جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه‌ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 مرداد 1403 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- جعفر؟ هی جعفر؟ با توام جعفر!

جعفر که عمیقا تو فکر و خیال فرو رفته بود، بالاخره بعد از شونصد بار صدا زده شدن اسمش به خودش میاد و می‌بینه که هم‌چنان وسط پیاده‌روهای هاگزمیده و پاتریشیا جلوش وایساده.

- حواست کجاست جعفر؟
- ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد. چی می‌گفتیم؟

پاتریشیا هنوز مطمئن نبود که حواس جعفر به طور کامل به دنیای واقعی برگشته باشه و گویا هنوز بخشی از ذهنش تو خیالاتش گیر کرده بود. با این حال تکرار می‌کنه:
- ازت پرسیدم می‌شه گیتارتو ببینم؟ گفتی باشه! ولی سفت چسبیدیش.

جعفر دوباره غرق در تصوراتی می‌شه که دقایقی پیش توش فرو رفته بود. تصوراتی که پاتریشیا اجازه داده بود به سیم‌های گیتار دست بزنه و به داخلش کشیده شده بود. و جعفر که مسبب این اتفاق بود به دنبالش رفته بود.

در خیالات جعفر جهانی که بهش منتقل شده بودن بسیار زیبا بود و لباسای جدیدی به ناگاه بر تنشون رفته بود. رفتن به اون مکان می‌تونست ماجراجویی هیجان‌انگیزی برای چوپانی هم‌چون جعفر و همراه کاراگاهش یعنی پاتریشیا باشه!

اما موضوع این بود که آیا خیالات جعفر واقعی بود؟ شاید اتفاقا جهانی که گیتار قربانی‌هاشو بهش می‌فرستاد یه جهنم بی‌انتها بود که توش فقط زجر می‌کشیدی و زجر!

- باید یه راهی پیدا کنم و قبل از این که خودم توش برم بفهمم تو دنیای گیتار چه خبره!

جعفر اینو می‌گه و همزمان برای تشکر از پاتریشیا که این فکر بکر رو به ذهنش انداخته بود، بوسه‌ای بر یکی از گوسفنداش می‌زنه و اونو تو بغل پاتریشیا می‌ندازه.
- ممنونم ازت پاتریشیا. این گوسفندم برا تشکر مال تو!

جعفر بدو بدو به همراه گیتارش دور می‌شه در حالی که پاتریشیا با شوک به گوسفندی نگاه می‌کنه که تو بغلش جا خوش کرده بود و در حال بع بع کردن بود.
- مگه من چی کار کردم؟ اصلا من نخوام ازم تشکر بشه باید کیو ببینم.
- بع بع!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: چهارشنبه 16 خرداد 1403 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
همان‌طور که دوربین از مرکز گیتار بیرون می‌آمد، جعفر متوجه پاتریشیا شد که توی پیاده‌رو به سمتش می‌آمد. گفت:
- سلام پاتریشیا!
- سلام جعفر... گیتار خریدی؟ می‌شه ببینم؟
- البته.

جعفر گیتار را به پاتریشیا داد؛ ولی یادش رفته بود که به او بگوید به سیم‌هایش دست نزند. پاتریشیا گیتار را در دست گرفت و سعی کرد بنوازد؛ و طبیعتا به سیم‌هایش زد!

تا جعفر به خود بیاید، پاتریشیا در هاله‌ای از دود بنفش ناپدید شده بود‌. جعفر که تازه یادش افتاده بود گیتار خاصیت جادویی دارد، گفت:
- وای نه!

او نفس عمیقی کشید و گیتار را که روی زمین افتاده بود، در دست گرفت. سپس به سیم‌هایش دست زد.
***
حالا پاتریشیا و جعفر توی یک جهان دیگر بودند؛ جهانی که گیتار قربانی‌هایش را به آن می‌فرستاد. و وای که چه جای قشنگی بود! یک باغ سرسبز با بوته‌های گل رز قرمز که جاده‌های خاکستری روشن داشت. پرچین‌ها و نیمکت‌های سفیدی کنار جاده‌ها بودند. آنجا خیلی زیبا بود.

پاتریشیا و جعفر روی چمن‌ها افتاده و با تعجب به فضای اطراف‌شان خیره شده بودند. ناگهان چشم جعفر به لباس‌های خودش و پاتریشیا افتاد. ظاهرا سیم‌های گیتار به آنها لباس‌های نو و زیبایی داده بودند. پاتریشیا یک پیراهن بنفش و یک کت مخمل آبی به تن داشت و کلاهش پر بلندی داشت که تا گردنش می‌رسید. جعفر هم یک کت سبز با یک شلوار راه‌راه سفید و نارنجی به تن داشت و کلاه زرد لبه‌داری روی سرش به چشم می‌خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: چهارشنبه 16 خرداد 1403 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
جعفر دوباره گیتار جدیدش رو وارسی کرد. با این‌که کوچک‌ترین سر رشته‌ای در گیتار زدن نداشت، اما با لمس بدنه و گردن گیتار، به خوبی فهمید که گیتار از بهترین نوع چوب ساخته‌شده، و جعفر از این موضوع خوشش اومد، ولی نه در حدی که بخواد بره گیتار یاد بگیره. ممکن بود گوسفنداش از صدای گیتار خوششون نیاد. ممکن بود بعد از یاد گرفتن گیتار دیگه به گوسفنداش اهمیتی نده و حسابی سلبریتی و راک استار بشه. حتی ممکن بود یک‌هو سر صحنه هیجان‌زده بشه و گیتارشو بزنه خورد کنه یا پرت کنه توی سر و کله تماشاچیا.

جعفر پلک زد و به افکارش که داشتن مثل مگس دور سر و صورتش می‌چرخیدن و می‌رفتن توی گوشاش نگاه کرد و سریع با حرکت دستاش، افکارش رو پراکنده کرد. الان وقتش نبود که مغزش رو با کار بیهوده‌ای مثل فکر کردن از حالت صفر کیلومتر خارج کنه.

بعد از پراکنده کردن افکارش، گیتار رو طوری به دست گرفت که انگشتاش اصلاً سیم‌ها رو لمس نکنن، و از محل خارج شد. کارهای زیادی داشت که باید انجام می‌داد.

همون‌طور که جعفر، سوت بلبلی زنان می‌رفت، دوربین روی گیتار توی دستاش زوم شد.
و همین‌طور زوم شد.
و حتی بیشتر زوم شد.
و در نهایت وارد تار و پود و سلولای سازنده گیتار شد و حتی از اونا هم رد شد و باهاشون بای بای کرد تا رسید به مرکز گیتار. اولین چیزی که توی لنز دوربین دیده شد، آسمانی به رنگ بنفش بود. همراه با ابرهایی به رنگ بنفش. و بعد زمین به رنگ بنفش. ولی بعد که دوربین بیشتر زوم کرد، تونست ببینه که کلی اسکلت هم روی زمین ریخته. و البته وسط همه‌شون یه شال‌گردن دیده میشه که در تضاد با کل منظره‌ست.

دوربین نمی‌دونست چرا هرکس که وارد گیتار شده، اسکلت شده، اونم نه از نوع زنده‌ش مثل ایوان، بلکه کاملا از نوع غیر زنده‌ش. و بنابراین تصمیم استراتژی رو گرفت که عقب نشینی کنه و از گیتار خارج بشه و به این فکر کنه که هر چیزی ارزش مستندسازی و ثبت رو نداره و برگرده به دیدن جعفر که سوت بلبلیش رو با بع بع گوسفنداش مخلوط کرده بود و همچنان در حرکت بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: پنجشنبه 27 اردیبهشت 1403 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه‌هایی که جعفر پیش روی چشماش می‌دید بسیار خشن بود. البته شاید نه در دنیای انسان‌ها، ولی قطعا در دنیای اشیاء بعنوان یک قتل‌عام تاریخی ازش یاد می‌شد. چرا که گوسفند جعفر با خوش‌حالی در حال جفتک انداختن دور تا دور مغازه بود و هرچی تو راهش می‌دید به وسط مغازه پرتاب می‌کرد. و حدس بزنین چی درست وسط مغازه قرار داشت؟

گیتار الکتریکی جادویی!

در حالی که چشم‌های جعفر از شدت اعجاب‌آور بودن اون‌چه که می‌دید گشاد شده بود و پلکاش بالا می‌پرید، دود بنفش رنگی مدام جلوی مردمک چشماش ظاهر می‌شد.
- بع بع!

یکی دیگه از گوسفندای جعفر که عادت نداشت مدت طولانی ازش دور بمونه، وارد مغازه می‌شه و بع‌بع‌کنان به سوی جعفر می‌ره و شروع به کشیدن شلوار جعفر می‌کنه. جعفر ناگهان به خودش میاد و ضمن نثار کردن لبخندی مهربان به گوسفند تازه‌وارد، به آرومی به سمت گوسفند قاتل حرکت می‌کنه.

گوسفند بدون هیچ شرم و حیایی هم‌چنان داشت به قتل‌عام اشیاء ادامه می‌داد. روونا می‌دونست که آیا گوسفند اصلا متوجه هست وسایلی که پرتاب می‌کنه دارن ناپدید می‌شن یا صرفا از روی ندونستن مرتکب چنین گناه بزرگی می‌شه؟

گوسفند ناگهان برمی‌گرده و متوجه حضور جعفر می‌شه که دقیقا رو به روش قرار داره. گیتار هم درست بین این دو! گوسفند بدو بدو به سمت جعفر خیز برمی‌داره.

- نـــــه! مواظب باش!

گوسفند اما زودتر به حرکت در اومده بود و با جهش بلند سعی داشت در آغوش جعفر فرود بیاد. گوسفند پرش موفقی از روی گیتار می‌کنه، اما شانس با شال گردنی که روی گوسفند بود و در راه روی گیتار فرود میاد یار نبود و با تبدیل شدن به دود بنفشی درون گیتار کشیده می‌شه.

جعفر که آماده شده بود در غم فقدان یکی از گوسفندانش فرو بره، با دیدن گوسفندی که جون سالم به در برده بود و در آغوشش جا گرفته بود، و به جاش شالی که از بین رفته بود، دو گالیونیش بیشتر از هر زمان دیگه‌ای میفته. اون حالا می‌دونست گیتار چطور کار می‌کنه و لبخندی که شاید تا به اون روز هرگز روی لب‌های جعفر نقش نسبته بود، ظاهر می‌شه. لبخندی شیطانی!

- عَ حالو به بَد گیتار خُدُمی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا اول این پست:
توی مغازه لوازم جادویی پریوت، گیتار الکتریکی جادویی ای پیدا شده، که هرچیزی رو که با سیم هاش تماس پیدا کنه با دود بنفشی محو میکنه.


جعفر، که مدتی بود که کدخدای ده هاگزمید شده بود، بارها از میان مغازه ها و پاساژ ها رد شده بود. او همیشه با مغازه ای تحت عنوان لوازم موسیقی جادویی پریوت روبرو میشد که هیچوقت، کرکره اش بالا نبود. جعفر با بحران رویش بسیار مو و پشم روبرو شده بود، به طوری که تمام ریش هایش در اومده و نامرتب شده بودند، که باعث شده بود سبیل چاپلینی اش محو بشه و جعفر، اصلا از این موضوع راضی نبود.

جعفر، امروز هم به امید اینکه شاید کسی سرش به سنگ خورده باشه، عاقل و بالغ شده باشه و آرایشگاهی توی هاگزمید باز کرده باشه، دکه اشو ترک کرده بود. ولی با آرایشگاه نه، که با مغازه باز شده پریوت روبرو شده بود که در نوع خودش کمی عجیب و غیر منتظره بود.

به سمت در مغازه قدم برداشت و از اونجایی که گوسفنداش همیشه همراهش بودن، یکم کارش برای رسیدن به دم در مغازه سخت بود. نگاهی توی مغازه انداخت. اما خبری نبود. شانه ای بالا انداخت و برگشت که به راهش ادامه بده. پس گله اش رو به سمت جلو هی کرد.

ناگهان گوسفندی از ته گله، بع بع کنان به داخل مغازه دوید و پاکت شیر شمایی از میان پشمانش بروی زمین افتاد. جعفر بدنبال گوسفند رفت و پاکت شیر توجه اش رو جلب کرد. داد زد:
- مَع میگم یکی عَ ایی گُسفندو ها داره خُدشه ع گله مَع جدا می کنه عو میخوا خُد کفا بشه. عی پدر قوچ!

اما با خودش گفت که با گرفتن گوسفند، راحت تر میتونه پشماشو بزنه و برای تنبیه، وسط ظل آفتاب ولش کنه. پس بدنبال گوسفند وارد مغازه شد اما با صحنه ای روبرو شد که تمام ریش های بلند صورتش ریخت و همون سبیل چاپلینی جعفر رو باقی گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/15 1:53:51
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/15 1:54:28
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
گیدیون از تعجب دهنش اینقد باز شد که با زمین تماس برقرار کرد اما سریعا یادش اومد که مغازه چون سالهاست بسته بوده هنوز بسیار کثیفه. سریعا با جفت دست ها دهنش رو بالا میاره.
-چی شد؟ این کجا رفت؟

سکوت دوباره مغازه رو فرا گرفته بود. گیدیون خیلی آروم به گیتار برق نزدیک شد و با پاهاش ضربه ای بهش زد. بعد از ضربه سریعا عقب رفت و پشت پیانو قایم شد. بعد از چند دقیقه که مطمئن شد اتفاقی نیفتاده دوباره به طرف گیتار برگشت و لگد دیگه ای زد.
این بار هم سریعا عقب رفت و پشت فلوت جادویی قایم شد. ولی فلوت مثل پیانو نمیتونست ازش در مقابل گیتار برق مراقبت کنه. برای همین فلوت رو برداشت و با اعتماد به نفس بیشتری به گیتار نزدیک شد. فلوت رو همچون چوب بیسبالی در درست گرفت تا اگر خبری از دود بنفش شد بتونه از خودش دفاع کنه.

دینگ دینگ

گیدیون به خاطر ترس زیاد باید به دنبال شلوار جدیدی میگشت. بعد از عوض کردن شلوارش به سمت فرد جدید برگشت و فریاد زنان گفت:
-نمیبینی دارم با یه موجود خطرناک دوئل میکنم ؟
- چرا دارم میبینم.

حتی گیدیون هم از اینکه یه نفر باهاش موافقت کرده تعجب کرد. شاید گیتار این فرد رو فرستاده تا اون رو هم با دود بنفشی غیب کنه. سریعا فلوت رو به سمتش گرفت و گفت:
-جلوتر بیایی با همین فلوت از وسط نصفت میکنم.
-نباشه نباشه ... جلوتر میام حتما.

گیدیون این حرف رو تهدیدی فرض کرد، فریاد زنان به آرنولد حمله کرد و دو نفر بعد از چند دقیقه کشتی به گیتار برق برخورد کردن. همون دود بنفش دوباره از گیتار بیرون اومد ، آرنولد و گیدیون رو بلعید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: شنبه 18 آذر 1396 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جدید:


- نام کاربری؟
- رامین دامبلدور.
- رمز عبور؟
- شیش‌تا ستاره.
- از ورود شما متشکریم، گیدیون پریوت!

بعد از قرن‌ها توی پاساژ جادوگران لاگین کرده بود و هیچ‌کدوم از مغازه‌های تازه‌تأسیسِ دور و برش رو نمی‌شناخت.
بعد از مدت‌ها، کرکره‌ی مغازه‌ی خودش رو دوباره بالا کشید، وارد شد و لامپ‌ها رو روشن کرد.
- هوم، جنسا خاک گرفته‌ن... ولی خوبه. هنوز سر جاشونن. پس دانگ اینورا پیداش نشده.

در این لحظه، خودِ شخصِ شخیصِ دانگ وارد مغازه شد.
- ما اومدیم.
- اِ تویی دانگ؟ خوش اومدی.
- به‌به داش گیدیون عزیز! چه عجب از اینورا؟ مگه نگفته بودی از بس دور و برت یه مُشت مغازه‌ی نخاله موجوده که هیچ‌جوره برگشتنی نیسّی؟
- ... اممممم... خب... آدم به مرور زمان حرفش عوض میشه دیگه. بگذریم... مژده دارم برات. چون تو اولین مُشتری بعد از بازگشایی مغازه‌می، هرچی خواستی رو می‌تونی مُفتِ مُفت ببری!
- جون ما؟!

دانگ معطل نکرد و عین ندید بدیدها هرچی ساز موسیقی بود، چپوند توی گونیش و تا خواست بزنه به چاک، گیدیون فوراً گونی رو از چنگش در آورد.
- مرتیکه‌ی دله‌دزد! نگفتم تا این حد بی‌جنبه بازی در بیاری که. منظورم جنس تکی بود. فقط یه دونه!
- فقط یه دونه؟ چه خسیس... پس اون گرند پیانو رو رد کن بیاد.
- چه خبرته باو؟! گرند پیانو یه میلیارد گالیونه! قیمتش یه طرف، قیمت بقیه‌ی سازام یه طرف!
- عکهی! خب... پس چیو بردارم... نه، این بفروش نداره... اون کم بفروش داره...

دانگ در حال سبک سنگین کردن گزینه‌های انتخابیش بود. گیدیون کمی فکر کرد و بعد، خزترین، ضایع‌ترین و زپرتی‌ترین جنس موجود توی مغازه‌ش رو جلوی دانگ گرفت.
- بیا! اینو ببر و قال قضیه رو بکن.
- سر کار گذاشتی ما رو؟ این که جارو دستیه.
- خب ظاهرش اینجوریه. ولی واقعاً یه گیتار الکتریکه... اگه مُفت نمی‌خوایش می‌تونی بری و فردا دوباره برگردی و پولَکی بخریش.
- مگه مغز تسترال خوردم؟ قبوله بابا. ظاهراً چاره‌ای نی. همینو رد کن بیاد. با فروختن جارو دستی هم میشه پول خوبی تو جیب زد.

دانگ گیتار الکتریک رو گرفت و نگاه دقیقی بهش انداخت.
همین‌که سیم گیتار رو لمس کرد، ناگهان جیغی کشید، تبدیل به دودِ بنفش‌رنگی شد و به درونِ گیتار جذب شد!

گیدیون:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1394 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی!


رون به همراه گیتار جدیدش که یک جان پیچه و بد شانسی میاره،به طرف خانه حرکت میکنه.
در راه کمی خسته میشه و تصمیم میگیره اندکی استراحت کنه.سپس بر روی یک چهارپایه روبه روی یکی از مغازه ها مینشینه.......

(که ناگهان...)

-شپلق!!!

ضربه ای وحشیانه به وسیله مغازه دار مهربان بر کمر رون وارد میشه و میگه:
-اینجا جای استراحته لعنتی؟!

و رون درحالی که بوسه ای بر زمین میزد،میگوید:
-خب نمیتونستی کمی محترمانه تر بگی؟
-شرت کم!

رون درحالی که روی هوا معلق بود،به صورت صحنه آهسته میگه:
-گیییییییییتتتتااااارررررمممممم.....

سپس گیتارش مثل خودش پرتاب میشه اما بر شیشه مغازه بستنی فروشی اثابت میکنه.
-آهای!صاحب این گیتار بی صحاب کیه؟!
-بنده.
- ...........قووووودااااااا.........بوووووووم!!!!!!

رون به صورت لنگ لنگی و چش و چال خونی،به راهش ادامه میده و هرچی پول داره و نداره،بابت خسارت بستنی فروشی پرداخت میکنه.
سپس تصمیم میگیره با گیتار زدن در وسط کوچه،پولی جمع کنه.

درهمین حال

لودو در تعقیب رونه و با خودش تکرار میکنه که به زودی پیداش میکنه.

در همین حال
-دونه دونه چیکه چیکه اشکام......میریزه روی کاغذای خیس......

رون درحاله خوندنه آهنگه که ناگهان هزاران دمپایی به طرفش پرتاب میشه و پا به فرار میزاره و از بی کسی،وارد دنیای ماگل ها میشه.

حال رون تنهای تنها روی پل ایستاده و به دره آبی خروشان زیر پایش مینگره

(که ناگهان)


-شپلق!!!

رون از روی پل با تیپای لودو سقوط میکنه و وارد آب های خروشان میشه.

حالا لودو گیتار رو در دست میگیره و پس از قهقه ای میگه:
-بالاخره...بالاخره...به دستش اوردم!

ناگهان یک لامبرگینی به سرعت به طرف لودو حرکت میکنه و لودو خودش رو از ترس توی آب و گیتار رو بر روی سقف ماشین میندازه.
و بازم ناگهان،لامبرگینی به همراه گیتار،توی دره پرتاب میشن و سپس دریا خشک میشه.


قصه ما به سر رسید.





ویرایش ناظر:این سوژه به پایان رسیده و این تاپیک آماده تزریق سوژه جدید است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/3/14 15:41:26
casper
پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1394 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
در منزل ویزلیون

- رونالد ویزلی ! چقدر من باید به تو بگم که باو ! دیوانه، مشنگ، تریزومی 21، ما فقیریم، پول نداریم، پدرت دویست جا قسط میده. برای چی میری هر آشغالی رو میخیری میاری اینجا؟

این جمله خشانت بار از میان حلقوم مالی ویزلی، مادر خانواده بیرون آمد که کفگیر بدست داشت و به طور پی در پی و در حالت رگباری به شیرازیخانه پسرش رون، ضرباتی مهلک وارد میساخت. رون محکم توسط دو دائاش دوقلوی همیشه خندانش محکم به کف پذیرایی خانه خوابونده شده بود.

[نکته بهداشتی: خطر خطر خطر ! خطر بی ناموسی به شدت غلیط و جهان شمول ! در این نقطه از پست به طور عاجزانه خواهشمندیم اولیای گرامی، مربی های مهد، خاله های خوش سخن و همه دست ان در کاران بزرگوار چشمان کودکانشونو درویش کنن. می تونن از کاسه در بیارن حتی. ناظر گرامی هم زودتر این قسمت از پست رو جدا کنه و داخل تشت حاوی عصاره برادر حمید بشورتش ! ]

در منظره ای که شما خوانندگان گرامی تجسم می کنید، شلوار رون به شکل معکوس عقب نشینی کرده بود و یک هلوی دوقلوی بهم چسبیده سیفید میفید کک مکی ویزلی ای نمایان شد. اما از اونجا که نگارنده رول کور رنگی داره و نمیتونه رنگی وصف کنه چه خبره و چون آستاکبار مدیران زوپس پرست نمیذاره، ترجیح میده تصویر پیش روی شما رو شطرنجی کنه تا ملت برن هویج شون رو بخورن.

[نکته زناشوئی: هیچ گاه با عجله قضاوت نکنید ! ]

رون: آآآخ ! نزن مادر جان ! نزن. به جان پرسی حقوق ماه اول کارمه.

مالی در حالیکه کف گیرش را بلند می کرد تا ضربه دیگری وارد کند صدایش رو بلند تر کرد و گفت:

- دروغ نگه بچه ! تو کارت کجا بود. مرغ دست تو نمیدن تا سر کوچه ببری... کار؟

در این حین جینی با وسیله ای ماگلی به نام آی پاد داشت منظره کتک خوری بردارش را به طور آنلاین برای کانالی در یوتیوب مخابره میکرد و چارلی هم بعد از پارک دوبل زدن دو تا اژدها توی حیاط خونه شون، وارد میشه و با منظره آشفته صندوق عقب سرخ شده رون و گیتار خاک گرفته روی مبل مواجه میشه....

- اینجا چه خبره !

قبل از آنکه کسی بتواند جواب سوال چارلی را بدهد، بدشانسی ناشی از آلت گیتاری هورکراکسی در خانه ویزلی ها را زد و خیلی اتفاقا در خود ویزلی ها زد. آتش دو اژدها به سادگی کله پوکی چارلی، خانه ویزلی ها را به آتش کشاند...


وزارت سحر و جادو – مقر وزیر

- امکان نداره آقای بگمن. آقای وزیر سرشون شلوغه. جلسه دارن.

لودو با عصبانیت لگدی به شیکم مجسمه شوالیه نیزه به دست کنار در دفتر وزیر میزنه که به موجب آن مجسمه واکنش نشون میده و نیزه رو تا ته فرو میکنه تو حلق لودو. لودو با کمک چوبدستی دل و روده اش رو از بدنه نیزه جدا میکنه و میذاره سر جاش. بعدش رو به منشی وزیر میکنه و میگه:

- نا سلامتی خودم روزی روزگاری در جادوگران، وزیر این مملکت بودم ها ! برای من کلاس میذاره؟ شما عرض کردید بنده اومدم؟ به اسمم اشاره کردید؟

منشی: بله قربان ! ما اشاره کردیم اما جناب وزیر فرمودن جلسه دارن و نپذیرفتن شمارو. قربان ما ماموریم و معذور.

لودو زیر لب چند تا کلمه بی تربیتی خطاب به آرسینوس زمزمه میکنه و میره تا مقر وزیر رو ترک کنه اما حین خروج چشمش به اتاقی میوفته که روی درش زده "تالار اندیشه". لودو که به زودی نسخه مودب مرلینگاه رو شناسایی میکنه، اذن دخول میگه و وارد میشه و فکرها به سرش میزنه. ناگهان جوگیر میشه و از داخل ریش دیکتاتوریش یه شیشه معجون مرکب چی چیده در میاره. دستش رو می ماله روی شونه اش و مقادیری تار مو و کرک و پشم مجهول رو میریزه داخل شیشه معجون مذکور.

دو دیقه بعد لرد ولدمورت به جای لودو بگمن ظاهر میشه. در این حین نویسنده این رول خیلی شاکی میشه و میزنه پشت بگمن و میگه:

- تو بدون زمینه سازی قبلی من از کجا موی ولدمورت رو پیدا کردی؟ یعنی میخوای بگی موی روی شونه ات مال لرده؟
لودو: هاع !
نویسنده: این مو دقیقا متعلق به کجای لرده؟ ولدمورت که مو نداره. لیزر کرده از بیخ !
لودو:
نویسنده: این مو رو شونه تو چیکار میکنه؟ مگه داریم کسی اینقدر به لرد نزدیک بشه؟
لودو:

نویسنده به امام زاده آوریل دخیل می بنده، بیخیال میشه و برمیگرده پشت کامپیوترش تا رول ارزشیشو ادامه بده.

لودو در پوست ولدمورت یک ساعت وقت داشت. خنده ای شیطانی بر لبانش نقش بست. گرچه در محدوده بوق دانش طلسم ها و جادوی ولدمورت هم نبود اما ظاهر آن کفایت می کرد تا به کارش جهت دهی کند. تالار اندیشه را ترک کرد و مسیر برگشت به سمت اتاق وزیر را پیمایید.

حین حرکت، ملت عابر داخل سالن منتهی به دفتر وزیر با مشاهده هیبت او یکی پس از دیگری مثل جنازه نقش بر زمین می شدند.

لودوی ولدمورت نما پشت دفتر وزیر ایستاد. چوبدستی اش را تکان داد و در دفتر وزیر گشوده شد. افراد حاضر در جلسه که به غیر از خود وزیر همگی ساحره هایی خفن بودند به اتفاق به سمت چارچوب در برگشتند و با مشاهده چهره ولدمورت سریعا بساط شون رو جمع کردند و جلوی شلوارها و ساپورت هاشون گرفتن تا رد تابلوی آثار ولدمورت-ادراری اونها پوشیده بشه. سپس یکی پس از دیگری از در پشتی دفتر وزیر فلنگو بستن !

آرسینوس که پشت صندلی وزارت خشکش زده بود من من کنان گفت:

- عررررباب ! این وقت روز؟ شما؟ ‌اینجا؟‌

لودوی ولدی نما با کمی تقلید از صدای پر ابهت اربابش فرمود:

- آرسینوس ! به من گفتن تو لودو رو راه ندادی اینجا به بهانه جلسه ! جلسه ات رو هم دیدم. مشتی ساحره الاف رو جمع کردی اینجا گل میگین و خار میشنوین؟ چه جسارتا ! کروشیو !

لودو با نهایت لذت یک کروشیو روانه شیکم آرسینوس میکنه. آرسینوس چند تا پشتک ممتد میزنه. لودوی ولدی نما سریع دک و پوز شادشو جمع میکنه تا لو نره. بعدش چند قدم به آرسینوس نزدیک تر میشه و ادامه میده:

- یک مجوز پلمپ همین الان صادر کن برای دکون موسیقی پریوت توی هاگزمید !

آرسینوس: ارباب ! مجوز؟ ارباب شما خودتون مجوز کل عالم هستید. شما مجوز میخواین چیکار. بزنید ویران کنید هر چی رو میخواین قربان.

لودو کمی فکر کرد و دید که آرسینوس راست میگوید. لرد ولدمورت مجوزی نیاز نداره. ارباب اونها صاحب همه عالمه و هر کاری بخواد میکنه. اما مساله اینجاست که او فقط یک ساعت در پوست ولدمورته.

لودوی ولدی نما: هووومک. تو کاریت نباشه. امروز تصمیم گرفتم قانون مند باشم به طور استثناء ! تو مجوزو صادر کن. همین الان.

آرسینوس وزیر قبل از دریافت کروشیوی دیگری سریعاً کاغذی برداشت و شروع به یادداشت حکم پلمپ کرد. در طول مدتی که حکم نوشته میشد، دائما افکار وسوسه برانگیزی درباره تداوم حیات در پوست لرد ولدمورت درون مغز لودو خانه می کرد که هر کدام او را چند قدم از یافتن هورکراکس دور می ساخت و یک گام به قدرت طلبی و سوء استفاده های پایدار نزدیک ! اما کمبود مو در پیکر اربابش دامنه درخشش این افکار را کمتر می کرد.

بلاخره حکم نوشته شد و آرسینوس آن را مهر زد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/5/23 20:53:21
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/5/23 20:59:03
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/5/23 21:03:58
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/5/23 22:00:12
ویرایش شده توسط فنگ در 1394/5/23 23:24:17
----------

پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1394 02:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو خسته.. لودو دل‌شکسته.. لودو پراشو بسته.. لودو لبه‌ی جوق نشسته.. لودو اینجا سوژه.. لودو اونجا سوژه.. لودو.. عَی مادر بگرید لودو.. عی خون به جیگر ِ پدر لودو..

خلاصه لودو همی‌جو که در بدبختی‌آی خودش اندر حکایت جان‌پیچ‌های لرد که تا حالا توی دو تا تاپیک به فنا داده بودشون، مستغرق بود، به یک‌باره نوری در اعماق مغز ظلمانی‌ش درخشیدن گرفت، سر از جیب ِ مراقبت بُرون آورد و..

[ - تصویر تغییر اندازه داده شده


ورود ناگهانی مردی دستار به کلّه بسته وسط ِ کادر:

نویسنده:

مرد ِ دستار به سر، کعنهو کوییرل بگی نگی!
- کپی رایت لامصّب! کپی رایت بی فرهنگ! کپی رایت!!

و سپس نویسنده همان طور که نظاره‌گر دور شدن ِ "سعدی" و بیرون رفتنش از کادر بود، با خود اندیشید بنی آدم اعضای یک پیکرند و باید به حقوق یکدیگر احترام بگذارند! :پیام اخلاقی ]

هاع.. خلاصع!

نوری و اینا رو می‌گفتم!

- دستور وزیر؟! جیگر هم که خودش مرگخواره!

و در آرزوی انتقام، بی توجه به هوراکراکس لرد که ازش دور و دورتر شده و به سمت خانه‌ی.. پر جمعیت و.. ویران‌گر ِ .. ویزلیا!! می‌رفت، راه ِ وزارتخونه رو پیش گرفت!

چی؟ هوراکراکس به این راحتیا نمی‌پوکه؟! اختیار دارید. اختیار دارید. ویزلیا رو دست ِ کم گرفتینا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)