زمین بازی خاکی بود. دروازه ها بسیار کوتاه بودند چون جارو ها بیش از یک حد مشخصی نمیتوانستند بالا بروند. اما همان دروازه ها از بامبو درست شده بودند.
هوای گرم آفریقا عرق تمامی تماشاگران را جاری کرده بود، مخصوصا وقتی قرار بود بدون صندلی کل بازی را تماشا کنند. آن ها از هیجانشان بازی را بدون وقفه تماشا میکردند ولی بعضی مواقع به وزیر سحر و جادو و زیر دستانش ناسزا می گفتند که چرا زمین بازی را در اعماق جنگل ساخته است.
دور تا دور زمین بازی را پرندگان آفریقایی پر کرده بودند و بالای سر تماشاگران آواز میخواندند. اما هر از گاهی وسط بازی هم می امدند و باعث جنجال در زمین می شدند. دو درخت در کنار دروازه های تیم ها بود که پرچم های دو تیم را به آنها بسته بودند. جایگاهی برای گزارشگر وجود نداشت و درواقع گزارشگری وجود نداشت. تنها جایگاهی که وجود داشت، جایگاه وزیر سحر و جادو بود که بسیار با شکوه از چوب درختان درست شده بود.
چندین بوته در وسط زمین روییده بودند و کسی هم آن را از بین نبرده بود. بعضی اوقات هم بازیکنان در وسط آن بوته ها شیرجه میرفتند.
بازیکنان با سرعتی آرام تر از سرعت سه چرخه های ماگلان پرواز میکردند و توپی به سبکی بادکنک را به همدیگر پاس میدادند. اسنیچی در کار نبود و در واقع فقط کوافل بود که در هوا میچرخید. انقدر بازی ابتدایی بود که حد نداشت البته این عادی بود چون بازیکنان اصلا با کوییدیچ آشنایی نداشتند.
نقاشی!
فقط اون دایره ها سر آدم ها هستن.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس پرواز و كوییدیچ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/23
تولد نقش: 1394/05/16
آخرین ورود: دوشنبه 2 تیر 1404 00:44
از: مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
پستها:
509

اولین زمین کوییدیچ تاریخ رو شرح بدین، کل سی نمره هم همین تکلیفه. اگه نقاشی هم پایینش کشیدین نمره اضافه داره.
با صدای پاقی ظاهر شد. شنل سفری اش را دور خود پیچیده بود. در راه قدم برداشت. جاده ی خاکی پر پیچ و خمی بود. در سمت راست، کوه های سر به فلک کشیده با پوششی جنگلی نمایان بودند. در سمت چپ، چراغ های ریزی که نشانه حیات و زندگی در خانه های ته دره بود، چشمک می زدند. هوا گرگ و میش بود و مسافر ما همچنان از جاده خالی به سمت پایین حرکت می کرد و همزمان جملاتی را زیر لب زمزمه می نمود...
تقریباً نیم ساعتی راه رفته بود. حال، دیگر آفتاب در آمده بود و گرمای مطبوعی را بر زمین گسترده می کرد که وارد دهکده شد. بالای ورودی آن جمله ای خود نمایی می کرد: "به دره کوییردیچ خوش آمدید."
از ورودی رد شد. جاده سنگ فرش شده ای که تفات چندانی با جاده منتهی به دهکده بود خود نمایی میکرد. در چپ و راست راه اصلی، خانه های بزرگ و کوچکی دیده می شدند. که در ورودی هر کدام زنگوله ای کوچک شده، مانند زنگوله کلیسا قرار داشت. این جا یکی از معدود جاهایی بود که تمام ساکنین آن را جادوگران و ساحره ها تشکیل می دادند. در راه اصلی شروع به قدم زدن کرد. مغازه های اطراف همه بسته و مردم هنوز خواب بودند. به میدان اصلی شهر رسیده بود. مجسمه ای از یک جستجوگر سوار بر جارو که به دنبال اسنیچ بود، در وسط میدان قرار داشت. در اطراف مجسمه فواره های رنگی که از دهان چهار گراز وحشی خارج می شد، زیبایی خاصی به میدان دهکده می داد. انگشت اشاره مجسمه به جایی در سمت راست اشاره میکرد. سر برگرداند و به سمت راست نگاهی کرد. از دور چند درخت پر پشت دید. می دانست آن، جایی است که باید برود. به راست منحرف شد و باز از یک سراشیبی ملایم به پایین رفت. دور و بر جاده، خانه ها کمتر و کمتر می شدند. گویی از دهکده خارج می شد. اولین پیچ جلویش را پیچید و بالاخره انتظاری که می کشید پایان یافت.
به اولین زمین بازی کوییدیچ خوش آمدید.
این نوشته مانند نوشته های تابلو های متحرک در بالای دو درخت ظاهر می شد و پس از چند ثانیه محو می گردید. از بین دو درخت عبور نمود و وارد زمین بازی شد.
زمین بازی برعکس زمین های کنونی مستطیلی شکل و مانند زمین های فوتبال خط کشی شده بود. در دو طرف زمین چهار درخت تنومند سِکویا سر به فلک کشیده بودند. در نوک آنها با شاخه ها و برگ های جادو شده حلقه هایی تشکیل داده بودند. در اطراف زمین درختان بلندی قرار داشتند که گویا وظیفه ایی جز محصور کردن زمین بازی، کار دیگری ندارند. در گوشه ای چیزی به درختی آویزان بود.
به سمت درخت حرکت کرد تا بتواند از نزدیک آن را بررسی نماید.
دو عدد سنگ جادو شده را با کنافی از درخت بسته بودند. سنگ ها برای فرار از اسارت مدام در حال تکان خوردن بودند و به سمت بیننده خود هجوم می آوردند. در کنار آن ها دو گرز از چوب گردو که با دست و بدون هیچ مهارتی تراشیده و آویزان کرده بودند، قرار داشت. در بالای آنها توپی چرمی که کوافل نام داشت و نشان این را می داد که از همان ابتدا تا حال تغییری نکرده بود خود نمایی می کرد. در بالای همه، پرنده ایی زیبا با پرهای طلایی و کوچک، با نوکی تیز در حال پرواز بود؛ گرچه پاهای او را هم با ریسمانی بسته و او را به اسارت گرفته بودند. آری این ها همه توپ ها و گرز های بازی آن زمان بود. حال که زمین را می دید خوشحال بود که سنگ ها منسوخ شده و به جای آن توپ های بازدارنده نرم تری جایگزین شده بودند. خوشحال بود که اسنیچ طلایی ساخته شده و دیگر نباید دنبال پرنده ایی به این زیبایی برود...
با صدای پاقی ظاهر شد. شنل سفری اش را دور خود پیچیده بود. در راه قدم برداشت. جاده ی خاکی پر پیچ و خمی بود. در سمت راست، کوه های سر به فلک کشیده با پوششی جنگلی نمایان بودند. در سمت چپ، چراغ های ریزی که نشانه حیات و زندگی در خانه های ته دره بود، چشمک می زدند. هوا گرگ و میش بود و مسافر ما همچنان از جاده خالی به سمت پایین حرکت می کرد و همزمان جملاتی را زیر لب زمزمه می نمود...
تقریباً نیم ساعتی راه رفته بود. حال، دیگر آفتاب در آمده بود و گرمای مطبوعی را بر زمین گسترده می کرد که وارد دهکده شد. بالای ورودی آن جمله ای خود نمایی می کرد: "به دره کوییردیچ خوش آمدید."
از ورودی رد شد. جاده سنگ فرش شده ای که تفات چندانی با جاده منتهی به دهکده بود خود نمایی میکرد. در چپ و راست راه اصلی، خانه های بزرگ و کوچکی دیده می شدند. که در ورودی هر کدام زنگوله ای کوچک شده، مانند زنگوله کلیسا قرار داشت. این جا یکی از معدود جاهایی بود که تمام ساکنین آن را جادوگران و ساحره ها تشکیل می دادند. در راه اصلی شروع به قدم زدن کرد. مغازه های اطراف همه بسته و مردم هنوز خواب بودند. به میدان اصلی شهر رسیده بود. مجسمه ای از یک جستجوگر سوار بر جارو که به دنبال اسنیچ بود، در وسط میدان قرار داشت. در اطراف مجسمه فواره های رنگی که از دهان چهار گراز وحشی خارج می شد، زیبایی خاصی به میدان دهکده می داد. انگشت اشاره مجسمه به جایی در سمت راست اشاره میکرد. سر برگرداند و به سمت راست نگاهی کرد. از دور چند درخت پر پشت دید. می دانست آن، جایی است که باید برود. به راست منحرف شد و باز از یک سراشیبی ملایم به پایین رفت. دور و بر جاده، خانه ها کمتر و کمتر می شدند. گویی از دهکده خارج می شد. اولین پیچ جلویش را پیچید و بالاخره انتظاری که می کشید پایان یافت.
به اولین زمین بازی کوییدیچ خوش آمدید.
این نوشته مانند نوشته های تابلو های متحرک در بالای دو درخت ظاهر می شد و پس از چند ثانیه محو می گردید. از بین دو درخت عبور نمود و وارد زمین بازی شد.
زمین بازی برعکس زمین های کنونی مستطیلی شکل و مانند زمین های فوتبال خط کشی شده بود. در دو طرف زمین چهار درخت تنومند سِکویا سر به فلک کشیده بودند. در نوک آنها با شاخه ها و برگ های جادو شده حلقه هایی تشکیل داده بودند. در اطراف زمین درختان بلندی قرار داشتند که گویا وظیفه ایی جز محصور کردن زمین بازی، کار دیگری ندارند. در گوشه ای چیزی به درختی آویزان بود.
به سمت درخت حرکت کرد تا بتواند از نزدیک آن را بررسی نماید.
دو عدد سنگ جادو شده را با کنافی از درخت بسته بودند. سنگ ها برای فرار از اسارت مدام در حال تکان خوردن بودند و به سمت بیننده خود هجوم می آوردند. در کنار آن ها دو گرز از چوب گردو که با دست و بدون هیچ مهارتی تراشیده و آویزان کرده بودند، قرار داشت. در بالای آنها توپی چرمی که کوافل نام داشت و نشان این را می داد که از همان ابتدا تا حال تغییری نکرده بود خود نمایی می کرد. در بالای همه، پرنده ایی زیبا با پرهای طلایی و کوچک، با نوکی تیز در حال پرواز بود؛ گرچه پاهای او را هم با ریسمانی بسته و او را به اسارت گرفته بودند. آری این ها همه توپ ها و گرز های بازی آن زمان بود. حال که زمین را می دید خوشحال بود که سنگ ها منسوخ شده و به جای آن توپ های بازدارنده نرم تری جایگزین شده بودند. خوشحال بود که اسنیچ طلایی ساخته شده و دیگر نباید دنبال پرنده ایی به این زیبایی برود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/17
تولد نقش: 1397/05/14
آخرین ورود: چهارشنبه 7 آبان 1404 22:01
از: خودشون گفتن ...
پستها:
200

به نام خدا
پروف ریش. توصیف خالی سه چهار پاراگراف بیشتر ازش در نمی آد. مورد نداره؟!
***
اولین زمین کوییدیچ تاریخ در طول سالیان تغییرات زیادی کرده است. از آن روزی که مرلین برای زدن مخ مورگانا تصمیم گرفت که یک ورزش اختراع کند و خودش هم بشود قهرمانش که نشد. تا امروز که جام جهانی و از این مسخره بازی ها هم به این ورزش اضافه شده است.
در ابتدا، مرلین که هیچ چیز نداشت و آس و پاس ول می گشت، عده ای جوان را دید، که از خودش آس و پاس تر بودند و گوشه خیابان، در پیاده رو نشسته و انگل اجتماع بودن را تمرین می کردند. اما ناگهان مرلین را دیدند و از آن گوشه بر صورتشان نوری بتابید و متحول شدند و شرم کردند و به دامن (!) مرلین افتادند و هی دامن او را کشیدند و آخرش هم که (سانسور شد.).
مرلین هم فهمید که آنان از روی تغییر و تحول این کار را کرده اند، فقط به هر کدامشان یکی دو تا لگد زد و در حالی که دامنش را بالا می کشید دور شد.
مرلین رفت و رفت، تا این که دید، باز چند نفر جوان نشسته اند و در حال تمرین انگل اجتماع شدن هستند. مرلین که خوب می دانست اگر آنان متحول شوند دامنش به خطر می افتد، فورا انگشتش را در آن سوراخ آسمان که از آن نور می تابید فرو کرد. اما باز یک گوشه دیگر سوراخ شد و مرلین انگشت دیگرش را در آن فرو کرد. بعدش باز یک جای دیگر سوراخ شد. مرلین که دیگر انگشتش تا آن یکی سوراخ نمی رسید. قید دامنش را زد و انگشت هایش را از سوراخ تحول آسمان بیرون آورد و ناگهان سیل آمد و روستای پترساینا را با خودش برد و پترس هم با بردارها و عموها و کل ایل و تبارش با چوب و چماق به دنبال او افتادند و پترس هم بلند بر سر مرلین فریاد می زد که « خاک تو سرت! حتی نمی تونی انگشتت رو بزاری تو سولاخ!
» .
اما پترس نمی دانست که هر کسی یک سری توانایی هایی دارد و مرلین کلا در این امر هیچ تئوری خاصی ندارد. اصلا مرلین و انگشت و سولاخ! از طرف دیگر هم مرلین که خود را در خطر می دید سوار جارویش شده و به آن سر دنیا رفت. بعدش هم که شنید پترساینا روستایشان را دوباره ساخته اند. رفت و از این طرف هم که در آسمان یک سوراخ وجود داشت، دوتا سوراخ دیگر درست کرد که بلکه دوباره روستای پترس را سیل ببرد. اما نبرد.
چرا نبرد؟
چون از سوراخ آسمان نور متحول کننده می آمد. آسمان که زمین ساختمان خیلی طبقه نیست که هر جایش را سوراخ کنند آب بیاید که. پس پترس و فک و فامیل و آن جوان های دامنگیر همه چندین برابر متحول شدند. اما سرانجام مرلین ماند و سوراخ هایش...
مرلین که نمی دانست با آن ها چه کند، تصمیم گرفت که آنان را تغییر کاربری دهد. آن زمان ها هم که زمین هنوز گرد و کروی نشده و صفحه ای بود. پس مرلین رفت و زمین را گذاشت پایین سوراخ ها و بعدش هم رفت سراغ مورگانا که در اطراف ورزشگاهش صندلی بکارد. ابتدا مورگانا شاکی شد که، مرلین باز رفته است سراغ ولگردی و الباتی و این جور چیز ها، اما بعد از آن که مرلین برایش کمر بند کشید و سیاه و کبودش کرد و او هم رفت و به زوپس شکایت کرد و در جواب او گفتند که « مهریه ات زیاده نمی ندازیمش زندان.» مجبور شد بیاید و برود در کنار ورزشگاه مرلین، صندلی بگذارد. ناگفته نماند که اغلب صندلی ها هم خار داشتند و بعضی شان هم نیشگون می گرفتند که در دراز مدّت می شد آنان را دلیل بستن ورزشگاه دانست.
مرلین خودش هم رفت به جای چمن در زمین ورزشگاهش بذر ریش کاشت و کره که آن موقع صفحه زمین بود را، به شکلی جدید در آورد. کل دنیا خیلی زود تبدیل به ورزشگاه کوییدیچ شد و ملت خوش و خرّم بودند. تا این که یک روز از زوپس گاه آمدند و گفتند که ورزشگاهتان توی طرح بستن تاپیک افتاده و مرلین هر چه گریه و زاری کرد که « فعاله، به جون خودم پر روله، اصن یه اسپمم نداره.»، کارگر نیافتد و بعدش هم آمدند با بلدوزر ورزشگاه را خراب کردند و قصه ما به سر رسید.
پروف ریش. توصیف خالی سه چهار پاراگراف بیشتر ازش در نمی آد. مورد نداره؟!
***
اولین زمین کوییدیچ تاریخ در طول سالیان تغییرات زیادی کرده است. از آن روزی که مرلین برای زدن مخ مورگانا تصمیم گرفت که یک ورزش اختراع کند و خودش هم بشود قهرمانش که نشد. تا امروز که جام جهانی و از این مسخره بازی ها هم به این ورزش اضافه شده است.
در ابتدا، مرلین که هیچ چیز نداشت و آس و پاس ول می گشت، عده ای جوان را دید، که از خودش آس و پاس تر بودند و گوشه خیابان، در پیاده رو نشسته و انگل اجتماع بودن را تمرین می کردند. اما ناگهان مرلین را دیدند و از آن گوشه بر صورتشان نوری بتابید و متحول شدند و شرم کردند و به دامن (!) مرلین افتادند و هی دامن او را کشیدند و آخرش هم که (سانسور شد.).
مرلین هم فهمید که آنان از روی تغییر و تحول این کار را کرده اند، فقط به هر کدامشان یکی دو تا لگد زد و در حالی که دامنش را بالا می کشید دور شد.
مرلین رفت و رفت، تا این که دید، باز چند نفر جوان نشسته اند و در حال تمرین انگل اجتماع شدن هستند. مرلین که خوب می دانست اگر آنان متحول شوند دامنش به خطر می افتد، فورا انگشتش را در آن سوراخ آسمان که از آن نور می تابید فرو کرد. اما باز یک گوشه دیگر سوراخ شد و مرلین انگشت دیگرش را در آن فرو کرد. بعدش باز یک جای دیگر سوراخ شد. مرلین که دیگر انگشتش تا آن یکی سوراخ نمی رسید. قید دامنش را زد و انگشت هایش را از سوراخ تحول آسمان بیرون آورد و ناگهان سیل آمد و روستای پترساینا را با خودش برد و پترس هم با بردارها و عموها و کل ایل و تبارش با چوب و چماق به دنبال او افتادند و پترس هم بلند بر سر مرلین فریاد می زد که « خاک تو سرت! حتی نمی تونی انگشتت رو بزاری تو سولاخ!
» .اما پترس نمی دانست که هر کسی یک سری توانایی هایی دارد و مرلین کلا در این امر هیچ تئوری خاصی ندارد. اصلا مرلین و انگشت و سولاخ! از طرف دیگر هم مرلین که خود را در خطر می دید سوار جارویش شده و به آن سر دنیا رفت. بعدش هم که شنید پترساینا روستایشان را دوباره ساخته اند. رفت و از این طرف هم که در آسمان یک سوراخ وجود داشت، دوتا سوراخ دیگر درست کرد که بلکه دوباره روستای پترس را سیل ببرد. اما نبرد.
چرا نبرد؟
چون از سوراخ آسمان نور متحول کننده می آمد. آسمان که زمین ساختمان خیلی طبقه نیست که هر جایش را سوراخ کنند آب بیاید که. پس پترس و فک و فامیل و آن جوان های دامنگیر همه چندین برابر متحول شدند. اما سرانجام مرلین ماند و سوراخ هایش...
مرلین که نمی دانست با آن ها چه کند، تصمیم گرفت که آنان را تغییر کاربری دهد. آن زمان ها هم که زمین هنوز گرد و کروی نشده و صفحه ای بود. پس مرلین رفت و زمین را گذاشت پایین سوراخ ها و بعدش هم رفت سراغ مورگانا که در اطراف ورزشگاهش صندلی بکارد. ابتدا مورگانا شاکی شد که، مرلین باز رفته است سراغ ولگردی و الباتی و این جور چیز ها، اما بعد از آن که مرلین برایش کمر بند کشید و سیاه و کبودش کرد و او هم رفت و به زوپس شکایت کرد و در جواب او گفتند که « مهریه ات زیاده نمی ندازیمش زندان.» مجبور شد بیاید و برود در کنار ورزشگاه مرلین، صندلی بگذارد. ناگفته نماند که اغلب صندلی ها هم خار داشتند و بعضی شان هم نیشگون می گرفتند که در دراز مدّت می شد آنان را دلیل بستن ورزشگاه دانست.
مرلین خودش هم رفت به جای چمن در زمین ورزشگاهش بذر ریش کاشت و کره که آن موقع صفحه زمین بود را، به شکلی جدید در آورد. کل دنیا خیلی زود تبدیل به ورزشگاه کوییدیچ شد و ملت خوش و خرّم بودند. تا این که یک روز از زوپس گاه آمدند و گفتند که ورزشگاهتان توی طرح بستن تاپیک افتاده و مرلین هر چه گریه و زاری کرد که « فعاله، به جون خودم پر روله، اصن یه اسپمم نداره.»، کارگر نیافتد و بعدش هم آمدند با بلدوزر ورزشگاه را خراب کردند و قصه ما به سر رسید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
be happy
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/25
تولد نقش: 1393/11/25
آخرین ورود: چهارشنبه 4 اسفند 1395 15:46
از: همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
پستها:
430

خورشید نور پر محبتش را نثار جنگل مرطوب میکرد.پرندگان با شادمانی میخواندند و در همواری صاف و بی درختی که در پهنای جنگل واقع شده بود،جاروها در حال اوج گرفتن بودند.در میان دو درخت بزرگ و تنومند،ماری نارنجی و خوش خط و خال میخزید و بر کمرش حلقه های بزرگی را حمل میکرد.در نگاه اول گویی که این سبدها بر طنابی دراز متصل شده اند، اما وقتی که جلو تر میرفتید، مار زبان قرمز و تهدید آمیزش را نمایان میکرد و نشان میداد که ماری زهرآگین است.
در چندمتری درخت ها دوپرنده شاد و سرخوش بال میزدند و دردهان یکی از آن ها سر مار و در دهان دیگری دم ماری زرد رنگ بود که او هم نیز مانند همنوعش حلقه هایی را بر دوش میکشید.جادوگران نخستین بر جاروهای زهوار در رفته شان سوار بودند و از بازی نرم نسیم بر گونه هایشان لذت میبردند.
قناری ای زرد رنگ و کوچک با صدای خوش و آرامش بخشش آواز میخواند و برفراز زمین سبز پرواز میکرد.دوتن از بازیکنان، گویی که قناری گنجی نایاب است به سمت او هجوم میبردند و برای به دست آوردنش سخت در تلاش بودند.در میانه زمین کلاغ هایی به سیاهی شب که با جادو چند برابر بزرگ تر و گرد تر شده بودند،در هوا میچرخیدند و با ضربه چوب های سنگین به سمت بازیکنان تیم مقابل یورش میبردند و آسیب های جدی ای را به بار می آوردند.
در میان غنچه های سفید و صورتی،سیبی به قرمزی خون و به خوشبویی گل سرخ مانند غنیمتی دست به دست میچرخید و از میان حلقه ها عبور و دوباره دست به دست میشد.جانوران با غرش های ترسناکشان درمیان جنگل،بازیکنان را تشویق میکردند...اولین زمین کوئیدیچ تاریخ با نقش شگفتیهای طبیعت در دل جنگل آمازون قرار داشت.

در چندمتری درخت ها دوپرنده شاد و سرخوش بال میزدند و دردهان یکی از آن ها سر مار و در دهان دیگری دم ماری زرد رنگ بود که او هم نیز مانند همنوعش حلقه هایی را بر دوش میکشید.جادوگران نخستین بر جاروهای زهوار در رفته شان سوار بودند و از بازی نرم نسیم بر گونه هایشان لذت میبردند.
قناری ای زرد رنگ و کوچک با صدای خوش و آرامش بخشش آواز میخواند و برفراز زمین سبز پرواز میکرد.دوتن از بازیکنان، گویی که قناری گنجی نایاب است به سمت او هجوم میبردند و برای به دست آوردنش سخت در تلاش بودند.در میانه زمین کلاغ هایی به سیاهی شب که با جادو چند برابر بزرگ تر و گرد تر شده بودند،در هوا میچرخیدند و با ضربه چوب های سنگین به سمت بازیکنان تیم مقابل یورش میبردند و آسیب های جدی ای را به بار می آوردند.
در میان غنچه های سفید و صورتی،سیبی به قرمزی خون و به خوشبویی گل سرخ مانند غنیمتی دست به دست میچرخید و از میان حلقه ها عبور و دوباره دست به دست میشد.جانوران با غرش های ترسناکشان درمیان جنگل،بازیکنان را تشویق میکردند...اولین زمین کوئیدیچ تاریخ با نقش شگفتیهای طبیعت در دل جنگل آمازون قرار داشت.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/6/5 17:25:54

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

ارشد ریونکلاو
*
- کو کجاس؟ پس چرا من نمیبینمش مامان؟

پدر و مادر دختربچهی پرهیجان بدون هیچ حرفی تنها لبخندی میزنند و چند قدم دیگر به جلو برمیدارند تا به بالای کوه برسند. در نهایت هردو با اشارهی دستشان نقطهای را نشان میدهند.
دختربچه که چشمهای کنجکاوش به سرعت در حال سوئیچ بین نقاط مختلف کوهستان بود، با اشارهی دست پدر و مادرش جلو آمده و نگاهش را به سمتی که آنها نشان میدادند میدوزد. با دیدن آنچه که پیش رویش میبیند، از شدت هیجان قفل میکند و با دهانی باز به منظرهی رو به رویش خیره میشود. این برای اولین بار بود که چنین صحنهی باشکوهی را از نزدیک میدید.
دخترک دواندوان مسیری که در دل کوه ایجاد شده بود را پایین میرود و قدم به درون زمین کوییدیچ میگذارد. زمینی که نه تنها او برای اولین بار در عمرش میدید، بلکه این "اولینبار" برای دیگر جادوگران و ساحرگان و فشفشگان نیز صدق میکرد...
هوا صاف و آفتابی بود و خورشید تا جایی که قلههای کوههای اطراف اجازه میدادند، نورش را نثار زمین مستطیلی شکل کوییدیچ میکرد. (هنوز لبههاش گرد نشده بود خب
) سه حلقهی نهچندان صاف و صوفی که با سر هم کردن سنگهای درخشان ساخته شده بودند، در جلوی پای دختربچه قد علم کرده بودند. تابش نور خورشید به آن و انعکاسش، زیبایی خاصی به حلقهها بخشیده بود.سرش را از پایههای حلقهها که با خاکریزی فراوان سعی کرده بودند آنها را سرجایشان ثابت نگه دارند برمیدارد و شروع به بالا بردن نگاهش تا پایانیترین نقطهی حلقه میکند. درازای حلقه به قدری زیاد است که سر دختربچه توانِ رسیدن به انتهایش را نمییابد و از پشت بر زمین میافتد.
بلافاصه چمنهای سرسبز زمین کوییدیچ پوست صورتش را نوازش میکند. چمنهایی که در این آب و هوای خوشِ کوهستانی بیش از اندازه رشد کرده بودند و کسی برای کوتاه کردنش به خود زحمت نداده بود. البته کوتاه کردن آن اهمیتی هم نداشت، زیرا که این ورزش، ورزشی هوایی است و این چمنها جز زیبایی تاثیر دیگری نداشتند.
دختر که حسابی از طرف چمن قلقلک شده بود، از جای برمیخیزد و دوباره توجهش به سه حلقهی بلند جلب میشود که تقریبا هرسه هم اندازه بودند. (نکته آموزشی: بعدها قد حلقهها کوتاه بلند شد!) درست است که از نگاه این دختر کوچک حلقهها بسیار بزرگ و سر به فلک کشیده به نظر میرسیدند، اما حقیقت آن است که اندازهی این حلقهها که جدِ حلقههای امروز محسوب میشدند، بسیار کوتاهتر از آنچه که بعنوان دروازههای کوییدیچ فعلی میشناسیم بود.
نسیم خنکی شروع به وزیدن میکند و چمن را وادار به رقصیدن میکند. جذابیت حلقهها کمرنگ و اینبار استراحتگاه بازیکنان در نگاه دخترک پررنگ میشود. استراحتگاهی که صندلیهایش از سنگهای تراش خوردهای ایجاد شده بودند و سایهبانش تکهی بریده نشدهی کوه بود.
با بلند شدن صدایی که هر جاروی پرندهای بر اثر حرکت ایجاد میکرد (یاد اوج گرفتن تو بازی هریپاتر بیفتین! البته فک کنم باد بود ولی مهم نیته مگه نه پروفسور؟
) توجه دخترک به آسمان جلب میشود. پدر و مادرش سوار بر جارو در آسمان در حرکت بودند. حالا میفهمید که علت قرار گرفتن زمین کوییدیچ در آن منطقهی کوهستانی و احاطه شدنش در قلب کوه چه بود. این ورزش نیاز به پرواز داشت و بهتر است قبول کنید که همانگونه که در دنیای ماگلها تکنولوژی پیشرفت میکند، در دنیای جادویی نیز هربار جادوی جدیدی کشف میشود؛ و در آن زمان چندان جادوهای امنیتی زیادی برای پنهان کردن نبود و بهترین راه برای پنهان کردن این ورزش جادویی، قایم شدن در میان کوهها بود.
حتی شاید کوتاهتر بودن حلقهها نیز به همین موضوع برمیگشت. اوجِ زیاد و قرار گرفتن در آسمان ممکن بود از دور، پرواز با جارو را تبدیل به چشمانداز عجیبی برای یک ماگل کند.
- اسنیچو آزادش کن!
دخترک با شنیدن صدای پدرش دست از نگاه کردن به دیوارههای سنگیای که دورتادور زمین را پوشانده بودند برمیدارد و به سمت جعبهای حرکت میکند. درش را میگشاید و کنجکاوانه به چهار شیئی که بی شباهت به توپ نبودند زل میزند. اولی همانند توپی چرمی میماند که درونش را با لباس(!) پر کرده باشند. دوتای بعدی نیز همانند هم بودند. سنگهایی تیره و سیاه که حتی تصور برخورد آنها با بدن نیز وحشتناک به نظر میرسید.
در نهایت توجهش به سنگی طلایی جلب میشود که دو طرفش بال داشت و در تلاش برای گریختن بود. با توجه به سنگینیِ سنگ، به نظر نمیآمد که چندان فرز باشد، اما دستی که از پشت سر دختر دراز میشود و بند آن را میگشاید، به سرعت خلافش را به او ثابت میکند. سنگ به سرعت خارج شده و با بالهای کوچکش در عرض یک ثانیه به فاصلهای بسیار دور از دخترک که بر روی زمین زانو زده بود میرسد.
پدرش که برای رها کردن اسنیچ آمده بود، او را ترک کرده و دوباره در آسمان اوج میگیرد...
(پروفسور دو تا دیالوگم خودش اومد... من که نخواستم.
)اینم زمین کوییدیچ من.
حلقهها که مشخصن. اون گردالیا و بالداره هم که توپای بازی هستن. اون درازه هم جاروی پرندهس. اون اطرافیا کوهن! اون چمن سبزه یکم کجه چون به هر حال کوهستانه باید متناسب با کوه زمینو در میاوردن.

اون سه تا چیز کجکی اون پایین هم سنگای استراحتگاه(رختکن) که بهش اشاره کردم هستن. دیگه نتونستم سایهبون بکشم.

اون دونههای سبز تو کوه هم میخواد بگه اینجا مثلا خیلی منطقه سرسبزیه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/25
تولد نقش: 1394/05/25
آخرین ورود: شنبه 26 فروردین 1402 11:57
از: سرزمین تنهایی
پستها:
336

میخوام اولین زمین کوییدیچ تاریخ رو شرح بدین، کل سی نمره هم همین تکلیفه. اگه نقاشی هم پایینش کشیدین نمره اضافه داره.
موضوع اين جلسه ي كلاس پرواز ، توصيف اولين زمين كوييديچ بود.اين موضوع براي همه ي بچه ها بسيار سخت بود چون تابه حال اون زمين رو نديده بودند. براي جيني هم خيلي سخت بود اما كاري بود گريز ناپذير. پس تمام تمركز خود را جمع كرد و شروع به نوشتن كرد :
در اون شرايط بازي كردن بسيار سخت بود. خوشيد بطور مستقيم مي تابيد و هوا بسيار گرم تر از روز هاي قبل بود. تماشاچيان از فرط خستگي هر يك به سمتي افتاده بودند. زمين بازي جايگاهي هم براي تماشاچيان نداشت تا بتوانند گرما را بيشتر تحمل كنند. آنها مجبور بودند روي زمين داغ بنشينند. گوينده از شدت گرما ديگر تواني براي صحبت كردن نداشت و به زور اخبار بازي را بازگو مي كرد. بازيكنان نيز شرايط بهتري نسبت به بقيه ي افراد نداشتند. گرما آنها را نيز از پاي انداخته بود و از طرفي دروازه هم آنقدر كوچك بود كه به راحتي و از فاصله ي دور نمي توانستند توپ را درون آن بيندازند. هر زمان هم احتمال داشت گوي هاي بازيگوش به هريك از آنان برخورد كنند. گرچه بازيكناني وظيفه ي دور كردن آنها ، از بقيه را داشتند اما خب احتمال وقوع چنين اتفاقاتي وجود داشت كه يا خودشان بر روي زمين بيافتند و مسدوم شوند و يا اينكه چوب هايشان به دليل نداشتن انعطاف و جنس عالي بشكند. اما اين بازي يك خوبي داشت و آن اين بود كه گوي طلايي در كنار اينكه بسيار تند حركت مي كرد ، بزرگ بود. به طوري كه اگر ذره اي تلاش و حوصله به خرج مي دادند ، مي توانستند آن را بگيرند و نتيجه ي بازي را عوض كنند. البته با وجود اين همه مشكلات ، مسابقه ي بسيار جالب و مهيجي بود كه در آينده به بهترين بازي هاگوارتز تبديل شد.
موضوع اين جلسه ي كلاس پرواز ، توصيف اولين زمين كوييديچ بود.اين موضوع براي همه ي بچه ها بسيار سخت بود چون تابه حال اون زمين رو نديده بودند. براي جيني هم خيلي سخت بود اما كاري بود گريز ناپذير. پس تمام تمركز خود را جمع كرد و شروع به نوشتن كرد :
در اون شرايط بازي كردن بسيار سخت بود. خوشيد بطور مستقيم مي تابيد و هوا بسيار گرم تر از روز هاي قبل بود. تماشاچيان از فرط خستگي هر يك به سمتي افتاده بودند. زمين بازي جايگاهي هم براي تماشاچيان نداشت تا بتوانند گرما را بيشتر تحمل كنند. آنها مجبور بودند روي زمين داغ بنشينند. گوينده از شدت گرما ديگر تواني براي صحبت كردن نداشت و به زور اخبار بازي را بازگو مي كرد. بازيكنان نيز شرايط بهتري نسبت به بقيه ي افراد نداشتند. گرما آنها را نيز از پاي انداخته بود و از طرفي دروازه هم آنقدر كوچك بود كه به راحتي و از فاصله ي دور نمي توانستند توپ را درون آن بيندازند. هر زمان هم احتمال داشت گوي هاي بازيگوش به هريك از آنان برخورد كنند. گرچه بازيكناني وظيفه ي دور كردن آنها ، از بقيه را داشتند اما خب احتمال وقوع چنين اتفاقاتي وجود داشت كه يا خودشان بر روي زمين بيافتند و مسدوم شوند و يا اينكه چوب هايشان به دليل نداشتن انعطاف و جنس عالي بشكند. اما اين بازي يك خوبي داشت و آن اين بود كه گوي طلايي در كنار اينكه بسيار تند حركت مي كرد ، بزرگ بود. به طوري كه اگر ذره اي تلاش و حوصله به خرج مي دادند ، مي توانستند آن را بگيرند و نتيجه ي بازي را عوض كنند. البته با وجود اين همه مشكلات ، مسابقه ي بسيار جالب و مهيجي بود كه در آينده به بهترين بازي هاگوارتز تبديل شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
جزئیات کاربر

میخوام اولین زمین کوییدیچ تاریخ رو شرح بدین، کل سی نمره هم همین تکلیفه. اگه نقاشی هم پایینش کشیدین نمره اضافه داره.
ایده بازی را جادوگر بزرگ ان زمان (در تاریخ نامی از او به میان نیامده)از بازی بسکتبال و فوتبال مشنگ ها گرفته بود.
اما برای این که این بازی بازی جادوگران بود قوانین و شکل زمین متفاوت بود.
از انجا که ان ها جارو داشتند باید تیر ها بالا تر می بود .ولی بازی کردن با یک سبد مشکل بود بنابراین او دو تیر دیگر اضافی کردند و یک دروازه هم گذاشت .
او فکر کرد اگر قرار است بازی در طول سال باشد بنابر این در زمستان بازی بسیار سختتر از تابستان است پس او مصر را انتخاب کرد در کنار رودخانه پایالادا(رود خانه ای که مشنگ ها به ان دسترسی نداشتند).
زمین بازی ان قدر پیشرفته نبود زمین هیچ دیواری نداشت،هیچ سکویی نداشت فقط دروازه ها بودنند و یک رخت کن کوچک .در واقع ان رختکن نبود بلکه 2 کلبه چوبی چسبیده به هم بود و سقف ان به صورت صاف بود.چوب های ان از درخت سرو بود ،کوچک بود ولی نو بود ان را با طلسمی ضد زنگ کرده بودند و طوری بود که هیچ جانوری نمی توانست به ان صدمه ای وارد کند و باعث پوسیدگی ان شود.درون ان 2 نیمکت روبروی هم برای نشستن بود ارتفاع ان ها نیم متر بود.
همان طور که گفتم دور زمین هیچ دیواری نبود و هر کس از دور زمین را نگاه میکرد فکر می کرد که چند درخت باریک بر روی زمین کنار رودخانه روییده بودند.با این حال برای مشخص کردن محدوده با جادویی دور زمین یک دیوار نا مرئی بود که اگر توپ به ان برخورد می کرد بر می گشت.
سه تور مقابل هم سه تا در قسمت شمالی و سه تای دیگر در قسمت جنوبی زمین قرار داشتند.
بازیکنانی که بعد بازی می خواستند دوش یگیرند باید به درون رودخانه ی پایالادا میرفتند.رودخانه ی کم عمقی بود و عرض ان حدودا 3 متر بود.رودخانه بسیار شفاف بود طوری که می شد ماهی های کوچک کف رودخانه را دید.
تماشاچیانی که می خواستند بازی را ببینند یا مجبور بودند روی زمین بشینند یا به خود صندلی یا چهارپایه یا ...بیاورند یا با ورد روی هوا معلق بمانند.
ایده بازی را جادوگر بزرگ ان زمان (در تاریخ نامی از او به میان نیامده)از بازی بسکتبال و فوتبال مشنگ ها گرفته بود.
اما برای این که این بازی بازی جادوگران بود قوانین و شکل زمین متفاوت بود.
از انجا که ان ها جارو داشتند باید تیر ها بالا تر می بود .ولی بازی کردن با یک سبد مشکل بود بنابراین او دو تیر دیگر اضافی کردند و یک دروازه هم گذاشت .
او فکر کرد اگر قرار است بازی در طول سال باشد بنابر این در زمستان بازی بسیار سختتر از تابستان است پس او مصر را انتخاب کرد در کنار رودخانه پایالادا(رود خانه ای که مشنگ ها به ان دسترسی نداشتند).
زمین بازی ان قدر پیشرفته نبود زمین هیچ دیواری نداشت،هیچ سکویی نداشت فقط دروازه ها بودنند و یک رخت کن کوچک .در واقع ان رختکن نبود بلکه 2 کلبه چوبی چسبیده به هم بود و سقف ان به صورت صاف بود.چوب های ان از درخت سرو بود ،کوچک بود ولی نو بود ان را با طلسمی ضد زنگ کرده بودند و طوری بود که هیچ جانوری نمی توانست به ان صدمه ای وارد کند و باعث پوسیدگی ان شود.درون ان 2 نیمکت روبروی هم برای نشستن بود ارتفاع ان ها نیم متر بود.
همان طور که گفتم دور زمین هیچ دیواری نبود و هر کس از دور زمین را نگاه میکرد فکر می کرد که چند درخت باریک بر روی زمین کنار رودخانه روییده بودند.با این حال برای مشخص کردن محدوده با جادویی دور زمین یک دیوار نا مرئی بود که اگر توپ به ان برخورد می کرد بر می گشت.
سه تور مقابل هم سه تا در قسمت شمالی و سه تای دیگر در قسمت جنوبی زمین قرار داشتند.
بازیکنانی که بعد بازی می خواستند دوش یگیرند باید به درون رودخانه ی پایالادا میرفتند.رودخانه ی کم عمقی بود و عرض ان حدودا 3 متر بود.رودخانه بسیار شفاف بود طوری که می شد ماهی های کوچک کف رودخانه را دید.
تماشاچیانی که می خواستند بازی را ببینند یا مجبور بودند روی زمین بشینند یا به خود صندلی یا چهارپایه یا ...بیاورند یا با ورد روی هوا معلق بمانند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

خورشید همچون هرروز، با پرتو های گرم و با محبت خود به استقبال زمین آمد و به زمین کمک کرد تا روز زیبای خود را آغاز کند و طراوت و شادابی دوباره به زندگی ها بازگردد.
باد همچون موج های خروشان دریای کاسپین می وزید و ذرات ریز و درشت ماسه های صحرا را زیر و رو می کرد و حال و هوای دیگری را در محیط به وجود آورده بود. حال و هوایی که تن خسته را از خواب زمستانی در می آورد و به آن نشاط می بخشید.
دانه های ماسه بر روی سنگ های ریز و درشت سرسره بازی می کردند و همچون کودکان بازیگوش بالا و پایین می پریدند. گویی باد آنها را هم به وجد آورده بود و همچون دیگران حس طراوت را در آنها قرار داده بود.
بر روی سنگ بزرگی جوانی رعنا و خوش اندام نشسته بود. او که مشغول برانداز کردن طراحی منحصر به فرد خود بود، با لبخندی زیبا هر چند لحظه یکبار کار خود را تایید می کرد و با چشمانی که از خوشحالی می خندیدند، به برطرف کردن ایراد های طراحی اش می پرداخت.
جوانی و سر زندگی در او موج می زد و این موج ها با باد همراه می شدند و سفر می کردند تا این جوانی را با دیگران نیز هدیه کنند. چهره ی خرسند و زیبای او چشمان هر رهگذری را شیفته ی خود می ساخت. ساعت ها تلاش او را از پای نینداخته بود و همانگونه که از یک جوان رعنا انتظار می رفت، توانسته بود کار خود را به پایان برساند و در گوشه ای نظاره گر آن باشد.
اولین زمین کوییدپیچ صحرایی، در میان ماسه های ریز و درشت، زیر نور خورشید به چشم می خورد و صحنه ی چشم نوازی را به وجود آورده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/26
آخرین ورود: یکشنبه 9 اسفند 1394 17:25
از: آنجا که عقاب پر بریزد...
پستها:
212

نسیم صورت آرام آب را نوازش می داد و هر از گاهی از میان حلقه هایی که می شد فهمید کاسه چشم تیرکس است می گذشت! سه اسکلت تیرکس که به طور منظمی کنار هم گذاشته شده بودند، ابهت خاصی به فضا می داد و بر حس وحشت بی پایان جادوگر می افزود. به نظر می رسید هر سه تیرکس جوانند و با نیرویی ماورای ذهن انسان این طور پا بر جا مانده اند.
چند متر آن طرف تر هم سه اسکلت تیرکس دیگر وجود داشت که هر کدام دهانشان را باز کرده و نعره می زدند. نعره ای که در زمانش می شد ترس را در انعکاس آن دید. دور تا دور این دایناسور های عظیم الجثه خاک ریزی بلند و بیضی شکل وجود داشت که به راحتی می شد فهمید، محل نشستن تماشاگران این بازی مهیج که برای اولین بار توسط "ممد فیلان کوییدیچ" ساخته شده بود، وجود داشت.
کاسه چشم های تیرکس که به عنوان دروازه آن زمان، شناخته شده بود، در این زمین کوییدیچ، بیشتر از همه جلب توجه می کرد. بامبو ها هم نقش جارو را ایفا می کردند و صاحبان خود را در دل آسمان آبی پیش می راندند اما مشکلات بسیاری بر سر راه بازیکنان بود. بامبو ها همان طور که مقاوم بودند، بسیار خطرناک هم به شمار می رفتند. از جهتی که حفظ تعادل، کنترل و نگه داری آن ها بسیار دشوار تر از جارو های امروزی بود.
زمین کوییدیچ، در اصل دریاچه ای کوچک در دل دره ای عمیق بود که "کوییدیچ" آن را آن جا بنا کرده بود و در دو طرف دریاچه سه اسکلت تیرکس که در آن زمان بلند و بسیار مناسب برای این بازی بودند، قرار داد.
و اما توپ های این بازی. سه توپ سنگی در اندازه های مختلف که با استفاده از جادو های مخصوصی به پرواز در می آمدند، تمام کننده ابزار این بازی بودند. اسنیچ، به شکل استخوان، بلاجر به شکل گوی و سومی به شکل اسکلت سر انسان!
سنگ ها را با استفاده از پتک هایی از جنس خودشان به سمت دروازه ها پرتاب می کردند و اگر در این مسیر یکی از بازیکنان بر سر راه می آمد، به شدت آسیب می دید. پس این یکی از بزرگترین مشکلات کوییدیچ بود.
آب و هوای زمین کوییدیچ فقط در برخی از روز ها متصاعد بود و در بیشتر مواقع بارانی و یا بدتر از آن طوفانی می شد که این امر در تمام طول سال یکسان پیش می رفت. باران هایی که زمین کوییدیچ را مورد رگبار خود قرار می دادند، گاه و بی گاه موجب سیل و یا خراب شدن اسکلت ها می شدند ولی با همه این ها کوییدیچ هنوز پا بر جا بود...
چند متر آن طرف تر هم سه اسکلت تیرکس دیگر وجود داشت که هر کدام دهانشان را باز کرده و نعره می زدند. نعره ای که در زمانش می شد ترس را در انعکاس آن دید. دور تا دور این دایناسور های عظیم الجثه خاک ریزی بلند و بیضی شکل وجود داشت که به راحتی می شد فهمید، محل نشستن تماشاگران این بازی مهیج که برای اولین بار توسط "ممد فیلان کوییدیچ" ساخته شده بود، وجود داشت.
کاسه چشم های تیرکس که به عنوان دروازه آن زمان، شناخته شده بود، در این زمین کوییدیچ، بیشتر از همه جلب توجه می کرد. بامبو ها هم نقش جارو را ایفا می کردند و صاحبان خود را در دل آسمان آبی پیش می راندند اما مشکلات بسیاری بر سر راه بازیکنان بود. بامبو ها همان طور که مقاوم بودند، بسیار خطرناک هم به شمار می رفتند. از جهتی که حفظ تعادل، کنترل و نگه داری آن ها بسیار دشوار تر از جارو های امروزی بود.
زمین کوییدیچ، در اصل دریاچه ای کوچک در دل دره ای عمیق بود که "کوییدیچ" آن را آن جا بنا کرده بود و در دو طرف دریاچه سه اسکلت تیرکس که در آن زمان بلند و بسیار مناسب برای این بازی بودند، قرار داد.
و اما توپ های این بازی. سه توپ سنگی در اندازه های مختلف که با استفاده از جادو های مخصوصی به پرواز در می آمدند، تمام کننده ابزار این بازی بودند. اسنیچ، به شکل استخوان، بلاجر به شکل گوی و سومی به شکل اسکلت سر انسان!
سنگ ها را با استفاده از پتک هایی از جنس خودشان به سمت دروازه ها پرتاب می کردند و اگر در این مسیر یکی از بازیکنان بر سر راه می آمد، به شدت آسیب می دید. پس این یکی از بزرگترین مشکلات کوییدیچ بود.
آب و هوای زمین کوییدیچ فقط در برخی از روز ها متصاعد بود و در بیشتر مواقع بارانی و یا بدتر از آن طوفانی می شد که این امر در تمام طول سال یکسان پیش می رفت. باران هایی که زمین کوییدیچ را مورد رگبار خود قرار می دادند، گاه و بی گاه موجب سیل و یا خراب شدن اسکلت ها می شدند ولی با همه این ها کوییدیچ هنوز پا بر جا بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

میخوام اولین زمین کوییدیچ تاریخ رو شرح بدین، کل سی نمره هم همین تکلیفه. اگه نقاشی هم پایینش کشیدین نمره اضافه داره.
در یک روستا، وسط بیابان یک درخت بلند ولی ترکه ای، مانند یک جارو سر برافراشته بود و به آسمان رفته بود. درخت مورد نظر حدود یک و نیم متر ارتفاع داشت و هر سال 20 سانت با آن اضافه می شد.
درخت مانند درختان سرتاسر دنیا نبود. درخت خیلی لاغر بود و فقط دو شاخه داشت که آن ها هم از کنار درخت در آمده بودند و نیم متر کوتاه تر از شاخه ی اصلی قرار داشتند. چیز عجیب دیگری که آن درخت داشت یک حلقه به اندازه ی سر یک انسان بود در بالای هر سه شاخه بود. این حلقه ها با در هم بودن اندک برگی که درخت داشت درست شده بود ولی بعدها با قرار دادن یک تکه فلز به دور برگ ها آن را محکم کردند.
در روستا از این درخت به عنوان چوب دار استفاده می شد و اگر کسی چیزی می گفت که بر خلاف حکومت بود، در عرض دو ساعت سرش آن بالا بود و تنه اش با هر بادی که می آمد مثل پاندول ساعت حرکت می کرد.
از این درخت در کل روستا دو عدد یافت می شد، یکی این طرف روستا و یکی رو به روی دیگری، آن طرف روستا.این دو درخت به عنوان مرز های روستا شناخته می شدند.
وسط این دو درخت هیچ چیزی ساخته نشده بود و اگر کنار یکی از درخت ها می ایستادی می توانستی در فاصله دو، سه متری درخت دیگر را ببینی ولی دورتا دوردو درخت، پر بود از خانه های کوچک روستایان. مثل اینکه خانه ها دور درخت ها حلقه زدند و منتظر تماشای مسابقه ای هیجان انگیز هستند.
در یک روستا، وسط بیابان یک درخت بلند ولی ترکه ای، مانند یک جارو سر برافراشته بود و به آسمان رفته بود. درخت مورد نظر حدود یک و نیم متر ارتفاع داشت و هر سال 20 سانت با آن اضافه می شد.
درخت مانند درختان سرتاسر دنیا نبود. درخت خیلی لاغر بود و فقط دو شاخه داشت که آن ها هم از کنار درخت در آمده بودند و نیم متر کوتاه تر از شاخه ی اصلی قرار داشتند. چیز عجیب دیگری که آن درخت داشت یک حلقه به اندازه ی سر یک انسان بود در بالای هر سه شاخه بود. این حلقه ها با در هم بودن اندک برگی که درخت داشت درست شده بود ولی بعدها با قرار دادن یک تکه فلز به دور برگ ها آن را محکم کردند.
در روستا از این درخت به عنوان چوب دار استفاده می شد و اگر کسی چیزی می گفت که بر خلاف حکومت بود، در عرض دو ساعت سرش آن بالا بود و تنه اش با هر بادی که می آمد مثل پاندول ساعت حرکت می کرد.
از این درخت در کل روستا دو عدد یافت می شد، یکی این طرف روستا و یکی رو به روی دیگری، آن طرف روستا.این دو درخت به عنوان مرز های روستا شناخته می شدند.
وسط این دو درخت هیچ چیزی ساخته نشده بود و اگر کنار یکی از درخت ها می ایستادی می توانستی در فاصله دو، سه متری درخت دیگر را ببینی ولی دورتا دوردو درخت، پر بود از خانه های کوچک روستایان. مثل اینکه خانه ها دور درخت ها حلقه زدند و منتظر تماشای مسابقه ای هیجان انگیز هستند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



