پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

153
نفر همین الان آنلاین‌اند 95 نفر در «انجمن»
1 عضو 152 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مغازه‌ی ویزلی‌ها!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1395 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی


سوژه جدید:

کوچه دیاگون شلوغ ترین مکان عجیب جهان است. نه آن که شلوغ ترین نقطه جهان باشد و باز هم نه آن که عجیب ترین نقطه جهان باشد. دیاگون تنها شلوغ ترین مکان عجیب دنیا است. و این یعنی این که احتمال خیلی کمی دارد که چیزی توجه دیگران را به خودش جلب کند؛ نه یک مرد میانسال که ماسک به صورت زده، نه ردایی که از این طرف به آن طرف می رود و نه حتی صفی طولانی از افراد مو قرمز که پشت سر هم رژه می روند...

- آرتور ردا هم خریدیم؟
- آره!
- امممم... خب!

خانم ویزلی که به انتهای لیست بلند بالایی که در دستش داشت، رسیده بود، با قلم پرش یک تیک روی آن زد و به سمت صف طولانی ای که به دنبالش می آمدند، برگشت.
- خب! دیگه وقت شمردنه! آرتور کمکم می...

دهان مالی از وحشت خشک شد، هیچ کس پشت سر خانم و آقای ویزلی نبود!

*****


تق...تق...تق!

- اومدم بابا! اومدم!

رودولف در حالی که پیژامه اش را بالا می کشید، در را باز کرد.
- آقا بچه هامون گم شده!

رودولف در را کامل باز کرد و چند ثانیه ای به چهره آقا و خانم ویزلی خیره شد.
- آخی.

و در را بست.

مالی و آرتور انتظار آن برخورد را نداشتند. اما خب چه می شد کرد؟ خسته و درمانده در جلوی در نشستند. لحظه ای بعد صدایی از بلند گو های دیاگون برخواست.
- از همه تقاضا می شه که هر جا هر ویزلی ای پیدا کردن به باجه... نه، به ننه باباشون که دم در باجن تحویل بدن.

اوّلین ویزلی را خود رودولف چند ثانیه پیش در پاچه شلوارش پیدا کرد و شاید همین موضوع باعث شده بود او به این سرعت متنبه شده و به عمق فاجعه پی ببرد. دیگر ویزلی ها ممکن بود در هر کجا باشند. در هر کجا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1395/10/25 16:12:48
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 10 مهر 1395 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پست آخر سوژه



محفلی ها نگاهی به هاگرید انداختند...کله ی هاگرید به تنهایی تمام شنل را پوشش میداد،طبیعتا نمیتوانستند همگی به همراه هاگرید در زیر شنل،نامرئی شوند!
آنها باید یکجوری هاگرید را دست به سر میکردند...
_میگم چیزه هاگرید...اون کفتر رو ببین!
_سیگار داره میکشه؟
_نه باو...اون واس یه کار دیگه اس...یه دقیقه اون ور رو ببین!
_باشه!

هاگرید رویش را به طرفی که رون گفته بود کرد...اما کفتری ندید...ولی همینکه دوباره سرش را چرخاند تا به رون و بقیه بگوید "کدوم کفتر؟"، کسی را ندید!

رون و دیگر محفلی ها در زیر شنل مخفی شده بودند تا به سمت خانه ریدل حرکت کنند!

خانه ریدل!

محفلی ها به دنبال گنج به در ورودی عمارت اربابی ریدل رسیدند...
_خب حالا چیکار کنیم؟
_بریم دنبال گنج!
_چطوری؟
_بی سر و صدا!
_باش!

محفلی ها بی سروصدا وارد خانه ریدل شده و گنج را پیدا کرده و بیرون اوردند!
سپس به پارک نزدیکی خانه ریدل رفته و شنل را کنار زدند!
_بلاخره...گنج تو دستامونه!
_باز کنید صندوق رو ببینیم!

محفلی ها با استرس بسیار درب صندوق را باز کردند...اما همین که درب صندوق را باز کردند،به این مانند بود که پاتیل آب سردی بر سرشان ریخته بودند!
_اینه؟گنج اینه؟
_آدامس؟
_اینجا رو...نوشته "لذت آن چیزی که به سختی به دست می اید بسیار لذت بخش تر از به دست آوردن آن به صورت مفت است،پس این آدمس یک گنج است!"
_فرد؟جرج؟
_هی...اونور رو نگاه کنید،یه کفتره!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 25 اردیبهشت 1395 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- من میگم چطوره کلا بی خیال گنج و اینها بشیم . واقعا ارزشو نداره این همه راه بریم .

بورگین نگاهی به چهره ی رون انداخت که این جملات را در حالی بیان کرده بود که انگار همان لحظه زیر دست های چاق و بزرگ هاگرید له شده است !😨

- نکنه شما ویزلیا از اینکه برین خونه ی ارباب میترسین ؟

فرد با لحنی حق به جانب گفت:

- نه ، این حرفا چیه ؟ مگه اسمشونبر هم ترس داره . بیاین بریم بچه ها ...

- هوی صبر کن ! پس پول من چی میشه ؟😡

- اوممم ... بنویس به حسابمون .

سه ثانیه بعد،بیرون از مغازه

- حالا چه خاکی بریزیم تو سرمون ؟ چطوری میخوایم بریم اونجا ؟😣

رون که گیج شده بود پرسید :

- مگه همین الان به بورگین نگفتی که نمیترسی فرد ؟

- میگم هرمیون ، من نظرت رو درمورد درخت نارگیل واقعا قبول دارم !

هرمیون که دیگر به این درجه ی هوش و ذکاوت این سه برادر عادت کرده بود ، آهی جانسوز و عمیق از ته دل کشید 😧و گفت :

- عیبی نداره ، ببینید ما میتونیم بریم اونجا و گنج رو پیدا کنیم به این شرط که طوری بریم اونجا که دیده نشیم .

- میخوای یه جغد برای هری بفرستیم ؟ شنل نامرئی ممکنه به کارمون بیاد .

- آفرین رون ! برای اولین بار در عمرت منو سربلند کردی با فکرت ! البته بدون شنل هم میتونیم کار کنیم . به شرط اینکه وقتی در محدوده ی چند متری اونجا قرار گرفتیم دیگه سر و صدا نکنیم .

صدایی آشنا ناگهان پرید وسط کادر و تمام داستان را زیر پایش مچاله کرد :

- آفرین به هرمیون خودمون . اتفاقا منم استاد کم سر و صدا بودنم واسه همین تصمیم گرفتم باهاتون بیام .😎

همه به سمت صدا برگشتند و همگی هم زمان به این فکر کردند که چطور میتوانند هاگرید را بی سر و صدا به آنجا ببرند !😓

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- این کی بود فرد؟

-نمیدونم،رون تو اینو شناختی؟

-من؟نه!شاید هرمیون بشناسه،میشناسیش؟

-چقدر احمقید شما ویزلیا،من موندم چرا خل شدم با شما وصلت کردم،میانگین ضریب هوشیتون 25 هست میدونید یعنی چی؟

رون که نمیخواست بیش از این هرمیون را عصبی کند با صدایی لرزان گفت
- یعنی چی؟

- یعنی این که گیاها به طور متوسط ضریب هوشیشون 5 تا از شما بیشتره،من اگه با درخت نارگیل ازدواج کرده بودم نتیجش ازین بهتر میشد.

فرد:
- هرمیون،اگه دیگه موضوعی برای تحقیر کردن ما نمونده،میشه به سوالما جواب بدی؟

-سوال؟سوالتون چی بود؟

- اون خانوم مو وزوزی کی بود؟

-معلومه دیگه،بلاتریکس لسترنج.قاتلت.

-چی قاتل؟یعنی من به قتل رسیدم؟پس اینجا چیکار میکنم.

هرمیون واقعا سرخورده شد،برادرشوهری داشت که حتی نمیدانست یکبار به قتل رسیده.

بورگین که در تمام مدت،سرش را از روی لوح باستانی بلند نکرده بود،با تمام شدن کارش رو به جمعیت حاضر در مغازه کرد.

هوم این لوح از سنگ قیمتی میگه که در زیر خاک دفن شده،به طور دقیق تر بگم در نوک تپه ای در دهکده لیتل هنگلتون،و دقیق ترشو اگه بخواین عمارت اربابی ریدل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/2/21 0:14:25
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
در حینی که نصف اعضای خاندان ویزلی درون مغازه خاک گرفته و بدبوی بورگین ایستاده و منتظر بودند تا بالاخره بفهمند با چه چیزی سر و کار دارند دوربین موقتا این صحنه را به حال خود گذاشت و توجهش را به سمتی دیگر جایی در افق های دور دست معطوف کرد.

پیکری تیره از اعماق سوژه پیچ در پیچ و گره خورده پا به درون کادر گذاشته بود. درحالیکه کلاه شنلش را بر سر کشیده و پرنده ای بر فراز سرش پرواز میکرد، با هرگامی که برمیداشت گرد و خاک زیادی به هوا برمیخاست.
- اهه اوهو!مشخصه خیلی وقته این تاپیک داره خاک میخوره.هیچ معلومه نیست این کله روغنی بی مصرف تمام مدت اینجا چیکار میکرده...صدبار به ارباب گفتم به این مرتیکه اعتماد نکن.پس کجا موندی کلاغ کله پوک؟

درحالیکه چیزی نمانده بود عوامل فیلم برداری در این سوی سوژه و فرد و جرج و متعلقات ویزلی ها در سوی دیگر سوژه از ظهور مجدد اسنیپ به حال غش و ضعف بیافتند با شنیدن این صدای سرد زنانه آرامش نسبی یافتند و بی سر و صدا سر پست هایشان رفتند.

بلاتریکس کلاه شنلش را عقب زد تا موهای همیشه افشانش را افشانتر از همیشه در معرض دید بگذارد و عده ای با مشاهده ی آن منظره و دیدن پیچ و خم مثال نزدنی زلفان او جان به مرلین تسلیم کنند!

بلاتریکس لحظه ای ایستاد تا موقعیتش را در سوژه پیدا کند.هرچه بود تازه از جزایر بالاک به ایفا بازگشته و هنوز خستگی این نقل و انتقال از بدنش خارج نشده بود که مسئولیت یک انجمن خاک خورده را روی دوشش انداخته بودند.مگر شانه های او چقدر تاب تحمل اینهمه فشار را داشت؟
- صدبار بهت گفتم روی شونه های من نشین کلاغ بی ریخت! نگاش کن هنوز پراش چربن!هنوزم بوی روغم موی اسنیپ رو میدی.باید یه دور دیگه بندازمت تو ماشین رختشویی انگار!بذار ببینم اینجا چه خبره؟

چشمان بلاتریکس پست های قبلی را در جستجوی سوژه اصلی کاویدند.
- یه گنج تو این سوژه پیدا شده؟و کسی تا به حال اینو به گوش ارباب نرسونده؟باور نکردنیه!

چشمان بلا از شوق این افتخار بزرگ برقی زدند و لبخندی محو بر لبانش نقش بست.بدون تردید اربابش از شنیدن این خبر خوشحال میشد.

ثانیه ای بعد با بلند شدن صدایی تازیانه مانند دیگر نشانی از حضور او دیده نمیشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/20 23:45:07
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/21 14:33:39
تصویر تغییر اندازه داده شده

هدیه ویژه اربابیت برای شخم زدن خون های ناپاک!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 23 فروردین 1395 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد فریاد زد:
- حالا توی این وضعیت چی بدم بخورین آخه ؟! مثلا نقشه گنج دست ماست!
هرمیون که در این لحظه صدای غاروغور شکمش درآمده بود گفت:
- مگه میشه رسیدن به یه گنج انقدر راحت باشه؟! همیشه یه تله یا محافظی برای گنج میزارن. از کجا معلوم شاید قبل از ما کسی گنج رو برداشته باشه
جرج بشکنی زد و گفت:
- شایدم برنداشته باشه
- شایدم برداشته باشه
- شایدم نه
-شایدم آره!
- یعنی واقعا نمیتونیم این رو به کسی نشون بدیم تا درست و حسابی بهمون اطلاعات بده؟
رون سریع جواب داد:
- چرا حتما یه جایی هست ولی شاید اونا گنج رو برای خودشون بخوان و با ما گلاویزشن
جرج به صدای آرامی گفت:
- شاید بتونیم بدیمش به ...
دوقلوها یکصدا گفتند:
- بورگین و بارکز!
رون از جایش بلند شد و نعره زد:
- شوخیتون گرفته؟! بورگین و بارکز؟! اونا لوازم طلسم شده جادو سیاه رو میفروشن چه ربطی به یه کتیبه باستانی داره؟!
- سعیمون رو میکنیم داداش کوچولو!
و هردو با گام های بلند از مغازه بیرون رفتند.
.....
پس از باز کردن در مغازه بورگینو بارکز زنگوله پشت در به صدا آمد و بورگین را از وارد شدن دو نفر مطلع کرد.بورگین از پشت میزش بلند شد و روبه روی دوقلوها ایستاد.فرد شروع به صحبت کرد:
- خوبی بورگین؟! اومدیم یه چیزی رو برامون تشخیص بدی
بورگین تکرار کرد:
- تشخیص؟!
- آره دیگه.یه چیزی داریم که میخوایم بدونیم چیه
- من این کارم مجانی انجام نمیدم. 15 گالیون :sharti:
فرد و جورج نگاه های معنی داری به هم انداختند و هردو موافق بودند پس فرد کتیبه را از میان پارچه اش در آورد و روی میز گذاشت.بورگین به کتیبه نگاه کرد سپس سرش را بالا آورد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1394 07:53
نمایش جزئیات
آفلاین
چون سوژه یکم ایراد دار شده بود خلاصه کل ماجرا به صورت زیر در میاد.

خلاصه:فرد و جرج به یک کارخانه آدامس سازی سفارش آدامس می دهند اما وقتی آنها را تحویل می گیرند متوجه می شودند به جای آدامس ها یک سنگ باستانی در جعبه وجود دارد و با کمک هرمیون متوجه می شوند که این کتیبه به همراه نامه ای که با خود دارد حامل مسیری برای رسیدن به گنج است.
******************

-فرد پشو اسنیپ رفت. پشو دیگه.

فرد در حالی که هنوز منگ و آماده برای غش کردن دوباره بود، از حالت خوابیده به صورت نشسته در آمد و به اطرافش نگاه کرد. وقتی فردی سیاهپوش با مو های آغشته شده به روغن سرخ کن بهار نیافت، نفس عمیقی کشید و از جا برخاست . شروع به تکاندن خاک های موجب بر روی لباس از پوست اژدهایش کرد.

-ویزلی بار دیگه ببینم منو دیدی ادای غش کردن در آوردی جوری شهیدت می کنم که تو هیچ سوژه ای زنده نشی. 100 امتیاز از گریفیندور کم! این بار آخره که اخطار می دم که سوژه رو شهید نکنید. دفعه ی بعد جوری باهاتون رفتار می کنم که به قول جیگر با گاف مکسور انقدر در کفش بمانید تا خوب تمییز بشید. به خاطر اینکه انرژی ما را گرفتید هم 50 تا دیگه هم از گریفیندور کم می کنم.

اسنیپ که اینبار از گوشه کادر وارد شده بود و سخنانش را سریع گفته بود، این را گفت و فرد و جرج را در فرمت سورپرایز باقی گذاشت و خود از همان گوشه ای که وارد شده خارج شد.

فرد و جرج که دیگر نمی توانستند بیش از این سوژه رو شهید کنند، بار دیگر با رعایت با ادب و احترام پشت میز نشستند و با چهره های فیس پوکر مانند به هم نگاه کردند تا شاید مرلین معجزه ای کند و سوژه مسیر اصلی خود را پیدا کند.

ناگهان مرلین از ناکجا آباد حوریانش را رها کرده و به فریاد نزده ی آنها رسید.

-مگه انقدر حافظتون ضعیفه که یادتون نمیاد گرنجر اومد و نقشه ی گنج رو براتون تعریف کرد و شما میخواستین برین گنج رو پیدا کنید؟ 10 امتیاز دیگه به جای اسنیپ از گریفیندور کم به خاطر فراموشی.

فرد و جرج:

با یاری سوروس اسنیپ و مرلین، هرمیون و رون دوباره وارد کادر شدند تا ماجرا را ادامه دهند.

-خب حالا از کجا شروع کنیم؟چی برداریم؟
-از هرجا میخوای شروع کنی رو بکن و هرچی میخوای برداری رو بردار. فقط زود تر فرد مگر نه من بدبخت می شم ها!

فرد و جرج هرکدام دست بر چانه های خود گذاشتند و به فکر فرو رفتند اما نمی دانستند که فکر هایی که می کنند به دلیل داشتن الکترون آزاد با پیمودن عرض اتاق به کف اتاق منتقل شده و به صورت کلی فکری در مغزشان باقی نخواهد ماند. سرانجام آنها از تخلیه بار های اکتریکی مغز خود دست کشیدند و در گوشه ای نشستند.

ساعتی بعد آنها در حالی که هرکدام کوله های سنگینی به دوش می کشیدند به سوی ماجرا جویی رفته و مغازه و خانواده هایشان را برای مدتی ترک گفتند.

چند ساعت بعد


-من گوشنمه رون. :worry:
-فرد؟جرج؟ یه کاری بکنین هرمیون گشنشه. زود باشید مگر نه من بد بخت می شم.

فرد و جرج:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/6/18 7:58:55
دلیل: خلاصه رو یادم رفت.
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 16 شهریور 1394 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خانواده ویزلی همه باهم به تکه سنگ نگاه میکردند،بدون اینکه حتی یک پلک بزنند.

فرد:
-شاید آدامسا توش جاسازی شده باشه!

رون:
بی عقل!!!یه کارتون آدامس چه جوری تو یه تکه سنگ جاسازی شده؟ها؟

جرج:
-میگم شاید یه بمب باشه!نیست؟

رون:
-جانم!؟ بمب کجا بود؟خب برش دارین و بازرسیش کنید
-اما اگه بمب باشه چی؟خودت بازرسیش کن.
-اصلا به من چه.تو صاحب مغازه ای.
-یا برش میداری یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی نالوتی.
-باشه بابا

رون درحالی که دستش میلرزید تکه سنگ را برمیداره که ناگهان:((بووووووووم))
رون جیییییییییغی شدیدا بلند میکشه و مثل موشک از مغازه بیرون میره.

جرج:
هه هه هه.چقدر خنگ بود.نفهمید پشت سرش بادکنک ترکوندم. بزن قدش فرد...

جرج سنگ رو برمیداره و به اون خوب نگاه میکنه.سپس سنگ رو به دست فرد میده.فرد هم چند بار سنگ رو به دیوار میکوبه و چیزی نمیشه.

فرد:
-بقیه اعضای خانواده خیارشورن؟!

مالی:
-بده منم یه نگاهی بش بندازم.

آرتور:
-نا سلامتی من توی اداره کار میکنم.بده من ببینم این چیه.
-خب چه ربطی داره که تو اداره کار میکنی؟!
-هوووممم راستش نمیدونم.همینجوری گفتم

خانم ویزلی حدود ربع ساعت به سنگ نگاه میکنه اما هیچی کاسب نمیشه.

ناگهان فرد،فردی را از پشت پنجره میبینه که لباس سیاه به تن داره،ناگهان فرد فریاد میزنه:
-وای نه!!!اسنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییپ
-آهای ساکت باش فرد.مگه هرکی که لباسش سیاهه اسنیپه؟!

فرد در حالی که نفس نفس میزد گفت:
-آره راس میگی.آخه یه خواب وحشتناک دیدم. :worry:

اما انگار که واقا اسنیپ بود!ناگهان فرد سکته رو میزنه.

اسنیپ:
-این چرا اینجوری شد؟.....به هر حال.اومدم ببینم که کارخونه آدامس سازی آیا واقا به صورت اشتباهی برای شما سنگ فرستاده؟
-آره.ایناهاش
-خیلی خب به زودی آدامسا برای شما ارسال میشه.اون سنگ رو هم بدین من.

ناگهان فرد دوباره به هوش میاد.اما تا چشماش رو باز میکنه،اسنیپ رو میبینه و درحالی که سر جاش خشکش میزنه،باز هم غش میکنه.

اسنیپ:
-این برای چی اینجوریه؟
-هیچی مشکل خاصی نیست
-عجب! خیلی خب من رفتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
casper
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1394 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آن ها داشتند به شدت فکر میکردند. آن ها اینقدر راه رفته بودند که از کف زمین ده سانتی متر کم شده بود. تا این که رون با لباس خواب وارد شد.
- تو اینجا چیکار میکنی؟
-مامان گفتش اون قرمه سبزی هایی که براتون فرستاده بودو پس بدین، مهمون..

فرد ویزلی با قیافه ای ضایع و صدایی مانند صدای "بلو" در کارتون "ریو" گفت:
-چیو نیگا میکنی مو اسفنجی بی عقل؟
-اون سنگه چیه؟

فرد به سمت سنگ رفت و دستی به روی آن کشید..
-نمیدونم، اما یه چیزی هست دیگه!

رون هم جلو آمد، اول یک نگاه به فرد،بعد سنگ،به جرج، بعد سنگ، بعد یه نگاه به فرد و جرج و بعد سنگ کرد. با خوشحالی گفت:
-زن من اینارو بلده!
-زحمت کشیده!
رون سریع از مغازه بیرون رفت و هرمیون را کشان کشان تا به مغازه آورد.. هرمیون با همان اخم همیشگی بلند شد و به رون نگاه کرد. بلند گفت:
-شماها منو از خواب ناز واسه چی بلند کردین بی ملاحضه ها؟
-خواستیم فقط بدونیم که رو این کتیبه ی چرتو پرت به درد نخور چی نوشته..

هرمیون با اخم و تخم بسیار به سمت آن ها آمد. دستی روی کتیبه کشید و گفت:
-خوب این معلومه،نقشه ی گنجه..گنج؟!

فرد و جرج با چشمانی از حدقه بیرون آمده کتیبه را نگاه کردند. هرمیون دوباره به حرف افتاد و گفت:
-این گنج دزدان دریاییه.. حتما باید خیلی قیمتی باشه..رون من میخوام! :zogh:

رون که میدانست جز این کاری نمیتواند بکند گفت:
-فرد جون مادرت بیا بریم گنجو پیدا کنیم وگرنه بدبخت میشم..

جرج هم که آن جا هویجی بیش نبود پرید وسط و گفت:
-آخ جون ماجرا جویی، بدویید بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1394 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پنج ساعت بعد

هوا تقریبا تاریک شده بود،و برادران ویزلی همچنان دور میز نشسته بودند و به تکه سنگ خیره شده بودند.

دوازده ساعت بعد

هوا تقریبا روشن شده بود،و برادران ویزلی همچنان دور میز نشسته بودند و به تکه سنگ خیره شده بودند.

برای لحظه ای هر دو به یکدیگر خیره شدند و سکوت کش دار و بی پایانی بینشان حاکم شد. و سپس سکوت با صدای تکه سنگ شکسته شد:آقایون شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟

فرد و جرج برای یک دقیقه همچنان به هم خیره ماندند... و سپس تصمیم گرفتند همچنان با تمام تمرکز به سنگ زل بزنند.همه ی این ها وقتی اتفاق می افتد که نویسنده اصرار بر نوشتن دارد و همزمان از کمبود ایده رنج میبرد.

سکوت پیش آمده،دوباره با صدای سنگ شکسته شد:آقایون؟ شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟

فرد و جرج که این بار مجبور بودند جواب بدهند همزمان چشمانشان را چرخاندند و به سنگ خیره شدند:چه کاری مثلا؟!

و سنگ چشم هایش را چرخاند و پوزخند زد:آقایون شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟!

_
_آقایون شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟
_
_آقایون شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟
_
_آقایون شما نمیخواین یه حرکتی بزنین؟

فرد با خشم به جرج خیره شد:فکر کنم این سنگ اتصالی داره! فقط به چیز رو تکرار میکنه!

و جرج با خشمی حتی شدید تر به برادرش نگاه کرد،و همینکه دهانش را برای حرف زدن باز کرد خشم توی چهره اش با حیرت تعویض شد.

_فرد... ما داریم با یه سنگ حرف میزنیم!
_آره میدونم... سنگ ها خیلی صمیمی و جالبن،آدامس ها هم همینطور!
_فرد... ما داریم دیوونه میشیم... ما الان حدود بیست ساعته که اینجا نشستیم و داریم با این سنگ ارتباط برقرار میکنیم!
_بی تربیت.
_منظورم ارتباط ذهنیه.

فرد نفس عمیقی کشید... بطرز عجیبی نسبت به این سنگ احساس خوبی نداشت. دلش نمیخواست باقی عمرش را کنار یک سنگ سخنگو به میز زل بزند و در آخر هم با یک آدامس خفن قرمز ازدواج کند. زمزمه کرد:دارم میرم که... این سنگ رو بندازم بیرون.

جرج با بی تفاوتی به او خیره شد:خب هیچوقت لازمش نداشتیم. سفارششم ندادیم . برو بندازش. ام.. فرد؟!

_چیه؟!
_برو بندازش!
_رفتم!
_تو که نشستی!

فرد همچنان نشسته بود و به جرج نگاه میکرد. نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:نه... دارم میرم! فقط حالا که وسط راهم فکر میکنم تنهایی رفتن یکم این وقت شب... با این سنگ...

جرج چشم هایش را چرخاند:ترسو... منم باهات میام.

ده دقیقه بعد

_چقدر خوب شد که انداختیمش تو دریاچه فرد. احساس سبکی میکنم.
_فقط حیف اون همه پول که برای آدامس داده بودیم.
_حس نمیکنی اون تیر برق ها امشب خیلی جذاب شدن؟!

جرج در حالیکه می خندید و برای تیر برق هایی که به او لبخند میزدند دست تکان می داد در مغازه را باز کرد و هر دو خوشحال و خشنود داخل رفتند... و البته این خوشحالی بیشتر از دو ثانیه دوام نیاورد ، چرا که نگاه هر دو بلافاصله روی جعبه ی روی میز که بعد از اینکه سنگ را از داخلش در آوردند خالی شده بود،متمرکز شد.

جعبه خالی نبود.

هر دو با حیرتی آمیخته به وحشت به کتیبه ی خیس خیره شدند که درون جعبه جا خوش کرده بود،و ظاهرا زودتر از آنها رسیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.