محل سکونت او، شلوغ و به هم ریخته یا آزاردهنده نبود. چیز ترسناکی هم در آن وجود نداشت که رفتن و درون کمد نشستن ایشان را توجیه کند، مگر یک چیز!
لادیسلاو در کمد نشستن را دوست داشت.
- دنگ ِ دینگ! این در بگشای و گر خویش آن را بگشاییم، چنانت بکوبیم که گویی، زین پیشتر نبودی!
درست است که لادیسلاو نشستن در کمد را دوست داشت، اما این بار دینگ او را در آن جا حبس کرده بود. آقای زاموژسلی هر کاری را که دوست داشت نمی کرد.
در گشوده شد. این تاثیر نعره لادیسلاو بر دینگ بود.
دینگ:
با کامل باز شدن در، تاثیر نعره لادیسلاو بر دینگ از بین رفت.
- بر چه چیز این سان چشم پوشیدی، زشت جانور آ؟
دینگ نمی نگریست، می خندید، اما چون دهان، صورت و صوت نداشت، تنها بسته شدن چشمانش دیده می شد.
دینگ در جواب لادیسلاو به آینه اشاره کرد. آقای زاموژسلی سرش را از زمین، جایی که حشره چشم هایش را بسته و سرش را به بالا و پایین تکان می داد، بلند کرد و به آینه نگریست. همه چیز روشن شد.
- موهایمان کی چنین گشت؟
از زیر کلاه آقای زاموژسلی موهایی سرخ و فرفری بیرون زده بود. آقای زاموژسلی آنچنان تعجب کرد که شاخ در آورد.
- این دیگر چیست؟
لادیسلاو دستش را بالا برد و شاخ را لمس کرد، او شاخش را حس نمی کرد، ممکن بود مریض شده باشد.
- آآآآخ!
از کلاه صدایی در آمد و سپس روی زمین افتاد و موهای سرخ و شاخ آقای زاموژسلی نیز کنده شده در کلاه باقی ماند. سپس موها چشم هم در آوردند و به آقای زاموژسلی خیره شدند.
- آه... سلام ای موی!
- سلام!
مو حرف زد!
آقای زاموژسلی چیزی راجع به موها نمی دانست، نگاهی به دینگ انداخت تا از او کمک بگیرد، اما او همچنان چشم هایش را بسته و سرش را تکان تکان می داد.
- خوب هستید مو آ؟
- گشنمه.
مو گشنه هم بود!
نه لادیسلاو و نه هیچکس دیگر نمی داند مو ها چه می خورند. فرصت خوبی بود تا بدانند.
- چه میل دارید؟
مو لبخند عریضی زد و گفت:
- هرچی!
سپس از کلاه بیرون پرید، تعداد زیاد دیگری نیز از کلاه بیرون پریدند و بی توجه به آقای زاموژسلی که مات و متحیر آن ها را می نگریست، به سمت یخچال رفتند. خوشبختانه دینگ عقلش رسیده و به ویزلی جمع کن ها زنگ زده بود. دینگ بحران را مدیریت کرده بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



...شاید بتونم با پخش این خبر درآمدزایی کنم! مشتریا از این جور چیزا خوششون میاد.







