جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

در سال 1814، جایی خارج از لندن، ساختمان بزرگی به نام امیدی تازه برای بیماران ساخته شد. این بیمارستان یکی از بزرگترین بیمارستان های انگلستان بود و تنها به مدت شش ماه معروف ترین بیمارستان انگلستان شد. تا اینکه یک روز حادثه وحشتناکی رخ داد: شاهزاده مصطفی، پسر خلیفه عربستان برای درمان خود به این بیمارستان مراجعه کرد. مشکل او از این قرار بود که وی دوچهره داشت. نیمه راست صورتش انسانی بود و نیمه چپ آن شبیه ترکیبی از صورت انسان و گرگ بود. او تنها قادر بود با نیمه راست دهانش صحبت کند و نیمه چپ صورتش قدرت تکلم نداشت. با این حال گاهی اوقات وی ادعا کرد که نیمه چپ صورتش او را وادار به انجام کارهای وحشتناکی می کند. پزشکان معالج او هرگز نتوانستند او را درمان کنند یا منشا بیماری وی را حدس بزنند. سه روز بعد شاهزاده مصطفی 18 ساله خود را در اتاق بیمارستان حلق آویز کرد.

...و این آغاز حوادث وحشتناک بیمارستان بود. چهل و هشت ساعت پس از این اتفاق، تمام بیماران به طرز عجیبی فوت کردند. در همان شب سه پرستار و پنج دکتر خودکشی کردند و آنهایی که زنده مانند، تا آخر عمر در یک آسایشگاه روانی بستر شدند.
پزشک قانونی هیچ گاه نتوانست علت این مرگ ها را بفهمد. همه چیز درباره اجساد طبیعی بود...مردن به مرگ طبیعی اما به صورت دسته جمعی! یک ماه بعد بیمارستان تعطیل شد. اما ساختمان آن هرگز خراب نشد و البته هیچ کس تا بحال جرئت ورود به این بیمارستان را نداشته است.

***

شوالیه های سپید مقابل ساختمان قدیمی ایستاده بودند.
-پروفسور این عالیه!
-عالیه؟ تازه توش کلی هم اتاق داره فرزندانم. نفری یکی بردارین!
-پروفسور نقطه هم پیدا میشه اینجا؟
-با نیروی عشق حتما! تا زمانی که گریمولد تعمیر شه اینجا پایگاه اصلی محفل ققنوس خواهد بود. فقط خواهش دیگه دستشویی خونه رو طلسم نکنین. قلب خونه اس دستشویی.

اعضای محفل ققنوس ذوق زده و جست و خیز کنان وارد بیمارستان شدند و در هنگام ورود توجه شان به تابلوی داغون و زنگ زده بالای ساختمان جلب شد. البته آنها توانستند از میان خطوط شکسته کلمات بیمارستان امیدی تازه را تشخیص دهند.

چند ساعت بعد همگی در خواب خوش در اتاق های جدیدشان به سر می بردند...البته بعد از کلی جنگ و دعوا! ابتدای ورودشان همگی میخواستند در بزرگ ترین اتاق اقامت داشته باشند که در همان مرحله اول مبارزه آقایان حذف شدند و خانم ها به ادامه مبارزه پرداختند. قبل از آنکه نیمه چپ بیمارستان را منفجر کنند دامبلدور پادرمیانی کرد و گفت خانمی که از همه بزرگتر است در این اتاق بماند که خب...نتیجه مشخص است دیگر! اتاق خالی ماند! اما چند لحظه بعد توسط جیسون اشغال شد.

جیسون روی تخت قدیمی بیمارستان خوابیده بود و خر و پف می کرد. چیزی صورتش را نوازش می کرد...نوازشی نرم و لطیف...جیسون به آرامی چشمانش را باز کرد... با ترسناک ترین صحنه عمرش روبرو شد: مردی قد بلند و لاغر با ردای سیاه، در حالی که نیمی از چهره اش را پوشانده بود مقابلش ایستاده بود. دیدن همچین موجودی، آن هم نصف شب اگر انسان را نکشد، به سکته وا می دارد. اما جیسون از تخت پرید و یقه موجود را گرفت.
-خیلی بیشعوری! خیلی هیپوگریفی! نمی بینی من خوابم؟! کوری؟ بعد از یک روز سخت و سرتاسر دعوا و بعدش هم اسباب کشی؟ دو دقیقه میخوام بخوابما!

سپس روح را کشان کشان از اتاق بیرون برد و با یک لگد جانانه بدرقه اش کرد!

***

نیمه های شب، کتی صدایی از دستشویی شنید.
-نقطه!

از تختش پایین آمد و با یک لبخند گشاد به سمت دستشویی رفت. در دستشویی با صدای غیژ غیژ ترسناکی باز شد. کتی وارد دستشویی شد. قطعا خبری از نقطه اش نبود...کتی در آینه دستشویی نگاه کرد و روح سیاه را پشت سرش دید. این یکی قطعا باید یک انسان معمولی را می کشت! اما روح بیچاره خبر نداشت که نه تنها اعضای محفل معمولی نیستند، بلکه اکنون گیر غیر عادی ترین آنها افتاده است! کتی به سمت روح چرخید.
-سلام! اسم من کتیه! اسم تو چیه؟

روح فقط به او زل زد.

-اسمت رو نمیگی؟ اشکال نداره...میگم ها این دور و برها نقطه منو ندیدی؟

روح باز هم سکوت کرد. ناگهان دهانش را باز کرد و گاز سبز رنگی به سمت کتی فرستاد. کتی به سرفه افتاد سپس سعی کرد با تکان دادن دستش دود را از خود دور کند.
-اه اه! چقدر دهنت بوی گندی میده! چند سال مسواک نزدی؟ ببینم تا حالا مسواک دیدی اصلا!؟ باب بزرگ هرشب به ما میگه مسواک بزنیم و...عه...کجا رفتی تو؟ آقا روحه؟

روح از دیوار پشت سر کتی رفته بود!
کتی سرش را به نشانه تاسف تکان داد.
-عجب دور زمونه ای شده ها! دیگه ارواح خبیث اسمشون رو هم بهت نمی گن! اسم بخوره تو سرشون جواب سلام هم بهت نمیدن! واقعا که...یه سر سوزن ادب هم خوب چیزیه! ارواح خبیث بی ادب...

در حالی که کتی همچنان مشغول سرزنش روح بود، روح با عصبانیت در ساختمانش قدم می زد. چرا آنها با دیدنش نمی ترسیدند؟ چرا گاز سمی اش آن ها را نکشت؟...افراد دیگری نیز در آنجا بودند...باید آن ها را می کشت...غافل از اینکه نمی دانست گیر چه موجوداتی افتاده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1396/2/31 23:17:07
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 28 تیر 1395 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
جروشا: مگه نمی‌رفتیم واشنگتن پس چی شد یهو داریم بر می‌گردیم گذشته دوباره؟
ویولت: نمی‌دونم والا ولی حاجیتون بدجور دلش می‌خواست بره پیش ملل آمریکایی تو واشنگتن.
فنگ: هاپ هاپ، هیپ هاپ! ( قصد داشتم توپاک و بیگی رو با تکنولوژی حال حاضر دنیا برگردونم باهاشون یه کنسرت بذارم هیپ هاپ رو زنده کنم که شما نذاشتین دیگه.)

بعد از طی شدن مقادیری از ماجرا به سبک دالاهوف گونه، ملت محفلی تصمیم گرفتن کلا بی‌خیال هری بشن چون هم یه هری جدید اومده بود تو سایت هم به علت بیماری گسستگی سلول های تحتانی حوصلشون نمی‌شد تا واشنگتن برن. اما اینا اصلا مهم نبود، مسئله چیز دیگه‌ای بود.

هاگرید: دِ ما مگه قرار نبود از پنج تا راه بیریم؟ پَ چرا الان کنار هم ایستادیم دیالوگ می‌گیم؟
ویولت: مدل عنتوینیه دیگه، سبک رولاش همینه.

دامبلدور که تو نقش جواد خیابانی که حالا اصلا بهش نیاز هم نداشت خیلی فرو رفته بود جواد گونه گفت:
- قطعا کسی که سوژه رو شهید کنه، شهید کننده ی سوژست. پاشید بریم همون گذشته ی خودمون، فرزندانم. هری هم نیست مشکلی نداره، کله ی یکی دیگتون رو زخمی می‌کنم باهاش جلسه می‌ذارم.

محفلیون برگشتند به پورتال و به 2048 سال قبل برگشتند تا بیشتر از این ملت رو سر کار نذارن و شرایط ورود یه سوژه ی جدید به تاپیک رو مهیا کنن. سوژه ی ما به سر رسید، کلاغه هم تو دود و دم 2048 سال بعد فوت شد متاسفانه. برای شادی روح اون کلاغ یه فاتحه بفرستین خواهشا.

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 10:10
نمایش جزئیات
آفلاین
در این لحظه دامبلدور نقشه آمریکا را از جیبش در آورد و شروع به صحبت کرد:

- ما برای اینکه سریعتر برسیم باید از هم جدا بشیم فرزندان روشنای!نگاه کنید.ما الان اینجاییم که میخوایم بریم اینجا.همونطور که شما فرزندان دارید میبینید پنج تا راه وجود داره و ما هم نه نفریم فرزندانم!در آخر این راه ها که به هم وصل میشن همدیگر رو میبینیم. .من تنهایی از راه اول میرم.هاگرید و فنگ از راه دوم.گلرت تو با اوتو برو.مایکل با فلورانسو و اورلا هم با جروشا بره.شوالی نیست فرزندان؟!

هیچکس چیزی نگفت.

در راه فنگ و هاگرید

فنگ و هاگرید از بیراهه ای که دامبلدور آن هارا بهشان نشان داده بود درحال حرکت بودند.هاگرید آه عمیقی کشید و گفت:

- کاشکی میتونستیم یکم دیگه هم اینجا بمونیم.تازه می خواستم بفهمم کیک پزی توی آینده چه پیشرفت هایی کرده!

- هاپ هاپ. هاپ هاپ هاپ! (من هم می خواستم ببینم استخاون های آینده چطوریه!)

- انقدر سال رفتیم عقب حالا هم می خوایم برگردیم.خیلی دوست داشتم چیزهای دیگه هم ببینم.راستی...الان هاگوارتز چطوری شده؟!

- هاپ هاپ هاف (حتماً اونم پیشرفته تر شده دیگه!)

- آره فنگ.توی این زمونه آینده میتونستم یکسری دستور تهیه هایی برای کیک هام پیدا کنم که همه با خوردنشون به به و چه چه کنن!...اِ...این راه بسته است که!

هاگرید درست دیده بود.راه روبه رویس با یک کوهِ سر به فلک کشیده بسته شده بود که مطمئاً بالا رفتن از آن غیر ممکن بود.

- فکر کنم توی این چندین و چند سال نقشه های نیویورک عوض شده باشه!

در طرف دیگر قضیه - جروشا و اورلا

در آن طرف قضیه هم جروشا و اورلا به بن بست رسیده بودند.اما برعکس هاگرید و فنگ راه آن ها با یک ساختمان بزرگ که عبارت"مرکز فرماندهی پورتال های زمانی" روی سردرش بود بسته شده بود.جروشا گفت:

- میتونیم اینطوری سریع برگردیم خونه ها!با پرتال اومدیم با پرتال هم بر می گردیم

- گل گفتی جروشا!همچین بچه هارو برگردونیم که دهنوشون باز بمونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 08:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- عاقا اونطوری که عنتونین توی پست قبل گفت پیش بسوی واشنگتن نمی تونیم حرکت کنیم.. دوشواری داریم!
- دوشواری؟ دوشواری نداره! خیلیم هم راحته.. یکعیه!
- الان با اینکه 2048 سال گذشته ولی توی واشنگتن هنوز تبعیض نژادی بین جادوگران و مشنگا وجود داره.یعنی قبل از ورود به شهر سنسور جادوگر یاب گذاشتن و میگن جادوگرارو میندازن تو کوره جادوگرپزی!
- آخه ما سرنخ رو که امتداد دادیم، به واشنگتن رسیدیم، حالا میگوی چیکار کنیم؟
- باس در نقش هویت های جعلی وارد شهر بشیم..

ویولت که به نوعی آبجی‌خطر محفل محسوب میشد و حتی بعد از 2048 سال، تمام خلافکارای شهر رو میشناخت، تصمیم گرفت تا محفلیون رو پیش ممدجعلی ببره تا براشون شخصیت های فیک بسازه. از اونجایی که ممدجعلی در کنار سواحل منهتن زندگی میکرد، در و دافای خوشگلی هم در کنارش می زیستن. خلاصه اینکه ساحل حسابی توجه محفلیون رو به خودش جلب کرد..
- هاااااف هااااف! تصویر تغییر اندازه داده شده

- فرزندانم بیاین یکمی همدیگرو ارشاد کنیم! تصویر تغییر اندازه داده شده

- شکم گرم و نرم من، مکانی است امن برای همه ی شما عزیزان! تصویر تغییر اندازه داده شده


ویولت یه توسری جانانه نصیب تک تکشون کرد، یقه‌شونو گرفت و همگی رو به سمت خونه‌ی ممدجعلی برد.بعد از گذشت چند دقیقه هویت های ساختگی همشون مشخص شد.
- دامبل جون از این به بعد اسمت جواد خیابانیه. ویولت تو هم باس در نقش تیلور سوییفت ظاهر بشی. هاگرید خان شوما هم رضا شفیعی جم هستی الان. فنگ بزا ببینم چی به فیس‌ت میخوره.. آها! تو هم ساموئل جکسونی! برید خوش باشید.

و بدین ترتیب محفلیون به سمت واشنگتن حرکت کردند..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1394 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
چکیده: اعضای محفل ققنوس بطور اتفاقی توسط یک پورتال به ژاپن 1024 سال پیش میروند و مجددا بطور اتفاقی توسط همان پورتال به نیویورک 2048 سال بعد فوروارد میشوند. در نیویورک مساله مهم اینجاست که از بین جمع اعضای محفل، هری کجا غیبش زد؟ بهمین منظور و بعد از بررسی های متعدد در نهایت اعضای محفل به سر نخی در واشنگتن میرسند و بنابراین مجبورند که از نیویورک به واشنگتن بروند...


قبل از هر چیز
ویولت بودلر که در سالیانی قبل تر از سالیانی که داستان در حال وقوع بود قرار داشت، بطور متوالی سرش را به این سو و آن سو میکوبید و با آقای دکتر حرف میزد و کلماتی نامفهوم از جیمزتدیا بیان میکرد که توسط آقای دکتر به سنت مانگو برده شد.




و اینک ادامه داستان...

فنگ: هاپ هوپ هاپ ووووووف!
هاگرید: یا حضرت گودریک. سگ سخنگو! لامصب سگم حرف میزنه!
اعضای محفل: حرف میزنه؟!
هاگرید: آره خب! نشنیدید؟!
اعضای محفل: نه خب!
هاگرید: یا ابوالهول! فقط من متوجه صحبتاش میشم! چقدر خفن شدم تو آینده!
دامبلدور: هاگرید جان، ببخشید شما از کجا اومدی 2048 سال بعد؟!
هاگرید: جان؟ چی میگه؟!
جروشا: آقا ولش کن! مهم اینه که بفهمیم الان سگه چی داره میگه!
هاگرید: میگه که قبل از هر چیز سرشماری کنیم بینیم کیا هستن کیا نیستن!
اعضای محفل: چه سگ فهمیده ای!
.
.
.
هاگرید: پرفسور دامبلدور!
دامبلدور: حاضر
هاگرید: هاگرید!!
هاگرید: حاضر!!
هاگرید: فنگ!
فنگ: هاپ!
هاگرید: میگه حاضر!
هاگرید: جروشا مون!
جروشا: حاضر!
هاگرید: فلورانسو!
آریانا: حاضر!
هاگرید: اورلا کوییرک!
اورلا: حاضر!
هاگرید: مایکل کرنر!
مایکل:
هاگرید: گلرت پردفوت و اوتو بگمن!
گلرت و اوتو: حاضر!
هاگرید: هری پاتر!
فنگ: هوپ!
هاگرید: میگه که غایب!

در همین لحظه یک بشقاب پرنده با افکت صدای شیـــــهـــــو از بالای سر فنگ رد شد که فنگ ترسید و پرید تو بغل هاگرید و هاگرید گفت:
_ چخه! آروم باش سگ! چیزی نبود که...این...این...چیز بود...ببخشید پرفسور این چی بود؟
دامبلدور: فرزندم، طی مطالعاتی که در سابق در کتابخانه مشنگ ها انجام داده بودم، عکس این وسیله را قبلا هم دیده بودم. گویا اسمش "بشقاب پرنده " هست و "آدم فضایی" ها سوارش میشوند. یه جورایی شبیه چوب جاروی خودمونه که سوارش میشیم.

چوب جاروی نیمبوس بیست هزاری نیز پس از این گفته دامبلدور از بالای سر آن ها رد شد و به دنبال آن یک ماشین پرنده پلیس آژیرکشان پرواز میکرد...

هاگرید: پرفسور ببخشید الان اینا اینجا چیکار میکنن؟
دامبلدور: اممممم...خب فرزندم الان 2048 سال بعده. الان گویا مرزهای زمینی و البته بین کهکشانی از بین رفته و جادوگر و آدم فضایی و مشنگ، همه با هم زندگی میکنند. اینجام که نیویورک و مهد تمدن و مقر سازمان ملل متحد مشنگ هاست و احتمالا بیشتر از هر جای دیگه ای روی زمین ادغام فرهنگ ها و زندگی موازی موجودات مختلف در جریانه!
هاگرید:
دامبلدور: میدونم هضمش برات سخته هاگرید جان. یه مدت اینجا بمونیم عادت میکنی.
فنگ: هاپ هوپ عووووو وووووف پووووووف!

در همین لحظه هاگرید بر سر فنگ کوبید و فنگ عو عویی کرد و ناراحت به گوشه ای رفت...
دامبلدور: هاگرید چرا دست رو حیوون بلند میکنی؟! این کار خیلی زشتیه!
هاگرید: آخه پرفسور، شما رو مسخره کرد منم مسخره کرد!
دامبلدور: در هر صورت دفعه آخرت باشه رو فنگ دست بلند کردی. حالا چی میگفت؟
هاگرید: میگفت اگه تو کتاباشو خوندی من فیلماشم دیدم خودم بعدا برا هاگرید توضیح میدم!
دامبلدور:

اورلا که حوصله اش سر رفته بود، با خمیازه() گفت:
_ آقا جان اینارو بیخیل...بریم دنبال سر نخمون از هری. مگه اون جِیگر که بهش مشکوکیم الان تو واشنگتن نیست؟
_ جیـــــــگرم! جیـــــــــــــــــگر!
دامبلدور: جان؟ این کی بود؟
اورلا: نمیدونم! شبیه صدای جِیگر بود، حالا در هر صورت بیاین بریم واشنگتن دیگه. من میخوام کنار کاخ سفید عکس سلفی هم بگیرم! همیشه آرزوشو داشتم.

در همین لحظه فنگ که به گوشه ای رفته بود دوباره ورجه وروجه کنان به جمع اعضای محفل پیوست و گفت:
_ هووووووف هاپ هاپ هاپ هوپ!

هاگرید مجددا دستش را برای زدن بر سر فنگ بالا برد که با دیدن چشمان دامبلدور بیخیال شد.
دامبلدور گفت: چیکارش داری خب؟ شاید گشنشه حیوون!
هاگرید: نه بابا پرفسور. بی حیا میگه منم میخوام کنار کاخ سفید با سگ های ماده آمریکایی عکس سلفی بگیرم!
دامبلدور: چقدر زبون سگ ها پیچیده س. تو چارتا کلمه دو تا جمله گفت! ... در هر صورت بیخیال. پیش بسوی واشنگتن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1394 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-
-
-
-
-
-
-
-

اهم!
با صدای گلو صاف کردن ِ نویسنده، فردی که به حالت خیره شده بود به اون یکی که داشت می‌زد، به خودش میاد و اونم گلوش رو صاف می‌کنه. خونسردیش رو به دست میاره و تخته شاسّی و قلم‌پرش رو برمی‌داره:
- یک بار دیگه، از اول همه چیز رو برام تعریف کن.

فرد ِ دستمال به دست، بغضش رو قورت می‌ده و دوباره شروع می‌کنه به تعریف کردن سرگذشتش:
- آقای دکتر.. از کجا بگم؟ از کجا شروع کنم؟! اومدن گفتن سکانس بگیر ملت رفتن ژاپن ِ هزار و بیست و چهار سال قبل. گفتیم باشه. گفتن پَن دیقه بعدش جهت مشتی بر دهان آستاکبار دامبلدورشون پورتال باز می‌کنه، جمیعاً شوت می‌شن عقب، گفتیم باشه. آقای دکتر.. یه شخصی با نیش از بناگوش باز از پورتال فرت اومد، فرت رف.. نفهمیدیم کی بود.. از کدوم سریال فرار کرده بود.. آقای دکتر.. اینم گفتیم باشه!

دکتر همچنان با هم‌دردی سر تکون می‌داد.
- آقای دکتر! اینو کجای دلم بذارم!؟ گلرت پرودفوتشون ژاپنی حرف می‌زد! تصویر تغییر اندازه داده شده
ژاپنی! تصویر تغییر اندازه داده شده
ژاپنی!! تصویر تغییر اندازه داده شده


دکتر به پرستارهای پشت صحنه اشاره کرد علی‌الحساب یه آرام‌بخش به بیمارشون تزریق کنن تا بر اثر کوبیدن خودش به در و دیوار، حداقل در و دیوار رو نیاره پایین و گفت:
- خب. پیش میاد. ادامه بده عزیزم.

بیمار که کمی آروم گرفته بود، ادامه داد:
- بعد مرگخوارا نمی‌دونم از کجا اومدن. پورتال لعنتی در و پیکر نداره! هرکی از هرجا می‌رسه سرشو می‌ندازه می‌پره عقب.. بعد وسط ِ داستان.. باورتون نمی‌شه آقای دکتر.. وین رونی! خود ِ وین رونی ِ لعنتی! من آخه دردمو به کی بگم آقای دکتر! اون مایکل کرنر ِ مرلین‌زده..

با آوردن اسم ِ مایکل کرنر، نه فقط داغ دل ِ بیمار تازه شد، که یهو گوشای آقای دکترم تیز شد!
- نگم باهام چیکار کردن توی دو سه تا رول! دیگه نگم! یه عمر عصمت و عفت و حیا و نجابتو بوقیدن بهش آقاااای دکتر! من دیگه چطوری سرمو بلند کنم! چطووووور؟! چطووووور؟! تصویر تغییر اندازه داده شده


دکتر یهو از جاش می‌پره و روپوش سفیدش رو می‌کَنه. روی لباس زیریش، آرم ِ "مأمور مخصوص عله‌ی بزرگ! با اختیار ِ تام!!" خورده!
- گلرت رد صلاحیت شده! مایکل کرنر رو همین الان شوتش می‌کنیم بالاک! مأمورین ویـــــــــــــــــــزن!! به پیــــــــــــــــــــــــــــش!!

و پیشاپیش گله‌ای نقاب‌دار، چونان بوفالو فریاد زنان از روی "بیمار" ِ بدبخ می‌گذرن و می‌رن تا کلّ یوم ماله بکشن روی سوژه و هرکی رو پرت کنن سرجای خودش!
بیمار:

اندکی آن‌سوتر - ویزنگاموت

زمین زیر پای جیمز و تدی که توی تالار نقد نشستن و بی هوا زی دارن نقد می‌کنن به لرزه در میاد.
تدی از پنجره بیرونو نگاه می‌کنه.
- جیمز؟

جیمز در حال مکیدن قلم‌پرش، سخت داره جلوی خودشو می‌گیره که اون روی گودزیلاش رو برای تازه‌واردا حداقل سرکوب کنه.
- هوم؟
- به جز من و تو، جادوکار ِ دیگه‌ای هست؟
- نورچ!
- پس اونا کیَن؟!

جیمز بالاخره سرش رو میاره بالا و به جمعیتی که علامت ِ شورای بزرگ ویزنگاموت رو شعار دَهان (؟!) بالای سر خودشون حمل کرده و دارن به سمتی می‌دوئن، خیره می‌شه:
- هاع؟!

پورتال ِ کوفتی همین لحظه باز می‌شه و مأمورین مخصوص حاکم بزرگ و نقاب‌داران ویزنگاموت رو می‌بلعه و جیمزتدیا به حالت ِ به جا می‌مونن.

واقعاً وات ده هِل آخه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1394/5/17 18:08:15
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1394 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پرفسور دامبلدور در جستجوی پاسخ، کمی به انوار نامرئی و مرلینی گوشه و کنار مغزش متوسل گشت. ناچارا که جوابی نیافت، لبخند ملیحی زد، ریشش با نسیمی (هوای دل) که وزید شروع به بندری زدن کرد و در میان پیچش ریش و سیبیل خودش محو شد و از دیدگان محفلیون خارج گشت و کمتر از دو ثانیه در جایی که ایستاده بود، سگ هاگرید ظاهر شد.

گلرت: چی شدع؟!
مایکل: پسر شده !
فلورانسو: من تصور میکنم پرفسور دامبلدور از دنیا رفت و الان ادامه زندگیش رو در بدن این سگ شروع میکنه. فکر کنم چوب خداست در جواب بی ناموسی هایش که زندگی جدیدش سگیه.
جروشا: هیچ وقت فکر نمیکردم رهبرم، عاقام، اوسام... یه توله سگ باشه.
برادر حمید: صلوات ختم کنید !

هاگرید که توله سگ همیشه لش خود را شناخت، مثل مادر ترزا جلوی جمعیت محفلیون زانو زد و شروع به قربون صدقه و مالش سگ خود کرد

- کجا بودی تو توله سگ پدر سگ ! هان؟ چقدر پوستت چروک شده. من فکر کردم توی گذشته جا گذاشتمت فنگولی پدر سگ من.

ملت:
هاگرید: دیوانه ها. این پرفسور نیست. سگ منه.
مایکل، متخصص انگشت نگاری اضطراری در حرکتی انتحاری دستکش طلایی خود را دست کرد و به سمت هاگرید قدم برداشت که به موجب این حرکت فوق آسلامی هاگرید به عقب رانده شد.

- عقب باش غول ! تو خیال کردی من میذارم پرفسور رو زبون بسته گیر بیاری، بعد ادعای مالکیت کنی.

سپس دستکشش که آغشته به خون هاگرید بود را به سوی محفلیون گرفت و گفت:

- ملت توجه کنید ! هر کی بخواد به پرفسور نزدیک بشه با تخصص من طرفه. عقب بمونید. حالا صحنه رو به هری تقدیم می کنم.

ملت منتظر سخنرانی پسر برگزیده و کله زخمی شدند.
برادر حمید: صلوات ختم کنید...

صحنه خالی ماند. بعد از دقایقی فشار متابولیک محفلیون در تالار اندیشه عمومی سنترال پارک، همگی به این نتیجه رسیدند که پیش از عزیمت دامبلدور به پیکر سگ مذکور، نقاب داری آمده و هری را به جایی نامعلوم شپلخ نموده است. از طرفی جوانی لاغر مردنی و عمامه به سر و حمید نام، روی نیمکتی نشسته بود و دائما صلوات می فرستاد.

هاگر: کیستی ای جوان؟ صلوات نفرست. اینجا چه کار داری؟‌ پاشو برو جای دیگه بشین ذکر بگو.
حمید: من نقش فیلسوف رول پلیینیگ رو دارم ایفا میکنم. حرف نزن. رولتو ادامه بده.

پووواففف (ترجمه: گاز معده فنگ ! )

فلورانسو بعد از ورانداز سگ و رویت تصویر خود در شیرازیخانه مثل آینه توله سگ، رو به محفلیون کرد:

- من میگم این سگ یا پرفسور هست یا نیست دیگه. بیایم همگی از این زبان بسته بخوایم برامون هری رو پیدا کنه.

هاگرید: این فنگ منه نه دامبلدور. خوب میدونه چطور ردیابی کنه. فنگ. هری رو پیدا کن.

- واف هاف هاف هاف (اول استخوون بده بی معرفت ! )

هاگرید نگاهی به دور و اطراف کرد. چیز خاصی در سنترال پارک نیویورک با درختان فلزی اش پیدا نمیشد. به ناچار برادر حمید لاغر و استخوانی را جلوی فنگ انداخت. بعد از صرف برادر حمید، سگ شروع به بو کشیدن کرد و کمتر از یک دقیقه در جایی پشت جمعیت محفلیون چیزی پیدا میکنه.

فنگ: هاپ ووواففف هاف ! ( اا اینجارو.....یه کیف پول! )
مایکل: جوووون! چقد توش مایه اس؟
فنگ با دندونش میزنه کیفو جرواجر میکنه، از توش چند عدد پاکت آدامس موزی به همراه یه کارت ملی میفته بیرون! مایکل با ناامیدی توی پاکتهای آدامس دنبال پول میگرده و فلورانسو کارت ملی رو مورد بررسی قرار میده.
فلورانسو:
هاگرید: هان چیه؟
فلور: این کارت ملیه جیگره! وزیر جادوی دوره خودمون. جیگر اینجا بوده. همون نقاب داری که یهوع اومد و هری رو برد. مگه میشه بعد اینهمه سال زنده باشه؟ منوی مدیریت و زوپس چیکارا که نمیکنه.

مایکل پاکت آدامس موزی رو پرت میکنه کنار و نشون میده که اندازه یک دونه انگشتش هم به محیط زیست اهمیت نمیده!

فنگ در حالیکه داره جا پاها رو بو میکنه یه استخون بالا سرش روشن میشه و بندری میزنه!

- واف هاف هاف وایتس هاوس...هووووواااافففف...هاف واشنگتن....هاف هاف هاپ
فلور: هاگرید ! این پدر سگ چی میگه.
هاگر: نمیدونم والله. به زبان هوگو چاوزی گفت نفهمیدم. فکر کنم دستشویی داره. میگه حتما ببرین دستشویی کاخ سفید در واشنگتن.
جروشا: حامله ست این پدر سگ. من فکر کنم میخواد تخم بذاره توی واشنگتن !
هاگر: فنگ نره. اگه بگی این فنگولی من نیست هم باید بگم پرفسور هم نر بود
محفلیون باز به فکر فرو رفتند...

در چند قدمی آنها صدای مرد دستفروش تمام پارک رو برداشته بود. دستفروش با لباسی ژنده داد میزنه:
- دونات های قزوینی ! نرم تازه خوشمزه. سه تا هزار دلاره. هم لثه شور داره هم معده شور. پاتم بو نمیگیره. گواهی ایزو نهصد هزارم داره. با فناوری نانو. چشماتم نمی سوزونه.

مایکل: عهه ! بروبچ ! اوس کریمه. اوس کریم دستفروش متروی گریمولد خودمونه که. زنده ست هنوز؟!

مایکل دستکشش رو جهت جلوگیری از ایجاد رعب و وحشت اضافی قایم میکنه و رو به اوس کریم میگه:

- اوس کریم ! حالت چطوره؟ مارو یادت میاد؟ چند بار بهمون اسکاچ کهنه های مامانتو انداختی جای دونات توی مترو لندن ؟

دستفروش نگاهی مشکوک به مایکل میکنه و جواب میده:

- برو عامو ! من اوس رحیمم. مو اصن شمارو ندیدم. پدر بزرگ مو توی متروی لندن مسواکای همه کاره اورال بی میفروخت که مسواکاش تا نواحی رکتالتو هم برق مینداخت لامصب ! تو کجا بودی اون موقع جوجه. برو قایم شوشکتو بازی کن عامو !

هاگرید: اهم. اوهوم. اینو ولش کن پدر جان. ببخشید آقا ! شما میدونی واشنگتن کدوم وریه؟

دستفروش: میری راست. میری چپ میری راست میری چپ میری بالا میری پایین میری میری میری میرسی به بن بست. اونجا یه چند روز استراحت میکنی. بعد از بن بست رد میشی صاف از دریا رد شدی میرسی واشنگتن.
و ملت محفلی رو با صدای آواز دستفروشی خودش تنها گذاشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/5/17 15:51:02
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/5/17 15:56:53
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/5/17 16:12:29
----------

پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1394 13:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب فرزندانم، در قدم اول ما باید بریم مقرمون ببینیم چه بلایی سره محفلمون اومده.
- پروفسور جسارتا مقر ما لندن بود الان ما نیویورکیم.
- همه جای دنیا سرای محفل است دخترم.
-

اورلا که با حرف دامبلدور قانع شده بود، عقب ایستاد و منتظر ماند. دامبلدور سر انگشتانش را به یکدیگر چسباند و چشمانش را بست تا فکر کند. محفلی ها همچنان در انتظار ایده ی او بودند. بعد از چند دقیقه که خبری از ایده نشد، هاگرید شنل آلبوس را کشید و گفت:
- پروفسور کیک بدم فکرتون باز شه؟
- نه روبیوس مسئله بزرگ تر از این حرفاست.

دامبلدور اینبار سر انگشت هایش را بر روی شقیقه هایش گذاشت و کمی شبیه به ایکیوسان ( درسته دیگه؟ :| ) شد. در آن هنگام که کسی امیدی به رهبر محفل نداشت دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و با تفکر گفت:
- باید دنبال یه جادوگر سیاه دیگه باشیم.
- نه! تورو مرلین نه!

هری در پشت شیشه ی شناسه های بسته شده شروع به گریه و زاری کرد. آریانا ماهیتابه به دست به شیشه نزدیک شد و گوش هایش را به شیشه چسبان تا ناله های پسر برگزیده را کامل تر بشنود. اینبار هری پاتر با صدای بلند تری گفت:
- یه بار منو سره ولدمورت کشتی، اینبارم میخوای بکشی؟

تق!

آرسینوس جیگر که در آن بین، پشت شیشه درحال " کیش کیش کردن " ـه شناسه های بسته شده بود، پاتیل طلایی اش را محکم بر سر هری پاتر کوبید و او را کلا از لیست شخصیت های هری پاتری حذف کرد. سپس به آرامی از پشت شیشه خارج شد.

- یه سوال پروفسور؟ اون جادوگر سیاه جدید رو چطوری پیدا کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1394 06:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: اعضای محفل ققنوس به طور اتفاقی و توسط یک پورتال به ژاپن 1024 سال پیش رفته اند و در آنجا مجبور میشوند با سامورایی های خشمگین و قدرتمند بجنگند...


دامبلدور، اوتو، جروشا، گلرت، فلو و مایکل بعد از دیدن سامورایی ها که در واقع سامورایی نبودند و جادوگر بودند و چوبدستی هایشان را با حالتی شیطانی به سمت آن ها نشانه رفته بودند( ) مردد بودند که باید چه بکنند که ناگهان از ناکجاآباد مجددا یک پورتال درست روبروی آن ها سبز شد و آن ها هم بدون هیچ فکری تِلِپ داخل پورتال پریدند و پورتال
...نیز آن ها را درون خودش کشید...

تصویر تغییر اندازه داده شده



نیـــویـــورک - 2048 سال بعد


طبق روال قبل، از درون پورتال، ابتدا فلورانسو به بیرون افتاد سپس جروشا روی فلورانسو افتاد و از آن سو دامبلدور به بیرون افتاد و مایکل روی دامبلدور افتاد و گلرت روی آن ها. بعد از آنکه با حفظ اصل تفکیک جنسیتی فلورانسو و جروشا از یک سو و بقیه از سوی دیگر از روی زمین برخاستند، فَکِشان به زمین خورد و مشاهده کردند که کره زمین چقدر تغییر کرده است.

به طور خلاصه: در هر سویی اشیایی پرنده گاهی شبیه بشقاب پرنده و گاهی شبیه جاروی پرنده جادوگران و گاهی شبیه ماشین های مشنگی پرنده دیده میشد و روی هر کدام از آن ها آدم های فضایی و جادوگران و مشنگ ها سوار بودند.

گویا مرزها نه تنها روی کره زمین از بین رفته بود که مرزهای خودساخته و بیخود بین کهکشانی نیز از بین رفته بود و نه تنها جادوگران در کنار مشنگ ها زندگی میکردند که آدم های فضایی نیز به آن ها ملحق شده بودند.

تصویر تغییر اندازه داده شده


اعضای محفل ققنوس با دیدن جهان هزار و بیست و چهار سال بعد(2048 سال بعد میشود 1024 سال بعد از ژاپن قدیم که در واقع میشود زمان حال جادوگران و 1024 سال بعد از زمان حال که میشود آینده) وسوسه شدند که در آن زمان بمانند منتها مساله این بود که در حال حاضر که برای آن ها آینده میشد محفل ققنوس کجاست و چه بر سر آن آمده است؟

با به وجود آمدن این پرسش در ذهن ها، سر ها به سمت دامبلدور چرخید که دامبلدور نیز در جواب، همان شکل معروف همیشگیش را به خود گرفت:
_ .... اممممم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1394 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
خلاصه:
هری و رون و هرمیون توسط وردی که هرمیون اجرا کرد، به ژاپن رفتن... اون هم 1024 سال پیش! کل محفل دنبالشون راه افتادن و حالا همگی افتادن بین یک سری سامورایی گولاخ عصبانی...



زمان حال - خانه ی گریمولد
-خب، دوستان گرامی. از آنجایی که پروفسور دامبلدور را خوب می شناسید، من و مایکل در معرض خطر بیشتری هستیم. پس ای جودی مون، تو ریلکس باش.
-باشه.

یاران جدید محفل پا به خانه ی گریمولد گذاشته بودند. سکوت عجیبی در خانه حکمفرما بود.
-پروف؟ گلی؟ هاگی؟ هرمی؟ فلی؟
-مایکل... فلی شناسه بسته و باید وانمود کنیم نیست.
-خب باش... رونی؟

یک نفر نعره کشان سر از یکی از اتاق ها بیرون آورد. مایکل کرنر، جودی مون و لادیسلاو پات... همون زاموژسلی، با این صحنه مواجه شدند:
تصویر تغییر اندازه داده شده

-بَه، چطوری داداش؟
-قربونت... شما اینجا چی کار می کنی؟ با خانم کار داری؟

وین رونی به جودی مون اشاره کرد. مایکل با نیشخند گفت:
-قسمت نشده. ولی نه، اینجا خونه ی محفله.
-مگه اینجا خونه ی شماره ی یازده گریمولد نیست؟
-نه داداش... اینجا شماره دوازدهه.
-خب... پس چیز کنین. چشماتونو درویش کنین. حاج خانوم تو اتاقه.

همگی درویش کردند و وین رونی و حاج خانومش به حالت آستاکباری از خانه ی شماره ی دوازده بیرون رفتند. لادیسلاو متفکرانه پرسید:
-اینها چگونه وارد شده بودند؟
-محفل اینجا، محفل اونجا، محفل همه جا! وین رونی هم محفلیه انگار.
-بچه ها... بیاین دنبال بقیه بگردیم. من نگرانم. البته بیشتر خجالت زده ام، ولی نگرانم هستم.

بعضی از درهای خانه باز مانده بودند. خود خانه در وضع جالبی نبود، خیلی از وسایل طوری رها شده بودند که انگار شخصی با عجله آنها را ول کرده و رفته است. مایکل کرنر کوبید روی سرش و گفت:
-بدبخت شدیم! به محفل حمله شده!
-این دیگر چیست؟ :

مایکل کرنر و جودی مون سمت صدا چرخیدند. لادیسلاو در اتاق دیگری بود. برای همین، مایکل کرنر و جودی مون از راهروها رد شدند و لادیسلاو را دیدند که بالای تخت ایستاده بود و می خواست حرکتی بی ناموسی بزند و بعد...
-صب کن بینم!

کارگردان جلو آمد و پرسید:
-شما اینجا چی کار می کنین؟
-خب... اینجا خونه ی گریمولده، ما هم محفلی هستیم. اومدیم توش.
-نه. اینجا خونه ی شماره ی یازدهه، خونه خالی که وین رونی گیر آورده بود. دفتر مدیریتش بود اینجا. خونه ی گریمولد بغله. ولی خب، هر چی در زدیم نذری ببریم براشون جواب ندادن. فقط این کاغذه افتاده بود جلوی در خونه.

کارگردان از جیبش تکه کاغذ نابود شده ای بیرون آورد و به مایکل کرنر داد. لادیسلاو با این فرمت drool: به آنها پیوست - ذهن های منحرفتان را رها کنید و بگذارید پرنده ی منحرفتان به هر جایی سر بکشد - و سه محفلی تازه وارد، به کاغذ نگاه کردند:

نقل قول:
این طل م، می ت اند شخ را به ژا ن برگردان آن هم 1024 سال قب ! این طلسم از لسم های غ ر قابل با گشت است.


بقیه ی متن قابل خواندن نبود. لادیسلاو گفت:
-بیاید خاک بر سرمان بریزیم. من محل مناسبی برای این کار بلدم!
-نه صب کن! بیا مثل اعضای تازه وارد ژانگولربازی در بیاریم!
-من می گم خودمونو آپارات کنیم، دور همی بخندیم.

کارگردان باز جلو آمد و نعره کشید:
-یعنی چی؟ شما باید مطابق فیلمنامه عمل کنین، نیگا شما الان باید برین پیش مرگخوارا، التماس کنین...
-یه محفلی هیچوقت التماس نمی کنه!

مایکل کرنر این را گفت و فیلمنامه را لوله کرد و آن را در اگزوز کارگردان گذاشت. البته قبلش ساحره های صحنه چشم هایشان را درویش کرده بودند. در هر حال، مایکل کرنر بعد از دیدن فیلم های آموزشی آلبوس دامبلدور با کارگردان هم راز و نیاز کرد و بعد گفت:
-آخیش! گند زدیم به سوژه!

و بعد سه نفری خودشان را به خانه ی گریمولد آپارات کردند. موسیقی بک گارند این آپارات، ناله های فیها خالدونی کارگردان بود.



ژاپن - 1024 سال قبل
-خب... نفری بعدی کیه؟ کی می خواد با ما بجنگه؟

هیچکدام از محفلی ها جواب ندادند.
-خب... حالا که اینجوریه، چون من خیلی گولاخم، بدون مبارزه شما رو می کشم اصن، دلم هم خنک می شه!

سامورایی که علاوه بر فارسی، همر زدن هم یاد گرفته بود، نعره ای سامورایی طور کشید و شمشیرش را بالا برد تا دامبلدور را با ریش هایش یکی کند، که یک نفر در زد. سامورایی متعجبانه پرسید:
-ینی کی می تونه باشه این وقت شب؟

صدا از خانه ای می آمد که همراه با بقیه ی محفلی ها به ژاپن 1024 سال قبل آمده بود. سامورایی ها به سمت درش هجوم بردند، اما چون درهای خودشان کشویی بود، هر چقدر زور زدند نتوانستند آن را باز کنند. در همین حین، ناگهان مایکل کرنر از پنجره بیرون پرید و دهن خودش را سرویس کرد. سامورایی لبخند زنان گفت:
-این هم یک مبارز... آماده شو، مبارز جوان!

در همین حینی که اوضاع بسیار ژانگولرطور به نظر می رسید و سوژه هم طبیعتاً نابود شده بود، مایکل کرنر چوبدستی اش را بیرون آورد و فریاد زد:
-شاموس گومبولیوس!

دست و پای پروفسور دامبلدور باز شدند و پروفسور هم که هری را در وضعیت بدی دیده بود - مورد راز و نیاز سامورایی ها - چوبدستی زاپاسش را از... چیز، همان جایش در آورد و آن را سمت سامورایی گرفت. حالا سوژه بیشتر نابود شده بود و کفه ی ترازو سمت محفلی ها می آمد. اوضاع وقتی جالب شد که سامورایی ها هم چوبدستی بیرون کشیدند و با نیشخندهای وحشتناکشان، به محفلی ها فهماندند که آن ها نه تنها سامورایی، بلکه جادوگر هم هستند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مایکل کرنر در 1394/4/27 16:50:00
لامصب چقد رنک

!Only Raven

وبلاگ شخصی من

بیخیال اون صوبتا، من هنوز شصت درصد ایفام ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا


چقد چکش!

اصن ذووووق

تصویر تغییر اندازه داده شده