جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  43 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 7 شهریور 1394 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بررسی پست شماره 320 خاطرات مرگخواران، مورگانا لی فای:


نقل قول:
همیشه هوای بارانی را دوست داشت. این بار هم مثل همیشه! شاید حتی بیشتر از دفعات پیش. تا حدی که حتی به رعد و برق هم ایراد نمی گرفت. نمی توانست لبخندش را جمع کند.قلبش شادتر از آن بود که موفق به حفظ ظاهرش شود.
شروع قشنگی بود...کمی ساده بود. می تونست تاثیر گذارتر و جذب کننده تر باشه. شاید با جمله های متفاوت و توصیف های جالب.


نقل قول:
اگر کسی از مقام عالم بالایی مورگانا خبر نداشت، قطعا از اینکه می دید زنی به آسمان اخم کرده، تعجب می کرد.
- چته خب! باید اینقدر باهاش زندگی می کردم که واقعا میومدم عالم بالا؟
اینجا فاعلتونو از دست دادین. فاعل شما تا جایی فاعل می مونه که پای شخص دیگه ای نیاد وسط...اینجا در جمله آخر فاعلتون عوض شده و در نتیجه دیالوگتون به درستی به مورگانا بر نمی گرده. راه حلش این بود که در پایان یک جمله کوتاه دیگه درباره مورگانا می نوشتین.


نقل قول:
از شدت وزش باد به صورت زخمی مورگانا کاسته شد. حس می کرد صورتش نبض دارد. بدش نمی آمد کافه ای پیدا کرده و جدایی از مرلین را جشن بگیرد.باد دست از سرش برنداشته و همچنان پشت سرش در حال وزیدن بود. وقتی متوجه شد که چیزی نمانده است زمین بخورد، متوجه شد که باید اول به خودش برسد.سنت مانگو گزینه مناسبی بود.چند شاخه گل رز، روی پله های ساختمان دادگاه خانواده جا ماند.
یک بار توضیح درباره وزش باد کافی بود...دومیش اضافه بود.
با فاصله ها و علامت ها می تونین لحن جمله هاتون رو بهتر برسونین:
از شدت وزش باد به صورت زخمی مورگانا کاسته شد. حس می کرد صورتش نبض دارد. بدش نمی آمد کافه ای پیدا کرده و جدایی از مرلین را جشن بگیرد!
باد دست از سرش برنداشته و همچنان پشت سرش در حال وزیدن بود. وقتی متوجه شد که چیزی نمانده است زمین بخورد، متوجه شد که باید اول به خودش برسد.
سنت مانگو گزینه مناسبی بود...
چند شاخه گل رز، روی پله های ساختمان دادگاه خانواده جا ماند.


ضمنا اون "متوجه شد" ها در یک جمله بکار رفتن...این کار از زیبایی جمله تون کم می کنه. باید یکیشو با کلمه دیگه ای جایگزین کنین. مثلا: وقتی متوجه شد که چیزی نمانده است زمین بخورد، فهمید(یا پی برد) که باید اول به خودش برسد.


نقل قول:
فلش فوروارد... چند ساعت بعد.
"چند ساعت بعد" کافی بود. فلش فوروارد همچین کلمه مانوسی نیست که بخواییم ازش استفاده کنیم.


نقل قول:
طنین صدای مردانه سبب شد مورگانا جیغ بکشد. آنقدر جیغ بکشد که پزشک به سمت در اتاق برود.
- باشه باشه اروم باش!
خواننده همراه مورگانا بود...با مورگانا چشم باز کرد...و وقتی مورگانا شروع کرد به جیغ کشیدن، خواننده دلیلش رو نمی دونست. شما یا باید زاویه توضیحاتتونو عوض می کردین و یا درباره احساسات مورگانا بیشتر توضیح می دادین. یعنی مثلا خواننده می تونست به جای این که کنار مورگانا باشه، همراه پرستار وارد اتاق بشه.


نقل قول:
مورگانا متوجه درخت های کریسمس مغازه ها شد و با تعجب از زن رهگذری پرسید
- ببخشید خانم؟ امروز چندمه؟

زن بهت زده ظاهر مورگانا را برانداز کرد.
- دیوانه ای؟
"امروز چندمه" چندان سوال عجیبی نیست که همچین جوابی بگیره...سوال مورگانا می تونست کمی مسخره تر باشه.


نقل قول:
بی اختیار بسته ها را انداخته و جیغ کشید. آنقدر بلند و وحشت زده که تقریبا نیمی از کافه بیرون ریختند.
جیغ کشیدن مورگانا عجیبه...و برای خواننده مشخص نیست که این جیغا ناخودآگاهه یا داره به جای سلاح ازشون استفاده می کنه. نوشتین " بی اختیار"...ولی اینم حالت عجیب جیغ های مورگانا رو عوض نمی کنه.


این شخصیت ضد مردی که برای مورگانا ترسیم کردین خیلی خطرناکه...شدیدا مستعد تقویت همون غرور آزار دهنده ایه که بهتون گفتم. و از طرفی می تونه طنز و دوست داشتنی بشه...خیلی مواظب باشین که به کدوم طرف هدایتش می کنین. دو تا جمله این پستتون به نظر من جالب بود. یکی جمله آخر:
نقل قول:
البته وقتی مردان حسابی دور باشند....


و یکی هم این:
نقل قول:
و باز هم نمی فهمید چرا رودولف یک میز عقب تر را برای نشستن انتخاب نمی کند.


_________________

بررسی پست شماره 322 خاطرات مرگخواران، مرلین خالی!


نقل قول:
با سنی که داشت، این کار برایش بسیار طولانی بود. آنقدر طولانی که در حین بلند شدن، فکر های دیگری نیز به ذهنش خطور کردند. او مثل هر فرد دیگری نبود. نباید می ترسید. نباید ترس را به دلش راه می داد...
"کار برایش طولانی بود" درست نیست... منظور شما این بود که کار براش سخت بود و انجامش زمان زیادی می برد.


نقل قول:
تخت خوابی تک نفره با تشک طبی سخت رویش همیشه باعث می شد کمردردش بیشتر شود.
خندید...
- تشک طبی ای که کمر درد رو بیشتر میکنه؟! عجب دوره زمونه ای شده.
جریان بیشتر شدن کمردرد نباید دو بار تکرار می شد. یا در دیالوگ گفته می شد و یا در توضیحات! الان انگار نویسنده هم تازه متوجه شده که این موضوع جالبه!


نقل قول:
صبح ها قبل از طلوع آفتاب بلند میشد و همین بلند شدن زودهنگام، تمام ترس هایش از شب های تا ابد تاریک را دوباره به ذهنش برگردانده بود.
به نظر من این قسمت می تونست شروع خیلی زیباتری برای رول شما باشه. این که مرلین قبل از طلوع آفتاب بیدار می شه و با دیدن تاریکی می ترسه که خورشید هرگز طلوع نکنه.


نقل قول:
کدام یک از همسایگانش بی خوابی به کله اش زده است.
به سرش...رولتون جدیه! حتی یک کلمه ناهماهنگ هم می تونه روی جو تاثیر منفی بذاره.


این "ترس از تاریکی" رو خیلی بیشتر از حدی که لازم بود تکرار کردین. بیشتر از یکی دو بارش برای خواننده ایجاد حساسیت می کنه.


نقل قول:
خورشید دیر کرده بود. تا الان باید طلوع می کرد،
این دو جمله قشنگ بودن.


نقل قول:
صدای تماس دست فرشته مرگ با دستگیره در را شنید.
خیلی ناگهانی اسم "فرشته مرگ" رو بردین...به نظر من این اتفاق باید کند تر می افتاد...مرلین و خواننده کم کم به هویت فردی که نزدیک می شه پی می بردن...مثلا به جای شنیدن صدای قدم هاش، نزدیک شدنش رو حس می کرد.


نقل قول:
حالا که آن شب فرا رسیده بود، دیگر ترسی از آن نداشت. با تمام وجود قبولش کرده بود و حتی از روبرو شدن با آن خوشحال بود. طلوع خورشید منظره زیبایی داشت، ولی به زیبایی دوران کودکی اش نبود.
این قسمت هم قشنگ بود.


سوژه زیبا و تاثیرگذاری انتخاب کردین. سرو ته قضیه رو خوب هم آوردین! ترس مرلین از تاریکی و انتظارش برای طلوع خورشید...خوب بود.


موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1394 03:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آملیا


نقل قول:
+چه قدر زیاد شد درخواست نقدم.
مهم نیست...زیاد بشه. اینجا برای پرسیدن سوالاتونه.


نقل قول:
احساس می کنم الان اگه این شکلکها رو نزنم؛ دیالوگهام کاملا بی معنی می شن و خب...برای همینم پستام همیشه معجون فرا سیر شده ای از شکلکه.
حساس نشین روی شکلکا...شاید واقعا لازم یا مفید باشن. حالا بعد از خوندن پستتون بهتر می تونم نظر بدم.


بررسی پست شماره 298 باشگاه دوئل، آملیا سوزان بونز:


نقل قول:
سوهان اصولا وسیله ی به درد نخوری است! وقتی این سوهان از ورژن اعصاب آن باشد که دیگر خیلی چیز مزخرفی می شود. ولی باز سوهان اعصاب را می ساید، یک چیزهایی است که روی اعصاب خط می اندازند.
البته نه یک چیزها! صدها چیز هستند که خط می اندازند روی اعصاب ادمیزاد. آن هم نه اینقدرا! ایـــــــــــــــــن قدر. آن وقت مشکل از آنجا شروع می شود که، صاف کاری اعصاب نداریم و ما می مانیم و یک اعصاب خط خطی.
شروعتون خیلی قشنگ بود. توضیحات به این شکل معمولا بی ربط و خسته کننده می شن. برای شروع مناسب نیستن. ولی توضیحات شما خوب بودن. جدید و جالب.


نقل قول:
در خانه ریدل این صد خط اندازها طبق آخرین اماری که توسط پینس گرفته شد به سه میلیادر و هفتاد وشش میلیون و دو هزار و سه مورد می رسد.
و متداول ترین و سرگرم کننده ترینِ این خط اندازها مطمئنا دعوای دو پیامبر سیاه خانه ریدل است که متاسفانه با هم مزدوج هم می باشند!
ماجرا رو زیاد کش ندادین و خیلی زود رفتین سر اصل مطلب... همین کارتون خواننده رو حفظ می کنه.


در مورد شکلک ها...
همه دیالوگ ها احتیاج به شکلک ندارن...ولی دیالوگ های شما واقعا با شکلک ها که تعدادشون هم زیاد بود جالب تر شدن. و وقتی دیالوگاتون جالب تر شده اهمیتی نداره که شکلکا زیادن. من تو پست شما دنبال دیالوگی گشتم که بگم مثلا اینجا بهتر بود از شکلک استفاده نمی کردین...ولی پیدا نشد. به تشخیص خودتون اعتماد کنین.
این دیالوگا رو در نظر ببینین:
نقل قول:
-می شه بپرسم چی اینقدر در ما جالبه آملیا؟
-می تونی بپرسی مورا.
-خب چی اینقدر در ما جالبه؟
-هیچ چیز.
-پس برای چی زل زدی بهمون؟
-من که به شما کاری ندارم.
-تو وسط دعوای من و زنم اومدی تو اتاق و پاپ کرن دستت گرفتی نشستی ما رو نگاه می کنی. اسم این چی میشه؟
بدون شکلک هایی که استفاده کرده بودین خیلی خشک و بی مزه به نظر می رسن.


طنزتون خیلی خوبه...پست شما واقعا خنده دار بود. بیشتر رول شما طنزی قوی داره...ولی بعضی جاهاشم ضعیف شده.
در این مورد به خودتون گفتم...ولی اینجا هم تکرار می کنم چون شاید بقیه هم بخونن. باید با احتیاط زیادی درمورد برنامه ها و شخصیت های مشهور حرف بزنین. تا جایی که ممکنه ازشون استفاده نکنین...و یا قید خواننده هایی که ممکنه چیزی از اونا ندونن بزنین. این ریسک بزرگیه...و پست دوئل جای ریسک نیست.
مثلا من جناب خان رو نمی شناسم...نه برنامه شو دیدم نه می دونم چه جور شخصیتیه. تمام طنزی که درباره جناب خان و این برنامه نوشتین برای من و امثال من که این برنامه رو ندیدن بی معنیه. و طبیعتا این روی داوری من تاثیر منفی می ذاره.
جرو بحث مورگانا و مرلین جالب بود. همینطور تعجب آملیای تازه وارد.


نقل قول:
-انداختن؟ تو باید از منتم باشه!
-چرا از توم باشه؟ اگه بخواد باشه از خودم باشه که البته فعلا هم نیست.
این قسمت و موضوع لیوان دوغ هم جالب بود!


شخصیت هاتون خیلی خوب بودن. هر دیالوگ صاحب خودش رو داشت. بطور واضح و آشکار...و این نکته مهمیه.


نقل قول:
و در آتش سوخت و جادوانه شد. ولی چون من خودم آملیام هر وقت عشقم کشید دوباره خودمو وارد سوژه می کنم. کور شود هر آنکه نتوان دید.
معمولا می گم نویسنده نباید دخالت کنه...ولی اینجا دخالتش با مزه بود.


نقل قول:
به احتمال زیاد، این خاطره اولین خاطره ای بود که از دعوای این زن و شوهر داشت و خب...این برای آن بود که، این خاطره اولین خاطره ای بود که کلا از این زن و شوهر داشت!
اون "اولین" که بولد شده...به نظر من باید تبدیل به "تنها" بشه...منظورتون این بود احتمالا.


نقل قول:
رو به جن خانگی که داشت با لباسش که نه شبه لباسش کف خانه ریدل را تمیز می کرد، گفت:
علامتا مهمن...ازشون استفاده کنین. شما لحن جمله خودتونو می دونین. خواننده نمی دونه:
رو به جن خانگی که داشت با لباسش که نه، شبه لباسش کف خانه ریدل را تمیز می کرد، گفت:
اینجوری بهتر شد. من جمله شما رو سه بار خوندم...چون متوجه منظورتون نشده بودم.


نقل قول:
آرسینوس که سرش با منو و کلاهش گرم بود با پا تائید کرد. مطمئنا تا قبل از وزارتش اینقدر راحت اجازه استفاده از وسایل معجون سازی اش را نمی داد.
قسمت اول خنده دار بود...قسمت دوم جالب. طنز شما علاوه بر خنده دار بودن خلاقانه هم هست. و این خیلی مهمه.اینم یک نمونه دیگه:
نقل قول:
البته خب از زیر نقاب چیزی معلوم نبود! ولی روی نقاب جمله poker face is loading نمایانگر حالت درونی آرسینوس جیگر بود.



سوژه انتخابی شما ساده و جالب بود. استفاده ای که سوزان از معجون عشق کرد و نتیجش...و در پایان اشاره به این که این بار قصد داره از کتاب هکتور استفاده کنه خیلی خوب بودن. شما چه در مورد سوژه ها و چه در مورد شخصیت ها و نکات طنز آمیزشون دست روی نقاط درستی می ذارین.

آملیاتون ویژگی خاصی نداشت...ولی همون حالت گیجی ناشی از تازه وارد بودن که بهش داده بودین خیلی خوب بود. آملیا رو از اون حالت تو خالی و خنثی بودن در آورده بود.


________________________

اورلا

نقل قول:
سلام ولدی!
میخوام از این به بعد بهت بگم وُلدی، میشه؟
خب...به نظر من می شه. برای من فرقی نمی کنه. بگن ولدی...بگن کچل...
ولی برای لرد ولدمورت فرق می کنه. برای اورلا هم فرق می کنه.
شما یه بار گفتی "تام...با بزرگترت درست صحبت کن!"
این توهین نیست...ولی ایفای نقش اشتباهه.
ما اینجا داریم نقش بازی می کنیم. ممکن نیست کسی بیاد مثلا تو مسنجر یا پیام شخصی به من بگه سلام ولدی...و بهش بگم درست صحبت کن! ولی تو ایفای نقش نمی شه. یعنی اگه می خواییم ایفای نقش درستی داشته باشیم نمی شه. کسی نمی تونست به لرد ولدمورت بگه ولدی...برای همین اگه می خوایین ایفای نقشتون درست باشه این موارد رو رعایت کنین. این که چی بگین به خودتون بستگی داره...اسمشو نبر...لرد سیاه...لرد ولدمورت...
ابراز شجاعت کردن تو چت باکس و ایفای نقش کار سختی نیست...کار اشتباهیه. البته که هر شخصی می تونه بیاد بگه هی ولدی من ازت نمی ترسم کچل! ولی این کار ایفای نقش رو خراب می کنه. قوانین بازی رو زیر پا می ذاره. هیچی هم به اون فرد اضافه نمی کنه. چون همگی می دونیم که اگه ولدمورت واقعی رو ببینه سه تا سکته همزمان می زنه!
تازه واردا معمولا خیلی دوست دارن شخصیتشونو قدرتمند و شجاع و بی نقص نشون بدن...ولی خیلی زود می فهمن اینجور شخصیتا به درد ایفای نقش نمی خوره. زود به بن بست می رسن. منم وقتی برای مرگخوارا شخصیت می سازم همیشه تاکید می کنم که یه ضعفی براش پیدا کنین. این نقاط ضعف هستن که به شخصیتتون شکل می دن و برای نوشتن کمکتون می کنن. اینا چیزی ازتون کم نمی کنن. دامبلدور فعلی شما قبلا شخصیت هری پاتر رو داشت. وقتی منو(ولدمورت رو) تو چت باکس می دید داد می زد که "آی زخمم!"...کسی مجبورش نکرده بود این کارو بکنه. این کار چیزی ازش کم نمی کرد. شجاعتش رو زیر سوال نمی برد. این ایفای نقش درست بود. یا ویولت...یه بار داشت یه رول می نوشت؛ به من گفت اسم یه مرگخوار رو بگو...گفتم بلاتریکس. گفت نه...بلاتریکس قویه. بودلرا از پسش بر نمیان. باید یه مرگخوار ضعیف تر باشه.
ویولتم می تونست تو رولش در یک چشم به هم زدن بلاتریکسو نابود کنه...ولی نکرد. این ایفای نقشه...این که بدونیم کدوم شخصیت در کجای داستان قرار داره. الان دامبلدور و ویولت چیزی از کسایی که خودشونو قوی و بی نقص جلوه می دن کم دارن؟...به نظر من که خیلی چیزای بیشتری دارن!


بررسی پست شماره 284 باشگاه دوئل، اورلا کوییرک:


توضیح دادن صحنه ها کار ساده ای نیست. شما این کار رو خوب انجام می دین. ساده می نویسین. روشن و واضح. این کار مهمیه. هیچوقت سعی نکنین این روشتونو عوض کنین.سعی نکنین پیچیده و سنگین بنویسین یا جمله هاتونو طولانی تر کنین.


نقل قول:
شفابخش که دیگر تاب و تحمل این رفتار را نداشت با عصبانیت در را باز کرد و با قدم هایی شتابان از آنجا دور شد.
در شروع پستتون شفابخش خیلی راحت و ساده و ناگهانی قانع می شه. البته اون قسمت مهمی نبود. قرار نبود زیاد روش توقف کنین...ولی مثلا اورلا می تونست از یک طلسم استفاده کنه که ذهن خواننده درگیر این نشه که چرا شفابخش با یه جمله ساده قانع شد...یا اون جمله(دیالوگ اورلا) می تونست با یه دیالوگ مصرانه تر عوض بشه.


نقل قول:
باد تندی می وزید به حدی که درختان سر تعظیم فرود آورده بودند.
یک صحنه ساده وزیدن باد رو به شکل زیبایی توصیف کردین.


نقل قول:
، با احتیاط درِ آن را باز کرد و شی ء داخل آن را به لی نشان داد.

- وای این خودشه! این دیهیم گمشده ریونکلاوه!
این فاصله رو در قسمت درستی گذاشتین. این موردیه که خیلیا باهاش مشکل دارن.


نقل قول:
اما اورلا او را از این کار بازداشت.
- ام... م ... اینجا تاریکه و نمیتونی خوب ببینیش. برو خونه و از توی جعبه بیرونش بیار.
قسمت های غافلگیر کننده رولتون خیلی مهمن...سعی کنین به شکلی بنویسین که خواننده دستتونو نخونه. توجهش رو جلب نکنین. البته به این شکل هم خوب بود. ولی یه بهانه قانع کننده تر هم می شد پیدا کرد. مثل "عجله دارم"...یا "کسی ممکنه دیهیمو ببینه"


بعضی از توضیحاتتون بیشتر از حد لازمن. لزومی نداره که همه جزئیات رو برای خواننده تشریح کنین. چیزایی که به سوزه ربطی ندارن جز خسته کردن خواننده کار دیگه ای انجام نمی دن. مثلا:
نقل قول:
لی جلوی در ظاهر شد. کمی تلوتلو خورد اما وقتی کاملا ایستاد قهقه را سر داد. جلوی در خانه ایستاد زنگ زد اما کسی جواب نداد. یادش افتاد مادر و پدرش در ماموریت کاری هستند و تا پس فردا برنمیگردند. چوبدستی اش را به سمت قفل در گرفت و با وردی که بر زبان آورد در باز شد. لی خودش را داخل خانه انداخت و در را پشت سرش بست. وارد اتاقش شد و روی تختش نشست. در جعبه را باز کرد و دیهیم را از توی جعبه بیرون آورد.
فکر نمی کنم خواننده اهمیتی بده که لی چطوری وارد خونه می شه و پدر و مادر لی کجا هستن.


نقل قول:
دیهیم روی زمین افتاد. لی با سرعت بالا و پایین میرفت و به در و دیوار برخورد میکرد.
این قسمت مهم بود. جالب بود. غافلگیر کننده بود. ولی خیلی سریع ازش رد شدین. این صحنه رو می تونستین کمی طولانی تر و مفصل تر توضیح بدین.


نقل قول:
دیهیم روی زمین افتاد. لی با سرعت بالا و پایین میرفت و به در و دیوار برخورد میکرد
.مواظب زمان و حالت فعل هاتون باشین. زمان فعل ها باید در کل پست شما یکسان باشه.


نقل قول:
او از درد، بلند فریاد میزد. لی محکم به گلدان لب پنجره برخورد کرد؛
وقتی فقط یک شخصیت در صحنه حضور داره لازم نیست اسمشو ببرین یا از ضمیر استفاده کنین. مثلا اینجا اگه می گفتین "از درد بلند فریاد می زد" هیچ اشکالی نداشت. چون فقط لی اونجا بود و خواننده می دونست منظور شما لیه.


نقل قول:
چند دقیقه ای گذشت و شفابخشانی لی را روی تخت به درون ماشینی میبردند تا او را به بیمارستان ببرند.
چند دقیقه زمان کمی برای این اتفاق بود. اینجور جزئیات برای خواننده مهم هستن...اینجا باید یه وقفه زمانی طولانی تر ایجاد می کردین. مثلا می گفتین چند ساعت بعد(یا حتی یک ساعت)! اهمیتی نداره که لی چقدر به درو دیوار خورده. می تونست بیهوش شده باشه.


قسمت بعد از فلش بکتون خیلی طولانی بود. جالب بود. داستان رو خوب توجیه کرده بودین. ولی تا خواننده یه داستان رو هضم می کرد وارد یه داستان دیگه می شد. این ممکنه کمی براش سنگین باشه. اون قسمت می تونست کمی کوتاه تر و خلاصه تر باشه.

سوژه ای که برای این موضوع انتخاب کردین خیلی خوب بود. خلاقانه و جدید و جالب. طلسمی که روی لی اجرا شد هم همینطور. اشکالات جزئی داشتین که به راحتی برطرف می شن.

_______________

بقیه کمی منتظر بمونن...مرلین نَمونه! پست مرلین رو طی سه ماه آینده نقد خواهیم کرد...اونم شاید!
موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1394 03:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ای که از همه دل می بری! بعد از مدت ها نوشتیم، نقدی ده که آن به!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1394 01:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در خواست نقد از نوع ییهویی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1394 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام ولدی!
میخوام از این به بعد بهت بگم وُلدی، میشه؟
حالا به هرحال اینو بی زحمت برام نقد کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1394 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب!
وای ارباب وقتی ادم زیر اسمش نوشته باشه مرگخوار چه قدر خفنه ارباب!
ارباب اومدم درخواست نقد بدم ارباب!

اولین باری هم که توی خانه ریدل پست دادم درخواست نقد دادم یعنی خیلی وقت پیش.
ارباب فکر کنم پیشرفت کرده باشم، نه؟
پس ارباب میشه این دوئل بنده رو نقد کنید؟

ارباب راستی من یک مشکل بزرگم دارم. :|
خیلی خیلی بزرگ ارباب. ولمم نمی کنه.
می دونید این شکلکها ردای منو چسبیدن میگن تو رو خدا بیا ما رو بزن.
احساس می کنم الان اگه این شکلکها رو نزنم؛ دیالوگهام کاملا بی معنی می شن و خب...برای همینم پستام همیشه معجون فرا سیر شده ای از شکلکه.
خودم احساس می کنم خیلی ازار دهنده است.
چه کار کنم ارباب؟
+چه قدر زیاد شد درخواست نقدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1394 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
می گویند اینجا نقد می کنند درست آمدم؟
درست اومدین...اینجا پست های اعضایی که از نقد کننده های دیگه درخواست نقد نکردن رو نقد می کنن!


نقل قول:
در خواست نقد این را دارم و پیشاپیش نقد می دونم که می شد بهتر نوشت ولی می خواهم مطمئن باشم سوژه را شهید نمی کنم چون هر وقت پست می زنم احساس می کنم سوژه شهید شده آیا این طوره یا فقط یک احساس مزخرف هست؟
همیشه می شه بهتر بود و می شه بهتر نوشت. ولی قرار نیست هممون بهترین باشیم. کافیه بهترین رو در چارچوب توانایی خودمون بنویسیم.
این حساسیت بی دلیل نسبت به سوژه برای چی ایجاد شده؟ تازگیا همه همینجوری شدن. هر کی پست می زنه میاد می پرسه سوژه رو که خراب نکردم؟!
نگران نباشین...خراب کنین! هیچ اتفاقی نمیفته.
هر سوژه ای رو می شه درست کرد. هیچ اهمیتی نداره. چیزی که مهمه اینه که شما فعالیت کنین. با خیال راحت و بدون حساسیت. فرض کنیم تو سوژه زدین همه رو کشتین. چی میشه؟ به صورت روح داستان رو ادامه می دیم. خیلی هم بامزه تر می شه. موقع نوشتن راحت باشین. تنها جایی که سوژه کمی اهمیت داره ماموریت ها هستن. اونم برای این که اعضای گروه می خوان شرکت کنن و سوژه باید آروم و منطقی پیش بره که همه بتونن بنویسن.


بررسی پست شماره 431 کافه تفریحات سیاه، رز زلر:


یکی از چیزایی که باید بهش توجه کنیم اینه که سوژه تا جایی که ممکنه باید در چارچوب تاپیک بمونه. این تاپیک کافه تفریحات سیاهه...و سوژه ازش خارج شده. البته هیچوقت کیفیت رو فدای این اصل نمی کنیم. ولی اگه فرصتی پیش بیاد بهتره داستان رو به محل اصلیش برگردونیم که این تاپیک ها معنی و مفهومشونو از دست ندن.


نقل قول:
در کسری از ثانیه ریتا با استفاده از هوش ریونی اش، به معادله ای دست یافت که در آن نوشته بود: " خوردن معجون = مردن خبرنگار ریون! " پس به جای گرفتن معجون با لبخندِ مصنوعی گفت:
پست قبلی با یه دیالوگ تموم شده...با یک سوال! و شخصی که ادامه می ده نباید این دیالوگ رو ندیده بگیره. باید جوابی بهش داده بشه. شما هم همین کار رو کردین و به همین دلیل شروعتون خوب بود.


نقل قول:
- مرسی ولی الان تازه ناهار خوردم سیرم... سر یه فرصت دیگه خدمت می رسم. حالا راجب ایده ها صحبت کنیم...
رفتن ریتا انتخاب درستی بود. حضور ریتا کمکی به پیشرفت این سوژه نمی کرد. همینقدر که حضور داشت کافی بود. کار خوبی کردین که ردش کردین بره!


نقل قول:
- یعنی چی این حرفا؟ مگه من مثل تو بیکارم و توی ستادم مگس می پرونم که منو از کارو و زندگی می اندازی؟...
گاهی یه دیالوگی می نویسیم که یه منظوری رو برسونیم...می تونیم این دیالوگ رو بصورت صاف و ساده بنویسیم. که این کار ما رو به هدف می رسونه ولی هیچ جذابیتی برای خواننده نداره...و می تونیم از همین دیالوگ برای نشون دادن مهارت های دیگه مون استفاده کنیم. مثل همین تیکه ای که رودولف وسط دیالوگش به آرسینوس انداخته...که در این حالت هم به هدف می رسیم و هم خواننده رو سرگرم می کنیم.


نقل قول:
وقایع آن روز خارج از حد تحمل آرسینوس بود و این آخری دیگر نمی توانست خودش را کنترل کندو با صدای بلند داد زد:
موقع نوشتن جمله ها دقت کنین...جمله های اشتباه و ناقص حواس خواننده رو پرت می کنن. تمرکزش رو به هم می زنن.


نقل قول:
هاگرید که تمام کیک هایی که برای پذیرایی از طرفدارانِ رودولف روی میز گذاشته شده بود را در عرض یک ثانیه ی مرلینی تمام کرده بود، دستی به شکم گنده اش کشید و گفت:
- چه قدر خوشمزه بود! بازم می خوام...

وینکی با مسلسلش را پر کرد و در و دیوار ستاد را با هدف تیر اندازی یکی کرد.در کنارش اسنیپ با چرتکه ی رودولف مجموع امتیازات اسلیترین و اختلاف آن با گریفندور را حساب می کرد.
وندلین هم به دنبال آتش ستاد را زیر و رو می کرد و کاغد ها را روی هم می ریخت تا بعد آنها را آتش بزند.
این قسمت یه نکته مثبت داره و یه نکته منفی.
نکته مثبتش اینه که شما شخصیت ها رو خوب می شناسین. با ویژگی هاشون آشنا هستین. و این مهمترین نکته برای رول نویسیه. مخصوصا شخصیت های سایت که از شخصیت های کتاب مهمتر هستن. این ویژگی مهمیه. حتما در نوشته هاتون ازش استفاده کنین.
نکته منفیش اینه که خیلی پشت سر هم توضیح داده شده...همین یه حالت ناخوشایند بهش داده...به نظر من اگه جمله بعدی رو قبل از این قسمت می گفتین بار منفیش کمتر می شد. چون خواننده می فهمید که دلیل این اعلام فهرست وار حرکات مرگخوارا توسط نویسنده چیه. یعنی اینجوری:
چند دقیقه بعد ستاد رودولف به خرابه تبدیل شد.
هاگرید که تمام کیک هایی که برای پذیرایی از طرفدارانِ رودولف روی میز گذاشته شده بود را در عرض یک ثانیه ی مرلینی تمام کرده بود، دستی به شکم گنده اش کشید و گفت:
- چه قدر خوشمزه بود! بازم می خوام...
وینکی با مسلسلش را پر کرد و در و دیوار ستاد را با هدف تیر اندازی یکی کرد.در کنارش اسنیپ با چرتکه ی رودولف مجموع امتیازات اسلیترین و اختلاف آن با گریفندور را حساب می کرد.
وندلین هم به دنبال آتش ستاد را زیر و رو می کرد و کاغد ها را روی هم می ریخت تا بعد آنها را آتش بزند.



پست شما یه جدیت بی دلیل داره که به نظر من باید از بین ببرینش. نوشته شما یک رول جدی نیست...ولی طنز هم نیست. از حداکثر پتانسیلش برای طنزنویسی استفاده نشده. با توجه به این که شما روی شخصیت ها تسلط دارین پر رنگ کردن طنز پست براتون کار سختی نیست. روی این نکته تمرکز کنین. نوشته هاتون خیلی بهتر می شن.


نقل قول:
وندلین کاغذی را از توی کمد در آورد و با لبخندی شیطانی گفت:
- بچه ها ببینین چی پیدا کردم!
چیزی که شاید باعث بشه خواننده پست شما رو ادامه نده همینه! این کاغذ چی بود؟
خواننده شخص تنبلیه! از مسئولیت خوشش نمیاد. و این مسئولیتیه که به عهده اش گذاشتین. که در مورد کاغذ توضیح بده.به نظر من بهتر بود خودتون درباره کاغذ توضیح می دادین و بعد پست رو تموم می کردین.


حالا می تونم جواب سوال اولتون رو بدم:
نقل قول:
می خواهم مطمئن باشم سوژه را شهید نمی کنم چون هر وقت پست می زنم احساس می کنم سوژه شهید شده آیا این طوره یا فقط یک احساس مزخرف هست؟
این فقط یک احساس مزخرفه!
هیچ اتفاقی برای سوژه نیفتاده. سوژه پیش نرفته...گره هاش باز نشدن...ولی خراب هم نشده. شهید که اصلا نشده! همونجوری که بود باقی مونده.


موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1394 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
می گویند اینجا نقد می کنند درست آمدم؟
در خواست نقد این را دارم و پیشاپیش نقد می دونم که می شد بهتر نوشت ولی می خواهم مطمئن باشم سوژه را شهید نمی کنم چون هر وقت پست می زنم احساس می کنم سوژه شهید شده آیا این طوره یا فقط یک احساس مزخرف هست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1394 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بررسی پست شماره 290 باشگاه دوئل، آلبوس دامبلدور:


ربطی به این پست نداره. ولی فکر می کنم لازمه بهش اشاره کنم.
شما جزو افرادی هستین که معنی ایفای نقش رو درک کردین. شما می دونین تا کجا باید پیش برین و کجا باید متوقف بشین. در شناسه هری هم همینطور بودین. به نظر من در مورد ایفای نقش چیزای زیادی برای یاد دادن به دیگران دارین و این مورد خیلی مهمیه. کمبودش رو شدیدا در ایفای نقش نسل جدید(سیاه و سفید) حس می کنم.


اولین چیزی که در رول شما توجهمو جلب کرد زاویه دیدتون بود. نگاه ساده و راحتتون! این که شما سعی نمی کنین چیزای بزرگ خلق کنین. و همین باعث می شه چیزی که خلق می کنین بزرگ باشه.
شما قهرمان بازی در نمیارین...شما خودتونین. نقشتونین. با همه قدرتش و با همه کم و کاستیاش. این خیلی مهمه. چون این چیزیه که می تونه شخصیت دامبلدور رو زننده جلوه بده.
شما ساده می نویسین. این سادگی به معنی ضعیف نوشتن نیست. اتفاقا کار سختی هم هست. فرقش با بقیه نوشته ها مثل فرق افرادیه که سعی می کنن با مزه باشن و کسایی که بدون تلاش بامزه هستن!


نقل قول:
- ... و پسر برگزيده وارد ميشود!
- ميشه از ميز بياي پايين پاتر؟
هري که روي يکي از ميز هاي تالار گريفيندور ايستاده بود، به آرسينوس، ناظر گريفيندور، نگاه کرد.
یه شروع ساده و دلنشین. طنزش هم به اندازه کافی خوب هست که خواننده رو جذب کنه. دو تا دیالوگ اول خیلی ساده هستن...ولی اونقدر جذابن که خواننده به عبارت "ناظر گریفیندور" توجه نکنه. نه این که این عبارت در هر حالتی بد باشه...ولی فکر می کنم اگه بدون جذب خواننده، ازش استفاده می کردین تاثیر عکس می ذاشت.


نقل قول:
- خوش بگذره پسر!
هری بدون آنکه جواب بدهد از آنجا دور شد اما نمیدانست ادوارد و هنری او را به پروفسور دامبلدور تبدیل کرده بودند.
این قسمت کمی سریع اتفاق افتاد. تبدیل شدن هری به دامبلدور اتفاق جالبی بود. البته می شد به شکل دیگه ای توضیحش داد که جالب تر بشه. مستقیم اشاره نمی کردین که چه اتفاقی افتاده. هری از اتاق خارج می شد و احساس می کرد چیزی تغییر کرده. موقع راه رفتن احساس می کرد استخونا و مفاصلش درد می کنن...بعد ریششو کشف می کرد و شاید تو راه به یکی دو تا دانش آموز بر می خورد و عکس العملاشونو می دید و بعد به خواننده اعلام می کردین که هری عوض شده.


نقل قول:
کم کم متوجه ریش بلندی شد که به چونه اش آویزان است.

- چرا من اینطوری شدم؟ چرا پیری زود رس گرفتم؟
به نظر من بهتره بین توضیحات شخص و دیالوگ خودش فاصله ای گذاشته نشه(بجز حالت های استثنایی!). اینجوری پست کمی پراکنده به نظر می رسه. اگه دیالوگ مال شخص دیگه ای غیر از هری بود فاصله مناسب می شد.


نقل قول:
اسنیپ که بر روی پاتیل دانش آموز خم شده بود، سرش را بالا اورد و چشم در چشم ناظر قدح دامبلدور شد.

اینجاش جالب بود. شما از سوژه های سایت به خوبی استفاده می کنین. این کار حساسیه. اگه جای مناسب رو پیدا نکنیم تاثیر بدی روی نوشته مون می ذاره.


نقل قول:
- میدونم که تو لیلی پاترو دوست داشتی، واقعا برات متاسفم سوروس که چشمت دنبال ناموس مردمه، تو رقت انگیزی.

نقل قول:
- بخاطر کثیفی کلاست و چون به هری پسرم سخت میگیری 100 امتیاز از اسلیترین کم میشه و تمام امتیازات کم شده به گریف برمیگرده!
این قسمت ها هم خیلی خنده دار بودن...شکلک های شما خیلی زیادن. ولی همشون درست و بجا استفاده شدن. همشون به انتقال احساسات شخصیت ها کمک کردن. برای همین نمی شه ازشون ایرادی گرفت.


نقل قول:
- نجات؟ منم میام! منم میام!
تعادلی که بین هری و دامبلدور ایجاد کردین خیلی جالب و با مزه اس.حالت هیجان زده هری و تلاشی که برای دامبلدور شدن نشون می ده...این تعادل نشون می ده که شما نقش ها رو خوب می شناسین. نقاط پررنگ هر کدوم رو می دونین. با نقاط ضعف و قوتشون آشنا هستین.


نقل قول:
- میدونی روبیوس کیکات عینه سنگه منم بدم میاد.
هری کمی بی مقدمه بی رحم شده! هری هم رابطه خوبی با هاگرید داشت. به نظر من اینجا به کمی مقدمه چینی احتیاج داشت. می شد کمی درباره افکار هری توضیح داد. این که فکر می کنه الان فرصتی پیدا کرده که حرف دلش رو بزنه.


نقل قول:
- تو حق نداری با پروفسور اینطوری صحبت کنی!
خیلی خوب بود. این کاری که انجام دادین همون چیزیه که همیشه روش تاکید می کنم. پیدا کردن ویژگی های بارز و مشخص شخصیت ها و بزرگنماییشون.


نقل قول:
در این لحظه دامبلدور بدون آنکه متوجه شود کم کم به حالت عادی برگشت و هری شد. مک گوناگال که این صحنه را دید با دهان باز به هری خیره ماند.
این قسمت هم مثل قسمت اول بود که هری تبدیل به دامبلدور شد. توضیح مستقیم، هیجان ماجرا رو از بین می بره. اینجا هم بهتر بود نمی گفتین هری عوض شد...از دیالوگ مینروا شروع می کردین...و بعد خواننده و هری همراه هم دلیل تعجبش رو می فهمیدن.


این که هاگرید هاگوارتز رو با خاک یکسان می کنه یک حرکت بسیار اغراق آمیزه...ولی اصلا آزاردهنده نیست. داستان شما به شکلیه که خواننده این اغراق رو قبول می کنه. فکر نمی کنم کسی مشکلی با این موضوع داشته باشه که هاگرید با یک حرکت هاگوارتز رو خراب کرده.


سوژه شما جالب بود. مخصوصا تبدیل هری به دامبلدور که با تغییر شخصیت شما هم هماهنگ بود. طنزتون خوب بود. ولی قوی ترین نکته پست شما شخصیت ها بود. شخصیت های شما قوی و پررنگ هستن. مشخصن...دیالوگ هاشون واقعا مال خودشونه. این خیلی مهمه و شما این کار رو به خوبی انجام دادین.


موفق...نباشید!

____________________

بررسی پست شماره 316 خاطرات مرگخواران، پرنتیس:


نوشته شما تلخه...و سنگین. اینجور نوشته ها خواننده های زیادی ندارن. ولی نمی شه انکار کرد که طرفدارای خاص خودشون رو دارن.منظورم جدی بودنش نیست. رول جدی رو راحت می شه خوند...ولی نوشته های تلخ فرق می کنن. تاثیر منفی روی خواننده می ذارن. به جورایی افسرده می کنن.


قطاری سرخ رنگ-چمدان زرشکی رنگ(3 بار)- لباس فرم سورمه ای رنگ-آسمان خاکستری رنگ(2 بار)-چشمانش آبی رنگش-سوییشرت سبزرنگی- -
تاکید اضافه و بیش از حدی روی رنگ ها داشتین...این تاکید خیلی زود خواننده رو حساس می کنه و در تکرار دوم و سوم برای خواننده آزار دهنده می شه.


نقل قول:
با این وجود چمدان را طوری در دستانش تاب می دهد که گویی " پر از خالی " است!
توصیف زیبایی بود.


نقل قول:
مادر با خشم سوییشرت سبزرنگی به سمت دخترک پرتاب می کند و فریاد می زند:
رول جدی مثل یک متن ادبی می مونه. درسته که مجبوریم از اسامی و مکان های خارجی استفاده کنیم. ولی در بقیه موارد تا جایی که ممکنه بهتره از اینجور واژه ها فاصله بگیریم. اینجا "سوییشرت" انتخاب مناسبی نبود. حال و هوای داستان رو از بین می بره.


نقل قول:
چشمان وحشتزده ی مادرش نمی توانست اورا از این تصمیم بازدارد. دستش را بالا برد و زیر لب طلسمی زمزمه کرد...
این قسمت برای من مبهم بود...پرتنیس خیلی ناگهانی عصبانی می شه...و طلسمی که اجرا می کنه چیه؟!
فقط این قسمت نیست...کل رول کمه! ناقصه! شاید دلیلش این باشه که ما پرتنیس رو نمی شناسیم. هیچی دربارش نمی دونیم. درباره ظاهرش(بجز توضیحات کوتاهتون)، درباره شخصیتش و گذشتش...اینجا هم به اندازه کافی توضیح داده نشه. فقط یه دورنمای کلی از زندگی پرتنیس داریم...که پر از تلخی و خشمه. نوشته شما زیبا بود. جمله هاتون قشنگ بود. ولی حسی که به خواننده منتقل می کنه مثبت نیست. اگه هدف شما همین بوده باشه به هدفتون رسیدین. چون اینم یه سبکه به هر حال...


نقل قول:
- پرنتیس، باید همین الان از اینجا بری! همین حالا با اولین قطار به لندن برو، اونجا می تونی پدرت و خونوادش رو پیدا کنی! هرکسی که بتونه کمکت کنه...

پدر پرنتیس یکی از شخصیت های محوری این داستانه. ولی هیچ توضیحی دربارش داده نشده. برای فهمیدن هویت پدرش خواننده باید بره معرفی شخصیت شما رو بخونه...و خب...فکر نمی کنم کسی این کار رو انجام بده. شاید اگه این رول بعد ها زده می شد تاثیر بهتری می ذاشت. وقتی که پرنتیس خودش رو کمی معرفی کرده و خواننده ها کم و بیش باهاش آشنا هستن. ولی به هر حال اینم ورود بدی نبود. فقط نمی دونم لازم بود اینقدر تاریک باشه یا نه!


موفق باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1394 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب!
سلام!

ممکنه یه نگاهی به این بندازین؟؟!
خیلی مرسی داریم!!
http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=301943
#316

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!