جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

53 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مغازه‌ی ویزلی‌ها!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 دی 1395 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای زاموژسلی در درون کمد نشسته بود.

محل سکونت او، شلوغ و به هم ریخته یا آزاردهنده نبود. چیز ترسناکی هم در آن وجود نداشت که رفتن و درون کمد نشستن ایشان را توجیه کند، مگر یک چیز!
لادیسلاو در کمد نشستن را دوست داشت.

- دنگ ِ دینگ! این در بگشای و گر خویش آن را بگشاییم، چنانت بکوبیم که گویی، زین پیشتر نبودی!

درست است که لادیسلاو نشستن در کمد را دوست داشت، اما این بار دینگ او را در آن جا حبس کرده بود. آقای زاموژسلی هر کاری را که دوست داشت نمی کرد.

در گشوده شد. این تاثیر نعره لادیسلاو بر دینگ بود.

دینگ:

با کامل باز شدن در، تاثیر نعره لادیسلاو بر دینگ از بین رفت.

- بر چه چیز این سان چشم پوشیدی، زشت جانور آ؟

دینگ نمی نگریست، می خندید، اما چون دهان، صورت و صوت نداشت، تنها بسته شدن چشمانش دیده می شد.
دینگ در جواب لادیسلاو به آینه اشاره کرد. آقای زاموژسلی سرش را از زمین، جایی که حشره چشم هایش را بسته و سرش را به بالا و پایین تکان می داد، بلند کرد و به آینه نگریست. همه چیز روشن شد.

- موهایمان کی چنین گشت؟

از زیر کلاه آقای زاموژسلی موهایی سرخ و فرفری بیرون زده بود. آقای زاموژسلی آنچنان تعجب کرد که شاخ در آورد.

- این دیگر چیست؟

لادیسلاو دستش را بالا برد و شاخ را لمس کرد، او شاخش را حس نمی کرد، ممکن بود مریض شده باشد.

- آآآآخ!

از کلاه صدایی در آمد و سپس روی زمین افتاد و موهای سرخ و شاخ آقای زاموژسلی نیز کنده شده در کلاه باقی ماند. سپس موها چشم هم در آوردند و به آقای زاموژسلی خیره شدند.

- آه... سلام ای موی!
- سلام!

مو حرف زد!
آقای زاموژسلی چیزی راجع به موها نمی دانست، نگاهی به دینگ انداخت تا از او کمک بگیرد، اما او همچنان چشم هایش را بسته و سرش را تکان تکان می داد.

- خوب هستید مو آ؟
- گشنمه.

مو گشنه هم بود!
نه لادیسلاو و نه هیچکس دیگر نمی داند مو ها چه می خورند. فرصت خوبی بود تا بدانند.
- چه میل دارید؟

مو لبخند عریضی زد و گفت:
- هرچی!

سپس از کلاه بیرون پرید، تعداد زیاد دیگری نیز از کلاه بیرون پریدند و بی توجه به آقای زاموژسلی که مات و متحیر آن ها را می نگریست، به سمت یخچال رفتند. خوشبختانه دینگ عقلش رسیده و به ویزلی جمع کن ها زنگ زده بود. دینگ بحران را مدیریت کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 دی 1395 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی، موقرمز به بغل، رفت و رفت و رفت...
سر راه سه بار موقرمز را گرد گیری کرد و تی کشید. دو بار با مایع شیشه پاک کن چشم هایش را برق انداخت.
وینکی در هر حالتی به کارش اهمیت زیادی می داد.

سرانجام به خانه ریدل رسید و به خدمت لرد سیاه رفت.

-نمی تونی بری تو!

وینکی به رودولف که معلوم نبود کی از دربانی خانه ریدل به منشی گری لرد سیاه ترفیع مقام داده شده بود نگاه کرد.
-وینکی باید رفت تو. وینکی برای ارباب موقرمز آورد. قمه دار نتونست جلوی وینکی رو گرفت. وینکی جن مصمم!

درست در همین لحظه لرد سیاه در اتاق را باز کرد.
-شما دو تا جای بهتری برای جرو بحث پیدا نکردین؟ مگه نفرموده بودیم مایل به استراحت هستیم؟

وینکی که قدی بسیار کوتاه داشت و صورتش درست جلوی آستین ردای لرد قرار می گرفت، به آستین اشاره کرد.
-ارباب...احتراما وینکی باید اطلاع داد که در آستین شما سوسک بود. و هم اکنون داشت وول می خورد. سوسک حشره مَولول خوب؟

لرد سیاه با بی اعتنایی به آستینش که واقعا هم داشت تکان می خورد انداخت.
-سوسک نیست!

قبل از این که وینکی موفق به پرسید سوال "پس چیه؟" بشود آستین لرد با حرکتی سریع بالا رفته، سری قرمز از داخل آن پدیدار شد.
-داللللللی!

-ما ذله شدیم...ما کلافه نیز شدیم! جای جای مقر ما مملو از این موقرمزها شده. سر میز ناهار یکیشون از تو کاسه سوپ ما در اومد. که البته میلش کردیم. ولی اینا اونقدر زیادن که حتی ممکنه ما رو سرنگون...

و همین جا بود که رودولف و وینکی صحنه ای را دیدند که آرزو می کردند هرگز نبینند!

پاچه های شلوار لرد سیاه تکان خورد...

بیشتر تکان خورد...

و بعد از زمزمه های "یک...دو...سه..." پاهای لرد سیاه با تکان شدیدی از زمین جدا، و خودش نقش زمین شد!

-ارباب...فکر می کنیم شما سرنگون شدین!
-ارباب... وینکی داشت دو ویزلی تو صورت شما می دید. هر کدوم از یکی از حفره های بینی مبارکتون زل زد به وینکی...یکیشون دست هم تکون داد!

لرد سیاه سرنگون شده با عصبانیت ویزلی های داخل پاچه های شلوارش را از موهایشان گرفت و بیرون کشید.
-یکی جغد بفرسته بیان اینا رو از این جا جمع کنن ببرن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 دی 1395 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در آستانه فصلی سرد، شب بود و تاریک بود و ماه بود و دیاگون بود و یک جن! همه ایستاده بودند و به یکدیگر می نگریستند. جن همچنان که به غوغای ستارگان خیره بود، در مهر مهتابی سرد، در بوران هوایی گرم، نشسته و دهانش را به دلی دوخته بود که سرشار بود از ناگفته ها. ناگفته هایی که ناگفته بودند و گفته هایی که گفته بودند... وضع عجیبی بود در آن شب؛ و آن شب، وضع عجیبی بود در آن ساعات!

-و آیا این همون چیزی نبود که وینکی منتظرش بود؟ و آیا این حس عمیق به این شبِ پر راز، همون عشقی نبود که همه به نادانسته هاشون داشت؟ و تلفیق هنرمندانه ساختمان ها و طبیعت، طبیعت رام نشده ای که دست لطفشو بر گونه همه کشید...
- عَـــــــــــــــــــــــــــــــو! عَــــــــــــــو! عهه... عومه... عومه...
-عه! نوزاد! نوزاد! نوزاد! وینکی نوزاد دید!

وینکی دو دستش را بر سر گذاشت و همانطور که گوش هایش را گرفته بود، با سرعت به دورِ نوزادی که به تازگی پیدا کرده بود، دوید. در میانه راه، ناگهان شروع به داد زدن کرد.
-وینکی بچه دار شد! وینکی بچه دار شد! وینکی جن مبچوچ خووب؟

نوزاد مو قرمز، با شوق و علاقه خاصی، شست پایش را در دماغش فرو کرده بود و هر دو دستش را می مکید.
وینکی پس از مدتی دویدن، ایستاد و با دقت بیشتری به نوزادِ تازه رسیده نگاه کرد. و این دقیقا وقتی بود که متوجه موهای قرمز کودک شد.
-بچه وینکی چرا موقرمز بود؟ یعنی وینکی هم موقرمز بود؟ اینطوری نشد که... وینکی که ویزلی نبود. مگه اینکه... نهه...

و حقیقت، ناگهان مانند آواری بر سر وینکی ریخت. شب به وینکی خیانت کرده بود! وینکی از این حقیقت شوکه کننده جا خورده بود. وینکی نمی توانست باور کند. این همراه همیشگی چرا این گونه بر قلب یک جن بیچاره خنجر زده بود؟ آیا این بود رسم دوستی و مصاحبت؟

وینکی مسلسلش را به سمت ماه گرفت و همانطور که به آن تیراندازی می کرد، آهنگی جانگداز در پس زمینه پخش شد...

-ببین چطور شد خدیجه؛ خدیجه خدیجه طوفان شد خدیجه؛ ای یارم خدیجه؛ دلدارم خدیجه؛ سلام علیکم خدیجه؛ بدو درو واکن خدیجه؛ منو نگاه کن خدیجه؛ هلو هلو خدیجه؛ هلو هلو خدیجه...

وینکی که دارای حافظه ضعیفی بود و علاوه بر آن، خیلی زود تحت تاثیر محیط و جو قرار می گرفت، مسلسلش را غلاف کرد و مشغول همخوانی با آهنگ مذکور شد. هر از چندگاهی هم بشکنی می زد و برای خودش "خدیجه خدیجه" ای میکرد.
مدتی که گذشت، جن دوباره متوجه نوزادِ روی زمین شد که کماکان در حال مکیدن دست و پایش بود.

-عه! نوزاد موقرمز از کجا در اومد؟ وینکی رنگ قرمز دوست نداشت. ولی خب به هر حال باید این بچه رو پیش ارباب برد. شاید ارباب تونست ازش استفاده کرد. وینکی جن خوش فکر خووب؟

جن خانگی، نوزاد موقرمز را زیر بغل زد و به مقصد خانه ریدل به راه افتاد. در تمام مدتی که وینکی در کوچه دیاگون بود، اصلا حواسش به اعلامیه هایی که از بلندگو پخش میشد نبود. اگر وینکی کمی دقت میکرد، می فهمید که عده کثیری از ویزلی ها از حیاط خانه ریدل سر در آورده بودند و خیال نابودی آن را داشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 27 دی 1395 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
- و حالا این قسمت از فویل آلومینیومی رو تا می کنیم تا یکی دیگه از گلبرگ هامون درست بشه...

تلویزیون در حال پخش برنامه " از شومینه برمیگردیم به خانه" بود. ساحره خوش سلیقه و با کمالاتی در حال نشان دادن نحوه درست کردن گل های...
- ساحره با کمالات؟ کو؟ کجاست؟ :droool:
- آقا برو بیرون! زشته! وسط سوژه پریدی چیکار؟ برو تا کلا نقشتو از توی سوژه حذف نکردم.
- باشه... .

بله، داشتیم می گفتیم. در حال نشان دادن نحوه درست کردن گل های آلومینیومی و رنگ آمیزی آن ها بود. مادر خانواده نیز در حرکتی گام به گام، سعی داشت تا بتواند همانند ساحره توی تلویزیون عمل کند، اما گل هایی که درست کرده بود بیشتر به چنگال شباهت داشت تا گل!
- الان هم می تونیم چند تا برگ درست کنیم و به اون وصل... خبر فوری! خبر فوری! دنیای جادوگری ما در خطر است!

برنامه قطع شده بود و گوینده اخبار با حالتی نگران در حال خواندن از روی کاغذی بود که آن را در مشت خود فشار می داد.
- به دلیل سهل انگاری آرتور ویزلی و همسر وی، فرزندان ویزلی ها گم شده اند و در سرتاسر دنیای جادویی ای که ما می شناسیم پخش شده اند! وزارت سحر و جادو در پی حمله چند تن از این ویزلی ها به خیابان هاگزمید، حالت فوق العاده در آن منطقه اعلام کرده است و خواستار این است که تمام آحاد جامعه جادوگری با تمام توان خود این موجودات را جمع آوری کرده و تحویل دهند. آن ها همه جا مشغول خرابکاری هستند. سیم های ارتباطی را می جوند و فونداسیون های خانه ها را تخریب می کنند. آن ها می آیند...

مجری با حالتی وحشت زده و شبیه به گندالف در ارباب حلقه ها وقتی که تالار های موریا را باز کرده بودند، جمله آخر را ادا کرد و از جلوی دوربین فرار کرد. پشت سر وی چند کله نارنجی رنگ نیز جست و خیز کنان در حال حرکت بودند.

کوچه دیاگون:

- توجه! توجه! فرزندان من، ای سیفیت های توپول موپول من، حتی شما سیاهان متالیک و درخشان من! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم. در صورت مشاهده هر گونه بچه ویزلی، لطفا آن را به صندوق پستی 3434 بانک ملی واریز کنید به ما تحویل دهید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 27 دی 1395 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی دورتر رستورانی بسیار کثیف و درب و داغون در هاگزمید:


-گارسوووووون!

گارسون که در حال پاک کرن بشقاب ها با پیش بند کثیفشه وحشت زده از جا میپره.
-پناه بر ناخن شست مرلین! روح! رستورانمون روح زده شده ...شاید بتونم با پخش این خبر درآمدزایی کنم! مشتریا از این جور چیزا خوششون میاد.

بانز قاشقی رو که در یک دست و چنگالی رو که در دست دیگش نگه داشته همزمان روی میز میکوبه.
-روح کجا بود! من یه ساعته اینجا نشستم و شما حتی به خودتون زحمت نمیدین برای من منو بیارین. ضمنا دیدم بشقابا رو نمیشورین. با پیش بند پاکشون میکنین.

گارسون نمیدونه بانزی که نه دیده میشه و نه لباسی پوشیده چطوری انتظار داره متوجهش بشن؟ ولی چون قبلا تجربه ی پذیرایی از بانز رو داشته، منو رو ور میداره و به طرف میز بانز میره.

نیم ساعت بعد!


-گارسووووووووون!

گارسون که در حال پاک کرن بشقاب ها با پیش بند کثیفشه وحشت زده از جا میپره.
-پناه بر ناخن شست مرلین! روح! رستورانمون روح زده شده ...شاید بتونم با پخش این خبر درآمدزایی کنم! مشتریا از این جور چیزا خوششون میاد.

بانز:

گارسون که حضور بانز رو فراموش کرده بود با دستپاچگی به طرف میزش میره.
-ببخشید جناب بانز! چیز دیگه ای میل دارین؟

-نخیر! همین یکی رو هم نتونستم میل کنم!
-چرا قربان؟ گرمه؟ سرده؟ زشته؟
-نخیر...زنده اس!

گارسون به بشقاب بانز خیره میشه. حق با بانزه. پای هویجی که بانز سفارش داده تکون میخوره.
-حق با شماست قربان. ولی بیایین نیمه پر لیوان رو ببینیم. این نشون میده هویج های رستوران ما خیلی تازه هستن!

قبل از این که بانز جوابی بده، تحرک پای بیشتر و بیشتر میشه. و مواد داخلش کمتر و کمتر. و همین باعث میشه بانز و گارسون با صحنه ی جدیدی مواجه بشن!
یک ویزلی گرسنه که معلوم نبود چطوری سر از پای هویج بانز درآورده و حالا تقریبا همشو از داخل خورده!

-گارسون! فکر میکنم باید برای من یه پای جدید بیارین! این بار شکلاتی باشه. از هر چی هویجه حالم به هم خورد. این بچه رو هم که پیدا کردیم. بندازین تو صندوق پست.

پخش شدن ویزلی ها تو دنیای جادویی اصلا اتفاق خوبی نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1395 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی


سوژه جدید:

کوچه دیاگون شلوغ ترین مکان عجیب جهان است. نه آن که شلوغ ترین نقطه جهان باشد و باز هم نه آن که عجیب ترین نقطه جهان باشد. دیاگون تنها شلوغ ترین مکان عجیب دنیا است. و این یعنی این که احتمال خیلی کمی دارد که چیزی توجه دیگران را به خودش جلب کند؛ نه یک مرد میانسال که ماسک به صورت زده، نه ردایی که از این طرف به آن طرف می رود و نه حتی صفی طولانی از افراد مو قرمز که پشت سر هم رژه می روند...

- آرتور ردا هم خریدیم؟
- آره!
- امممم... خب!

خانم ویزلی که به انتهای لیست بلند بالایی که در دستش داشت، رسیده بود، با قلم پرش یک تیک روی آن زد و به سمت صف طولانی ای که به دنبالش می آمدند، برگشت.
- خب! دیگه وقت شمردنه! آرتور کمکم می...

دهان مالی از وحشت خشک شد، هیچ کس پشت سر خانم و آقای ویزلی نبود!

*****


تق...تق...تق!

- اومدم بابا! اومدم!

رودولف در حالی که پیژامه اش را بالا می کشید، در را باز کرد.
- آقا بچه هامون گم شده!

رودولف در را کامل باز کرد و چند ثانیه ای به چهره آقا و خانم ویزلی خیره شد.
- آخی.

و در را بست.

مالی و آرتور انتظار آن برخورد را نداشتند. اما خب چه می شد کرد؟ خسته و درمانده در جلوی در نشستند. لحظه ای بعد صدایی از بلند گو های دیاگون برخواست.
- از همه تقاضا می شه که هر جا هر ویزلی ای پیدا کردن به باجه... نه، به ننه باباشون که دم در باجن تحویل بدن.

اوّلین ویزلی را خود رودولف چند ثانیه پیش در پاچه شلوارش پیدا کرد و شاید همین موضوع باعث شده بود او به این سرعت متنبه شده و به عمق فاجعه پی ببرد. دیگر ویزلی ها ممکن بود در هر کجا باشند. در هر کجا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1395/10/25 16:12:48
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 10 مهر 1395 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پست آخر سوژه



محفلی ها نگاهی به هاگرید انداختند...کله ی هاگرید به تنهایی تمام شنل را پوشش میداد،طبیعتا نمیتوانستند همگی به همراه هاگرید در زیر شنل،نامرئی شوند!
آنها باید یکجوری هاگرید را دست به سر میکردند...
_میگم چیزه هاگرید...اون کفتر رو ببین!
_سیگار داره میکشه؟
_نه باو...اون واس یه کار دیگه اس...یه دقیقه اون ور رو ببین!
_باشه!

هاگرید رویش را به طرفی که رون گفته بود کرد...اما کفتری ندید...ولی همینکه دوباره سرش را چرخاند تا به رون و بقیه بگوید "کدوم کفتر؟"، کسی را ندید!

رون و دیگر محفلی ها در زیر شنل مخفی شده بودند تا به سمت خانه ریدل حرکت کنند!

خانه ریدل!

محفلی ها به دنبال گنج به در ورودی عمارت اربابی ریدل رسیدند...
_خب حالا چیکار کنیم؟
_بریم دنبال گنج!
_چطوری؟
_بی سر و صدا!
_باش!

محفلی ها بی سروصدا وارد خانه ریدل شده و گنج را پیدا کرده و بیرون اوردند!
سپس به پارک نزدیکی خانه ریدل رفته و شنل را کنار زدند!
_بلاخره...گنج تو دستامونه!
_باز کنید صندوق رو ببینیم!

محفلی ها با استرس بسیار درب صندوق را باز کردند...اما همین که درب صندوق را باز کردند،به این مانند بود که پاتیل آب سردی بر سرشان ریخته بودند!
_اینه؟گنج اینه؟
_آدامس؟
_اینجا رو...نوشته "لذت آن چیزی که به سختی به دست می اید بسیار لذت بخش تر از به دست آوردن آن به صورت مفت است،پس این آدمس یک گنج است!"
_فرد؟جرج؟
_هی...اونور رو نگاه کنید،یه کفتره!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 25 اردیبهشت 1395 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- من میگم چطوره کلا بی خیال گنج و اینها بشیم . واقعا ارزشو نداره این همه راه بریم .

بورگین نگاهی به چهره ی رون انداخت که این جملات را در حالی بیان کرده بود که انگار همان لحظه زیر دست های چاق و بزرگ هاگرید له شده است !😨

- نکنه شما ویزلیا از اینکه برین خونه ی ارباب میترسین ؟

فرد با لحنی حق به جانب گفت:

- نه ، این حرفا چیه ؟ مگه اسمشونبر هم ترس داره . بیاین بریم بچه ها ...

- هوی صبر کن ! پس پول من چی میشه ؟😡

- اوممم ... بنویس به حسابمون .

سه ثانیه بعد،بیرون از مغازه

- حالا چه خاکی بریزیم تو سرمون ؟ چطوری میخوایم بریم اونجا ؟😣

رون که گیج شده بود پرسید :

- مگه همین الان به بورگین نگفتی که نمیترسی فرد ؟

- میگم هرمیون ، من نظرت رو درمورد درخت نارگیل واقعا قبول دارم !

هرمیون که دیگر به این درجه ی هوش و ذکاوت این سه برادر عادت کرده بود ، آهی جانسوز و عمیق از ته دل کشید 😧و گفت :

- عیبی نداره ، ببینید ما میتونیم بریم اونجا و گنج رو پیدا کنیم به این شرط که طوری بریم اونجا که دیده نشیم .

- میخوای یه جغد برای هری بفرستیم ؟ شنل نامرئی ممکنه به کارمون بیاد .

- آفرین رون ! برای اولین بار در عمرت منو سربلند کردی با فکرت ! البته بدون شنل هم میتونیم کار کنیم . به شرط اینکه وقتی در محدوده ی چند متری اونجا قرار گرفتیم دیگه سر و صدا نکنیم .

صدایی آشنا ناگهان پرید وسط کادر و تمام داستان را زیر پایش مچاله کرد :

- آفرین به هرمیون خودمون . اتفاقا منم استاد کم سر و صدا بودنم واسه همین تصمیم گرفتم باهاتون بیام .😎

همه به سمت صدا برگشتند و همگی هم زمان به این فکر کردند که چطور میتوانند هاگرید را بی سر و صدا به آنجا ببرند !😓

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- این کی بود فرد؟

-نمیدونم،رون تو اینو شناختی؟

-من؟نه!شاید هرمیون بشناسه،میشناسیش؟

-چقدر احمقید شما ویزلیا،من موندم چرا خل شدم با شما وصلت کردم،میانگین ضریب هوشیتون 25 هست میدونید یعنی چی؟

رون که نمیخواست بیش از این هرمیون را عصبی کند با صدایی لرزان گفت
- یعنی چی؟

- یعنی این که گیاها به طور متوسط ضریب هوشیشون 5 تا از شما بیشتره،من اگه با درخت نارگیل ازدواج کرده بودم نتیجش ازین بهتر میشد.

فرد:
- هرمیون،اگه دیگه موضوعی برای تحقیر کردن ما نمونده،میشه به سوالما جواب بدی؟

-سوال؟سوالتون چی بود؟

- اون خانوم مو وزوزی کی بود؟

-معلومه دیگه،بلاتریکس لسترنج.قاتلت.

-چی قاتل؟یعنی من به قتل رسیدم؟پس اینجا چیکار میکنم.

هرمیون واقعا سرخورده شد،برادرشوهری داشت که حتی نمیدانست یکبار به قتل رسیده.

بورگین که در تمام مدت،سرش را از روی لوح باستانی بلند نکرده بود،با تمام شدن کارش رو به جمعیت حاضر در مغازه کرد.

هوم این لوح از سنگ قیمتی میگه که در زیر خاک دفن شده،به طور دقیق تر بگم در نوک تپه ای در دهکده لیتل هنگلتون،و دقیق ترشو اگه بخواین عمارت اربابی ریدل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/2/21 0:14:25
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
در حینی که نصف اعضای خاندان ویزلی درون مغازه خاک گرفته و بدبوی بورگین ایستاده و منتظر بودند تا بالاخره بفهمند با چه چیزی سر و کار دارند دوربین موقتا این صحنه را به حال خود گذاشت و توجهش را به سمتی دیگر جایی در افق های دور دست معطوف کرد.

پیکری تیره از اعماق سوژه پیچ در پیچ و گره خورده پا به درون کادر گذاشته بود. درحالیکه کلاه شنلش را بر سر کشیده و پرنده ای بر فراز سرش پرواز میکرد، با هرگامی که برمیداشت گرد و خاک زیادی به هوا برمیخاست.
- اهه اوهو!مشخصه خیلی وقته این تاپیک داره خاک میخوره.هیچ معلومه نیست این کله روغنی بی مصرف تمام مدت اینجا چیکار میکرده...صدبار به ارباب گفتم به این مرتیکه اعتماد نکن.پس کجا موندی کلاغ کله پوک؟

درحالیکه چیزی نمانده بود عوامل فیلم برداری در این سوی سوژه و فرد و جرج و متعلقات ویزلی ها در سوی دیگر سوژه از ظهور مجدد اسنیپ به حال غش و ضعف بیافتند با شنیدن این صدای سرد زنانه آرامش نسبی یافتند و بی سر و صدا سر پست هایشان رفتند.

بلاتریکس کلاه شنلش را عقب زد تا موهای همیشه افشانش را افشانتر از همیشه در معرض دید بگذارد و عده ای با مشاهده ی آن منظره و دیدن پیچ و خم مثال نزدنی زلفان او جان به مرلین تسلیم کنند!

بلاتریکس لحظه ای ایستاد تا موقعیتش را در سوژه پیدا کند.هرچه بود تازه از جزایر بالاک به ایفا بازگشته و هنوز خستگی این نقل و انتقال از بدنش خارج نشده بود که مسئولیت یک انجمن خاک خورده را روی دوشش انداخته بودند.مگر شانه های او چقدر تاب تحمل اینهمه فشار را داشت؟
- صدبار بهت گفتم روی شونه های من نشین کلاغ بی ریخت! نگاش کن هنوز پراش چربن!هنوزم بوی روغم موی اسنیپ رو میدی.باید یه دور دیگه بندازمت تو ماشین رختشویی انگار!بذار ببینم اینجا چه خبره؟

چشمان بلاتریکس پست های قبلی را در جستجوی سوژه اصلی کاویدند.
- یه گنج تو این سوژه پیدا شده؟و کسی تا به حال اینو به گوش ارباب نرسونده؟باور نکردنیه!

چشمان بلا از شوق این افتخار بزرگ برقی زدند و لبخندی محو بر لبانش نقش بست.بدون تردید اربابش از شنیدن این خبر خوشحال میشد.

ثانیه ای بعد با بلند شدن صدایی تازیانه مانند دیگر نشانی از حضور او دیده نمیشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/20 23:45:07
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1395/2/21 14:33:39
تصویر تغییر اندازه داده شده

هدیه ویژه اربابیت برای شخم زدن خون های ناپاک!