری هم نبود.اما حالا دیگر اهمیتی نداشت، دوریا سرگرمی جدیدی یافته بود.

- جیــــــگرِ من این همه راه رو به خاطر چی اومده؟

از پشت آن نقاب هم می توانست در هم رفتن اجزای صورتش را ببیند و این، آن قدر برایش شیرین بود که لبخند را پس از هفته ها بر لبش نشاند:

- جِیگر! عجوزه.

حالا زندان بان در تله افتاده بود. بیشتر اوقات به این حرف ها اعتنایی نمی کرد. اما وقتی که در تله می افتاد، تبدیل به یک سرگرمی حسابی می شد.

- جیگر، جِیگر، به هر حال فامیلی مزخرفی داری.

او او، مثل این که امروز روز بدی برای دست انداختن زندان بان بوده.

- بیا پایین!

پیش از آن که دوریا بتواند متوجه حرف زندان بان شود، محکم به زمین کوبیده شد.

- جیگر می خواد دعوا کنه! خیلی خب پس گارد بگیر، زود باش. آهان.

پیرزن با آن لباس های دراز و مندرس ژست بوکسر ها را گرفته بود و مشت های نحیفش را در هوا تکان می داد، هر چند حرکتش بیشتر شبیه به رقصی ناشیانه بود تا بوکس. در مقابل جیگر تنها به حرکات پیرزن نگاه می کرد و در ذهن به دنبال یک طلسم مناسب می گشت، شاید با بستن دهن عجوزه کمی احساس آرامش می کرد.

زندان بان آنچنان در افکارش غرق شده بود که دیگر اهمیتی به حرکات عجوزه نمی داد.اما برای لحظه ای تماس سر انگشتان بلک با چوبدستیش، هر چه در ذهنش می گذشت را پس افکند و زندان بان بدون توجه به این که چوبش را به کدام سمت نشانه گرفته چندین طلسم را شلیک کرد. مانند این بود که تمام طلسم هایی را که در ذهن داشت به یک آن بیرون ریخته باشد. اشعه های رنگی در سرتا سر سلول کوچک به پرواز در آمدند و جشنی حسابی راه انداختند.

قناری در حالی که به شدت می لرزید، خود را در گوشه ای جمع کرد. دوریا در عوض به آن های خیره شد و شروع به بالا و پایین پریدن کرد:

- آتیش بازی! آتیش بازی دوست دارم!

اما در همین حال یکی از طلسم ها کمانه کرد و به کیف دستی کوچک نگهبان برخورد کرد و چندین شیشه ظریف رنگارنگ به هوا پرتاب شدند. دوریا که مشغول رقصیدن بود و برگشت و برای یک لحظه نوک یک چوبدستی و یک جفت چشم مظطرب را در برابر خودش دید و صدای نجواگون:

- استیوپفای!


***

نمی دانست چه مدت را کف سلول دراز کشیده است، تنها چیزی که می دانست این بود که چشمانی درشت و سرخ و یک دماغ صورتی رنگی در برابرش قرار دارند.

- گم شو!

موش به سرعت از جای پرید و در زیر تخت ناپدید شد.ای کاش می توانست کاری کند که خستگی و کوفتگی سرش هم پا به فرار بگذارند. حیف که آن ها خیلی شجاع تر از یک موش فاضلاب بودند.

دست هایش را به زمین تکیه داد و به سختی بلند شد.استخوان هایش به طور کامل پوک شده بودند. صدایی که از آن ها در آمد مانند یک سمفونی کامل بود.

- دیگه آخر کارته دوریا.

این را خطاب به خودش گفته بود، می توانست چهره اش را در آیینه کج و معوجی که در گوشه تختش قرار داشت ببیند. موهایش کاملا سپید شده بود و دیگر هیچ برقی در چشمان کهربایی اش دیده نمی شد. دستش را بالا آورد تا صورت پر چین و چروکش را لمس کند. نمی توانست بلایی که آزکابان به سرش آورده را تصور کند.

- چی به سرت اومده دختر!

برای یک لحظه در آینه نور ضعیف طلایی رنگی را دید که از کنار تخت نشات می گرفت. دست هایش را روی تخت طبقه بالا گذاشت و خودش را بالا کشید.مانند دختر بچه ها دو زانو روی تختش نشست و ملافه ها را بالا و پایین کرد.

- دیدمش.. دیدمش.آرررررررره!

آن قدر بلند فریاد کشیده بود که انعکاس صدایش تمام آزکابان را در برگرفت:

- آره آره آره آره

شیشه کوچکی بود که معجونی طلایی رنگ درونش پیچ و تاب می خورد و دوریا را با خودش به گذشته می برد.


چندین سال پیش:

- این آخرین چیزی هستش که از تو می خواهم دوریا!

پیر مرد با چشمانی سرخ و گود افتاده به دخترش خیره شده بود و رگه های خشم در چهره خسته و مریضش دیده می شد.

- ولی پدر...

- تو یه بلکی از خاندان بلک! به من نگو که می ترسی!

- این کار ... مطئنم که دردسر درست می شه. پدر خواهش می کنم.

پیر مرد کمی لب و لوچه اش را جمع کرد و آخرین حرفهایش را در حالی که آب دهانش به هر سو پاشیده می شد به زبان آورد:

- یه کمی شانس بیشتر هیچ موقع دردسر درست نمی کنه!

آزکابان:

- ای کاش می تونست ببینه که چه قدر شانس به من کمک کرد. اون فقط مرد و راحت شد!

جمله آخر را فریاد زده بود؛ آن قدر بلند که دوباره زندان بان را ناراحت کند:

- خفه شو عجوزه زشت، وگرنه تو هم راحت می شی! راحت می شی! راحت می شی! راحت می شی!

صدای سرد و سنگین نگهبان در سرتاسر برج بلند بازتاب می شد. اهمیتی نمی داد، خیلی وقت بود که او را خانم بلک یا پاتر صدا نکرده بودند و یا حتی "مامان"...

خانه پاتر ها، چندین سال قبل:

تق تق تق

- جیمز برو ببین کیه!

پسر بچه ی بازیگوش سواربر جاروی کوچکش از طبقه بالا به پایین شیرجه زد و در حالی که از میان خرت و پرت ها عبور می کرد به سمت در رفت، حقیقتا کوئیدیچ در خون او بود. همان طور که چارلوس هم روی جارویش بی نظیر بود.

- جیمز قهرمان اینجاست!

سرش را برگداند و برای پسرش لبخند زد و دوباره مشغول کار خودش شد، با حرکات ظریف چوبدستی سیب زمینی ها را پوست می کند، چند هفته بیشتر از مرگ پدرش نمی گذشت. پیر مرد برای به دست آوردن جام زرین کوئیدیچ دست به هر کاری زده بود اما سرانجام تنها چند ساعت قبل از پایان مسابقه جان داده بود. یاد و خاطرش چشمان دوریا را تر می کرد و تمرکزش را به هم می زد.هر چند اگر زنده می ماند هم می توانست بفهمد که آن مقدار شانس بیشتر هم نمی توانست نتیجه آن دیدار را تغییر دهد.

- مامان، این آقا می گه با تو کار داره!

چارلوس! این اولین چیزی بود که به ذهنش رسید. همسرش کارآکاه بود و با گروهی که از طرفداران، تام ریدل بودند میانه خوبی نداشت. ریدل را در هاگوارتز همه می شناختند و حقیقتا از بزرگترین جادوگران دوران بود.

چند قدم فاصله تا در را دویده بود، هنوز کودکی را در وجود خودش احساس می کرد.

- می تونم کمکتون کنم آقایـ...ون؟

افسران امنیتی مسابقات کوئیدیچ؟

- خانم بلک شما به جرم استفاده از معجون شانس در مسابقات رسمی کوئیدیچ بازداشت می شید!

پیش از آن که دوریا بتواند حرفی بزند یا کاری کند و یا حتی لبخندش را از صورتش محو کند، دو دست از دو طرف او را گرفتند و همه جا تاریک شد و در اطرافش به چرخش در آمد و آخرین تصویری که او دید چهره مات و مبهوت پسربچه عینکی بود و کلماتی که از روی حرکات بدون صدای لبان تنها فرزندش خواند" مامان".

آزکابان:

در دستانش تابی به شیشه معجون داد و تلالوء معجون طلایی را تماشا کرد.

- جیـ..جیمز کوچولوی من.

می توانست خیس شدن گونه هایش را احساس کند.دیگر جیمزی وجود نداشت، دیگر دوریا بلکی هم وجود نداشت. چشمانش به گوشه سلول نگاهی انداختند و دوباره به سراغ معجون طلایی آمدند:

- یه خورده شانس بیشتر.

چشمانش را بست و انگشتانش را بدور شیشه کوچک محکم کرد، طوری که بند بند آنان سفید شد. سرمای بی رحمانه ای وجودش را فرا می گرفت. اجازه نداد که ضعف جلویش را بگیرد، شیشه را بالا آورد، لحظه ای مکث کرد و معجون را به بیرون از میله ها پرتاب کرد.

- شانس بیشتر، یه خورده، شاید هم خیلی، اما من دیگه شانس نمی خوام.پسرم رو می خوام.


***

لطفا نقد هم بشود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافل زرد و طلایی - سرور تیم مایی





!I HATE WHEN VOLDEMORTE USE MY TOILET
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1394 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل با مورگانا!


- خب حالا می خوای چیکار کنی؟
- نمیدونم... تنها راهی که دارم اینه که برم پیش اون.
- فکر می کنی قبول می کنه؟ احتمال اینکه همون اول تو رو بکشه خیلی بیشتر از احتمال طلوع خورشید ِ فرداست!

ساکت شد. حق داشت، احتمال موفقیتش صفر بود. کارهای زیادی می کرد، هر کسی پیش او رفته بود، دست پر برگشته بود. ولی با درخواستی که او داشت، فکر نمی کرد بتواند کاری از پیش ببرد. اما راه دیگری هم نداشت، تحمل دردی که می کشید، خیلی سخت بود. باید شانسش را امتحان می کرد، یا موفق می شد و یا از این زندگی خلاص می شد.
- ولی من میرم. تنها راهی که برام مونده همینه. بجز این هیچ کار دیگه ازم ساخته نیست...
- چرا! اگه بخوای میتونی این وضعیت مسخره رو تموم کنی. مشکلت اینه که نمیخوای با خودت کنار بیای! همیشه توی توهم زندگی کردی، همیشه!

لبخندی زد، نمیدانست چه بگوید. همیشه صلاحش را می خواست، ولی این بار باید خودش به تنهایی دنبال آرزویش می رفت. بدون کمک دوستش. خودش باید موفق میشد تا به همه ثابت کند.
- من باید ثابت کنم.
- چی رو میخوای ثابت کنی؟ این که همیشه توی توهم هستی؟!
- نه... باید خودمو ثابت کنم، باید بتونم به همه نشون بدم که می تونم.
- باشه مورگانا! هر طوری دلت میخواد عمل کن. ولی هیچوقت دیگه اینجا برنگرد.
- بازم ممنونم از کمکت.

مورگانا لبخندی به روونا تحویل داد. دلش نمی خواست کسی از او ناراحت باشد ولی هدفی که داشت، مهمتر از همه ی خواسته ها و اخلاق و رفتار هایش بود. نباید اجازه میداد همچین حسی بر هدفش اثر بگذارد. چوبدستی اش را در جیبش گذاشت و بلند شد تا برود. اما...
مگر این دوست داشتن نبود؟ مگر دوست ها نباید به همدیگر کمک کنند و هیچوقت همدیگر را تنها نگذارند؟! کاری که الان داشت می کرد دقیقا بر خلاف تعریف دوستی ای بود که برای خودش داشت. دوستش را تنها می گذاشت تا برود دنبال آرزوی خودش. نه... نباید اجازه می داد این احساسات بر وی غلبه کنند! اهمیتی نداشت. همیشه می توان دوست پیدا کرد. ولی این موقعیت فقط یک بار می توانست پیش بیاید.
- مواظب خودت باش.
- خداحافظ مورگانا!

تحکم صدای روونا هنگام ادا کردن مورگانا به او فهماند که دیگر وقت رفتن است و نباید بیشتر از این معطل بکند. مورگانا وسایلش را برداشت و به سمت در رفت. قبل از اینکه در را ببندد، نگاهی به داخل خانه انداخت و سپس در را بست و هیچوقت صدای گریه ی روونا را نشنید.

وسط علف زاری در ناکجا آباد:
چند ساعتی شده بود که مورگانا بدون هدف به راه رفتن خویش ادامه می داد. طبق آخرین اطلاعاتی که داشت، او را در اینجا دیده بودند. ایستاد و به اطرافش نگاه کرد. دیگر نمیدانست که دقیقا در کجا قرار دارد، تمام علف زار به نظرش یکسان می آمد، رنگ سبز بی پایانی در زیر پایش به هر سو کشیده شده بود. به هیچ وجه حتی نمیتوانست جایی که شروع کرده بود را ببیند. نمیدانست دیگر چه کار کند. برای اولین بار بعد از اینکه تصمیم گرفته بود تا این کار را انجام دهد، احساس سردرگمی تمام وجودش را فرا گرفت.
نگاهی به آسمان انداخت، از ته دل آرزو کرد تا همین الان او را ببیند. شاید اگر در اوج سردرگمی او را صدا می کرد، پاسخی می گرفت. حداقل به امتحان کردنش می ارزید.

چند دقیقه گذشت...
هیچ تغییری در آسمان مشاهده نکرد، زمین زیر پایش نیز به همان حالتی بود که از زمان آمدنش داشتند. نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرده بود و با پیچیدن نسیم درون موهایش، حس رهایی خاصی به وی دست داده بود. وسایلش را زمین گذاشت. کسی او را نمی دید، دست هایش را به اطراف باز کرد و اجازه داد تا جریان باد او را در بر بگیرد. نمی دانست چرا، ولی حس می کرد می تواند به باد اعتماد کند. چشمانش را بست و خودش را در دامن باد رها کرد.

مورگانا شروع به رقصیدن کرده بود. تمام نگرانی ها و احساساتی که طی چند وقت گذشته درونش را انباشته کرده بودند را به بیرون می ریخت. دور خود می چرخید، دست هایش را به سمت بالا حرکت می داد و موهای بلندش با چرخش او، دور سرش پخش می شدند. با شدید تر شدن جریان باد، سرعت رقصیدن مورگانا نیز بیشتر می شد. کاملا از خود بی خود شده بود. میتوانست تا انتهای جهان این حالت را حفظ کند... میتوانست، اگر صدایی که در گوشش پیچیده بود، وجود نمی داشت.
- خوش اومدی دخترک! خوب میتونی برقصی!

مورگانا از حرکت باز ایستاد. ترسیده بود. برای جستجوی منبع صدا، به اطراف نگاه کرد. کسی بجز او در آن علف زار نبود. هیچ کس.
- با دقت بیشتری نگاه کن مورگانا!

او چه کسی بود که میتوانست ذهنش را بخواند؟ شاید خود او بود. چشمانش را برای لحظه ای بست و از صمیم قلب آرزو کرد که او باشد. بعد از اینکه چشمانش را باز کرد، پیرمردی را جلوی رویش دید.
- بله، خودم هستم!
- م... م... م... مرلین؟ مرلین کبیر؟

پیرمرد لبخندی به او زد و با اشاره سر تایید کرد.
- مستقیم بریم سر اصل مطلب! برای چی اینجا هستی؟

مورگانا هنوز باورش نمی شد که مرلین را جلوی رویش می دید. نمیتوانست حتی با او حرف بزند. شاید شکوه ِ پیامبری او باعث این کار شده بود، شاید هم طلسمی بود که از حضور مرلین نشات می گرفت، شاید هم فقط یک گرفتگی و شوک عادی بود. مرلین... اینجا! درست رو به روی او!
مرلین کمی جلو آمد و دستش را گرفت. نگاهی که مرلین داشت، با هیچ کدام از توصیفاتی که از بی رحمی و عصبانیتی که در موردش شنیده بود، هم خوانی نداشت. مهربان تر از تمام آن توصیفات بود. لبخندی که مرلین بر لب داشت، دلیل کافی ای بود که دست او را محکم بگیرد.
- مرلین! می... می... میخواستم ازت یه چیزی بخوام. ولی نمیدونم چ... چ... چطوری بگم!
- آروم باش مورگانا. من همینجام. سعی کن آروم بشی.

لحظه به لحظه بر حیرت مورگانا افزوده می شد، مرلینی که تعریفش را شنیده بود باید تا الان او را نابود کرده بود. مرلین میتوانست ذهنش را بخواند و می دانست برای چه کاری به این جا آمده است. ترجیح داد ساکت باشد تا خود مرلین شروع به حرف زدن بکند.

دست مورگانا را رها کرد و چند قدم به عقب رفت، به علف زار اشاره کرد و گفت:
- میدونی چرا من بیشتر وقتا اینجا ظاهر میشم؟ نگاهی به اطرافت بنداز. هیچ چیز غیر منتظره ای نمی بینی، سبزی بی پایان. علف هایی که به لطف جادوی من، همشون یک اندازه ن. نسیمی که میوزه، به همه ی این علف زار می وزه! میدونی چی غیر عادیه؟ هیچی، هیچی بجز حضور من. بهترین راه برای جلب توجه!

مرلین به سمت مورگانا برگشت و گفت:
- ولی میدونی چی بیشتر توجهم رو جلب کرد؟ رقصیدن تو و همراهیت با وزش باد. اومده بودی اینجا تا ازم زیبایی تو بخوای، که اون زخم روی صورتت رو ترمیم کنم، درسته؟!
- بله.
- خب باید این خبر رو بهت بدم که چیزی بیشتر از ترمیم زخم روی صورتت نصیبت خواهد شد. دستت رو بده به من.

مورگانا به آرامی دستش را به سمت مرلین دراز کرد، این بار به خودش اجازه داد تا دست مرلین را حس کند. مثل دستان خودش لطیف بود. یادآور دستان پدربزرگش بود، وقتی که سرش را روی پاهای پدربزرگش می گذاشت و منتظر بود تا برایش قصه ای بگوید. سال های زیادی از آن زمان می گذشت، ولی هنوز می توانست نرمی دستان پدربزرگش را که موهایش را شانه می کرد، حس کند. درست مثل دستان مرلین.
خورشید جای خود را به ماه داده بود. آن چنان غرق در اتفاقاتی بود که افتاده بود که گذشت زمان را از یاد برده بود. ماه کامل بر روی سرشان می درخشید. نتوانست ماه را سیر نگاه کند. مرلین دست مورگانا را کشید و او را برگرداند، پشت سر مورگانا برکه ی آبی از نا کجا ظاهر شده بود.
- به آب نگاه کن عزیزِ دل. صورتت رو ببین.

مورگانا خم شد و نگاهی به برکه انداخت، صورتش می درخشید. هنوز میتوانست انعکاس ماه را در برکه ببیند، ولی صورتش درخشان تر از ماه شده بود، زیباتر از هر زمانی که به یاد داشت. با دقت تمام به تصویر صورتش نگاه کرد، شاید خواب میدید. با ناباوری تمام صورتش را لمس کرد، هیچ اثری از زخم نبود. به آرزویش رسیده بود!
به سمت مرلین برگشت، لبخند هنوز بر لبان مرلین خودنمایی می کرد. خود را محکم در بغل مرلین پرتاب کرد! از خوشحالی نمیدانست چه بگوید! فقط چند کلمه برای تشکر.
- ممنونم مرلین...

مرلین نمیدانست چه کار بکند! ضربه ای به پشت مورگانا زد و در گوشش زمزمه کرد:
- بهت گفته بودم که بیشتر از ترمیم صورتت نصیبت میشه! میخوای بدونی چی؟
- بله!

مرلین، مورگانا را از خودَش جدا کرد و دو دست او را در دستانش گرفت و فشرد، چشمانش را بست، مورگانا ولی می خواست همه چیز را ببیند، با ولع خاصی به اطرافش نگاه می کرد، منتظر بود تا ببیند که چه اتفاقی می افتد.
ماه با سرعت عجیبی بالای سر آن دو آمد. باد شدیدی تمام علفزار را مورد حمله قرار داد، بادی که منشا آن درست جایی بود که ایستاده اند! هاله نوری از ماه به سمت مورگانا آمد. مورگانا نمیدانست چکار کند، به نشانه ترس دست مرلین را فشار داد. مرلین چشمانش را باز کرد و به چشمان مورگانا خیره شد.
- من، مرلین کبیر، تو را به عنوان پیامبر انتخاب می کنم. باشد که هدایت گر مردمانت باشی.

مورگانا از تعجب نمیدانست چکار کند، هیچ تمرکزی بر روی افکارش نداشت. با ادامه ی سخنان مرلین، بیشتر متعجب شد!
- و تو را به عنوان همسر خود انتخاب می کنیم!

مورگانا هیچ واکنشی نمیتوانست نشان بدهد. فکری به ذهنش خطور کرد... برای یک آرزو آمده بود ولی چیزی بیشتر از آن نصیبش شده بود. بعد از مدت ها، از ته دل خوشحال بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1394 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس جیگر
VS
دوریا بلک


سوژه: معجون شانس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرسینوس وارد کتابخانه ی خانه ی ریدل شد و با چشمانی که کمی تا قسمتی خشمگین مینمودند روی یکی از صندلی ها نشست و بدون هیچ مقدمه ای رو به ایرما پینس گفت:
- خوب... بعد از شکست بی سابقه ای که در دوئل خوردم میخوام بیشتر مطالعه کنم... میشه یک کتاب بهم بدید؟
- میشه آقای جیگر... چه کتابی میخواید؟
- ترجیحا یه زندگینامه... در مورد یکی از معجون سازای تاریخی و قدیمی!
- این کتاب مناسب شماست آقای جیگر.

ایرما پس از گفتن این جمله کتابی کوچک با جلد سیاه را از یکی از قفسه ها بیرون آورد، دستش را با حالت نوازش روی آن کشید و سپس آن را مقابل آرسینوس گذاشت و آرسینوس در حالی که با بدبینی به کتاب نگاه میکرد آن را باز کرد و شروع به خواندن کرد:

صبح یکی از روز های پاییزی سال 1582 بود.

آن روز هوا ابری و گرفته بود و خورشید خودش را پشت نقاب ابر های سیاه و خاکستری پنهان کرده بود... و اما در جنوب شرقی انگلستان... در خانه ای کوچک و حقیرانه با دیوار هایی پوسیده و اسباب و اثاثیه ای که تنها شامل یک عدد تخت خواب و یک میز و یک صندلی پوسیده میشد مردی با مو و ریش بلند، خاکستری و ژولیده بر روی تخت خواب خوابیده بود... همچنان که مرد غلتی در خواب زد ناگهان یکی از پایه های تخت پوسیده شکست و مرد به سختی به زمین خورد و بیدار شد.

همچنان که روی زمین دراز کشیده بود و به سقف سفید و پوسیده ی خانه نگاه میکرد با خودش فکر کرد:« چرا بزرگترین معجون سازی که تا به حال زندگی کرده باید چنین وضعی داشته باشه؟! چرا زیگمونت باج (Zygmunt Budge) بزرگ باید اینچنین فقیر و بی پول شود؟!»

همچنان که این افکار نا امید کننده به ذهنش راه میافت با صدای بلند و کلفتش گفت:
- من نا امید نمیشم... باید هرجور شده از این وضعیت و حقارت نجات پیدا کنم!

با گفتن این جمله به سختی از جا بلند شد و به طرف تنها میز خانه رفت و روی صندلی مقابل آن نشست و با صدای بلند گفت:
- واقعا چرا من اینجا هستم؟! من باید خودم رو از این بدشانسی نجات بدم! هر طور که شده!

تنها دلیلی که با صدای بلند با خودش صحبت میکرد برای این بود که نمیخواست دیوانه شود و یا صحبت کردن را فراموش کند...

همچنان که تفکر میکرد تک کلمه ای در ذهنش شکل گرفت و فریاد کشیده شد:« شانس

درست بود... او به شانس نیاز داشت. ولی در هیچ کجای دنیا شانس فروخته نمیشد. حتی او که یک جادوگر و معجون ساز خبره بود نمیتوانست شانس را بسازد! با این تفکرات نا سزایی به زمین و زمان و حال و روزش داد و از جا بلند شد و غرید:
- زندگی باید ادامه پیدا کنه! من باید هر طور شده از این وضعیت نجات پیدا کنم! دیگه خسته شدم... از زمانی که از هاگوارتز برگشتم وضعیتم همین بوده... ولی دیگه بسه!

اندکی امید و شجاعت در قلبش پدیدار شد... پس دوباره به سمت تخت محقرش رفت و از درون لحاف نازک و نم گرفته ی آن چوبدستی اش را بیرون کشید و همانطور که ایستاده بود با خود فکر کرد:« دقیقا کجا باید برم؟ اصلا چرا من چوبدستیم رو برداشتم؟ » همچنان که مغزش درگیر این تفکرات میشد با صدای بلند و غرغرویش گفت:
- شاید حرف زدن رو فراموش نکرده باشم... ولی به نظر میاد مغزم داره زنگ میزنه! باید برم یه جایی... آهان! پیدا کردم! میرم کوچه ی دیاگون! :

پس روی کوچه ی دیاگون تمرکز کرد و با صدای پاق بلندی غیب شد... اما به محض اینکه غیب شد خانه ی پوسیده فرو ریخت... مشخص بود که عمر خانه تمام شده بود و کاملا پوسیده بود... چرا که تنها با یک صدای پاق از هم پاشیده شده بود!

در کوچه ی دیاگون:

زیگمونت ناگهان در وسط کوچه ی دیاگون که البته در آن موقع سال بسیار خلوت بود ظاهر شد و کمی تلو تلو خورد ولی موفق شد تعادلش را حفظ کند... همین که به مغازه ها نگاه کرد لب هایش را بر هم فشرد... باید پولی پیدا میکرد... پس با همان لباس های پاره و کثیفش به سمت بانک گرینگوتز به راه افتاد. همچنان که حرکت میکرد توجه معدود جادوگران ساحره هایی که در کوچه پرسه میزدند به او جلب میشد ولی او به هیچ کس اهمیت نمیداد... و بالاخره به مقابل در های بانک رسید... جن نگهبان که لباس رسمی ای به رنگ قرمز تند پوشیده بود با لبخند زشتی به او گفت:
- شما اینجا چی میخواید آقا؟
- اومدم که برم مرلینگاه! :| خوب اومدم پول هامو بردارم دیگه!

لبخند جن روی لب هایش خشکید و در بزرگ و طلایی رنگ بانک را باز کرد و همزمان با لحنی سرد گفت:
- بفرمایید داخل آقا... من میتونم راهنماییتون بکنم!
- نیازی به راهنمایی نیست... از پشت کوه که نیومدم! راه رو بلدم!

جن با تردید به زیگمونت نگاهی کرد و از مقابل راه او کنار رفت. زیگمونت وارد بانک شد.

اولین چیزی که توجه زیگمونت را به خود جلب کرد خلوتی و سکوت بانک بود سپس او لوستر های بزرگ و طلایی با صد ها شمع که سالن را روشن میکردند، دید و سپس با چهره ای مطمئن و آرام به سمت جنی رفت که پشت میزی بزرگ نشسته بود... زمانی که به جن رسید متوجه لرزش دست، موهای سفید و چهره ی پیر و چروک او شد... پس لبخندی بر لبش نشست و گفت:
- آقا... میشه لطفا من رو به صندوق زیگمونت باج راهنمایی کنید؟
- شما کلید دارید آقا؟
- اممم... کلید؟!... یک لحظه صبر....

دو دقیقه بعد(!):

- پس چی شد این کلید آقا؟!
- پسر شد! پیداش کردم... بفرمایید!

زیگمونت با نیش باز شده کلید را به دست جن داد و جن پس از اینکه لایه ای خاک را از روی کلید فوت کرد (!)، گفت:
- کلید درسته آقا... بالدریک شما رو راهنمایی میکنه!

زمانی که جن این جمله را بر زبان راند جن دیگری که قدش نسبت به دیگر جن ها کوتاه تر بود جلو آمد... او دارای صورتی سبزه و موهایی قهوه ای همراه با کت و شلواری قرمز بود.

زیگمونت سری تکان داد و به دنبال جن وارد راهرو های تاریک شد تا سوار بر واگن کوچک و تند رو به صندوقش برود...

یک ربع ساعت بعد:

زیگمونت با چهره ای که به خاطر سرعت واگن سبز شده بود پیاده شد و با صدایی لرزان پرسید:
- پس این واگن لعنتی کجاست؟!
- همینجاست آقا، بفرمایید.

زیگمونت به سرعت به دنبال جن وارد صندوقش شد و چیزی که مشاهده کرد کپه ای بسیار کوچک از گالیون بود... ولی زمانی که مقدار آن را دید دوباره بر شانس خود لعنت فرستاد و نعره زد:
- لعنت به این شانس! فقط دویست گالیون؟! من با این مقدار چیکار کنم آخه!
- اگر کارتون تموم شده لطفا هرچه سریعتر بیاید آقا!

زیگمونت همچنان که اشک از چشمانش فوران میکرد گالیون ها را جمع کرد و از بانک خارج شد و در راه همچنان به یک کلمه فکر میکرد...
شانس!
همچنان که این کلمه برای بار ده هزارم به ذهنش وارد شد زیر لب گفت:
- مگه من بزرگترین معجون ساز قرن نیستم؟! چرا نباید شانس داشته باشم! واقعا چرا هیچ کس نباید طلسم یا معجون شانس درست کرده باشه آخه؟!

ناگهان از حرکت ایستاد و با صدای بلند فریاد زد:
- معجون؟! معجون؟! چرا من نباید معجون شانس رو اختراع کنم؟!

زیگمونت بدون توجه به اندک جادوگران و ساحرگانی که با تعجب به او نگاه میکردند به سمت یک مغازه ی فروش لوازم معجون سازی دوید.

زیگمونت با چهره ای خیس از عرق وارد مغازه شد و با فریاد به فروشنده ی متعجب گفت:
- یه پاتیل سایز معمولی! یک کیلو خاکستر اسب آبی! نیم کیلو حشره ی توربال! دو کیلو تخم ماهی مرکب! یک کیلو و نیم هم جگر پودر شده ی خفاش!

فروشنده ابتدا با کمی تعجب به او نگاه کرد و سپس مواردی را که زیگمونت درخواست کرده بود روی میز گذاشت و گفت:
- میشه صد و هشتاد گالیون جناب!

زیگمونت بلافاصله صد و هشتاد گالیون جدا کرد و روی میز گذاشت و موارد خریداری شده را برداشت و از مغازه بیرون دوید...

او با تمام سرعت به سمت پاتیل درزدار رفت و به مرد فرتوتی که پشت پیشخوان بود گفت:
- واسه ی شیش ماه اتاق میخوام! در ضمن من بزرگترین معجون ساز قرن هستم!
- قابل نداره! میشه سی صد گالیون!
- خیلی خوب! الان بیست گالیون رو میپردازم بعدش وقتی که خواستم برم دویست و هشتاد تای باقی مونده رو میدم! چطوره؟
- قبوله! شماره ی اتاق شما 32 هست!

زیگمونت همراه با وسایلش از پله ها بالا رفت و به اتاق کوچکش رفت... به سرعت گلدان کوچکی که در گوشه ی اتاقش بود را خالی کرد و با افسونی درون آن آتشی روشن کرد و پاتیلش را روی آن گذاشت و چوبدستی اش را به سمت آن گرفت و گفت:
- آگوامنتی!

آب از نوک چوبدستی اش وارد پاتیل شد و زیگمونت به سرعت افسون را باطل کرد و یک کیلو خاکستر اسب آبی را داخل آن خالی کرد... بی درنگ شش دور در جهت عقربه های ساعت آن را بهم زد و سپس دو کیلو تخم ماهی مرکب را داخل آن ریخت... محلول به زنگ سبز در آمد ولی او اهمیتی نداد و باز هم هشت دور در خلاف عقربه های ساعت آن را بهم زد و پس از آن نیم کیلو حشره ی توربال را در آن ریخت و لبخندی زد.
- باید شش ماه بجوشی... و بعد آماده ای!

شش ماه بعد:


زیگمونت صبح یک روز بهاری از خواب بیدار شد... شش ماه بود که غذایش تنها یک وعده نان و پنیر بود و بسیار لاغر شده بود اما آن روز بسیار خوشحال بود و زمانی که معجون درون پاتیل را دید نیز خوشحالی اش دو چندان شد و گفت:
- طلایی... من عاشق رنگ طلایی هستم! قربونش برم چقدر معجون خوشگلی شده!

ریگمونت لبخندی زد و محتویات پاتیل را به یکباره سر کشید! همین که آن را نوشید حس شادی و امید وجودش را فرا گرفت... حس میکرد همه چیز بهتر خواهد شد... پس لبخندی زد و از اتاقش خارج شد و از پله ها پایین رفت...

- قربان... نامه براتون اومده!
- واسه ی من؟! چه نامه ای؟!
- یک نامه ی رسمی اومده قربان... ظاهرا از وزارتخانه!

زیگمونت به سرعت نامه را از دست صاحب مهمانخانه قاپید و آن را باز کرد.

نقل قول:
با سلام و عرض ادب بر جناب زیگمونت باج

جناب باج شما به عنوان بزرگترین معجون ساز قرن به وزارتخانه دعوت شده اید! لطفا جهت اطلاعات بیشتر هرچه سریعتر به دفتر وزیر سحر و جادو مراجعه کنید.

با تقدیم احترامات، وزارت سحر و جادو


زیگمونت یک لحظه با تعجب به نامه نگاه کرد و ناگهان بدون هیچ حرفی با صدای پاقی غیب شد...

وزارت سحر و جادو:

زیگمونت با لباس های پاره کثیف و سر و روی ژولیده اش در میان ده ها جادوگر و ساحره ظاهر شد و به سرعت به همه تنه زد و مستقیما به سمت دفتر وزیر رفت... در میان مسیر هر کس او را میدید با احترام از سر راهش کنار میرفت و به همین دلیل رسیدن به دفتر وزیر چندان طول نکشید.

وزیر سحر و جادو با ردایی فاخر روی صندلی سیاهش در مقابل میزی چوبی نشسته بود و بلافاصله با دیدن زیگمونت لبخندی بر لبش نشست و با هیجان گفت:
- جناب باج! این واقعا شما هستید؟! خیلی خوشحالم که افتخار دادید و به اینجا اومدید قربان!

زیگمونت که انتظار این همه احترام نداشت با فروتنی گفت:
- بله جناب وزیر... من هم خوشحالم که شما رو ملاقات کردم قربان... حالا اگر میشه بریم سر اصل مطلب... منظورم همون سخنرانی هست!
- آه... بله... در واقع سخنرانی تنها دلیلی بود که به ذهنمون رسید تا شما رو به اینجا بیاریم! واقعیت موضوع اینه که ما میخوایم که شما از این به بعد معجون های حفاظتی و امنیتی وزارتخانه رو درست کنید!
- م...م..من؟! شوخی میکنید قربان؟! من بسیار خوشحال میشم که این وظیفه رو انجام بدم!

وزیر لبخندی زد و کیسه ای بسیار بزرگ را به دست زیگمونت داد.
- جناب باج، این 3000 گالیون هست به عنوان پیش پرداخت! لطفا قبولش کنید!
- بله... خیلی ممنون جناب وزیر!

زیگمونت با لبخندی آن را گرفت و پس از مرلین حافظی از وزارتخانه خارج شد و به دوباره به پاتیل درزدار برگشت!

پاتیل درزدار:

زیگمونت با لبخندی جلو آمد و دویست و هشتاد گالیون به فروشنده داد و سپس از مهمانخانه خارج شد تا چند دست ردا برای خود بخرد.

یک هفته بعد:


- جناب باج، این هم از حقوق این ماهتون! شما مثل همیشه کارتون رو به خوبی انجام دادید!
- اوه... ازتون ممنونم جناب وزیر!

و بدین ترتیب زیگمونت باج با اختراع معجون شانس یا فلیکس فلسیس به خوشبختی و خوش شانسی دست پیدا کرد... به راستی که او بزرگترین معجون ساز قرن بود، هرچند که هرگز این موضوع را فاش نکرد که چگونه به ترکیب ساخت این معجون دست پیدا کرده.

پایان


آرسینوس که چهره اش کبود شده بود کتاب را بست و با تشر گفت:
- واقعا؟! بزرگترین معجون ساز قرن؟! این کتاب رو داده بودید که فقط من رو تحقیر کنید نه؟!
- نه جناب جیگر! فقط میخواستم بهتون کمک کنم! در ضمن... شما خاطره و یا زندگینامه خواسته بودید!
- و شما به من چی دادید دقیقا؟
- گلچین خاطرات زیگمونت باج!
- من دیگه حرفی ندارم!

آرسینوس پس از گفتن این جمله یک بطری معجون شانس از جیبش بیرون آورد و نوشید تا شاید کمی از عصبانیت و بدشانی اش کاسته شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1394 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل
روونا ریونکلا

در برابر

گلرت گریندلوالد


نسیمِ سردِ عصرگاهی می وزید و خورشید همچون مدال سرخ رنگی بر پیراهنِ ارغوانیِ آسمان، جلوه می کرد. پونه های وحشی، لجوجانه عطر خود را به نسیم میسپردند و کوه های سرسبزی که گویی میخی آنها را بر زمین کوفته بود، در کنار یکدیگر قد افراشته بودند.

و او- دختری با موهای شرابی رنگِ تا کمر، چشمان کهربایی رنگ و پوستی به سپیدی مهتاب- بالای تپه ایستاده بود. درست بالای تپه و باد در ردایِ بلندِ آبی رنگش می پیچید. برخلاف چهره جوانش، شانه های خمیده و – با در نظر نگرفتن وحشتِ خانه کرده در چشمانش- نگاه خسته و گیجی داشت.

منظره زیبایی بود. اما اگر همه چیز، "آنطور می بود، که می بایستی باشد."
اگر اندکی پایین تر از دخترکِ خسته، چند جسدِ غرق در خون نیافتاده بودند. اگر کمی آنسوتر، آن موجوداتِ " کثیف و ریز جثه یِ قوی و عجیب" مشغول نابود کردن شهرش نبودند. اگر او- با آن همه قدرت فرابشری اش- مجبور نبود مثل یک ترسو بالای تپه پنهان شود و دوستانش را ببنید که یکی، یکی در خاک و خون می غلتیدند. اگر همه چیز مثل قبل بود... سالها قبل...

سالها قبل، هنگامی که جادو، همچنان در سرتاسر کشور وجود داشت. آن روزها خیلی دور به نظر می آمدند. روزهایی که مردم برای کوچکترین کارهایشان از جادو استفاده می کردند... و بالاخره جادو تمام شد!
یک روز صبح، هنگامی که مادرها مثل همیشه چوب جادو را در دست فشردند، ورد خواندند و به سمت اجاق ها گرفتند، اجاق ها خاموش ماندند! به همین سادگی...
و به همین سادگی تنها ذخیره جادو، سلدای هجده ساله شد... سلدایی که باید به هر وسیله ای از خود محافظت می کرد تا جادو بماند... جادوی سنگین و رخوت انگیز، که حرکت را هم برای او دشوار کرده بود!

در مقابل چشمان حیرت زده اش، جسدی دیگر بر زمین افتاد. قدرت این موجوداتِ ناشناخته- که حتی با دلیلی ناشناخته به آنها حمله کرده بودند- بسیار زیاد بود. سلدا، تصمیمش را گرفت!

باد همچنان می وزید. ردای آبی رنگش باز به اهتزاز در آمده بود. پس از سالها... چوبدستی خود را از لباس بیرون آورد و به سمت "موجودات عجیب و غریب" گرفت:
-آوادا کد...
مکث کرد. موجود دیگری نیز با او همصدا شده بود. دوباره شروع کرد:
-آوادا...
حتما توهم زده بود، سرش را تا آنجا که میشد سریع تکان داد و ورد را خواند:
-آواداکدورا!
-آواداکدورا!

دو نور سبز رنگ. یکی به سوی موجودات و دیگری...؟
با احتیاط چرخید:
-آستوریا!

همه چیز خیلی ساده بود. خیلی خیلی ساده. آستوریای جوان، خواهر کوچکترش، خود را میان او و طلسم قرار داده بود. طلسمی با مبدأ نامشخص. لبخندی روی لب هایش نشست. به آرامی بزرگتر شد و پس از چند ثانیه، صدای قهقهه هایش در کوه پیچیده بود.

در دستان آستوریا کاغذی بود. خم شد و آن را برداشت، از طرف پدرش بود:
-ما سرشونو گرم میکنیم سلدا، تو فرار کن!
لبخند بر لب هایش خشکید. هیچکس نیاز نبود قربانی او شود. جادو؟ دیگر چه اهمیتی داشت وقتی نمیتوانست از عزیز ترین کسانش حمایت کند؟

چوب را در دستانش فشرد و به سمت میدانِ نبرد بازگشت.
-آواد....

"تـو بـی مســئـولیـتی!"

میخواست سکوت کند، اما کلمات بی اختیار از زبانش جاری می شدند:
-مسئولیت من، محافظت از اوناس!

"مـسـئــولـیت تـو، مـحـافـظـت و انـتقـال منه!"

-نمیشه... دارن میمیرن! دارن برای من قربانی میشن!

"اونــا بــرای مـن قــربــانــی مـیشـن!"

-تو وجود نداری... تو...

"مـسـئــولـیت تـو، مـحـافـظـت و انـتقـال منه!"

-چطوری؟

"...."

-خسته م...

"انــتــقال..."

-ازدواج؟

"انـتقـــال بـه تــمــام مــردم زمین!"

-...

"خون..."

_________
آسمان، پیراهن عزا به تن کرده بود. باد، به آرامی می وزید و پونه های وحشی مصرانه عطر فشانی می کردند. کوهها، هیبت های عظیمی مینمودند که تنها به قصد ایجاد ترسی ناشناخته در دل تماشاگران، ساخته شده بودند.

جنگ، همچنان در جریان بود. در این میان، پولاکس و ماریوس مشغول جابجایی اجساد و رسیدگی به زخمی ها بودند. همه چیز به طرز مسخره ای، مشنگی می نمود و این برای آنان که تا چند سال پیش، از جادو بهره میگرفتند آزار دهنده بود. ماریوس نفس نفس زنان تکه زمین خشکی را به پولاکس نشان داد:
-اینجا خالیه... جسدشو اینجا بذار!

چِک...

پولاکس جسد کبود شده را روی زمین گذاشت و پوزخند زد:
-همین کم بود... بارون!

چِک...

ماریوس از زیر طلسم روانه شده از سوی" موجود کوچکِ عجیب و غریب" جاخالی داد و نگاهی به آسمانِ عاری از ابر انداخت:
-ابری تو آسمون نیست...

چِک...

-بارونش گرمه...

چِک چِک...

پولاکس با واهمه به دور و برش نگریست و دستی به صورتش کشید.
-لعنتی... یه قطره ش افتاد روی صورتَــ....

سکوت دلهره آوری دشت را فرا گرفت. حتی جنگجویان نیز ساکت، دست از کار کشیده بودند.

چِک...

بالاخره کسی از میان جمعیتِ ترسیده ی فرانسوی، جمله ای را زمزمه کرد:
-این... بارونِ خونِ...!

چِک چِک چِک...

-این نفرینــه...!

چِک چِک چِک چِک...

-خشم خداست...!

چِک چِک...

-پناه بگیرید!

چِک چِک...

همه ترسیده بودند. آنقدر که حضور "موجودات عجیب و غریبِ کوچک" برایشان کم اهمیت مینمود. بی توجه به آنان به دنبال سرپناهی امن میگشتند.

چِک چِک...

ماریوس نگاهی به دستانش کرد. گزگزی سرانگشتانش احساس میکرد.

چِک چِک...

و پس از آن، همه اهالی شهر دچار گزگز سرانگشتان شدند.

چِک چِک چِک....

وجود نیرویی قوی را در خود احساس می کرد. چیزی مثلِ... مثل جادو!

چِک چِک چِک...

و پس از آن، همه اهالی شهر وجود یک نیروی قوی، چیزی مثل جادو را در خود احساس کردند.

چِک چِک چِک...

هوا کاملا تاریک شده بود. ماریوس بی اختیار چوبدستی کهنه اش- که سالها بود بی استفاده نگهش میداشت- را از ردا بیرون کشید. زیر لب زمزمه کرد:
-لوموس!

چِک چِک چِک...

نوری کم جان با بی میلی از چوبدستیش بیرون خزید.

چِک چِک چِک...

و پس از آن، همه اهالی شهر بی اختیار چوبدستی های کهنه شان را- که سالها بی استفاده نگهش می داشتند- از ردا بیرون کشیدند:
-لوموس!

چِک چِک چِک...

انواری کم جان، با بی میلی از چوبدستی ها بیرون خزیدند.
شهر، به آرامی روشن میشد.

چِک چِک...

ماریوس از جا برخاست:
-شخصیتِ اصلی ماجرا کجاست؟

چِک چِک چِک...

مردم شهر به آرامی از پناهگاه ها بیرون خزیدند:
-سلدا؟
-سلدا کجاست؟
-یکی بره و اونو از بالای تپه بیاره!

چِک چِک چِک....

ماریوس بالای تپه ایستاده بود و برای هزارمین بار، تلاش بی نتیجه خود را برای یافتن سلدا تکرار می کرد:
-سلدا؟

چِک چِک چِک...

قطرات خون، روی دستان ماریوس میچکیدند...

چِک... چِک... چِک!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1394 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل با مرلینکمان!

سوژه: آرزو



فلش بک

محاصره شده بود. میان دیواری از آتش به بلندای یک برج و گروهی از محفلی ها! گیج و منگ، تنها می توانست به این بیاندیشد که از او چه می خواهند؟ باج گرفتن از سرورش؟ محال بود بگذارد. حتی اگر مجبور میشد خود را بکشد، اجازه نمی داد که لشکر مرگخواران تاوانی برای او بپردازد. اصلا نمی دانست چگونه گیر افتاده! کدام طلسم را نابجا شلیک کرده که حالا بین شش نفر در قفس افتاده! همچنان داشت به دل آتش هدایت میشد. متوجه شد که رزهای سیاهش در مقابل آتش دوامی ندارند. مورگانا کم کم در حرکت هم دچار مشکل شده بود. تمرکزی برای جنگیدن نداشت وقتی حتی نمی توانست نفس بکشد.
برای چند لحظه چشم هایش را بست. میان دودها ایستاده بود. و ظاهرا دیده نمیشد. پس برای مدت کوتاهی امنیت داشت. آنقدر که بتواند چشم هایش را چند ثانیه ببندد. میخواست آپارت کردن را تست کند، اما پیش از آنگه به تمرکز کافی برای آپارات برسد. صدایی حواسش را پرت کرد.
- پیس پیس! هی دختره!

اخم های مورگانا در هم رفت.
"دختره؟ این چه مدله حرف زدنه آخه مگه من..."
"خوب حالا تو اتیش اشرافی نباشی نمیشه؟ ببین کیه خوب؟ چی میخواد ازت؟"

مورگانا به طرف صدا چرخید و زیر لب غر زد
- خل شدم رفت! آخه کی با وجدان خودش دعوا میکنه؟ تو کی هستی؟ پاتر؟

لی لی علی رغم شرایطی که در آن قرار داشتند خندید. و دست مورگانا را به سمت روزنه ای برای خروج از آتش کشید!وقتی به یک نقطه امن و دور از آتش رسیدند، نطق هر دو باز شد!
- تو کی هستی پاتر؟ این مدل جدید سلام کردنه مورگانا؟

مورگانا که به سرفه افتاده بود، پاسخی نداد. لی لی پاتر جوان او را به سمت یک سقف کشاند تا تنفسش به حالت عادی برگردد.
- زده به سرت؟ برای چی منو نجات دادی؟ می دونی اگر پد رت بفهمه اومدی تو این آتیش، هلک هلک از آزکابان کوچ میکنه بیاد اینجا که منو به عالم بالا واصل کنه؟ اصن چه فکری کردی که اومدی اونجا اگه بهت طلسم می زدن یا آتیش می گرفتی یا زمین می خوردی چی؟

مورگانا وقتی به اندازه کافی داد کشید، مکثی کرد صدایش را صاف کرد و با خونسردی تمام گفت:
- ممنون که کمک کردی!

لی لی فقط خند ید
- دوست نداشتم پیغمبره های زن توی آتیش بمیرن! مراقب خودت باش مورگانا!
و مورگانا بهت زده، تمرکز کرد تا غیب شود.
.
.
.
از آن تاریخ سه ماه می گذشت! مورگانا متنفر بود که به کسی مدیون باشد! آن هم به دختر پاتر! وای! این را برای خودش نوعی ننگ می دانست. می دانست باید از این دین بیرون برود اما چگونه؟
- ماما من هرگز به این آرزو نمی رسم!

رشته افکارش را جیغ کودکی از قوم و قبیله بی شمار ویزلی ها، پاره کرد. ولی احساس کرد فرشته ای کوچک، شبیه همان ها که وحی نازل می کنند؛ بالای سرش می چرخد.
"آرزو؟ آرزو؟؟ خودشه! آرزو!"

ولی وقتی چند دقیقه با اشتیاق بالا و پایین پرید، هیجانش فرو نشست! کی؟ کجا؟ چگونه می توانست به آرزوی قلبی لی لی لونا پی ببرد؟ می توانست تغییر شکل دهد. می توانست شبیه یک فرشته شود. می توانست....

چــــــی؟

مــــــــــــــــن؟

فرشـــــتــــــــــــــه؟

بهت زده به خودش در آیینه یک مغازه خیره شد.
- زده به سرم؟ من؟ فرشته؟ انگار به یکی مث فلورانسو بگی تبدیل به بلاتریکس بشه! اون وقت....

چیزی در ذهنش جرقه زد. آنقدر سریع و ناگهانی که مورگانا را از همان نقطه که ایستاده به دروازه کوچه دیاگون بکشاند.و همانقدر سریع که به تام کافه دار قدرت تشخیص این که چه کسی با این سرعت از کافه عبور کرده است را هم ندهد.
در کسری از ثانیه، مورگانا روبروی مغازه لارنس معجون ساز در کوچه ناکترن قرار داشت. آنقدر با عجله اقدام کرده بود که تازه وقتی در خانه، مشغول بررسی میزان معجون هایش شد، به خاطر آورد که می توانست داشتن این معجون را از آرسینوس یا سوروس هم درخواست کند. از این همه عجله عصبانی شده بود. اما مدیون بودن به پاتر، مثل غل و زنجیری، راه نفسش را تنگ می کرد. به سراغ آرسینوس رفت. ناگهانی! آنقدر ناگهانی که آرسینوس فقط توانست بگوید:
- بیا تو مورا!
- آرسی؟ میشه فهمید کدوم تار مو مال کیه؟

آرسینوس جیگر جوری به مورگانا خیره شد انگار از او خواسته بود مرده ای را زنده کند.
- تو حالت خوبه؟

مورگانا آه عمیقی کشید.
- فراموشش کن!

مورگانا هنوز یک راه دیگر هم داشت. یک راه به ظاهر ساده!
- سلام رودولف....
.
.
.
مورگانا به خودش پوزخند زد. اصولا اگر با ساحره ها کار داشتید، رودولف بهترین گزینه بود.خیالش کاملا راحت بود که امشب او تنها فلورانسوی مهمانی خانه پاترهاست. بدون مکث، معجون مرکب پیچیده را سر کشید!
- مزه اب نبات لیمویی میده! مزه محبوب دامبلدور!

وقتی تغییر شکل داد احساس عجیبی داشت که ممکن بود اسمی برایش نداشته باشد. اما به خوبی می دانست دلش نمی خواهد مدت زیادی در این حالت باقی بماند. از ته دل از اینکه فلورانسو یک اسلیترینی محفلی است، سپاسگذار بود. چون به راحتی می توانست یک لباس سبز رنگ اشرافی به تن کند.کنار لی لی لونا بنشیند و جوک های محفلی به هم ببافد! البته اگر وسوسه نشود بخاطر شنیدن چنین لطیفه هایی گردن گوینده را بشکند.صدای لی لی، افکارش را پاره کرد.
- سلام فلو! نمیای داخل؟
- سلام لی لی ببخشید ندیدمت. آخرش معلوم نشد این مهمونی برای چیه؟

لی لی از ته دل خندید.
- مامان میگه رشوه اس! برای اینکه بلاخره تصمیم بگیرن نتیجه مسابقات رو اعلام کنن!

مورگانا پیش خود اندیشید که این عجیب ترین دلیل برای برگذار کردن مهمانی است! پاتر بزرگ اگر تصمیم می گر فت آرسینوس را به آزاد کردن پسرش مجاب کند، احتمالا به موفقیت بیشتری می رسید.
- میدونی لی لی؟ من برای این مهمونی یه ایده دارم! یه چیز شیطنت بار!

سر دامبلدور به طرف مورگانا چرخید. انگار به کلمه شیطنت آلرژی داشته باشد. مورگانا زد زیر خنده!
- دیگه نه تا اون حد پروفسور! یه چیزی در حد جرات و حقیقت!

فلش فورارد اواخر شب

مورگانا برای چند لحظه کاملا در قالب بازی فرو رفته و مثل یک دختر جوان شیطنت می کرد. و البته این واقعا بیشتر به او می امد تا یک بانوی عصا بلعیده! نوبت او شده بود.
- هی وایسید نوبت منه! هی تو لی لی جرات یا حقیقت؟

لی لی لونا لحظاتی به مورگانای فلورانسو شده، خیره ماند.
- از اون نگاهت اصلا خوشم نمیاد! حقیقت!

زد زیر خنده!
-هورا گول خوردی! مهمترین آرزوت چیه!

لی لی به شدت سرخ شد.
- لعنت به تو فلو! آخه این چه سوالیه!

جیمز پاتر کنجکاو شده بود. اما لی لی به این می اندیشید که فقط در این چند دقیقه، خوشحال است که پدرش آنجا نیست.
- ام...خوب....لعنت به تو فلو! ریگولوس!

چشم های مورگانا یا همان فلورانسوی فعلی برقی زد.... او نفهمید مهمانی چطور تمام شد یا بازی ها به کجا رسید. چون خودش را به سردرد زده و از مهمانی گریخته بود. وتمام شب ها و روزهای هفته پیش را صرف این کرده بود که از زیر زبان این دزد بدتر از ماندانگاس حرف بکشد! البته با کمک راک وود. و در نهایت با معجوت حقیقت جریان را فهمیده بود.حالا باز هم فلورانسو لازم شده و در خانه فلو، یک مهمانی سه نفره گرفته بود. میخواست تکلیف این دو نفر را با این مهمانی مشخص کند. به طرز خنده داری هم زمان رسیده بودند.

ریگولوس: تو؟

لی لی: تو؟

مورگانا: داخل هم می تونید بازی کلمات انجام بدید!
زوج جوان سرخ شده بودند.

لی لی: ام.... فلورانسو تو واقعا می خواستی...
- من واقعا چی لی لی؟ وقتی شماها همدیگه رو میخواید باید اقلا یه بار با هم حرف زده باشید!
- ببین یه مشکلی هست... فکر نمیکنم بابا قبول کنه که تنها دامادش یه مرگخوار باشه!

جوان مو مشکی اخمی کرد.
- تو روی دست من علامت شوم می بینی؟
- الان نه! ولی قراره مرگخوار شی!

ریگولوس نجوا کرد:
- نه اینکه خودت قرار نیس بشی؟ تازه آینده دست پدرت نیس! اونم وقتی هنوز تو زندانه!

چشم های مورگانا گرد شد و بی اختیار پرسید
- پس بخاطر همین بود که مورگانا رو نجات دادی؟

رنگ از رخ لی لی پرید.
- تو از کجا می دونی؟
- هیــــــس! وحشت نکن لی لی! الان اینجا نیستیم بدونیم کی چکار کرده! قراره یه راه مسالمت آمیز برای ازدواج شما پیدا کنیم!

مورگانا برای آرام کردن خودش با یک قلم پر بازی می کرد.همین اشاره زوج جوان را آرام کرد.
- خوب اون هنوز مرگخوار نیست!
هر سه به هم چشمک زدند.

هفت هشت ده ماه بعد؛ عروسی دو تسترال عاشق!

میان جمیعتی عجیبی که شاید بتوان گفت با حسی شبیه نارضایتی دور عروس و داماد را گرفته بودند، زنی با شنلی قرمز رنگ راه می رفت که جعبه ای از مخمل قرمز رنگ هم دستش بود و تنها مشخصه شناختنش، گربه سیاه رنگی بود که پشت سرش راه می رفت! وقتی به لی لی و ریگولوس رسید. با دیدن ظاهرش و شناختن او، جمعیت ساکت شد.
مورگانا در حالیکه کمی به جلو خم شده بود، جعبه قرمز رنگ را در دست های لی لی لونای بهت زده گذاشت و پیش از آنکه با همان آرامش سکر آور، راه بازگشت را بگشاید گفت:
- دین من، به عوض آرزوی تو! آرزوی دیگه ای نداری؟

لی لی به سختی سرش را تکان داد و بی اختیار، روی صندلی های رز سرخ رها شد. مورگانا دینش را ادا کرده بود و لی لی به آزرویش رسیده بود! دلیلی نمی دید. آنجا بماند. نه تا وقتی که واقعا دعوت نشده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/1/15 0:49:38
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1394 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل با روونا ریونکلاو
"جادو در گذشته"


صدها جادوگر، چوب جادو به دست، آماده ی نبرد تا پای جان، در دالانی گرد یکدیگر آمده بودند. از گوشه و کنار دالان، جایی که بوی نا می داد و موش ها و سوسک ها وول می خوردند، کودکان این خاندان های باقی مانده ی جادویی مشغول تماشای این صحنه ی غرور آفرین بودند. آن ها به قهرمانان خود افتخار می کردند.

در جلوی صف، کرسی کهنه ای وجود داشت که جوانی بر روی آن ایستاده بود. چهره ی جوان مانند دیگر همراهانش پر از زخم های عجیب و غریب بود. یک طرف صورت جوان سوخته بود و سمت دیگر آن فلج شده بود. البته این چیزی عجیبی در میان جادوگرانی که در آنجا حضور داشتند نبود. چهره ی همه ی آن ها به شکل وحشتناکی در آمده بود و تنها دلیل آن پیشرفت تکنولوژی بود و بس!

پسر جوان که بیست ساله می نمود، در حالی که کتاب قطوری را در دست گرفته بود، شروع به سخنرانی کرد. "من... اگوستوس ایگنوتیوس پاتر، به عنوان کسی که خود شما به عنوان فرمانده انتخاب کردید، به شما می گویم که شانس زنده ماندن ما یک در میلیونه!" همهمه ای در میان جادوگران برخواست. کودکان همچنان متحیر و کمی ترسان مشغول گوش سپردن به سنخنرانی بودند.

اگوستوس ادامه داد: "بله... شانس ما خیلی کمه... شاید از این هم کمتر باشه ولی.... ولی من از شما می پرسم... اگر شانس ما از این هم کمتر بود، شما تا آخرین نفس... تا آخرین قطره ی زندگی که هنوز در وجود شما قرار داره... برای مراقبت از فرزندانتون، خواهران و برادرانتون، دوستان و عشقتون نمی جنگیدید؟!"

فریاد جادوگرانی که یک صدا حرف های پسرک جوان را تایید می کردند، به هوا بلند شد. آگوستوس کتاب قطور قرمز رنگ را که می شد به راحتی کلمات "تاریخ جادوگری" با رنگ های طلایی بر روی آن نوشته شده بود، خواند، بالای سر گرفت و دوباره به سخنرانی اش ادامه داد: "اجداد ما سال ها با قدرت جادویی خود به این افراد پست کمک کردند. حتی در راه آنها کشته شدند اما آن ها چگونه با ما رفتار کردند؟! ... همه ی آن خائنین باید بمیرند!" پس از گفتن این کلمات، از کرسی پایین آمده و ده نفر از بهترین افرادش را برای مراقبت از قلعه ی زیر زمینی و کودکان درون آن انتخاب کرد. سپس به همراه یارانش سوی در ورودی دالان به راه افتاد.

ده سال پیش، تمامی وزارت خانه های جادویی به دست ماگل هایی که با تکنولوژی های جدید خود به آنها یورش آورده بودند، سقوط کرده بودند. ده سال جادوگران در برابر ماگل هایی که مانند قرون وسطا به جان آن ها افتاده بودند، مقاومت کردند ولی این بار سلاح ماگل ها متفاوت بود. آنها دیگر با چوب و داس نبودند و جادوگران نیز در قلعه هایی مانند هاگوارتز، دورمسترانگ و... امنیت نداشتند...

در گذشته آنها از قدرت جادوی خود علیه دشمن ضعیف خوداستفاده نکرده بودند و به ماگل ها اجازه دادند تا قوی تر شوند. قوی تر شوند و سلاح های مرگبارتر بسازند. سلاح هایی که اگر از آنها جان بدر می بردی، باز هم اثرات جبران ناپذیری بر روی جسم افراد می گذاشت. زخم هایی از جنس جادوی سیاه و غیر قابل ترمیم. آنها چگونه اجازه داده بودند که ماگل ها بر روی جادو های آن ها آزمایش کنند؟! آنها چگونه اجازه داده بودند که ماگل ها از قدرت جادوگران، علیه جادوگران استفاده کنند؟! اجداد آن ها در گذشته جادوی خود را به ماگل ها تقدیم کرده بودند ولی ماگل ها تنها در بخشی از آن تجسس کرده بودند. آنها تنها در بخش ویرانگر آن تجسس کرده بودند ولی قدرتمند ترین جادو، جادوی دیگری بود!

آگوستوس آماده بود که خود را قربانی کند. تنها جادویی که قدرت مقابله با جادوی سیاه را داشت، جادوی صورتی بود و نه چیز دیگر! پسر جوان از دالان خارج شد. نور کور کننده بود. جوان چشمانش را برای لحظه ای بست و زمانی که باز کرد، در ایستگاه کینگز کراس بود. ایستگاهی تمیز و کاملاً سپید با قطاری که تنها انتظار او را می کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven