جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  215 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 26 شهریور 1400 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران که تا آن موقع هم زمان بسیاری را از دست داده بودند، بدون هکتور کوچک و له شده دوباره میز گرد تشکیل دادند.

- چجوری به اون دوتا بگیم که این یکی دست ماست تا اون دوتا بیان این یکی رو آزاد کنن بعد ما این یکی رو ول کنیم اون دوتا رو بگیریم؟
-به راحتی! زنگ میزنیم بهشون.
- چه مبلغی رو اول پیشنهاد بدیم؟
- نابغه ها مگه ما ماگلیم؟
- نه نیستیم.
- جادوگرا تو همچین مواقعی چیکار می کنند؟
- نامه می نویسند.
- پس نامه می نویسیم.
- نامه رو کی می نویسه؟
- من!
- من!
- من!

ملت مرگخوار جز ریونی هاشون به ریونی هاشون نگاه کردند. مرگخواران ریونی هر کدوم قلم پری در دست داشت و با نگاهش به ریونی دیگری پیام" باید از روی جنازه م ردشی بتونی نامه بنویسی ! " را می رساند.

- بکشید کنار! لینی که ریز مینویسه، تامم که وسط کار دستش کنده میشه، دیزی ام که کلا نامه اداری بلد نیست بنویسه، آلانیسم ...
- الان نامه گروگان گیری نامه اداری حساب میشه؟
- نه نمیشه.
- پس من بنویسم دیگه.
- زی بزرگتر از تو اینجا نیست؟

دیزی به سو نگاه کرد. لبخندی که رو چهره ی سو بود اصلا معنای خوبی نداشت. دیزی به نشانه تسلیم کراواتش را بالا برد. اینگونه بود که از بین کاندید های ریون، سو تایید صلاحیت شد. وی کاغذی برداشت و کلنگ پروژه نامه را زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1400 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-هکتور! مخمون رو خوردی! بسه وگرنه به ارباب میگم بهت رسیدگی کنه ها!
هکتور تا اسم ارباب رو شنید سرخ شد و گفت:
-واقعا؟ اربابا! سرزنش شدن زیر دست شما هم شیرینه، واقعا شیرینه!
بلا که از صحبت های هکتور عصبانی شده بود، تمام پاتیل هایش را که در کیف مخصوص بود روی سرش خالی کرد و گفت:
-این هم از سرزنش زیر دست ارباب!
و بعد بلا هکتور را دید که چهره اش تغییر کرد و هی داشت کوچک تر می شد...
-بلااااا. بهلللاا!
-هکتور نگو که معجون تغییر شکل و کوچک کننده رو پوست تاثیر داره؟!
-چههرراا! داهرررره!
-چی؟ نمی شنوم چی میگی!
-چهههههرررررا!
-جان؟
-نکنه معجون لال شدن هم رو پوست تاثیر داره؟
و بعد بلا دید هکتور نیست!
-کجا رفتی؟ فرار کردی؟
و بعد هکتور که به اندازه مورچه کوچیک شده بود داشت داد می زد و می گفت:
-کهممممهک! کهههممممممکک!
و بعد یکی از مرگخواران آن را زیر پایش له کرد!
-آهههخخخخخ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1400 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ی مشورتی مرگخواران به ریاست بلاتریکس به سرعت تشکیل شد.

- خب این میزگرد رو تشکیل...
- کدوم میز گرد؟
- همین که الان توشیم!
- خب میز گردش کو؟
- هک الان مشکل ما میز گرده؟
- خب وقتی میگی میزگرد باید میزش گرد باشه دیگه!
- الان من میز گرد برای تو از کجا بیارم؟

هکتور همیشه برای همه مشکلات راه حلی معجونی داشت. این بار هم پاتیل تاشو میزشوی جیببیش رو از یقه ی لباسش در میاره و صاف میذاره وسط مرگخوار ها.
- اینم میز گرد!

هکتور نگاهش رو از روی پاتیلش بلند میکنه تا به مرگخواران نگاه کنه. ولی خب چیزی پیدا نمیکنه. تعجبی هم نداشت که مرگخوارها با دیدن دست هکتور که به سمت محل ذخیره سازی و تولید و توزیع معجون هاش میره، سریع از محل حادثه دور بشن.
- الان از معجون و پاتیل من فرار کردید؟ هکتور و معجون هاش فرار کردنی نیستن. من مکتب هکراسیون رو تاسیس میکنم و همتونو توی پاتیلم غرق میکنم. از دونه دونه موهای سرتون معجون درست میکنم. و حلق همتون...

هکتور ساعت ها در حای خط و نشون کشیدن برای مرگخوارهایی بود که در گوشه ای دیگه و دور از چشم اون میز گردشون رو تشکیل داده بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
اما این دفعه فرق دارد!

مرگخواران به همراه مایکل رابینسون به یک در اتاقی کوچک رسیدند.

در را باز کردند و دیدند کله زخمی و کله هویجی و کله زری همه آن جا بودند.

مرگخواران همه هجوم بردند!

اما فقط کله هویجی را توانستند و پیش لرد بردند. لرد گفت:

-چه عجب! بلاخره یکیشون رو گرفتین!

-بله ارباب.

-باید بریم پلن بی.

-پلن بی چیه ارباب؟

-گروگان گیری قربونت، گروگان گیری.

مرگخواران از تعریف لرد سرخ شدند. و بعد رفتند تا دنبال بقیه یعنی کله زخمی و زری بگردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 18 تیر 1400 02:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هیجان بسیار بالا بود.
مرگخواران یک جادوگر سفید پیدا کرده بودند؛ دم در اتاقش بودند و حدس میزدند هرکس زودتر او را بگیرد، مرگخوار محبوب لرد میشود.

همه آماده بودند. برخی آماده برای دویدن بودند، ایوا دهانش به اندازه کافی باز کرده بود تا زودتر از بقیه کله زخمی را ببلعد، سو کلاهش را به عنوان تله آماده کرده بود و حتی لیسا با وجود اینکه پشت به در ایستاده بود ولی حواسش به همه چیز بود.

آنها به طور غریزی منتظر دستور بلاتریکس برای حمله به اتاق بودند.
- نمیشه همه با هم بریم. از در رد نمیشیم. من و لینی میریم داخل بعد از پایان ماموریت بقیه میتونین به صف وارد بشید.

یکی از مرگخواران تازه وارد به انتخاب بلاتریکس اعتراض کرد که بعد از دیدن نگاه خشم آلود، از کار خود پشیمان شد.

لینی و بلاتریکس وارد اتاق شدند. کمی صدای ضرب و شتم و انواع طلسم ها آمد و بعد همه جا ساکت شد.
مرگخواران خوشحال و شادان بخاطر گرفتن کله زخمی وارد اتاق شدند.

- این که کله زخمی نیست.

همه ابتدا به مردی که ترسان و متعجب به آنها زل زده بود، و سپس به تام نگاه کردند.
- خب چیه؟ این کلش زخمیه دیگه. ببینید باند پیچیدن دور سرش.

مرد کله زخمی بود، ولی از نوع هری پاترش نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 18 تیر 1400 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد به دلیل گرفتن مقداری خون از مورفین معتاد شده. ولی مشخص نیست به چی.
لرد که بطور ناگهانی فلج هم شده ادعا می کنه به یه سفید(محفلی) معتاد شده و باید برن براش یه جادوگر سفید بیارن.
مرگخوارا هری پاتر رو تعقیب می کنن و وارد مسافر خانه تام می شن.
تام بهشون می گه که کله زخمی تو اتاق شماره هفته. مرگخوارا به طرف اتاق می رن و تام برای گرفتن پول، به دنبال مرگخوارا!

.............................

مرگخوارها دوان دوان از پله ها بالا رفتند.
-می گیریمش. نمی تونه فرار کنه. تو... سر راهرو وایسا. کنار اتاق شماره 10. تو... برو ته راهرو... اتاق شماره 20!

دیزی نه به سر راهرو رفت و نه به ته راهرو. به جای این کارها، به نکته خوبی اشاره کرد.
- به نظرم شماره هفت نمی تونه بین ده و بیست باشه.

پلاکس که جوگیر شده و در حال دستور دادن بود، دست از این کار برداشت.
-راست می گه. اتاق هفت باید طبقه پایین باشه. یه طبقه اضافه اومدیم بالا. پیتر؟ داری دقیقا چیکار می کنی؟

پیتر در حال تلاش برای جدا کردن تام از خودش بود... و تام که پاداش خدماتش را می خواست قصد جدا شدن از پیتر را نداشت و به ردای او آویزان شده بود.

مرگخواران به همراه پیتری که یک تام از ردایش آویزان بود به طبقه پایین رفتند و جلوی اتاق شماره هفت تجمع کردند. لیسا پشت به در اتاق ایستاد.

تام در همان حال اعلام کرد:
-خودم دیدمش. رفت توی همین اتاق. کله بسیار زخمی ای داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آذر 1399 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران وارد مسافر خانه تام شدند. مسافر خانه بسیار کثیف بود و روی پیشخوان را لایه ای خاک گرفته بود به طوری که مگان و گابریل دو متری از بقیه و پیشخوان فاصله گرفته بودند. در آن بین زنگ فلزی هم روی پیش خوان به چشم میخورد.

-بلا!
-هر چی تو ذهنت هست بریز بیرون، چون جوابم منفیه.
-بــــلا!
-نــــه
-بـــــــــلا من گنا...
-بلا و زهر باسلیسک، بیا برو، زنگو بزن. دست از سر کچل منم بردار.

ایوا به سمت زنگ رفت و با دستش تند تند روی زنگ میزد. صدای زنگ بسیار گوش خراش بود برای همین بلا دست ایوا را کشید و با لطافت تمام کروشیو به سمتش روانه کرد. در همان زمان تام صاحب مسافر خانه با پیژامه و موهایی شلخته پشت پیشخوان آمد.
-شلام. اتاق خالی نداریم، خدافظ.
-ما برای کرایه اتاق نیومدیم که.
-دنبال یه آدم با کله زخمی اومدیم، این دور و بر ندیدیش؟؟
-کله زخمی؟ فک کنم همون که نیم شاعت پیش بهش اتاق دادم البته بگما کارت ملی و شناشنامه نداشت.
-آخه مگه وزارت نگفت آدم بدون مدرک قبول نکنید؟تازه از نوع حرف زدنتون هم معلومه که اعتیاد هم دارید. اگه گزارشتون رو به سازمان ندادم.

مگان این را گفت و ڪاغذ و قلم برداشت تا گزارش کتبی اش را شروع کند اما با نگاه بقیه فهمید که الکی وسط پریده است و برای این که سوژه دوباره در جریان بیفتد، رفت و گوشه ای منزوی ایستاد.

-کلمه زخمی تو اتاق چندمه؟
-اتاق شماره هفت.
-راه بفتید.
-کجا با این عجله، برای این که از خدمات ما اشتفاده کردید باید شر کیشه رو شل کنید.

مرگخواران به هم نگاه کردند، آنها کیسه ای نداشتند که سرش را شل کنند، ولی فکر های خلاقی داشتند.برای همین به مدت دوثانیه گردهمایی کوچکی گرفتند و تصمیم گرفتند بدون شل کردن سر کیسه به سمت اتاق شماره هفت بروند. در یک چشم بهم زدن مرگخواران به سمت راه پله ها دویدند اما دریغ از آنکه جناب تام معتاد زرنگ تر از آنها بود و او هم پشت سر آنها شروع به دویدن کرد. در اینجا بود که شاعر فرمود" مرگخوار بدو کله زخمی رو بگیر تا تام معتاد گیرت نیاره ".

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1399 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران هنوز در راه مسافرخانه بودند.

ایوا سراسر راه در حال تعریف کردن داستان مارکوس و خارهای سمی برای آن ها بود. تا جایی که در داستان به خانه ریدل ها رسیده بودند.

بلاتریکس با بی حوصلگی گفت:
-می تونی کمی ساکت باشی؟ داستانت اصلا قابل باور نبود! ما الان باید کله زخمی رو پیدا کنیم... می تونیم کلی دنبالش بگردیم! از این جا به اون جا بریم! می فهمی؟ مارکوسی که توی مغزته هم می فهمه؟ اگه ما سفیدی رو اینجوری یهویی پیش ارباب ببریم کل این سوژه ها می پرن و ما می مونیم و هیچی! روشنه؟

برای ایوا روشن نبود.
سدریک یک چشمش را کمی باز کرد.
-می گه چوب لای چرخمون نذار!

ایوا روشن شد! و برای همین ساکت شد.

مرگخواران پیش رفتند و پیش رفتند... تا این که به مسافرخانه تام رسیدند. البته همگی کاملا مراقب بودند که اسمی از تام نبرند. حساسیت بلاتریکس در تلفظ این نام برای همه کاملا روشن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آذر 1399 09:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-سلام!

مرگ خوارا با تعجب برگشتن و باز هم مارکوس رو دیدند.
-مرگ خوارا حمله!
-یا مرلین!

در کمتر از دو دقیقه مرگ خوارا به فجیع ترین شکل ممکن مارکوس رو محاسره کردند .(به عبارتی با زنجیر خودش تناب پیچش کردن!)
-تفسیرمنبود!
-چی؟
-تفسیرمنبود!
-د خب وقتی که دهنشو بستین این بدبخت چطوری حرف بزنه؟
-مرگ خوارا دهنشو باز کنین!

وقتی دهن مارکوس رو باز کردند دفاعیات مارکوس شروع شد!

-تقصیر من نبود!
-پس تقصیر کی بود؟ما وسط بیابون حدودا 45 دقیقه به حرفای تو گوش کردیم اونوقت نتونستیم پرواز کنیم!
-خب یادم رفته بود بگم که...
-بگی چی؟
-بگم که...
-5 ثانیه مهلت داری حرفتو بزنی.
-اینو بگم که اون خارا سمی بودن!
-چی؟
-خب اون خارا سمی بودن شما باید یکمی صبر میکردین که خشک بشن بعد امتحانشون میکردین!
-برش دارین ببرینش پیش ارباب تا من اینو یه بار دیگه نکشتم!
-عزیز من خودم یه بار خودمو کشتم!
-اینقدرم نخند! مرگ خوارا ببرینش!

اما هیچی نشد!
-مرگ خوارا! مرگ خوارا!
-خب اگه می تونی بهتره بلاتریکیس پشتت رو یه نگاه بکنی!
-ای وای! اینا دیگه چشون شده؟
-خب من که گفتم سمی بودن!

بلاتریکس با یک حرکت جانانه مارکوس رو شوت کرد تو تایپیک خونه ی ریدل ها!
-سلام ارباب!
-یا جد مرلین این اربابه اینکه مو ودماغم نداره!
-خب بلا بقیه کجا رفته اند؟
-ارباب بقیه چیه؟بلا منو تنهایی آورد!
-این کیست؟ بلا من به یه سفید محفلی معتاد شده ام تو برای ما یک سیاه آورده ای؟
-خب ارباب اینم سفید محفلیه دیگه نگاش کنین این نیم وجب بچه کل مرگ خوارای شما رو به جز من بیهوش کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1399 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب... با شماره 3 پرواز می کنیم! یک... دو... سه...

کسی پرواز نکرد.

ایوا که شمارش را انجام داده بود نگاهی به انگشتانش کرد.
- درست شمردم که. این یک بود... این دو بود... اینم سه! چرا اینا نپریدن؟ شاید چون "3" اولی به عدد بود و دومی به حروف! متوجه نشدن.

قصد داشت دوباره بشمرد که بلاتریکس چند ضربه روی شانه اش زد.
-ببخشید... قصد مزاحمت ندارم. ولی شایدم دلیلش این باشه که ما پرواز کردن بلد نیستیم! این مارکوسه هم ما رو سر کار گذاشته بود. حالا مثل بچه های خوب دست همدیگه رو بگیرین که آپارات کنیم.

لینی ذوق زده تکرار کرد: بیاپاراتیم!

و آپاراتیدند!

ایوا تا سه شمرد و چشمانش را باز کرد.
چشمانش هنوز می سوخت ولی بیشتر از این بلد نبود بشمارد. معلمش را قبل از آموختن عدد چهار، بلعیده بود.

بلا رو به خانه های کنار خیابان کرد و فریاد زد:
-آهااااااااااااااااای! محفل ققنوس! کجا قایم شدی... بیا بیرووووووووون!

سر مالی ویزلی از لای خانه شماره یازده و سیزده مشاهده شد که با نگرانی به اطراف نگاه می کرد.
-چه خبره صداتو انداختی سرت؟! ما تو این محل آبرو داریم!

بلاتریکس تصویری از هری را که از روزنامه کنده بود به طرف مالی گرفت.
-ما دنبال این می گردیم!

-دنبال کی دقیقا؟!

بلاتریکس تصویر را برگرداند و متوجه شد هری اش مدتها قبل از روزنامه فرار کرده و تصویر، حالا خالی است.
-دنبال هری زخمی پاتر!

مالی با بی تفاوتی جواب داد:
-اونو اخراج کردیم. اونقدر چپ و راست از همه عذرخواهی کرد که آبرویی برامون باقی نذاشت. همین دیروز دیدم داشت به نوبه من از آرتور عذرخواهی می کرد! داشت بهش قول می داد براش فرزندان نارنجی فراوانی به دنیا بیاره که انداختیمش بیرون. نمی دونم کجا رفت دیگه. برین پیداش کنین! شاید رفته باشه مسافرخونه تام...

بلاتریکس از شدت عصبانیت سرخ شد. از روی زمین با جهشی ملخی روی دیوار پرید و همچون زن عنکبوتی از آن بالا رفت.
-چطور جرات می کنی اسم ارباب رو به زبون بیاری...

دهان رودولف بسیار بی موقع باز شد.
-آروم باش زن! این تام که اون تام نیست.

بلاتریکس فریادی کشید و از روی دیوار، درست روی سر رودولف سقوط کرد. ولی این کافی نبود. یقه اش را هم گرفت و به شدت تکانش داد.
- منظورت از "این تام" کی بود؟ جواب بده!

رودولف که در حال خفه شدن بود، در لحظات پایانی عمرش جواب داد:
-تام مسافرخونه دار!

بلاتریکس سوال مهم را پرسید!
- و در این صورت "اون تام" کیه؟ هان؟ کیه؟ جرات داری بگو! اربابه دیگه! چطور جرات کردی اسم ارباب رو به زبون بیاری.

بلاتریکس رودولف را بشدت خفه کرد و جسد غمگینش را روی کولش انداخت.
- عصبانی می کنن آدمو! بریم مسافرخونه... کله زخمی رو پیدا کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1400/4/17 23:43:49