سالن عمومی اسلیترین در سکوت و آرامشی عجیب بود. صدای هیچ جنبنده ای نمیومد و این خیلی عجیب بود. چون در شرایط معمول حداقل صدایی که میومد، صدای انفجار های گاه و بی گاه پاتیل هکتور و یا جیغ و داد های یافتم یافتمش بود. در واقع هکتور فقط میتونست مرده باشه که هیچ صدایی ازش در نیاد.
ولی بهتره زیاد خوشحال نباشید، چون اون نمرده. بلکه زنده و سر حال محو تماشای قلم پر رنگ و وارنگی بود که از توی پاتیلش پیدا کرده بود.
من علاوه بر بزرگترین معجون ساز قرن، بزرگترین به وجود آورنده ی قرن هم هستم. من قلم پر از همه رنگ پیدا کردم. قلم پر خود جوهر تولید کننده. من یه دونه باشم.

هکتور همینجوری در حال قربون صدقه رفتن و باز کردن نوشابه واسه خودش بود. بلاخره بعد از نیم ساعت رضایت میده و دست از سر خودش برمیداره و تصمیم میگیره کمی هم قلم پر رو بررسی کنه. دستش رو جلو میبره تا اونو برداره و از فاصله ی نزدیک به بررسی بپردازه.
دست به من زدی نزدیا! گازت میگیرم صدای اردک بدی!

حرفم میزنه! من خیلی باهوشم. از بهتر اصلا نیست. قلم پر سخ…

خیلی از خود راضی ای. خسته شدم. بیا منو ببر بذار تو آفتاب. میخوام حموم آفتاب بگیرم.

هکتور که کاملا تحت تاثیر قلم پر سخن گوی رنگی قرار گرفته بود بدون هیچ فکری به اینکه به اختراع هاش نمیشه اعتماد کرد به سمت قلم شیرجه میزنه و اون رو دو دستی میچسبه.
گرفتمش.

هکتور خیلی فرصت خوشحالی و ابراز پیروزی پیدا نمیکنه چون دو ثانیه بعد جای خودش رو به یه مار دو سر لاغر و زشت میده!
هکتور حتی فرصت نمی کنه بفهمه چی شده. چون در تالار باز میشه و لرد و نجینی وارد تالار میشن.
ما خسته ایم یکی بیاد از ما پذیرایی کنه.
فیژو فاز فز فزا!
فرزنمون تو چرا همچین حرف میزنی. حتما سرما خوردی. ما که گفته بودیم شال گردنت و بپیچ دور گردنت.

فس فس فیس!
وا تو که خوب حرف میزنی. پس کی بود داشت ادای تو رو در میاورد؟

فاژا فیژ فژانی!
نجینی بلاخره منبع صدا رو پیدا میکنه و به سمت مار دو سر میره.
فس فس؟
فژوآ!
فژاااا فژ!

از قرار معلوم نجینی از مار مذکور خوشش اومده بود و زبونش رو هم به سرعت یاد گرفته بود. قلم پر سخنگو هم دست به سینه روی زمین نشسته بود و شاهکارشو تماشا می کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





اینجاس.




اتفاقا همه دوستاتون




