هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۰:۵۹:۵۸ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸

ماتیلدا گرینفورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۲۵:۰۴ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 14
آفلاین
تصویر کوچک شده


با این حرف بلاتریکس، دوباره همه به راه افتادند ولی کراب هنوز در گیر پاک کردن کف ها و پوشاندن خراش های اسکاجی بود که گابریل روی صورتش ایجاد کرده بود.

سی دقیقه بعد...

_هنوز نرسیدیم؟
_نه.
_هنوز رسیدن نکردیم؟
_نههه.
_بلا رسیدیم؟
_...چرا همتون انقدر علاقه دارین یک حرف رو هر یک دقیقه تکرار کنید؟
_آخه ...خیلی بو میده. من دیگه...نمیتونم تحمل کنم.
_راست گفتن میشه نتونستن میشن بلا. بچه هم داره تلف شدن میشه.
_دیدمش.
_آره راست میگه دیدن شدم بلا... چی؟ چی رو دیدن کردی؟
_یک سفید داره پیاز کباب میکنه.
_حتما داری شوخی میکنی! ما که سیریم اگر میخوای میتونی بری بخوری ولی وقتی برگشتی باید کل وایتکس گب رو سر بکشی. دیگه تحمل بوی پیاز از طرف تو رو ندارم فنر.
_پیاز رو چیکار دارم منظورم سفیدیه که داره اینکارو میکنه.

و تازه همه متوجه شدند منظور فنریر چه بوده. از آنجایی که بوی پیاز هرچه جلوتر میرفتند شدید تر میشد حواسشان هم بیشتر به سمت آن پرت میشد به همین دلیل به اینجا رسیدند و سفیدی را دیدند تازه حواسهایشان را جمع کردند.

_من از جلو میرم حواسشو پرت میکنم. رودولف. تو از پشت برو و غافلگیرش کن.

در حالیکه بقیه مرگخواران پشت خانه ای خود را قایم کردند، سو لی کاملا عادی به سفیدی که دیده بود نزدیک شد.
اما آیا این سفید همان سفیدی است که به دنبالش هستند و یا باز هم با شکست مواجه می شوند؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵:۳۴ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-بو گرفتم!

کراب نمیخواست به راهش ادامه بدهد.
او بوی پیاز گرفته بود!
اسپری خوشبو کننده را به طرف خودش گرفته بود و بی وقفه عطرافشانی میکرد!

گابریل با دیدن این میزان از ناراحتی و اندوه کراب، وسایلش را برداشت و به طرف کراب جهید.
مایعی صورتی رنگ را روی اسکاچ ریخت و شروع به شستن و سابیدن کراب کرد.
-طاقت بیار...الان درست میشی. نمیذارم بیشتر از این ببویی!

کراب میخواست طاقت بیاورد، ولی اسکاچ، پوست نرم و لطیفش را خراش میداد. کراب پاتیل که نبود.
این وسط لینی هم از فرصت سوء استفاده میکرد و نیش های ریزی به چپ و راست کراب که غرق در کف بود میزد. لینی حشره ای فرصت طلب بود.

بلاتریکس متوجه شد که از این ارتش غیر عادی نمیتواند انتظار نظم داشته باشد.
-یاران ارباب. همینجوری به حرکتمان ادامه میدهیم تا یک سفید خوب و مناسب بیابیم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸:۵۹ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰:۴۴ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۱:۳۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 91
آفلاین
پیازستان پر پیاز بود. بوی پیازایی که اونجا بود که داشت حال همه رو غیر از رکسان رو به هم میزد.

-تو هیچیت نمیشه؟
-تو هیچی احساس کردن نمیشی؟
-نه دیگه! اون تو همین جاها بزرگ شدها!

این بلاتریکس بود که با تمام خودش داشت تلاش میکرد خودشو عادی جلوه بده ولی بوی پیاز از هرچی بدتر بود! رکسان، خیلی آروم به همشون نگاه کرد که با هم پچ پچ میکردن.
-به نظرتون، بهتر نیست، دماغمون رو آسفالت کردن کنیم؟
-نه! بعدا چه جوری نفس بکشیم راب؟
-با... با دهن!
-خیلی فکر عالیه بود یعنی!

بلاتریکس و رابستن دعواشون رو کنار گذاشتن و دوباره به راه افتادن. رکسان درحالی که به پیازای سفید نگاه میکرد، با خودش فکر میکرد.
-چطوره واسه ارباب یه پیاز ببریم بهش...
-نه! تهش میفهمه که!
-نه بابا! الان ارباب معتادن مرضن، این جور چیزا رو نمیفهمن که!


پس بهتر این فکرا رو کنار بذاره و راهشون تو پیازستان ادامه بده!


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲:۴۷ شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۲:۲۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5580
آفلاین
خلاصه:

لرد به دلیل گرفتن مقداری خون از مورفین معتاد شده. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن.
مرگخوارا اول به خونه گریمولد مراجعه می کنن...ولی محفلی ای که میارن(گادفری) به درد نمی خوره.
مرگخوارا برای پیدا کردن یه سفید بهتر، به پیازستان(واقع در ناکترن) می رن. در رو با سر کراب می شکنن.

..........................

مرگخواران با احساس غرور و خوشحالی از این پیروزی بزرگ، قدم به پیازستان گذاشتند.

مرگخواران هر چه احساس غرور و خوشحالی بود، را فراموش کرده و قدمشان را پس گرفته و عقبگرد کردند.

-لعنتی...عجب بویی می ده!
-این بوی سفیده؟
-دارم نابود می شم!
-یکی دماغ منم گرفتن بشه. من دماغ بچه را گرفتن شدم.

-رکسان اون جا رو ببین...فک و فامیلات...

رکسان به سمتی که فنریر اشاره می کرد نگاه کرد. چندین کله نارنجی لابلای علف ها دیده می شد. ممکن بود واقعا نسبتی با آن ها داشته باشد.

جلو رفت و بررسی کرد.
-کدو حلوایین...روشون نوشته با طعم پیاز...


مرگخواران برای یافتن یک سفید، به حرکتشان در پیازستان ادامه دادند.




زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸:۱۷ جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۸

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
مرگخواران بی توجه به پر حرفی های رابستن و تلاش سو برای نشان دادن هوش خود در کوچه ی ناکترن بالا و پایین می رفتند.
_هی! این بیست و سومین باریه که از جلوی این پیاز رد شدیم.

بلاتریکس طوری که انگار برق گرفته بودش، بالا پرید و رو به سو فریاد زد:
_کدوم پیاز؟

سو بی توجه به گفت و گویشان، در حالی که سعی می کرد لکه ی روی کلاهش را پاک کند گفت:
_همونی که روی اون دره؛ اونجا کنار اون پیرزن...پیرمرد؟ نه پیرزنست.

پیرزنی که سو به او اشاره کرده بود...کراب بود؟
مرگخواران چند ثانیه ای به پیرزن خیره شدند.
آرایشی که پیرزن داشت، دلیل خوبی بود که تا آن موقع کسی آن را نبیند، یا مجسمه حسابش کند.

لینی پرواز کنان پیش رفت و تخته ای که تا آن زمان هیچ یک آن را ندیده بودند فشرد؛ روی تخته چوب، عکس پیاز بزرگی به همراه نوشته ی زیرش نقاشی شده بود:
_پیازستان.

هیچ دستگیره ای یا حتی درزی وجود نداشت تا بتوانند آن را باز کنند.
_هوراااا...بالاخره پیازستانو پیدا کردیم. فقط چجوری در رو باز کنیم؟

سو که انگار تازه توجهش جلب شده بود، با لبخندی از سر خوشحالی گفت:
_من اول دیدمش...من اول دیدمش...تازه زیر پامون علف سبز شده...من اول علف...

مرگخواران بی توجه به سو لی که حالا سیم پیچیش قاطی شده بود، رو به رابستن برگشتند:
_من فکری داشتن کردم!

_یک...دو...سه!
_آخخخ...
_یک...دو...سه!
_آییی...

مرگخواران در حالی که کراب را افقی گرفته بودند و به در می کوبیدند، سعی می کردند هم زمان به شمارش لرد و هماهنگ بودنشان دقت کنند.
_اه! خدا لعنتت کنه رابستن با این فکرای تسترالیت. حداقل بزارید ریملمو ترمیم کنم.

لرد در حالی که کلافه شده بود فریاد می زد:
_صبر کنید! ای مرگخوارهای بی عرضه! چند بار بگم همزمان سر کرابو بکوبید به در؟ یه حرفو چند بار باید تکرار کنم؟ حالا برای آخرین بار؛ یک...دو...سه.

مرگخواران این بار کل قدرتشان را در دستهایشان ریختند و هم زمان کراب را به در کوبیدند.
تخته شکست و فریاد شادی مرگخوارها به هوا رفت؛ اما کسی در میان آنها شادی نمی کرد، کراب سرش را میان دستانش گرفته و ناله می کرد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲:۴۳:۰۵ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۴۹:۴۳ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 141
آفلاین
بررسی کنار هزاران پیرزن معجون فروش قوز کرده که توی یه کوچه‌ی تاریک و کثیف، بدون هیچ نظم و ترتیبی بساطشونو پهن کرده بودن، اصلا کار راحتی نبود.
اما این کار سخت نبود که مانع ورود مرگخوارا به کوچه میشد.

- امکان نداره پامو همچین جای نامتقارن کثیفی بذارم!
- گابریل! ما برای انجام ماموریت اینجاییم.
- اصلا نمیشه. حتی کثیفیشم نامتقارنه!

کار سخت تموم مدت اونجا نشسته بود و بحث مرگخوارا رو نگاه میکرد. حتی برای جلب توجه سعی کرد حرکات نمایشی اجرا کنه. اما تو اون لحظه، کار سخت، برای مرگخوارایی که سعی داشتن گابریلو هل بدن تو کوچه، کوچکترین اهمیتی نداشت. گابریلم جاروی جادوییشو که از شدت مکش داشت آسفالتای کوچه رو میکند، سفت چسبیده بود.
- به جاروم دست نزن! بیا از تو جیبم دسمال وردار... موهامو نکش! تو جیبم دستکش هست... بهم دست نزنین!

کار سخت خسته شده بود. درمونده بود. کسی بهش توجهی نمیکرد. دیگه ابهتی نداشت. نباید بیشتر از این تحقیر میشد. بدون این که کسی متوجه بشه سریع وارد تنظیمات شد و سختی مرحله رو گذاشت روی "ایزی"، با بغض نگاهی به راسته‌ی پیرزنان معجون فروش انداخت و از اون جا رفت.

حالا کوچه به متقارن‌ترین شکل ممکن دراومده بود. حتی گرد و خاک کف کوچه‌م متقارن پخش شده بود. انقدر متقارن شده بود که بانز برای هماهنگی با اون همه تقارن سعی داشت کلید مرئی-نامرئی شو وسط نگه داره.

- من پامو تو این کوچه‌ی کثیف نمیذارم. اول باید تمیزش کنم.

اما دیگه وقتی برای وسواسی بودن نمونده بود. بلاتریکس با اعصابی خورد شده گابریلو زیر بغلش زد و وارد راسته‌ی پیرزنان معجون فروش شد.


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۹ ۳:۲۹:۵۴

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸:۰۲ جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
مرگخواران چندلحظه ای میشد که همگی با هم بعلاوه رابستن به کوچه ناکترن آپارات کرده بودند.رابستن هنوز هم مرگخواران را ول نکرده بود و هرلحظه به یکی گیر میداد و از همه بیشتر به کراب.
-چرا تو آرایش کرده باشی؟!

کراب که روی این مقوله خیلی حساس بود،طاقت نیاورد.
یعنی چی؟ارباب ببینش!

لرد پوکرفیس به کراب نگاه کرد و با کروشیویی او را تا بیشترین حد ممکن از خود دور کرد.
-کراب میزنیم میکشیمتا!رباستن...
-رابستن میباشم!

تا حالا کسی از لرد غلط نگرفته بود،لرد همیشه املایش در هاگوارتز بیست میشد و حتی بعد از دفاع در برابر جادوی سیاه تدریس املا در هاگوارتز به او پیشنهاد شده بود.

-میگن به فضایی رو بدی سوارت میشه ها!

همه چشم ها به سمت کلاه متحرکی که ضرب المثل را اشتباه گفته بود برگشت.
-چه کسی حرف زده میباشد؟!
-داستانش طولانیه رابستن،فعلا بیاین بریم اون پیازستان لعنتی رو پیدا کنیم!

با فریاد بلاتریکس همه مرگخواران در صفی مرتب قدم زنان وارد کوچه ناکترن شدند،رابستن هم تصمیم گرفت فعلا به کسی گیر ندهد.
...
هکتور با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد.
-پس چرا پیداش نمیکنیم؟!
-حتی پیرزن معجون فروشم پیدا نکردیم،چه برسه به پیازستان بغل پیرزن!

کریس که از پیاده روی متنفر بود،پیشنهادی داد.
-خب از یکی بپرسیم!

همه مرگخواران با تعجب به کریس خیره شدند،لرد هم همینطور.
-یک مرگخوار هیچوقت سوال نمیپرسد کریس!
-ارباب الان شما خسته نشدین؟حیف انرژی شما نیست که صرف گشتن تو ناکترن بشه؟!

لرد کمی نرم شده بود.
-پس خودت این مسئولیت خفت بار را بر عهده میگیری!

کریس دوان دوان و خوشحال وارد مغازه ای شد و چند دقیقه بعد با آدرسی که گرفته بود برگشت.
...
مدتی بعد مرگخواران به آدرسی که کریس گرفته بود رسیدند،سر در کوچه مورد نظرشان نوشته شده بود:راسته پیرزنان معجون فروش.آنها با هزاران پیرزن که معجون میفروختند طرف بودند و فقط کنار یکی از آنها رستوران پیازستان وجود داشت.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۰:۴۴:۵۴ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۲۴
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
-این چیزای سفیدی که روش یکم لکه ی سیاه هست چقد خوشمزه میباشه.

همه ی مرگخواران به سمت کسی که این حرف رو زد،برگشتن. بلا که اون شخص رو شناخت گفت:
-رابستن تو این کاغذ رو خوردی؟
-ینی چه که کاغذ؟اسم این چیز خوشمزه کاغذ میباشه؟اینم باید یادداشت بشه کنم!

لرد نگاهی به رابستن کرد و بعد رو به بلا گفت:
-این کیست بلا؟ما او را تا حالا ندیده ایم!

رابستن صدا را دنبال کرد و شخص گوینده رو پیدا کرد و با تعجب بهش زل زد.

-این رابستنه لرد.برادر ناتنی رودولف!اون یه آ...

رابستن نمیتونست جلوی خودشو بگیره تا با لرد حرف نزنه برای همین وسط حرف بلا پرید.
-من رابستن میباشم.من یکی از طرفدارای شما میشه هستم.من همیشه شما رو از سیاره ی سیرازو دیده میکنم.من انقد شما رو دوست میداشته ام که سعی کردم قیافه ی خودم رو شبیه شما کرده بشم.

لرد از رابستن خوشش اومد و با اخمی این علاقه رو ابراز کرد.

-جایی داره میرین؟

همه مرگخواران از اول تا الان داشتن سعی میکردن که گفته های رابستن رو رمزگشایی کنن.کراب که فکر میکرد موفق شده گفت:
-ما قصد داشتیم جایی داره بریم ولی تو آدرس اونجا رو خورده شدی.
-تو بلد نیستی فارسی حرف بزنه باشی؟این چه وضع حرف زدن میباشه؟

همه میدونستن کراب بعد این حرف دیگه اون آدم سابق نمیشه.

-رابستن تو آدرس جایی رو که ما میخواستیم بریم خوردی.
-نه بلا،من یک کاغذ و لکه های سیاه روشو خورده باشم.من آدرس نخورده باشم.
-اون لکه های سیاه رو یادته که چی بود؟
-آره!من حافظه ی خوبی داشته باشم.اون چیزی که من خورده باشم نوشته بود:کنار اون پیرزنه که معجون میفروشه!

همه ی مرگخواران از اینکه آدرس رو فهمیده بودن،خوشحال بودن.

-یه چیز دیگه هم نوشته بود:سلطان غم مادر!ینی چه که سلطان غم مادر،بلا؟
-زیاد مهم نیست رابستن!
-ما به سمت پیازستان میرویم!
-منم میتونه باشم تا با شما بیام ارباب؟
-از نظر ما مشکلی ندارد!

همه به سمت رستوران حرکت کردن.


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲۸ ۱:۰۲:۰۵

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲:۳۸:۳۵ جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۲۰
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
سو با هیجان فریادی زد تا توجه بقیه را جلب کند.
-پیاز!

کراب که جلوی آینه رستوران ایستاده بود و مشغول امتحان کردن مدل موهای مختلف بود، فورا به طرف سو چرخید.
-به مو های من میگی پیاز؟! با اون کلاهت... شکل قارچه.
-نه نه! رستوران پیاز؛ امممم... آهان، پیازستان! محفلیا حتما میرن اونجا.

بانز که همیشه از پیاز متنفر بود، با شنیدن اسم آن، صورتش را جمع کرد و زبانش را به حالت چندش شدن بیرون آورد.
اما اهمیتی نداشت. چون کسی توجه نکرد!

-پاشید جمع کنید بریم.
-پاشده بودیم. اصلا ننشسته بودیم که!

بلاتریکس واکنشی به حرف مرگخوار مذکور نشان نداد.
همه از رستوران خارج شدند و راه پیازستان را در پیش گرفتند. اما هر یک به سویی رفتند و برخی هم با دیوار جلویشان اصابت کردند!

-وایسید همه!

با فرمان توقف لینی، همه سر جایشان ماندند و افرادی که با گام برداشتن، در دل دیوار فرو می رفتند، دست از تلاش برداشتند.

-اصلا از کدوم طرف باید بریم؟

سو نگاهی به برگه ای که در دست داشت، انداخت و با دقت بالا تا پایین آن را نگاه کرد.
-نمی دونم؛ آدرس کامل نداره! فقط نوشته کوچه ناکترن.

همه‎ی نگاه ها به انتهای برگه بود. جایی که نشانه هایی از پاره شدن کاغذ به چشم می خورد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴:۳۵ پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
حرف سو خیلی منطقی بود،بنابراین هکتور ظرف معجونش را رها کرد و رو به مرگخواران کرد.
-خب بچه ها،محفلی ها هیچوقت نمیان یه همچین رستوران باکلاسی!

بلاتریکس که درحال مجادله با بانز بود،با سر حرف هکتور را تایید کرد.
-آره...از اولم میدونستم که نباید بیایم اینجا،فقط میخواستم امتحانتون کنم!

لینی بعد از اینکه موفق شد بالهای مگسی را بکند،برای هکتور دست زد.
-آفرین هکتور!تو خیلی باهوشی،رگه هایی از خون ریونکلاوی رو درونت مشاهده کردم!

سو بلند شد و پوکرفیس به مرگخواران خیره شد.
-هی!این من بودم که به هکتور گفتم!

مرگخواران بی توجه درحال بلند شدن از صندلی هایشان بودند.سو شاخک های لینی را گرفت.
-لینی من این رو فهمیدم!

لینی بعد از اینکه دست سو را گاز گرفت و شاخکش را آزاد کرد،به او نگاه ترحم آمیزی کرد.
-ببین سو،میدونم تازه مرگخوار شدی و دنبال راهی میگردی که خودتو بالا ببری،ولی این درست نیست که بخوای هکتورو ضایع کنی و دروغ بگی!

سپس پر زد و رفت و سو را با دهانی باز و صورتی قرمز مانند معجون عشق هکتور تنها گذاشت.

مرگخواران بعد از اینکه قهوه خانه تیغ دار را در نبش خیابان یافتند،تک تک داخل شدند و روی صندلی ها نشستند.
-آخخخ!

صدای مرگخواران به هوا رفت،تازه فهمیده بودند چرا اسم قهوه خانه تیغ دار است،الحق که صندلی های تیزی داشت.
...

مرگخواران حدود یک ساعتی در قهوه خانه تیغ دار سرپا ایستاده بودند و سو اینبار پیش دستی کرد.
-زیرپامون علف سبز شده!
-نمیخواد حرفای هکتورو تکرار کنی سو!

سو که واقعا کلافه شده بود،به بهانه ی اینکه کلاهش بیرون افتاده است،به سمت در خروجی رفت.

-سو من حتی اگه کلاهمم میفتاد بیرون نمیرفتم برش دارم!اینجا محله خطرناکیه!

سو بدون توجه بیرون رفت،به دیواری تکیه داد،آگهی از روی دیوار افتاد.
-رستوران پیازستان،غذاهای خوشمزه با پیاز را تجربه کنید!

دیگر همه میدانستند محفلی ها فقط پیاز میخورند،سو هم با توجه به این نکته آگهی را برداشت و به سمت مرگخواران رفت تا بالاخره هوشش را به آنها اثبات کند!




Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.