جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

66 کاربر(ها) آنلاین هستند (55 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
59 مهمانان 7 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

ماجراهای اسنیپ و دوستان (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: پنجشنبه 3 آبان 1397 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

سالن عمومی اسلیترین در سکوت و آرامشی عجیب بود. صدای هیچ جنبنده ای نمیومد و این خیلی عجیب بود. چون در شرایط معمول حداقل صدایی که میومد، صدای انفجار های گاه و بی گاه پاتیل هکتور و یا جیغ و داد های یافتم یافتمش بود. در واقع هکتور فقط میتونست مرده باشه که هیچ صدایی ازش در نیاد.
ولی بهتره زیاد خوشحال نباشید، چون اون نمرده. بلکه زنده و سر حال محو تماشای قلم پر رنگ و وارنگی بود که از توی پاتیلش پیدا کرده بود.
من علاوه بر بزرگترین معجون ساز قرن، بزرگترین به وجود آورنده ی قرن هم هستم. من قلم پر از همه رنگ پیدا کردم. قلم پر خود جوهر تولید کننده. من یه دونه باشم.

هکتور همینجوری در حال قربون صدقه رفتن و باز کردن نوشابه واسه خودش بود. بلاخره بعد از نیم ساعت رضایت میده و دست از سر خودش برمیداره و تصمیم میگیره کمی هم قلم پر رو بررسی کنه. دستش رو جلو میبره تا اونو برداره و از فاصله ی نزدیک به بررسی بپردازه.
دست به من زدی نزدیا! گازت میگیرم صدای اردک بدی!
حرفم میزنه! من خیلی باهوشم. از بهتر اصلا نیست. قلم پر سخ…
خیلی از خود راضی ای. خسته شدم. بیا منو ببر بذار تو آفتاب. میخوام حموم آفتاب بگیرم.

هکتور که کاملا تحت تاثیر قلم پر سخن گوی رنگی قرار گرفته بود بدون هیچ فکری به اینکه به اختراع هاش نمیشه اعتماد کرد به سمت قلم شیرجه میزنه و اون رو دو دستی میچسبه.
گرفتمش.

هکتور خیلی فرصت خوشحالی و ابراز پیروزی پیدا نمیکنه چون دو ثانیه بعد جای خودش رو به یه مار دو سر لاغر و زشت میده!
هکتور حتی فرصت نمی کنه بفهمه چی شده. چون در تالار باز میشه و لرد و نجینی وارد تالار میشن.

ما خسته ایم یکی بیاد از ما پذیرایی کنه.
فیژو فاز فز فزا!
فرزنمون تو چرا همچین حرف میزنی. حتما سرما خوردی. ما که گفته بودیم شال گردنت و بپیچ دور گردنت.
فس فس فیس!
وا تو که خوب حرف میزنی. پس کی بود داشت ادای تو رو در میاورد؟
فاژا فیژ فژانی!

نجینی بلاخره منبع صدا رو پیدا میکنه و به سمت مار دو سر میره.
فس فس؟
فژوآ!
فژاااا فژ!

از قرار معلوم نجینی از مار مذکور خوشش اومده بود و زبونش رو هم به سرعت یاد گرفته بود. قلم پر سخنگو هم دست به سینه روی زمین نشسته بود و شاهکارشو تماشا می کرد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: یکشنبه 15 مهر 1397 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

بلاتریکس چشمانش را بست، دماغش را گرفت و معجون را لاجرعه سر کشید و معجون به سرعت اثر کرد. چندین دقیقه بعد، چشمانش را باز کرد. اما اثری از بقیه نبود.
-قوووووور؟

بلاتریکس قصد صدا زدن رودولف را داشت، اما صدایی که از حنجره اش خارج شد... نه! مطمئنا اشتباه شنیده بود. باید بار دیگر رودولف را صدا می زد.
-قووووور!

با وحشت از جا پرید و با با دو دست دهانش را گرفت. سرش را پایین انداخت و عمق فاجعه از خود رو نمایی کرد!
پاهایش!...

تصویر تغییر اندازه داده شده


برای اولین بار در عمرش وحشت کرد. خواست قدمی بردارد و خب... جهید! خواست چوبدستی بکشد و از شر این پاهای زشت خلاص شود... لاکن چوبدستی اش را نمی دید. اما لیست بدشانسی اش به همینجا ختم نشد... چشمش به جسم صیقلی رو به رویش افتاد و...

تصویر تغییر اندازه داده شده


بلاتریکس برای آخرین بار قور دردناکی کشید و همانجا سکته و جان به جان آفرینش تقدیم کرد.
سرنوشت سایرین هم برای همیشه پشت پرده ای از ابهام باقی ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1395 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف دست مشت کردش رو طرف سوروس دراز کرد.تا مشتش رو باز کرد :

-هووووووی چه خبرته . پسر ر رو کچل کردی که.

رودولف: آخه نمی شد که الکی مو پسر ر رو کند که مجبور شدم از ماشین مو تراش استفاده کنم.

و سپس مو ها رو به سوروس داد تا همه به اتاق اون برن و معجون مرکب بسازن.

- آلوهو

-مگه خل شدی بلا صاحبش اینجا وایساده.

-اه مجبوری منو جلو شویم خراب کنی؟
20 امتیاز از سوروس کم.

- عه این یکی مال من بود.

-حرف نباشه. کم.

-بالاخره بعد از کلی کل کل با پادر میونی ریش مرلین و رودولف وارد اتاق شدن.

-خب بزار ببینم این کرمارو من کجا از دست پاتر جا ساز کردم. اینجاس.

بعد از 3 ساعت آت آشغال قاتی کردن سوروس یه معجون قرمز رنگ با بوی توالت مارتل گریان درست شد.

-خب درست شد . حالا مثل بچه ی آدم دماغاتونو بگیرید و معجون رو سر بکشید.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج ! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما ...

بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد ...


شرارت ماسک های زیادی رو میزنه.
اما هیچ کدومش بدتر از تقوا نیست.
پاسخ به: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: جمعه 3 اردیبهشت 1395 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- به جان نهصد و نود و نه تا جان پیچ لرد سیاه، من رودلفم!
- دروغوی کثیف! با شوی من چه کردی!

رودلف که چهار ستون بدنش از ترس به شکل منارجنبان در آمده بود، دستانش را با حالتی التماس وار جلوی بلاتریکس گرفت و گفت:
- من...من.... راستش... من... چون دیدم چهره بی مانندم در قلب این قرمز دلان مثل هلو...ام... چیزه... اثر نداره و کسی حاضر به گفتن جای نجینی نیست، گفتم بهتره از چهره این یارو کپی پیست کنم. شاید فرجی بشه... همین به مرلین .. به جون خودم... اصلا بجون همین روغن کرچک!
- مثل اینکه داره راست میگه.
- لازم نیست، تو بهم بگی چی درسته! رودولف دو دقیقه وقت داری چهره خودت رو پیدا کنی. اما قبلش کروشیوووووو...

اسنیپ یکم دیگه با انزجار به چهره پاتر خیره شد تا سرانجام آن چراغ منور مانند بالای سرش شروع به درخشیدن کرد.
- بلا،بهتره عجله نکنیم... چرا همین نقشه رو ادامه ندیم؟

اسنیپ کمی صبر کرد تا آن دو به افکت نورانی بالای سرش عادت کردند. آن گاه با لبخندی شیطانی از مقابل بلاتریکس گذشت و روبروی رودلف قرار گرفت. سپس دستش را جلوی رودلف دراز کرد و گفت:
- هرچی مو و... از این پاتر کندی رد کن بیاد. باید به ترتیب به جای این پسره نقش بازی کنیم تا بفهمیم ناجینی رو کجا مخفی کردن.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


پاسخ به: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: چهارشنبه 19 اسفند 1394 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ عههههه وا!

ـ عهههه وا؟!

سوروس با دیدنش ابتدا دچار هنگ شد اما سپس که کمی بیشتر ملتفت شد، لبخند روی لبانش خشک شد،صورتش سرد و بی احساس شد و چشمانش بی رمق و سرد و خوفناک شد و در حدقه درخشید.
کسی نمیدانست دلیل این بیماری مذمن اسنیپ هنگام دیدن پاتر چیست و نویسنده هم برایتان توضیح نمیدهد تا در کنجکاوی اش بمانید!

ـ پاتر!این موقع شب تو راهرو چیکار میکنی؟20 امتیاز از گریفیندور کم میشه!

سیوروس گویی اصلا از این متعجب نبود که این یک عدد هری پاترِناشناس از کجا امده بود و امدنش بهر چه بود؟فقط به طرز کتاب سوم واری،اسنیپی فوق اصیل رفتار میکرد.به خصوص همان جمله!

ـ جل المرلین!مرده ها دارن زنده میشن!این پاتره از کجا پیداش شد؟

ـ سلام!

کسی جوابی نداد.موضوعی که اکنون ان یک عدد پاتر باعث شده بود در ان لحظه به طور کلی فراموش شود ان بود که:چه کسی پاتر را صدا کرده بود؟
مگر غیر از این بود که با یک فراخوانی توسط بلا،همسرش به یک چشم به هم زدنی انجا حضور میافت؟

ـ پس رودولف کو؟

ـ پاتر کثیف!من رودولف رو صدا کردم!تو اینجا چه غلطی میکنی؟

ـ خب صدام کردی منم ...عه وا!

دو مرگخوار با نگاه ای گیجی به پاتر نگاهی انداختند.وضعیت مشکوک بود.
بلاتریکس در یک چشم بهم زدنی از جا پرید و درحالی چوبدستی اش را روی شقیقه ی پاتر میفشرد گفت:
تو کی هستی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: شنبه 12 دی 1394 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- وایسا ببینم، تو به من گفتی بی فکر؟

این صدای بلاتریکس بود که کم کم در حال اوج گرفتن بود و به اسنیپ فرصت تجزیه و تحلیل حرف هایش را هم نمی داد. بلاتریکس هیچ توهینی را تحمل نمی کرد، آن هم از طرف اسنیپ!

- تو به من توهین کردی! اصلا می دونی آخرین ورود نویل کِی ـه ؟
- مگه تو میدونی؟
- خب، امممم، چیزه... نه.
- پس چرا منو مسخره می کنی؟

بلاتریکس کمی فکر کرد. بلاتریکس کمی بیشتر فکر کرد. بلاتریکس کمی دیگر فکر کرد. بلاتریکس کمی دیگر هم فکر کرد. این همه فکر کردن تا به حال سابقه نداشت. اصلا اسنیپ چطور جرئت کرده بود او را وادار به فکر کردن کند؟ اسنیپ او را به تمسخر گرفته بود؛ و تاوان این کارش را پس می داد. بلاتریکس حتی از بلاک شدن هم نمی ترسید.

- تو منو به مسخره گرفتی؟ تو چطور جرئت کردی؟ نشونت میدم. رودولــــــف!

فریاد بلاتریکس آن قدر بلند بود که تمام تالار گریفیندور را لرزاند. با فریاد او، لوستر به همراه سه چهارم از سقف سقوط کرد. باعث شد ممد پاتر مفلوکی که زیر لوستر ایستاده بود کف زمین پخش شود. باعث شد بوی تسترال مانند آن ممد پاتر در تمام قلعه بپیچد. این بو تا به حال ده کشته و سی و چهار نفر مجروح داشته است. این تلفات باعث شد هزینه گزافی برای کفن و دفن روی دست اسنیپ بماند، به گونه ای که متوجه شد دیگر نباید سر به سر بلاتریکس بگذارد.

بلاتریکس فراموش کرده بود. فراموش کرده بود که آنها به دنبال رودولف به تالار گریفیندور آمده بودند، اما اهمیت نداشت. رودولف آن قدر قمه کش زن ذلیلی بود که با شنیدن فریاد بلاتریکس خود را از بوق آباد هم که شده به او برساند.

- عه
- چی شده سوروس؟
- عه وا!
- چته؟
- پشت سرت!
- عه وا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
کی گفته من پیرم؟ من فقط ۲۰ و خورده ای‌-۳۴۳۸ سال- سالمه
باسیلیسک سوارااااااان
دلاوران
نام آوران
حالا بقیش
پاسخ به: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: چهارشنبه 9 دی 1394 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس:آی بلا ب عمه من توهین نکنا..ب عمت توهین میکنم.

بلادرگوشی ب سوروس:ب جای غیرتی بازی بیا فک کنیم چجوری ازشراین پیرزنه خلاص
بشیم,وگرنه چن تاکروشیوخوشگل میزنم ی راست بره پیش مرلین اینا.

سوروس:اکی,بذافک کنم.
وسوروس درتفکرعمیییییییییق بدینگونه فرورفت ک باتیلدامث ردانشسته پرید
وسط گفت:
-درموردچی فک کنی عزززززیزم؟

بلا:اووووووق

سوروس:میدونی عمه ی عزیزم..داشتم فک میکردم چقدخوب میشد ک شمارو بامحفل
همسریابی ب سبک سالمندان اشنا کنم.خوبه ن؟ اتفاقا همه دوستاتون
اونجاعضون خوب خوباشو میبرن ها..بهتره عجله کنید.

باتیلدا باچهره ای بسی ذوق زده هماننداین افکت :ball: گفت:
-اوه سوروس عزیزم,میدونی چقددلم میخواست دراین ماموریت همراهیتون کنم..
ولی خب سنم بالاس نمیتونم پا ب پای شمابیام.شمابریدمن براتون دعای خیرمیکنم
عزیزانم!

سوروس:اختیاردارین,شکسته نفسی میکنیدشمامسنیدپس این بلاچی هس؟
خب درهرصورت خوشحال میشدم ازهمراهیتون,فعلا بای بای!

باتیلدا:عه سوروس ی چیزی یادت نرفته؟

سوروس:نه,قوطی روغن موهامو اوردم.نگران نباشید.

بلا:سوروس!چراگیج بازی درمیاری؟ادرس محفل روبده دیرشد.

سوروس:آهااااااااا,ادرس!خب عمه جان میری ب این ادرس:دبلیودبلیودبلیو..
میدونی عمه کارازمحکم کاری عیب نمیکنه واسه همین سه تادبلیو داره!اینم ادرس
کامل:www.mahfelhamsaran.jado.com
خب دیگ جدی بای بای!

باتیلدا:بابای عزیزانم.

بلا:مرض وعزیزانم.اخیییییییییییش خوب شد رفت!حالاچیکارکنیم؟

سوروس:ای بابا,توهم ک همش ازمن میپرسی!یکم فک کنی بدنیستا!
برو این پسره خنگ نویل روپیداش کن ازش بپرسیم,نیومدهم ازطرف من
بگو250امتیازازگریفیندورکم میکنم,اسنیپه وحرفش.بازم اگ نیومد..

هنوزجمله سوروس تموم نشده بودکه بلاگفت:
-میدونم,میدونم..بشکنج بهش میزنم ک تااینجاگوی زرین روپایی بزنه بیاد.

سوروس:نخیر!نباس سروصدابشه,بیهوشش کن بیارش.


وبدین ترتیب بلابرفت تانویل روبیاره.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
درودبرجادوی سیاه..

فقط ارباب..

فقط اسلیترین..

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: یکشنبه 29 آذر 1394 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- وایسیــــــــــــن!!

سرهمه به پشت برگشت و تو پیچ و خم راهرو ها دنبال منبع صدا گشتن.
- وایسیــــــــــن!! ... وایسین منم بیام!

سیو سایه ای رو در اون دور دورا دید که با چوب دستی آهسته آهسته، میلیمتر میلیمتر داره بهشون نزدیک میشه.

- بچه ها چرا یورتمه میرین؟

سیو: عمه؟

بلا: داریم میریم نجیــ .. رودولف بیاریم دیرمون شده عجله داریم! چه طور با من اینطوری صحبت میکنی پیرزن؟

- دِ وایسین بهتون میگم! مم میام!


5 دقیقه بعد
عمه دو متر جلوتر رفت!

بلا:
- از پیرزن ها متنفرم!


10 دقیقه بعد
عمه 15 متر جلوتر رفت
بلا:
- از پیرزن ها به شدت متنفرم!

بعد از چنــــــــــــــد دقیقه ی دیگر بالاخره باتیلدا به دو اسلیترینی رسید.
- چرا منو نبردین؟ نمیگین تازه واردم؟ لازمه شخصیتم شناخته بشه؟ باید الکی الکی بپرم وسط سوجه ها؟

سیوروس با وجود حرصی که از داخل میخورد، اونو نشون نمیداد و با نهایت آرامش گفت:
- عمه جان! خواهش میکنم ... ما عجله داریم. اینجوری ما تا انقراض نسل ویزلی ها هم نمیریسیم به نجیـــ ... رودولف! چیکار کنیم؟ کولتون کنیم این همه راهو؟

پیرزن دامنشو بالا زد و با وجود سنش پرشی به بغل سیوروس کرد که نشکستنش مایه ی تعجب بود!
سیو:

باتیلدا: عمه قربون اون زبونت! آفرین پسرم بیا بریم. خسته شدی میرم بغل بلا دخترم!

بلا:
- از پیرزن ها به شدت عجیب غریب متنفرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عزرائیل vs عمه باتی
Loading...
پاسخ به: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1394 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
نجینی گم شده و ملت اسلی مجبورن پیداش کنن. بعد از مشورت به این نتیجه می رسن که احتمالا اعضای گریفیندور نجینی رو دزدیدن. اسلی ها باید به شکلی وارد تالار گریفیندور بشن ولی همه ازین کار سرباز می‌زنن. در نهایت رودولف داوطلبانه برای یافتن نجینی به گریف می‌ره. ولی لرد (و سایرین) که به رودولف به خاطر علاقه زیادش به ساحرگان مشکوکن، اسنیپ و بلارو هم به تالار گریف می‌فرستن تا مبادا رودولف خرابکاری‌ای کنه...


~~~~~~~~~~~~

بعد از مقادیری بی‌وقفه دویدن، بالاخره به ورودی تالار گریف می‌رسن و با بانوی چاق مواجه می‌شن که بسیار شاد و شنگول به نظر می‌رسید و سعی داشت آرایش غلیظ قرمزرنگی رو روی خودش پیاده‌سازی کنه. در همین حین آوازی رو زیرلب می‌خوند.

اسنیپ آروم تو گوش بلا زمزمه می‌کنه: شرط می‌بندم کار رودولفه! معلوم نیست چطور تسترالش کرده تا بذاره بره تو.

بانوی چاق که متوجه حضور اونا شده، بدون اینکه دست از آرایش کردن برداره می‌پرسه:
- رمز؟

بلا نگاهی به بانوی چاق می‌ندازه و با یادآوری هیکل مالی توجهش به شباهتی جالب بین اونا جلب می‌شه.
- تو این تالارم که هرکس یه نکته برجسته داره. این از مالی و بانوی چاق، اون از کله‌ی زخمیه پاتر، اون از هویج بودن ویزلیا و زاد و ولدای بی‌نهایتشون، اونم از گرنجر با اون موهاش! معلوم نیست تو این تالار چی می‌گذره!

اسنیپ که تو شوک جمله‌ی "گرنجر با اون موهاش!" فرو رفته، ناخودآگاه نگاهش به بالای سر بلا و موهای وزوزیش جلب می‌شه. بلا که متوجه نگاه اسنیپ شده دست به سینه وایمیسه و می‌گه:
- چیه؟ بهتر از موهای روغنی‌ـه توئه که!

و همین‌جاست که هردو متوجه می‌شن تالار اسلی هم در این مورد دست‌کمی از گریف نداره و در نهایت این نظریه مطرح می‌شه که کلا این نکات برجسته در اشخاص ربطی به گروهشون نداره! بالاخره با فریاد بانوی چاق که گوش‌هارو نوازش می‌ده، این بحث خاتمه پیدا می‌کنه.
- گفتم رمـــــز؟ فکر کردین چون تو یه تابلو نشستم و دستم از دنیا کوتاهه می‌تونین بیاین اینجا و هرکار می‌خواین بکنین؟ وایسا ببینم... اصلا شما دو تا که گریفی نیستین! زودباشین از اینجا برین ببینم.

قبل از اینکه بانوی چاق بخواد داد و هوار راه بندازه و کل هاگوارتزو اونجا بکشونه اسنیپ می‌گه:
- مثل اینکه فراموش کردی من مدیر هاگوارتزم؟ به من گزارش دادن همسر این خانوم...

اشاره‌ای به بلا می‌کنه و ادامه می‌ده:
- به دلیل عدم حواس و مشکلات روانی و به صورت کاملا ناخودآگاه از این تالار سرآورده! می‌خوایم برش گردونیم تالار خودش... اسلی! فکر نکنم خوشت بیاد یه غیر گریفی اونم از نوع فوق خطرناک تو تالارت ول بگرده! می‌خوای؟

صدای تقی به گوش می‌رسه و اسنیپ و بلا از جا می‌پرن. بانوی چاق محکم به قلبش چنگ می‌ندازه و همینطور که درو باز می‌کنه می‌گه:
- نترسین! صدای شکستن قلبم بود... نکنه دارین در مورد اون جوون رعنا و زیبا، رودی جون حرف می‌زنین؟

بلا و اسنیپ با تعجب نگاهی به هم می‌ندازن و با احتیاط از کنار بانوی چاق که حالا به بانوی گریان تبدیل شده بود رد می‌شن و به درون تالار گریف قدم می‌ذارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهاي اسنيپ و دوستان
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد این زمزمه ها را می شنید و لحظه به لحظه از اینکه با رفتن رودولف به تالار گریفندور موافقت کرده بود پشیمان تر میشد. آیا رودولف کسی نبود که ثابت کرده بود به هر نوع موجود مونثی علاقه ی خاصی دارد؟و حالا به دنبال دختر عزیزدردانه او به تالار گریف رفته بود؟
از این فکر دود غلیظی از سر لرد خارج شد.چطور متوجه نشده بود چگونه رودولف به راحتی برای این کار داوطلب شده است؟باید هر چه زودتر کسی را به دنبال او می فرستاد.اگر یک تنها یک پولک از پوست براق و یک دست دخترش کم میشد...

ملت اسلی با مشاهده دودی که از گوش های لرد بیرون می زد و فضای تالار را پر می کرد بی اراده به هم نزدیکتر شدند.هر چه بود خبر خوبی در انتظارشان نبود.

لرد:
ملت اسلی:

بلاتریکس که کمی از تغییر حالت لرد بیمناک به نظر می رسید جرئت به خرج داد و کمی جلوتر رفت.
-سرورم!می تونم بپرسم طوری شده؟

لرد:بله بلا می تونی و در جوابت میگیم اگر این شوهر چشم چرونت بره تالار گریفندور و بلایی سر پرنسس ما بیاره همه اینارو از چشم تو میبینیم!

با شنیدن این سخن موهای بلا سیختر از همیشه روی سرش ایستادند.لرد نگاهی به جماعت اسلی انداخت.همگی از ترس آب دهانشان را فرو دادند.
- اون کله چرب هم با خودت می بری بلا...

اسنیپ معترض جمعیت را کنار زد و جلوتر آمد.
- سرورم... همه ی این حالات رودولف تقصیر بلاست که مرتب به شما ابراز عشق میکنه و به شوهرش کروشیو می زنه و باعث ایجاد این حالات در رودولف شده من این وسط چه نقشی دارم آخ....ـه...البته امر امر شماست سرورم!

اسنیپ با دیدن نگاه خونبار لرد گامی به عقب گذاشت.لرد به آرامی گفت:
- اسنیپ یه کاری نکن وقتی دخترمون پیدا شد بازم بدیمت دستش. چون تو مدیری و در کنارش معلم می تونی وارد تالار گریف بشی.در ضمن اگر رودولف خواست حرکت دور از شانی نسبت به پرنسس ما انجام بده با منوت از رو صفحه سایت محوش می کنی!حالا هم عوض اینکه به من زل بزنی زود باش راه بیافت!تو هم همینطور بلا...زود از جلوی چشمام دور شین تا اون روی تسترالیم بالا نیومده.بدون پرنسس من هم حق ندارین پاتونو تو تالار بذارین! مفهوم شد؟

در همان لحظه درب تالار با صدای بلندی بر هم خورد.به نظر می رسید بلا و اسنیپ دیگر منتظر شنیدن نعره های خشمگین لرد نشده و با بیشترین سرعت از تالار خارج شده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.