در آستانه فصلی سرد، شب بود و تاریک بود و ماه بود و دیاگون بود و یک جن! همه ایستاده بودند و به یکدیگر می نگریستند. جن همچنان که به غوغای ستارگان خیره بود، در مهر مهتابی سرد، در بوران هوایی گرم، نشسته و دهانش را به دلی دوخته بود که سرشار بود از ناگفته ها. ناگفته هایی که ناگفته بودند و گفته هایی که گفته بودند... وضع عجیبی بود در آن شب؛ و آن شب، وضع عجیبی بود در آن ساعات!
-و آیا این همون چیزی نبود که وینکی منتظرش بود؟ و آیا این حس عمیق به این شبِ پر راز، همون عشقی نبود که همه به نادانسته هاشون داشت؟ و تلفیق هنرمندانه ساختمان ها و طبیعت، طبیعت رام نشده ای که دست لطفشو بر گونه همه کشید...
- عَـــــــــــــــــــــــــــــــو! عَــــــــــــــو! عهه... عومه... عومه...
-عه! نوزاد! نوزاد! نوزاد! وینکی نوزاد دید!

وینکی دو دستش را بر سر گذاشت و همانطور که گوش هایش را گرفته بود، با سرعت به دورِ نوزادی که به تازگی پیدا کرده بود، دوید. در میانه راه، ناگهان شروع به داد زدن کرد.
-وینکی بچه دار شد! وینکی بچه دار شد! وینکی جن مبچوچ خووب؟

نوزاد مو قرمز، با شوق و علاقه خاصی، شست پایش را در دماغش فرو کرده بود و هر دو دستش را می مکید.
وینکی پس از مدتی دویدن، ایستاد و با دقت بیشتری به نوزادِ تازه رسیده نگاه کرد. و این دقیقا وقتی بود که متوجه موهای قرمز کودک شد.
-بچه وینکی چرا موقرمز بود؟ یعنی وینکی هم موقرمز بود؟ اینطوری نشد که... وینکی که ویزلی نبود. مگه اینکه... نهه...
و حقیقت، ناگهان مانند آواری بر سر وینکی ریخت.
شب به وینکی خیانت کرده بود! وینکی از این حقیقت شوکه کننده جا خورده بود. وینکی نمی توانست باور کند. این همراه همیشگی چرا این گونه بر قلب یک جن بیچاره خنجر زده بود؟ آیا این بود رسم دوستی و مصاحبت؟
وینکی مسلسلش را به سمت ماه گرفت و همانطور که به آن تیراندازی می کرد، آهنگی جانگداز در پس زمینه پخش شد...
-ببین چطور شد خدیجه؛ خدیجه خدیجه طوفان شد خدیجه؛ ای یارم خدیجه؛ دلدارم خدیجه؛ سلام علیکم خدیجه؛ بدو درو واکن خدیجه؛ منو نگاه کن خدیجه؛ هلو هلو خدیجه؛ هلو هلو خدیجه...

وینکی که دارای حافظه ضعیفی بود و علاوه بر آن، خیلی زود تحت تاثیر محیط و جو قرار می گرفت، مسلسلش را غلاف کرد و مشغول همخوانی با آهنگ مذکور شد. هر از چندگاهی هم بشکنی می زد و برای خودش "خدیجه خدیجه" ای میکرد.
مدتی که گذشت، جن دوباره متوجه نوزادِ روی زمین شد که کماکان در حال مکیدن دست و پایش بود.
-عه! نوزاد موقرمز از کجا در اومد؟ وینکی رنگ قرمز دوست نداشت. ولی خب به هر حال باید این بچه رو پیش ارباب برد. شاید ارباب تونست ازش استفاده کرد. وینکی جن خوش فکر خووب؟

جن خانگی، نوزاد موقرمز را زیر بغل زد و به مقصد خانه ریدل به راه افتاد. در تمام مدتی که وینکی در کوچه دیاگون بود، اصلا حواسش به اعلامیه هایی که از بلندگو پخش میشد نبود. اگر وینکی کمی دقت میکرد، می فهمید که عده کثیری از ویزلی ها از حیاط خانه ریدل سر در آورده بودند و خیال نابودی آن را داشتند.