سیو؟!
سوروس اسنیپ ناگهان سرش را بالا گرفت و با همان دخترک مو قرمز درون خاطراتش مواجه شد :
لی لی ؟!
لی لی که چشمان سبز درشتش می درخشیدند خندید و گفت :
بله؟!
سوروس مات و مبهوت نجوا کرد :اینجا چی کار میکنی؟!
و لی لی با لبخند جذاب همیشگی اش پاسخ داد :اومدم بهت بگم که یکی توی کلاس معجون ها خودش رو به شکل تو در آورده و داره از جایگاهت سواستفاده میکنه!
اگر کمی دقت به خرج میدادید بدون شک متوجه میشدید که گونه های دختر مو قرمز به وضوح گل انداخت و مسیر چشمان سبزش را از نگاه تیره و تاریک سوروس دزدید
اما خب...
بسوزه در عاشقی
سوروس که کاملا کور شده بود مثل خواب زده ها سر تکان داد و دور شد ... و لی لی به هکتور خیره شد که همچنان محو در کاغذ پوستی اش بود...
و تکان مخفیانه چوبدستی لی لی کافی بود تا کاغذ پوستی از دست هکتور به بیرون پرتاب شود و در هوا مثل فشنگ حرکت کند ...
هکتور با حیرت به کاغذ پوستی خیره شد و بعد ویبره کنان به دنبالش حرکت کرد ...
-وای خدا لعنت به لنز های رنگی مشنگی!!!
این حرفی بود که دختر جوان نجوا کرد و به سختی لنز های سبز را از چشمش بیرون کشید و به خودش در آینه خیره شد :ای چشمم! رنگ عسلی خودم بهتره!
سیریوس و جیمز یا به عبارت دیگر پانمدی و شاخدار و به زبان دیگر پدفوت و پرانگز با حیرت به دختری نگاه کردند که با مکافات و مراحل چندش آوری لنز ها را از چشمش بیرون کشید و بعد لبخند جذابی تحویل تصویرش در آینه داد و چشمک زد ...و بعد چشمش به دو فردی افتاد که عین تسترال به او زل زده بودند....
لی لی لبخند خجالت آوری تحویل دو مرد مقابلش داد و نجوا کرد :
توی دروغ گفتن افتضاحم پدربزرگ اما حداقل تونستم یکم زمان بخرم که فرار کنین ...یا فرارا کنیم...هی! من الآن شریک جرمم؟! :|
و اینگونهـ نویسنده (اینجانب) به طرزی ناشیانه شخصیت لی لیز را وارد داستان نمودم :|
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

ـانه به جمعیت ِ سرگردان کرد و گفت:
درآمدند!






داشتم میگفتم عزیزم، از گوشه حرکت کن. کسی هم اذیتت کرد فقط بیا پیش خودم!









اسنیپ که خیلی عصبانی شد یقه ی رداهای آن هارا گرفت وبه کشان کشان به دنبال خود کشاند.جیمز وسیریوس بازهم خندیدند.

